خوش آمديد به وب سايت نجيب الله مجيب

ايران و حمله احتمالي ايالات متحده، اسرائيل

 

 

يك حمله نظامي عليه ايران، چه مستقيم به وسيله آمريكا يا از طريق اسرائيل، به احتمال زياد موفق به مهار برنامه اتمي ايران نخواهد شد. در واقع، اين مسئله به احتمال زياد دولت ايران را برخواهد انگيخت، و با حمايت مردمي روزافزون در واكنش به تجاوز خارجي، عليه كشورشان، تلاش هاي اين دولت دو برابر خواهد شد

با وجود رسانه هايي مانند واشنگتن پست و نيويوركر كه داستان هاي عجيب در رابطه با اينكه آمريكا به طور جديد در حال طراحي يك حمله نظامي به ايران است، چاپ مي كنند، شمار روزافزوني از آمريكايي ها نگراني خود را درباره تبعات و عواقب شروع يك جنگ ديگر را در آمريكا ابراز مي كردند. جنگي كه بار ديگر آمريكا را در نقض مستقيم قوانين بين المللي قرار مي دهد. آخرين سند راهبردي شوراي امنيت ملي كه در اوايل سال جاري منتشر شد، ايران را به عنوان جدي ترين چالش براي ايالات متحده عنوان نمود.

اين بايد نشانگر آن باشد كه ايالات متحده درجهان پس از جنگ سرد چه مقدار امن است، جهاني كه جدي ترين چالش ديگر يك قدرت مافوق رقيب با هزاران سلاح اتمي و سيستم هاي انتقال پيچيده با توانايي از بين بردن آمريكا نيست، بلكه يك كشور جهان سوم در آن سوي زمين است، كه طبق آخرين نظرات تخمين امنيت ملي در واشنگتن، حداقل 10 سال با توليد سلاح اتمي فاصله دارد. به علاوه ايران توانايي توسعه سيستم پرتاب سلاح در آينده قابل پيش بيني، حتي تا فاصله 10 هزار مايلي مرزهاي آمريكا را نيز ندارد.

در عين حال، علي رغم اين واقعيت كه مدركي دال بر اينكه ايران حتي در حال توليد سلاح هسته اي است، در دست نيست، دولت بوش و رهبران كنگره از هر دو حزب با استدلال به اينكه تنها داشتن فن آوري كه به صورت تئوري، ايران را قادر به توليد يك سلاح هسته اي در نقطه اي در آينده سازد، كافي است تا بهانه اي براي جنگ به دست آيد. به عنوان بخشي از تلاش او براي جست وجوي دشمن، رئيس جمهور بوش، در ژانويه ادعا كرد كه يك ايران مسلح به سلاح اتمي تهديدي جدي براي امنيت جهان خواهد بود. كلماتي كه يادآور ادبياتي است كه او در رابطه با عراق قبل از حمله سراسري سال 2003 به آن كشور نفت خيز استفاده كرد. در همين رابطه معاون رئيس جمهور، ديك چني از واژه تبعات معنادار استفاده كرد. چنانچه ايران از برنامه هسته اي دست بر ندارد و سفير آمريكا در سازمان ملل جان بولتون ادعا كرد كه اگر ايران همكاري نكند تبعات ملموس و دردناك وجود خواهد داشت.

واشنگتن پست از قول منابع كاخ سفيد گزارش داد كه ديدگاه بوش در باره تهران، مبني بر اينكه ايران دردسري جدي است كه بايد قبل از پايان رياست جمهوري اش با آن برخورد شود. ظاهراً امري بي ربط است كه هيچ كدام از جانشينان وي خواه دموكرات و خواه جمهوري خواه نمي خواهند از آن به عنوان راه حل نظامي ياد كنند. سناتور هيلاري كلينتون، كه اكثراً به عنوان نامزد رياست جمهوري دموكرات ها براي سال 2008 از او ياد مي شود، دولت بوش را در ژانويه متهم كرد كه تهديد ايران اتمي را جدي نمي گيرد. دولت بوش را براي اينكه به دول اروپايي اجازه داد كه پيشقدم در به دست آوردن يك راه حل سياسي شوند، مورد انتقاد قرار داد، و بر اين نكته نيز تأكيد كرد كه دولت بايد اين نكته را شفاف سازد كه راه هاي نظامي به صورت وسيعي مورد بررسي قرار گرفته است. شبيه همين موضع سناتور دموكرات اوان باي، شركت كننده احتمالي ديگر براي نامزدي رياست جمهوري دموكرات ها، دولت بوش را متهم كرد به بي اعتنايي و احاله گسترده مديريت اين بحران به اروپايي ها . وي افزود: استفاده از شيوه هاي سياسي قطعاً به امنيت ملي ما لطمه زده است.

علي رغم مخالفت اين دو سناتور دموكرات در قبال طرق سياسي حل بحران و مشابه آن لفّاظي هاي آنها در مقابل ادعاهاي دروغ كه قبل از اشغال سال 2003 عراق انجام پذيرفت و دولت صدام حسين تهديد براي امنيت جهاني شد و اينكه راه حل هاي سياسي غيرممكن بود، هر دو نفر يعني كلينتون و باي مورد احترام شديد هم حزبي هاي خود به عنوان رهبران سياست امنيتي قرار گرفتند. به  واقع در ماه مي سال 2004، كنگره آمريكا قطعنامه اي با تنها 3 رأي مخالف به تصويب رسانده  كه از دولت بوش خواستند تا با استفاده از شيوه هاي متناسب ، احتمالاً شامل فشار نظامي ايران را از به دست آوردن سلاح هاي نظامي منع نمايد.

همراه با پيشگامي در اشغال عراق، رهبران هر دو حزب دموكرات و جمهوريخواه در كپيتول هيل متمايل بودند تا شهودي را براي شهادت در مقابل كميته هاي مربوطه اي كه جنجالي ترين مشاهدات را به عنوان واقعيت ارائه نمايند، احضار كنند. ماه گذشته به طور مثال، پاتريك كلاوسون از مؤسسه دست راستي واشنگتن براي سياست هاي خاور نزديك در برابر كميته ارتباطات بين الملل سنا شهادت داد كه تا زماني كه ايران يك جمهوري اسلامي دارد، برنامه سلاح هسته اي را خواهد داشت؛ حداقل به صورت مخفيانه . هر چند، هيچكدام از سناتورهاي حاضر، به خود زحمت ندادند كه به اين حقيقت تلخ اشاره كنند كه تحت رژيم سكولار شاه كه قبل از جمهوري اسلامي بود، نيز ايران برنامه اتمي داشت (كه به صورت فعال مورد حمايت و تشويق ايالات متحده قرار مي گرفت).

 

ريسك هاي حمله آمريكا به ايران

در وضعيت آشفته كنوني عراق، هر نوع اشغال زميني ايران توسط آمريكا غيرقابل تصور است. ايران، هم از نظر جمعيت و هم از نظر وسعت سه برابر عراق است. كشوري است بسيار كوهستاني كه توان مقاومت را در جنگ هاي چريكي افزايش مي دهد و شدت عكس العمل و واكنش ملي گرايي در مقابل چنين اشغال خارجي احتمالاً بيشتر خواهد شد. حمله هوايي و دريايي و بمباران به وسيله جت هاي جنگنده سناريوي واقعي تري خواهد بود. در عين حال، حتي چنين عمليات محدود نظامي مشكلاتي جدي براي آمريكا به بار خواهد آورد. واشنگتن پست در مقاله اي راجع به حمله احتمالي آمريكا به ايران، از ريول مارك گرچت

(Reuel mark grecht) متخصص خاورميانه اي سيا، نقل قول كرد كه توجه داشته باشيد چگونه پنتاگون بر عليه اين حمله استدلال مي كند، چرا كه بواسطه عمليات موجود در كشورهاي همسايه يعني افغانستان و عراق محدود شده است . به شكل مشابه، واشنگتن پست از يكي از مقامات سابق پنتاگون نقل قول كرد كه وي در تماس هايي با همكاران سابقش، از مشاهداتش اينگونه نتيجه گيري كرد كه من تصور نمي كنم كسي آماده استفاده از گزينش هاي نظامي، در حال حاضر باشد . با رشد مخالفت در رهبري نيروهاي نظامي با اداره جنگ در عراق توسط دونالد رامسفلد، آن گونه كه تعدادي از ژنرال هاي مهم و تازه بازنشسته شده عنوان نموده اند، يك عمليات نظامي گسترده بدون حمايت قوي، فرماندهي نظامي آمريكا را مشكل آفرين مي كند. ترسي كه از سوي تعدادي از مخالفين حمله احتمالي آمريكا عليه ايران بيان مي شود اين است كه حوزه هايي در منطقه وجود دارد كه خصوصاً ايالات متحده در برابر مقابله به مثل ايران، آسيب پذير است.

يكي از اين مناطق خليج فارس است. جايي كه ناوهاي آمريكايي هدف هاي ساده اي براي موشك ها و اژدرهاي ايران است. شايد خطر جدي تر در عراق باشد. جايي كه سربازان آمريكايي دائماً در حال اجراي عمليات بر ضد شورشيان سني مذهب همراه با شبه نظاميان حمايت شده توسط ايران هستند. اگر اين شبه نظاميان حمايت شده توسط ايران تصميم بگيرند سر تفنگ هاي خود را به سمت نيروهاي آمريكايي بگيرند، آمريكا بين دو طرف جنگ داخلي فرسايشي گير خواهد افتاد. بدون اينكه جاي زيادي براي مخفي شدن داشته باشد. براي آمريكا مشكل خواهد بود كه شبه نظاميان مرتبط با احزاب حاكم دولت انتخاب شده توسط مردم را كه با نيروهاي اشغالگر خارجي در كشور خودشان مي جنگند را تروريست بنامد و يا اينكه چنين حملاتي را بهانه قرار دهد براي اينكه عمليات نظامي عليه ايران را به اجرا درآورند. (با در نظر گرفتن اينكه دولت عراق به وسيله دو حزب طرفدار ايران اداره مي شود، اتهامات اخير دولت بوش كه ايران به شورشيان سني ضددولتي كمك مي كند تماماً مورد مضحكه قرار مي گيرد و توسط دولت عراق رد شده است.)

حمله هوايي آمريكا به وضوح نقض منشور ملل متحد بوده و با محكوميت گسترده در جامعه بين الملل روبرو خواهد شد. اين مسئله باعث انزواي بيشتر آمريكا به عنوان يك ابرقدرت فرومايه در زماني كه اين كشور نيازمند بهبود روابط لطمه ديده اش با متحدين اروپايي و خاورميانه اي خود است، خواهد شد. حتي بريتانياي كبير مخالفت خود را با عمليات نظامي ابراز كرده است. دولت هاي غرب گراي عرب، علي رغم ناراحتي شان در برنامه هاي هسته اي ايران، برخوردي كاملاً منفي به حمله آمريكا خواهند داشت، خصوصاً اينكه اين مسئله احتمالاً باعث تقويت افراطيون ضد آمريكايي شده، به آنها اجازه مي دهد كه از امتياز ضديت عمومي عليه آمريكا كه از زور عليه يك ملت مسلمان در دفاع از انحصار هسته اي آمريكايي اسرائيلي استفاده كرده، برخوردار باشند. در نتيجه، تبعات منفي حمله آمريكا مي تواند آن قدر قوي باشد كه حتي دولت بوش را متقاعد سازد كه گزينه نظامي را مدنظر قرار ندهد.

                     

اسرائيل به عنوان يك وكيل

اگرچه حمله نظامي مستقيم آمريكا عليه ايران هنوز كمي محتمل است، وليكن امكان زيادي وجود دارد كه آمريكا اسرائيل را ترغيب كند كه به جاي او عمليات نظامي را انجام دهد. در چنين سناريويي، مقامات آمريكا معتقدند كه آمريكا منافع حمله نظامي عليه ايران را به دست خواهد آورد در حالي كه با تمركز خشم جهاني بر روي اسرائيل، خسارت به آمريكا محدود خواهد شد. فاكس نيوز گزارش داد كه مقامات دولت بوش در واقع به اسرائيلي ها گفته اند كه ما بار سنگين عراق و افغانستان را بر دوش داريم و اسرائيل بايد اين كار را خودش متحمل شود .

بر اساس گزارشات، اسرائيل تمايل خود را براي بر هم زدن نرم قانون جهاني نشان داده است و با قدرت وتوي آمريكا در جهت رفع اعمال تحريم شوراي امنيت، و همچنين ارائه كمك هاي نظامي و اقتصادي در مقياس وسيع و بدون شرط توسط آمريكا به دولت، مي خواهد از تبعات چنين اقدامي فرار كند. در عين حال، به خاطر دلايلي كه در بالا ذكر شد گزارش شده است كه رهبران اسرائيل معتقدند كه آمريكا هيچ تحرك نظامي عليه ايران نخواهد داشت و در نهايت اسرائيلي ها از توان خودشان استفاده خواهند كرد. يك حمله نظامي توسط اسرائيل اجتناب ناپذير است در عين حال، نظرسنجي افكار عمومي نشان مي دهد كه اكثريت اسرائيلي ها مخالف ايده حمله اسرائيل به ايران هستند.

تحليلگر سياسي استيوكلمونز در ماهنامه واشنگتن (Washington Monthly) گفته است: من شاهد بودم كه نگراني آمريكا از سخنراني هاي ضد هولوكاست و ضداسرائيلي رئيس جمهور ايران، احمدي نژاد، بسيار بيشتر از تل آويو يا اورشليم است تقريباً تمام كساني كه با آنها در اسرائيل صحبت كردم. هواداران سياسي از ليكود راست گرا تا ترنر چپ گرا معتقد بودند كه اسرائيل اين تفكر را غلط و غيرعاقلانه تر از آن مي دانند كه در اين مرحله درگير يك سري تهديدهاي توخالي عليه ايران شوند . او اضافه كرد: بوروكرات هاي امنيت ملي اسرائيلي سياستمداران و ژنرال ها كاملاً مطمئن هستند كه راه حل هاي سياسي بالقوه بسياري براي بحران رو به رشد ايران، بدون بمباران كردن آنها در يك حمله تهاجمي و داغ، وجود دارد. هيچ نشانه اي دال بر اينكه ايران به فكر ضربه اول به اسرائيل يا هر كشور ديگري باشد وجود ندارد. غيرممكن است كه ايرانيان هرگز به فكر حمله اتمي به اسرائيل باشند كه حداقل 300 سلاح و موشك هاي پيشرفته و ديگر سيستم هاي پرتاب دارد كه مي تواند ايران را كاملاً تخريب كند، آن هم به خاطر فلسطيني هايي كه چندين هزار نفر آنها نيز ممكن است در اين حمله بميرند. در عين حال، حمله اسرائيل مي تواند بهانه اي براي مقابله به مثل به ايران بدهد.

علي رغم اين خطرات، اسرائيل با تشويق آمريكا، بارها احتمال يك حمله عليه ايران را مورد بررسي قرار داده است.

در اواسط دهه 1990، قبل از انتخاب دولت ليكود مورد حمايت آمريكا به رهبري بنيامين نتانياهو، روند صلح با فلسطيني ها پيشرفت تدريجي باثباتي داشت، يك پيمان صلح با اردن امضاء شد و پيوندهاي سياسي و اقتصادي با ديگر دولت هاي عرب در حال رشد بود. با وجود چشم انداز يك صلح دائمي عربي اسرائيلي، صادركنندگان آمريكايي سلاح و دوستان و ياران آنها در كنگره و دولت كلينتون، همراه با همتايان جنگ طلب شان در اسرائيل، شروع كردند به تأكيد روي تهديد ادعايي كه ايران براي اسرائيل دارد، براي توجيه بيش از دو ميليارد دلار كه سالانه پرداخت كنندگان ماليات سوبسيد مي دهند تا آمريكايي هاي صادركننده اسلحه، به اسرائيل سلاح و مهمات بفرستند. همراه با اين سلاح ها قراردادي بود كه اسرائيل را با بمب اندازهاي پيشرفته اف-15 مجهز مي كرد. در حالي كه پروسه صلح به دليل شدت سركوب و استثمار اسرائيلي ها و افزايش تروريسم از ناحيه گروه هاي فلسطيني تندرو متزلزل شده بود، و در حالي كه اصلاح طلبان، به ظاهر در صحنه ايران سرعت يافته بودند، اسرائيل بر خطرهاي فوري كه بيشتر داخلي بودند متمركز شد. اگرچه حمل هواپيماهاي اف-15 تا سال 2001 ادامه يافت.

با اين وجود، سال گذشته، آمريكا به طور غيرمنتظره اي 30 فروند هواپيماي دورپرواز اف-15 را به ارزش هر كدام 48 ميليون دلار اضافه به كمك هاي قبلي براي اسرائيل فرستاد. آمريكا همچنين اخيراً اسرائيل را با 5000 سلاح جي بي يو-27 و جي بي يو 28 مجهز نموده است. معروف به زاغه شكن با سر جنگي كه به وسيله ليزر يا ماهواره هدايت مي شود و مي تواند تا ده متري زمين يا بتون نفوذ كرده و تجهيزات زيرزميني را تخريب كند. رويترز از قول يك منبع ارشد امنيتي اسرائيل گزارش داد: اين از نوع چيزهايي نيست كه به درد جبهه با فلسطيني ها بخورد. زاغه شكن مي تواند در خدمت اسرائيل عليه ايران باشد . اسرائيل همچنين حداقل پنج زيردريايي دارد كه مجهز به موشك هاي دريا به سطح است كه به راحتي مي تواند در برد اهداف ايراني قرار گيرد.

بر اساس گزارش ها، يك سناريو اين است كه اسرائيل سه اسكادران اف-15 را بر فراز فضاي هوايي اردن و عراق كه اكنون توسط نيروي هوايي آمريكا كنترل مي شود، مي فرستد تا تأسيسات اصلي ايران را مورد حمله قرار دهد. آمريكا اطلاعات ماهواره اي لازم براي حمله را در اختيار اسرائيل قرار مي دهد. به  علاوه امكان سوخت گيري جت هاي اسرائيلي كه بعد از ترك فضاي هوايي ايران براي برگشت به اسرائيل به سوخت نياز دارند.

ساندي تايمز گزارش داده است كه اسرائيلي ها با نيروهاي آمريكايي براي چنين سناريويي هماهنگ هستند . همين مقاله تشريح كرده است كه چگونه كماندوهاي اسرائيلي عملياتي را در يك ماكت  سايز كامل تأسيسات اتمي نطنز ايران در صحراي نكو اسرائيل و اعزام واحدهاي نيروهاي مخصوص سري اسرائيل به ايران، تمرين مي كرده اند. در همين حال ماهواره جاسوسي اسرائيل، اوفك 6 (Ofek-6) اكنون گزارش داده شده كه به يك مدار در فوق تأسيسات ايران منتقل شده است.

بازگشت به آوريل 2004، رئيس جمهور بوش نامه هايي را با شارون رد و بدل كردند كه در آن وي در رابطه با ايران اظهار داشت، كه اسرائيل حق دارد براي دفاع از خود از نيروهاي خود استفاده كند.

علي رغم حدسيات وارونه زيادي كه وجود دارد، تاريخ نشان داده است كه آمريكا به كرات از اسرائيل براي پيشبرد منافع استراتژيك خود در منطقه و غير آن استفاده كرد است، از قبيل كمك به دولت هاي طرفدار غرب و شورشيان طرفدار غرب، تحت كنترل داشتن دولت هاي تندرو ناسيوناليست مانند سوريه و دخالت هاي غيرمستقيم در اردن، لبنان و حالا كردستان.

واشنگتن پست از يك تحليلگر اسرائيلي در ضمن بحران ايران كنترا نقل كرد: مثل اين است كه اسرائيل صرفاً يك آژانس فدرال ديگر شده است. آژانسي كه به راحتي زماني كه مي خواهيد كاري را بدون سروصدا انجام دهيد مورد استفاده قرار مي گيرد. ناتان شهان در روزنامه يديعوت آهروفوت نوشت كه كشورش به عنوان قاصد پدرخوانده خدمت مي كند، چرا كه اسرائيل، متعهد به انجام كارهاي كثيف پدرخوانده است. كسي كه همواره تلاش مي كند به عنوان مالك چند بازرگاني بزرگ محترم، ظاهر شود. طنزپرداز اسرائيلي بي.مايكل كمك هاي آمريكا به اسرائيل را به اين حالت تشبيه مي كند، ارباب من غذاي خوب بمن مي دهد تا بخورم و كساني را كه او مي خواهد گاز بگيرم. به اين مي گويند همكاري هاي استراتژيك .

درست مانند نخبگان حاكم اروپا در قرون وسطي كه از يهوديان استفاده به عنوان نزول خوران و ماليات جمع كنندگان مي كردند تا از خشم انبوهي از جمعيت در امان باشند، نخبگان تنها ابرقدرت بازمانده در دنيا به همان صورت مي خواهند از اسرائيل استفاده كنند تا كار كثيف آنها را عليه ايران انجام دهند. به اين طريق، اسرائيل و نه آمريكا، مورد سرزنش واقع خواهد شد. (در حقيقت، اينها همان هايي هستند كه اسرائيل را سرزنش مي كنند حتي زماني كه آمريكا به تنهايي عمليات نظامي انجام مي دهد. مانند تئوري هاي توطئه مختلف كه مي گويد اشغال عراق توسط آمريكا به نمايندگي از طرف اسرائيل انجام شده بود.

 

مؤثّر نخواهد بود

يك حمله نظامي عليه ايران، چه مستقيم به وسيله آمريكا يا از طريق اسرائيل، به احتمال زياد موفق به مهار برنامه اتمي ايران نخواهد شد. در واقع، اين مسئله به احتمال زياد دولت ايران را برخواهد انگيخت، و با حمايت مردمي روزافزون در واكنش به تجاوز خارجي، عليه كشورشان، تلاش هاي اين دولت دو برابر خواهد شد. ايران تعمداً تأسيسات هسته اي خود را در يك منطقه وسيع جغرافيايي با حداقل 9 منطقه اصلي پخش كرده است، حتي بمبهاي زاغه شكن ممكن است به طور كامل در بخشي از اين تأسيسات، حتي اگر فرض شود تمام سايت هاي سرّي شناسايي شوند، نتواند نفوذ كند.

حمله اسرائيل با حمايت آمريكا به رآكتور اسيراك عراق در سال 1981، مطابق تمام محاسبات عملي به وسيله دانشمندان هسته اي عراقي، حداكثر باعث يك تعويق موقت در برنامه هاي اتمي صدام حسين شد و نهايتاً منجر به سرعت گرفتن رژيم در برنامه زماني اش براي توسعه سلاح هاي هسته اي گرديد تا اينكه تحت نظارت سازمان انرژي اتمي سازمان ملل، در اوايل دهه 1990 برچيده شد. علي رغم اين، كنگره در سال 1991 قطعنامه اي به تصويب رسانيد و در آن از عمل اسرائيل دفاع شد و از سازمان ملل به خاطر مخالفت با حمله نظامي غيرقانوني اسرائيل انتقاد كرد.

تنها راه حل واقعي بن بست برنامه هسته اي ايران، راه حل سياسي است. به طور مثال، ايران فراخواني داشته است براي تمامي خاورميانه عاري از سلاح هاي هسته اي كه در آن از تمامي ملل منطقه خواسته شود تا از سلاح هاي هسته اي دست كشيده و برنامه هايشان را تحت بازرسي هاي دقيق بين المللي قرار دهند. كشورهاي سوريه، متحدين آمريكا مانند اردن و مصر و ديگر كشورهاي شرق خاورميانه ايران را در اين پيشنهاد همراهي مي كنند. چنين مناطق عاري از سلاح هاي هسته اي با موفقيت در آمريكاي لاتين، جنوب اقيانوس آرام كشورهاي جنوب، آفريقا، و جنوب شرق آسيا تشكيل شده است.

دولت بوش و رهبران كنگره از هر دو حزب چنين پيشنهادي را رد كرده اند. در عين حال، اصرار به اينكه ايالات متحده حق دارد كه به طور يك جانبه تصميم بگيرد كه چه كشورهايي حق دارند سلاح هاي اتمي داشته باشند و چه كشورهايي نمي توانند، در واقع نوعي از آپارتايد هسته اي را تحميل كرده است. در سال 1958، آمريكا اولين كشوري بود كه سلاح هاي هسته اي را با قرار دادن بمب هاي تاكتيكي هسته اي روي كشتي ها و هواپيماها، وارد منطقه نمود. اسرائيل در اوايل دهه 1970، با حمايت بي سروصداي آمريكا، به يك كشور داراي سلاح هسته اي تبديل شد. در شرق ايران، پاكستان و هند نيز با حمايت آمريكا، به توسعه سلاح هسته اي دست يافته اند. دولت بوش اخيراً يك قرارداد همكاري هاي هسته اي با هند امضاء كرده است و هر دو كشور را با جت جنگنده بمب افكن هايي كه قابليت حمل سلاح هسته اي را دارند، مجهّز كرده است.

پس با قرار داشتن در چنين منطقه خطرناكي، تعجّب آميز نيست اگر ايران خواهان بازدارندگي اتمي باشد. با اين وجود ايالات متحده و اسرائيل به خاطر اينكه داشتن توان بازدارندگي اتمي ايران چالشي براي انحصار اتمي آمريكا اسرائيل در منطقه غني از نفت است، نمي خواهند ايران داراي چنين تواني باشد. به ديگر سخن، آنچه كه دولت بوش، دولت اسرائيل، رهبري دو حزب در كنگره نگران آن هستند حمايت از منافع سلطه گرانه آمريكا و شريك كوچك آن، اسرائيل است و نه توقف گسترش سلاح هاي هسته اي.

چنين سياستي از منافع مردم آمريكا يا اسرائيل دفاع نمي كند. به مردم ايران و خاورميانه نيز در كل كمكي نمي كند. در عين حال، از اين منظر ديده مي شود كه آيا ملت آمريكا بار ديگر به دولت بوش و رهبري دو حزب در كنگره اجازه مي دهد تا داستان هاي اغراق آميز از كنترل سلاح هاي كشتار جمعي توسط يك كشور ثروتمند نفتي در گوشه هاي دور از دنيا ساخته و با موفقيت آن را توجيهي براي جنگ فاجعه آميز ديگري قرار دهند.

 

منبع: Foreign Policy in focus

F.P.I.F

 

+ نوشته شده در  2006/6/20ساعت 2:14 AM  توسط rahemey رحيمي   | 

انزواي فزاينده رئيس جمهور جرج دبليو بوش در ستيز عراق

 

ارتش امريکا از جنگ عراق به ستوه آمده است

گرفتارآمدن ارتش امريکا در عراق (که تا کنون ٢۵٠٠سرباز را از دست داده است) و فقدان چشم اندازي سياسي يا نظامي براي خروج از بن بست، آغاز شورشي را در وزارت دفاع (پنتاگون) و سازمان مرکزي اطلاعات (سيا) برانگيخته است. نگراني از درگيري در ايران بر دشواري هاي سربازگيري افزوده است. بانگ خطر ژنرال هاي پيشين بازنشسته به شدت طنين انداخته است ومي رود تا دست وبال کاخ سفيد را ببندد.

 

از لوموند ديپلوماتيک

 

اکنون شايد رئيس جمهور بوش در ميان مردم حتي از ليندون جانسون پس از يورش تت* در سال ١۹۶٨ هم نا محبوب تر باشد. مي توان يقين داشت که نزد بسياري از وطن پرستان امريکائي، بيانيه هاي خوشباورانه دولت در باره جنگ عراق که بارها تکرار کرده اند و هربار خلاف آن ثابت شده است درست مانند بيانيه هائي از همان قماش در دوران جنگ ويتنام، تنها مي تواند خشم و ريشخند برانگيزد (١).

هرچند دولت رئيس جمهور بوش توانست بي آنکه هيچ کارمند عاليرتبه اي از کار برکنار شود از توفان کاترينا جان بدر برد، اما از اين پس مهر نا آزمودگي و ناپختگي و ناشيگري در چاره جوئي آن فاجعه بر پيشاني کاخ سفيد نقش گرديده است (٢). بي اعتنائي رئيس جمهور به کنگره و صلاحيت هاي فرا قانوني که به خويشتن بخشيده نه تنها اعتراضات تند نمايندگان دموکرات مجلس بلکه ناخشنودي جمهوري خواهان را هم برانگيخته است.

در صحن خود نهادهاي دولتي است که بحران از همه جا آشکارتر به نظر مي آيد. آقاي لويس ليبي معروف به «سکوتر» رئيس دفتر ريچارد چيني، معاون رئيس جمهور به اتهام افشاي هويت خانم والري پليم کارمند مخفي سازمان مرکزي اطلاعات (سيا) نزد روزنامه نگاران خودي به منظور بدنام کردن همسرش جوزف ويلسون (٣) که به مخالفت با جنگ عراق برخاسته بود، تحت تعقيب قانوني قرار گرفت. فاش کردن نام مأموران پنهان سيا جرمي است که در ديوان فدرال قابل پبگري است و دور نيست که متهمان ديگري از جمله آقاي کارل روو، مشاور سياسي اصلي رئيس جمهور که در تاريخ ١۹ آوريل از سمت خود در کاخ سفيد استعفا داد را نيز به دادگاه بکشاند. با اينهمه صدور قرار مجرميت تنها بخش نمايان شکافي است که ميان کاخ سفيد از يکسو و سازمان مرکزي اطلاعات و نيز قسمت مهمي از سلسله مراتب نظامي از ديگر سو گسترش مي يابد.

دير زماني است که ناسازگاري ميان اعضاي سازمان مرکزي اطلاعات و دستگاه رياست جمهوري در باره جنگ عراق آشکار گرديده است (٤). از همان سال ٢٠٠٤ وال ستريت ژورنال در تفسيري بر قضيه ويلسون، درز کردن اطلاعات از منشاء سيا که در ادعاهاي رئيس جمهور خلل مي انداخت را محکوم ساخت و نوشت: «[دستگاه بوش] با دو يورش سرو کار دارد: يکي در عراق و ديگري در صحن سازمان مرکزي اطلاعات (۵)». مسئولان سازمان و دستگاه هاي امنيتي از چندين سال پيش به نکوهش ترفند هاي رئيس جمهوري براي درگير ساختن ايالات متحده در جنگ پرداخته اند. تازگي ها هم آقاي پل پيلار، مسئول پيشين خاورميانه و جنوب آسياي سيا و نويسنده گزارشي بدبينانه در باره عراق که در سال ٢٠٠٤ به بيرون درز کرد بار ديگر تأکيد کرده است که دولت «کوششي سازمان يافته براي گمراه کردن» به منظور برافروختن آتش جنگ براه انداخته بود (۶).

براي پايان بخشيدن به نغمه هاي ناساز و به مهار کشيدن سياسي سفت و سختي بود که آقاي بوش در سال ٢٠٠٤ آقاي پورتر گاس را در رأس سيا گماشت. اما دلسردي ها و تفرقه هائي که اين سازمان اطلاعاتي را به لرزه در آورده است بر عزم وي پيروز آمد و باعث کناره گيري اجباريش شد. در طول دوسالي که وي بر سرکار بود، دهها تن از مسئولان و تحليل گران سازمان و بطور مشخص در ادارات مسئول عمليات پنهاني از سمت خود کناره گرفتند.

از سوي ديگر اينک ناخشنودي در رده هاي ارتش هم برملا گرديده است. چندين ژنرال نامدار باز نشسته (۷) که روشن است بسياري از نظاميان در صف هم همرأي آنانند، آشکارا آقاي دانالد رامسفلد وزير دفاع و شيوه اداره جنگ عراق به دست وي را به باد انتقاد گرفته اند. بخشي از اين حمله هاي بيسابقه را مخالفت نظاميان با تهاجم احتمالي ديگري، اينبار عليه ايران، برانگيخته است که از فرجام زيان بارش براي ايالات متحده و ارتش امريکا بيمناک اند. اطلاعاتي که از درون دستگاه هاي دولتي به گوش روزنامه نگاراني چون سيمور هرش از نيو يورکر رسانده اند (٨) شاهد مثالي بر عزم بسياري از افسران براي پيشگيري از ستيزه تازه اي است.

در واقع نظاميان عقيده دارند که حمله آمريکا به مراکز هسته اي ايران مخاطره راه افتادن موجي از روياروئي ها و اقدامات تلافي جويانه اي را در بر دارد که مي توانند سرانجام آتش جنگي پردامنه را شعله ور سازند. آنها فقط از پيامدهاي زيانباري که چنين جنگي مي تواند براي نيروهاي آمريکائي به بار آورد واهمه ندارند، بلکه هراس آنها همچنين از چشم انداز کارزار عمده ديگري است که ايالات متحده را به برقراري مجدد سربازگيري ناچار سازد، چرا که تجربه ويتنام يادآور آن است که ارتشي که از سربازان وظيفه فراهم آمده باشد غالبا بيشتر دستخوش رنجش و باختن روحيه است. اگر چنين شود اعتراضات گسترده مردمي در خاک امريکا عليه ماجراجوئي هاي بين المللي واشنگتن ميتواند فرمانفرمائي «امپراتوري آمريکا» در خاور ميانه را تندتر به سوي فرجام خود پيش راند.

رئيس جمهور ايالات متحده توان کارشکني نهادهائي مانند ارتش و سازمان هاي اطلاعاتي در سياست کاخ سفيد را دست کم گرفته بود، که نه با شورشي مستقيم بلکه با سيل مداومي از کناره گيري ها و به بيرون درز دادن اطلاعات [با کاخ سفيد به مقابله برخاسته اند]، حيله اي که کوشش هاي ناشيانه آقاي گاس براي برقراري مجدد «انضباط» ثمري جز تشويق بيشتر آن به بار نياورد. اين «سلاح ها» که نهاد هاي محافظه کار همواره عليه حکومت هاي دموکرات به کار مي بردند، امروز گروه حاکمي را نشانه رفته که هرگز از پيش کشيدن اولويت هاي امنيتي دست برنداشته است. و تعارض آميز آنکه آراء دگر انديش برخاسته از ارتش، هرچند از سوي ژنرال هاي بازنشسته باشد را به دشواري مي توان با توبيخ و افترا خاموش ساخت زيرا همان دولتي بر سر کار است که همواره مردم را به نگهداري حرمت آن نهاد تشويق کرده است.

مداخله سياسي ارتش و دستگاه هاي اطلاعاتي در نگاه نخست براي دموکرات ها اطمينان بخش نيست. اما اگر اين نيروها در کسوت کارآ ترين مخالفت ها با قدرت حاکم درآويخته اند به دليل سست کوشي دوگانه اي است. از يکسو کنگره در انجام وظايف نظارت و کنترلي که قانون اساسي بر عهده وي نهاده ناتوان است و از سوي ديگر حزب دموکرات در مسائل مربوط به دفاع و سياست خارجي ياراي روياروئي با کاخ سفيد را ندارد. پيروزي احتمالي در انتخابات مجلس قانونگذاري نوامبر ٢٠٠۶ شايد دموکرات ها را برانگيزاند تا مسئوليت شکست و هزيمت عراق را بر گرده دولت بوش بگذارند، و زنجيره اي از تحقيق و تفحص هاي مجلس را براه اندازند که شايد به وارد ساختن اتهامات ديگر و برکناري هائي در بالا ترين سطح بيانجامد. با اينهمه هرچه پيش آيد شيوه رفتار ايالات متحده در جهان تأثير چنداني از آن نخواهد پذيرفت.

بي عملي حزب دموکرات

به يقين برخي از سردمداران دموکرات خواستار واقعيت پذيري و خويشتن داري بيشتري از آنچه دولت آقاي بوش تاکنون نشان داده است هستند. با اينهمه رهبران اين حزب هرگز ترديد بنياديني در رويکرد امريکائي به جهان روا نمي دارند. همه چيز به کنار، رهبري حزب دموکرات درست به همان اندازه جمهوري خواهان دست اندر کار دستگاههاي امنيتي ايالات متحده بوده است، که به ويژه در دوران زمامداري هري ترومن (١۹۵٣- ١۹٤۵) و سپس جان فيتزجرالد کندي و جانسون (١۹۶۹- ١۹۶١) سامان يافتند.

برداشتي از برتري جوئي ايالات متحده در جهان که رئيس جمهور ويليام کلينتون مدافع آن بود کمتر از رويکرد جمهوري خواهان به ستيزه کاري گرايش داشت و همپيماني ها زير سايه رهبري امريکا را بيشتر از فرمانروائي يک جانبه مي پسنديد، اما به همان اندازه بلند پروازانه بود. زيرا هر دو حزب اصلي از همان بينش ناسوناليزم «تافته جدا بافته» اي برخوردارند که به موجب آن «ماهيت نيکوکارانه» قدرت امريکا و روا شمردن موقعيت مسلط آن در جهان اصول اعتقادي است که به ندرت محل گفتگو بوده.

بينش هاي دو حزب به ويژه در حيطه اي که اوضاع در آن از همه جا وخيم تر است، يعني در باره مسئله خاورميانه، به يکديکر نزديکترند. همانگونه که آقاي کلينتون نشان داده است، هم دموکرات ها و هم جمهوري خواهان به دستمايه استيلاي اسرائيل، خواهان تضمين سيطره آمريکا در منطقه بوده اند، حتي اگر چنين هدفي احتمال درگيري جنگ هاي پياپي را افزايش دهد. هردو حزب همچنين از هرگونه سازشي با دولت هائي سر باز مي زنند که آنها را «اوباش» توصيف کرده اند.

اغلب حکومت بوش را به حق سرزنش کرده اند که در دو نوبت در سال ٢٠٠١ و سال ٢٠٠٣ پيشنهاد ايران براي گشودن باب مذاکره اي فراگير را نپذيرفته است. اما دولت کلينتون هم به وقت خود نتوانست از انتخاب محمد خاتمي اصلاح طلب به رياست جمهوري اسلامي ايران در سال ١۹۹۷ براي سرگرفتن مذاکرات مستقيم بهره برداري کند. او همچنين قادر نبود توافق نامه صلحي ميان اسرائيل و سوريه را بقبولاند. و امروز آنچه سناتورهاي دموکرات مانند خانم هيلاري کلينتون و آقاي ايوان باي درباره ايران ميگويند در محتوا از سخنان کاخ سفيد چندان متمايز نيست (۹).

هر دو حزب که به يکسان تحت نفوذ محافل توانمند هواخواه اسرائيل قرار دارند، عزمي همانند براي خودداري از دست زدن به عملي قاطع براي پايان بخشيدن به ستيزه اسرائيل و فلسطين را آشکار ساخته اند. سردمداران دموکرات مانند خانم کلينتون و خانم نانسي پلوسي بجاي آنکه دولت حاضر را به کوشش هائي به سود صلح تشويق کنند، مي کوشند بيش از آقاي بوش با بروز هواداري بي قيد و شرط خويش از اسرائيل از وي پيشي گيرند (١٠).

آقاي کلينتون هفت سالي را صرف تباه کردن دست آوردهاي پويش صلح اسلو کرد و هرگز به جستجوي مجدانه راه حلي براي کشمکش اعراب و اسرائيل برنيامد، مگر در پايان دوره دوم زمامداريش، هنگامي که ديگر مجالي براي رسيدن به سرانجامي نمانده بود. چنين مي نمايد که آقاي بوش هم به سهم خود از پذيرش «حل و فصل» يک جانبه اسرائيلي چندان دور نباشد، که نه براي فلسطيني ها پذيرفتني است، نه جهان مسلمان و نه اکثريت اروپائيان.

هرچند بيش از پيش دموکرات هائي خواستار بيرون کشيدن زود هنگام نيروها از عراق هستند، اما برد فراخواني آنها بطرز غريبي کاهش يافته، زيرا از ارائه تدبير دورانديشانه متفاوتي با آنچه آقاي بوش براي سرتاسر خاورميانه عرضه کرده است ناتوانند. سياستي که دموکرات ها درباره نقاط ديگر جهان روا مي دارند کمتر از سياست کاخ سفيد بلند پروازانه نيست، به ويژه هنگامي که مسئله اغواي روسيه در قلمرو نفوذ اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي پيشين باشد.

چنانچه رئيس جمهور بوش تصميم به حمله به ايران بگيرد، رويهمرفته مي تواند به حمايت بسياري از امريکائي ها و تني چند از رهبران دموکرات از تصميم خويش يقين داشته باشد، در همان حال که دموکرات هاي ديگر نقشي دو پهلو بازي خواهندکرد، خاموش ميمانند و يا صرفا فرصت جوئي پيشه مي کنند. در آن صورت چنين تهاجمي ممکن است به چشم جمهوري خواهان همچون معامله با صرفه اي در سياست داخلي جلوه کند.

با اينهمه نظاميان بيشماري هستند که قصد دارند جلو اين ستيزه تازه را بگيرند. ايستادگي آنها هنوز به گشايشي سياسي راه نبرده است. برخي از چهره هاي سرشناس در اردوگاه «واقع بينان» جاي گرفته اند، اما بيشتر آنها دانشگاهيان يا سياستمدارن بازنشسته اند، مانند آقايان برنت سکاوکرافت (رايزن رؤساي جمهور جرالد فورد و جورج هربرت واکر بوش در امور امنيتي)، گاري هارت (که نامزد دموکرات ها در مبارزات انتخاباتي رئيس جمهور در دو دوره ١۹٨٤و ١۹٨٨ بود) و ژبيگنيو برژينسکي (مشاور امنيتي رئيس جمهور کارتر از ١۹۷۷ تا ١۹٨١). با اين همه آنها طنيني چنانکه بايد در صحن دو حزب عمده نمي يابند.

* نيمه شب ٣٠ ژانويه ١۹۶٨ نيروهاي ويتنام شمالي و ويت کنگ به فرماندهي ژنرال جياپ با لغو آتش بس سال نو ويتنامي (تت)، زنجيره اي از تهاجمات گسترده عليه ارتش ايالات متحده در ويتنام جنوبي را آغاز کردند. گزارش ويراني ها و کشتار گسترده رزمندگان ويتنامي بدست سربازان امريکائي در رسانه ها سياستمداران و مردم عادي را در حيرت فرو برد (م).

پاورقي ها

١- براي مقايسه اي از جنگ ويتنام و جنگ عراق مقاله گابريل کولکو «هنگامي که کاخ سفيد هشدارهاي سيا را ناشنوده مي گذارد» را در شماره آوريل ٢٠٠۶ لوموند ديپلوماتيک بخوانيد.

٢- نگاه کنيد به مايک ديويس، «لاشخوران نيو اورلئان، سرمايه داري فاجعه»، لوموند ديپلوماتيک، اکتبر ٢٠٠۵.

٣- آقاي ويلسون که مأموريت داشت در نيجريه تحقيق کند که آيا عراق در اين کشور اورانيوم خريده است، بعدا دولت بوش را متهم ساخت که در اطلاعات درباره برنامه هاي تسليحاتي آقاي صدام حسين دست برده است.

٤- نگاه کنيد به فيليپ اس گولوب، «در ايالات متحده : از اجماع تا ترديد»، در شماره ماه ژوئن ٢٠٠٤ لوموند ديپلوماتيک.

۵- وال ستريت ژورنال، نيويورک، ٢۹ سپتامبر ٢٠٠٤.

۶- مصاحبه اي که در شماره ٤ مه ٢٠٠۶ روزنامه ال پائيس مادريد به چاپ رسيد.

۷- در ميان آنها ازژنرال ها آنتوني زيني، وسلي کلارک و پل دي ايتون مي توان نام برد.

٨- سيمور هرش، «طرح هائي براي ايران»، نيويورکر، ١۷ آوريل ٢٠٠۶.

۹- نگاه کنيد به هيلاري کلينتون، «چالشگري هاي سياست خارجي ايالات متحده در خاورميانه»، سخنراني در دانشگاه پنسيلوانيا به تاريخ ۹ ژانويه ٢٠٠۶ و ايوان باي «رويکردي تازه به مبحث امنيت ملي»، ٢ فوريه ٢٠٠۶. متن اين دو نظر به ترتيب در دو سامانه زير در دسترس است:

www.votehillary.org/CMS/node/108

www.csis.org

١٠- نگاه کنيد به سرژ حليمي «در ايالات متحده، آقاي شارون جز دوست کسي ندارد» و ژوئل بنن « "انجمن انديشه" در خدمت حزب ليکود» در شماره ماه ژوئيه ٢٠٠٣ لوموند ديپلوماتيک.

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/6/20ساعت 2:10 AM  توسط rahemey رحيمي   | 

 

 

شب چه بر زنان زندانی می گذرد؟

نوشته:ثريا پرليکا

 

 

 

در افغانستان وضع زنان در بخش های مختلف زندگی  بسيار غم انگيز و رقت آور است. از سويی فساد در افغانستان بالا می رود. در افغانستان بزرگترين علت فحشا و تن فروشی زنان، فقر از يک طرف می باشد و پول فراوان در دست عده ای از طرف ديگر. هيچکسی حاضر نمی شود که اولادش نان صدا کند و از گرسنگی بميرد و او يک تماشاگر ساده باشد. زمينه های کار هم وجود ندارد و هر روز سيل بيکاران زياد می شود. گاهی زنان ناچار به گدايی می شوند.  باندها هم در کمين اند تا از همين مردم فقير برای خود سربازگيری کنند. ممکن است که در کشورهای پيشرفته فساد و فحشا بخاطر غرايز جنسی باشد ، اما من می گويم که در افغانستان بيش از نود و نه فيصد از خاطر فقر اقتصادی و بی عدالتی به اين کار تن می دهند. مثلا مرد جرم را انجام می دهد و زن به جرم اين که زن است،  بدنام می شود. دختری که نمی داند ازدواج چيست را به خانه ی شوهر می فرستند؛ حتا بدون رضايت خود او. اين دختر جنگ و جدال و اطاعت ظالمانه را تحمل نمی کند و يا فرار می کند و يا خود سوزی. کجاست آن همه پول برای بازسازی افغانستان تا زنان ما حرفه ای را بياموزند و متکی به خود باشند؟ چند روز پيش سر و صدا برآمد که در خانه ای که برای نگهداری زنان بود، آن ها شکنجه می ديدند.

 دولت بايد کنترل داشته باشد نه اينکه ناموس و شرف افغانستان را به افراد واگذار کند. دولت بايد زمينه های تربيت انسانی و انسان دوستی را برای افراد بوجود آورد. تا عوامل ريشه يابی نشود نمی توان با فحشا و گرسنگی و خودسوزی مبارزه کرد.  مرد مرتکب قتل می شود و زن را معامله می کند. زن ناچار است که فرار کند و محاکمی که در فساد غرق اند به نفع زن رای نمی دهند و به زندان می رود. او از جامعه طرد می شود. در زندان باندها مناسبات دارند. آن ها در کنار دروازه ی ولايت جمع اند تا زن را با بهانه ای به دام می اندازد و بعد متوجه می شود که به کس ديگر فروخته شده است . همين اکنون صد ها خانه در گوشه گوشه ی کابل هست که کسب و پيشه ی آن ها فساد است. از نگاه ديگر از زن نبايد حق انتخاب را سلب کرد. در هر جايی که قيودات زياد باشد، انحراف هم زياد است. سلب آزادی زمينه ساز سوء استفاده از آزادی ست. زن نيز بايد ارزش انسانی خود را بفهمد.

 

 

 

منبع : کابل پرس

 

+ نوشته شده در  2006/6/20ساعت 1:58 AM  توسط rahemey رحيمي   | 

 

 

چه باید کرد؟

جنگ هنوز پایان نیافته است

 

 

 نوشته:داکتر اکرم عثمان

 

 

در نسلی که من به آن مربوط هستم هرگز جنگی اتفاق نیفتاده بود و من اغلب جنگ را در فلمها میدیدم ویا در کتابهای تاريخ و رمانها میخواندم و اگر دروغ نگویم تا حدودی متحسس و برانگیخته میشدم و میپنداشتم که جنگ هم طعم مناسبی دارد و برای تمام انسانها، خاصه شجاعان و ماجراجویان، لازمست تا هرچند گاه یک باره خود را بیآزمایند و از رخوت، کرختی و یک نواختی زندگی بیرون شوند.


سی و دو سال پیش چنین جنگی در خانهء ما هم شروع شد و ما یک شبه ره صدساله رفتیم و استعداد شگرف مان را درین کار آزمودیم. آنقدر کشتیم و کشته دادیم که با مرگ و میر عادی شاید در نیم قرن ویا بیشتر میسر میبود، طرفه این درین جنگ ما با هم افتادیم و از قتل قوم و قریب، خواهر و برادر همشهری و همسایهء در به دیوار خویش نیز دریغی نداشتیم. یکی از قتلها را برای شما حکایه میکنم:

جنگجوی شبهنگام وارد منزل قاتل برادرش میشود و به جای قاتل، زن او را تنها می یابد، زن را محکم به درخت میبند و ترجیح میدهد عوض گلوله اسیر را با راکت بکشد. همین کار را میکند.

دیگر اینکه در آن سالها در کوچه سابق ما، دکانداری سه پسر جوانش را در انفجار بم نیرومندی از دست داد. اسم او قربان است وبه من قرض میداد و از این که بچه هایش مدرسه میرفتند و با سواد بودند خوشحال بود وبه خود میبالید. بازهم دکانش را باز کرد. اما بدون بچه هایش!!

من طی سالهای جنگ، متوجه پرنده ها هم بوده ام. برخی از آنها برای همیشه از شهر ما کوچیده اند و روز هایی که کودک بودم، «باز» ها فراز بامهای شهر ما در دایره های منظمی میچرخیدند و مرغابیها و لگ لگ ها در شبهای بارانی بهار قار قار کنان از بلندی بامها میگذشتند و در آبگیر ها فرود آمده دم میگرفتند. دیریست من صدای این مرغها را نشنیده ام و حتی پرستوها به ندرت جرئت می کنند در آسمان شهر های ما ظاهر شوند و بشارت بهار را باخود بیاورند.


وقتی در کابل بودم، سالها بود که من بهار ندیده بودم و دلم برای یک درخت سبز، یک جویبار جاری و یک بیشت حلوت پرمیزد اما میسرم نمیشد ما بر دروازه تمام باغها، دره ها، گلگشتها و گندمزارها قفل گرانی زده ایم و پشت حصارها و دیوارهای بیمناک و بلند کمین کرده ایم.


همسایهء ما بی خبر ناپدید شد و در ختهایش را تنها گذاشت من از پشت شیشه، شاهد مرگ تدریجی درختها بودم ما با درختها هم جفا کرده ایم. اکنون درخت های هرباغ را چون صلیبهای سنگین، خارایین و تیغ دار به دوش میکشیم و راهی "تپه جلجتا" هستیم. نمیدانم اطلاع دارید که سگها و گربه های روستاهای ما از بس گوشت آدم خورده اند دیگر به یاد ندارند که باری اهلی بودند و با آدمها میزیستند. ازینست که ما به آخرین مرز خصومت و خشونت رسیده ایم. برخی از ما دم از تکرار و تداوم جنگ می زنند و می گویند از راه بیروت و کمپ های صبرا و شتیلا حدیث اعراب دوزی، مارنونی فلانژیست به سوی صلح میرویم! اول تصفیه حساب ضروریست بعد از آن صلح مسلم!!


کسانی این جا و آنجا در کفش آنها ریگ میریزند و تشجیع شان می کنند که یک پیکار مقدس را باید تا آخرین فرد ادامه داد، ما در کنار شما هستیم.


برخی از ما مایل است در حمام خون، غسل «سونا» بگیرد و تطهیر شود و برخی از ما در اکثر جناحها طرفها میگوید: اگر همه باهم صلح کنند من صلح نمیکنم. من تا آخرین گلوله و اخرین مرد می جنگم.

شما چه میگویید به گفتهء او به چنین جنگی ادامه دهیم؟

 

میپندارم نفس جنگ مهم نیست و جنگهای بسیاری در تاریخ عادلانه بوده اند. آنچه قیمت دارد اینست که ما با این جنگ به جنگ ارزشها رفته ایم... نامدارترین شهید قدیس در کشور ما آن مفاهیم و ارزش های انسانیست که از هزاران سال بنیاد معنویت و مدنیت ما را می ساختند و اما قریب است به کلی از این سجایا خالی شویم


ما هیچگاه زن کش و کودک کش نبودیم، این کارها، دون شأن ما بود اما حالا هزاران شهید خردسال و معصوم و هزاران زن پاکباخته و خفته در خون داریم که بویی از صغرا ها وکبرا های روزگار نه بردند و هرگز وارد عرصه های سیاست نشده بودند.


ما هیچگاه حاضر نبودیم از پشتسر خنجر بیزنیم تا به خاطر منفعت و مصلحت های غنی، رقیب خویش راغافلگیر کنیم و کتف و کمرش را بشگافتیم. ازینجاست که من به سهم خودم سخت از جنگ متنفرم. با جنگ طنابهای اداره از سر ناگزیری کشده میشوند و حالت اضطرار به حالت اضطراب می انجامد. با جنگ نمیتوان از کسی نترسید و با فراغ خاطر به زنده گی و آزادی و عشق و معنویت و کار پرداخت.


گاندهی را به یاد آوریم که می گفت: انسان وقتی میتواند آزادانه زنده گی کند که حاضر باشد در صورت لزوم به دست برادرش کشته شود اما هرگز در فکر کشتن او نباشد. هر نوع کشتن یا هرنوع آزار دیگر که بردیگری تحمیل شود به هر عنوان که باشد جنایت برضد بشریت است... وقتی شمشیر را به دور افگنده ام دیگر جز جام محبت ندارم تا به آنان که با من مخالفت میکنند تقدیم بدارم و گورگی را به خاطر آوریم که در بحرانی ترین روزهای زنده گی ندا میداد: همه چیز در انسان است همه چیز به خاطر انسان است تنها انسان واقعیت دارد و بقیه چیزها، کار دست و مغز اوست. انسان چه با شکوه است! باید به انسان احترام گذاشت!

 

از این جاست که ناگزیریم غسل تطهیر بگیریم و به نام انسان به صلح و صفا و برادری و گذشت و همدلی اقتداء کنیم. اعتیاد به جنگ خطریست که اکنون جامعهء ما را تهدید میکند همانگونه که زمانی کشور هایی هانگانگ و سنگاپور و شانگهای تریاک صادر میکردند برخی از دولتها برای ما جنگ صادر میکنند تا آن را چون افیون دود کنیم و درسکرش چشمان اندوه بار وآغشته با خون خود را بر روی پیامد های فاجعه ببندیم و غرقتر شویم.

 

برخی از ما اکنون به سرحد بی بصری کامل رسیده و در نقشی که دیگران برایش تدارک می بیند ظاهر میشوند و برای هدف نامشخصی شمشیر میزنند، گفتی با لقطره برای جنگ آفریده شده است ازاینجاست که تراژیدی عمق بیشتری می یابد و از سطح درک عوام الناس و توده مردم فراتر میرود. به تعبیر دیگر بیش از هرچیزی استقلال رای و فردیت یک انسان مورد تهاجم واقع شده و فضای فکری و روحی تنگتر گردیده اند.

 

بنابراین باید سطح اطلاع تک تک مردم را از درامهء که طراح آن خودش نیست بالا ببریم و به آنها بفهمانیم که این ظرفیت بزرگ و نیروی عظیم را برای جنگ عاقلانه تری نگهدارد چه بی افتخارترین جنگها، برادرکشیست و ما داریم که تیشه به ریشهء خویش میزنیم. پایان

 

 

+ نوشته شده در  2006/6/20ساعت 1:50 AM  توسط rahemey رحيمي   | 

جستار اول

دربارهءتمدن وحوزهءتمدني

 

 

نوشته:داکتر سید حمیدالله «روغ» 

 

 

 

درين جستاربه چندمطلب مى پردازيم: يكي اينكه دومفهوم“فرهنگ”و”تمدن”راچگونه ازهم متمايز ميسازيم؟ديگرى اينكه طرح مفهوم “ تمدن “درنظريات جديد درجهان چگونه دگرگون شده است  وچراماازين پس دركاربردمصطلحاتى ما نند”تمدن اسلامي”ويا” تمدن مسيحي”،كه تاهمين چندى پيش كاملابديهي پنداشته ميشدند،بايدبسيارمحتاط باشيم؟وبالاخره اينكه مفهوم “حوزهءتمد ني”       درتفكرامروزي جهان چگونه وبه چي معنامطرح ميشودوماافغانهاچرابايدبه اين مفهوم توجه جدي واساسي بكنيم .  

 

ميخواهيم روشن بسازيم كه ازآنچه انسان درطى مسافرت درازخود برروى زمين فراهم آورده است،چه چيزى را”فرهنگ” مى ناميم وچه چيزى را” تمد ن” ؟این سوال بظاهر ساده اخیراسراسرجهان رابه خود مشغول ساخته است.

بحث درمفهوم “فرهنگ”چندسده سابقه داردوامابحث درمفهوم تمدن ،وبازبحث درين مفهوم بحيث يك مفهوم فلسفهءسياسي،يك بحث بسيارتازه است ودرين زمينه هنوزبايدچيزهاى زيادى ازابهام بیرون کشیده شود .

سرشناس ترين انديشمندى كه حتى دردوران قديم مفهوم تمدن رامطرح کردورابطهءعصبيت راباتاسيس دولت وازتاسيس دولت راباتاسيس “عمران”مطالعه كرد،ابن خلدون بود. ابن خلدونشايدنخستين متفكرى است كه مفهوم “تمدن”راواردبحث فلسفهء قدیم ميسازد.

دردوران معاصرعده يى ازمحققان چون “ماكس وبر”، “آرنولداشپنگلر”، و” آرنولدتوين بى“،و ديگران،بحث از”تمدن”رابا فلسفهءسياسي مدرن پيوند دادند و”الگوى توسعهءسياسي تمدنها”رابدست دادند.برحسب اين الگو،دوره هاى بحران وجنگ بدنبال يگديگرميآيندوآرام آرام جاى خودرابه دوره هايى ميدهندكه درآنها “تمدنها”سربرمى آورند(115-147)   

سامويل هانتينگتون“امريكايي درسال ۱۹۹۳كتاب“برخوردتمدنهانوسازي سياست جهانى در  سدهء۲۱”رامنتشرساخت .اين همان كتابیست كه”نظريهءبرخوردتمدنها”رابرسرزبانهاانداخت. نظريهء            هانتينگتون اساسا يك نظريه دربارهءسياست جهاني دردورهءپس از”جنگ سرد”است. كاراصلي وى اينست كه “پاراديم برخورد تمدنها”رابجاى “پاراديم جنگ سرد”مى نشاند. وى ميگويد:

...مدت ۴۰سال بودكه دانش پژوهان وسياستمداران روابط بين الملل، مسايل جهاني رابرحسب يك تصويربسيارساده اماخيلى مفيد،يعنى”پاراديم جنگ سرد”مورد تفكر وعمل قرارميدادند... پاراديم جنگ سرد،مبداء اجتناب ناپذيرى براى تفكردراموربين المللي بود...حوادث شگرف سالهاى ۱۹۸۸ – ۱۹۹۳پاراديم جنگ سردرابه بايگاني تاريخ انديشه سپرده است..بديهي است كه اينك به الگوى تازه اى نيازاست كه درسامان بخشيدن ودرك تحولات محوري درسياست جهاني به ماياري رساند...” برخورد تمدن ها “ تلا شى ااست براى تشريح عناصر تشكيل دهندهء پاراديم جهان بعد از جنگ سرد.. تمدنها جانشينان طبيعي جها ن سه قطبي- غرب،شرق ،جهان سوم - دوران جنگ سرداند...باازبين رفتن سه جهان جنگ سرد،دولت- ملت هابه شدت سعى ميكنندتا هويت ومنافع خودرابراسا س تمدن تعريف كنند.”  (43- 94 تا 103 )

 پا راديم “جنگ سرد”ساختهء “جارج كنان” نظريه پردازامريكايي بودكه درسال۱۹۴۷آنرامطرح كرد. درپايان جنگ سرد،نخست ،”فكوياما“ نتايج خوشبينانه گرفت. وى كتاب”پايان تاريخ وآخرين انسان” رادرسال ۱۹۹۲انتشاردادواين عقيده رامطرح ساخت كه :

» ... حر كت اجتماع توسط نهادهاى بزرگ متمركزى كه درسايهءيك ايديولوژي فراگيرهدايت ميشوند،به پايان خط رسيده است. براىساختارهاىمبتني بربازارآزاداقتصادي ودولت لبرال دموكرات،هيچ جايگزين تاريخي وجودندارد. البته ممكن است اين الگو خالي ازاشكال نباشد، امادرسطح جهاني اعتقاد همگاني اين  است كه اين نوع ترتيبات نهادي بهترين چيزى است كه بشر ميتواندبه آن برسد. مابه پايان تاريخ رسيده ايم ،به اين مفهوم كه مافاقدجايگزينهاى تاريخي ديگر هستيم . رتبه بندي هاىمصنوعي مبتني برساختار هاى  سياسي چون دولت هاى مطلقه وتوتاليتار وجودنداردو همه براى رسيدن به نوعى دمو كراسي بازار آزا د  تقلاميكنند .. “ (43 - 179 )

يعنى فكوياما ميگويدكه جهان براى دموكراسى ليبرال جاخالى كرده است وديگرالگوى سياسي اىكه   بتواندباالگوى ليبرال رقابت كندوجودنداردو بد يلى براى دمكراسي ليبرال ظهورنخواهدكرد. مدل غربي    - يعنى دموكراسي ليبرال- تعميم خواهد يا فت وجهان بسوى” فدراسيون بين المللى كشورهاى ليبرال” ، وبنابران بسوى غربي شدن ، درحال پيشروى است. پس دوران صلح پايدارفرارسيده است وديگرجنگ   واقع نخواهد شد.

نظريهءخوشبينانهءفكوياما درباب فتح جهان بوسيلهءغرب ،بزودى باانتقادهاى جدى مواجه شد.عده يى دربارهءانحطاط خودغرب وبحران ليبراليزم وانديويدواليزم هشداردادند؛عده يى گفتند كه جهان گلوبالي را  بايست بريك مبناي جديدمفهومي توضيح داد؛وعده يىديگراستدلال مهم فکویامادربارهء تعددتمدن ها را اساس قرارداده واین نظررابه پيش كشيدندكه جهان اساسابسوى يك تمدن واحد درحركت نيست؛

ونظريهءسامويل هانتينگتون دربارهء”برخورد تمدنها”نيزدرواقع بحيث نقدى برنظريهءفكوياما،از همين منظرتمدني،عرض وجودكرد.

هانتينگتون ازنظريه پردازان سرشناس وپركارامريكايي است وآثارمتعدد دربارهءمسايل امريكا وجهان نوشته است.درآغازدههءنود خودهانتينگتون نيزنتيجه گيريهاي مشابه به فكوياماداشت.هانتينگتوندركتاب “موج سوم دموكراسي درپايان سدهءبيستم”،درسال۱۹۹۱،نتيجه گرفت كه.. زمان به سود   دموكراسي به پيش ميرود...دموكراسي سرا سر جهان را فراخوا هدگرفت ...”(339- 345 ).

درهمين كتاب”موج سوم دموكراسي”،هانتينگتون،دربارهء”فرهنگها”ونقش آنان درتوسعهءسياسي و اقتصادي نيزسخن ميگويدومينويسد كه 

„ ...دربحث ازمانع فرهنگي درراه دموكراسي ،نظراين نيست كه فقط يك فرهنگ بخصوص براىدموكرا سي مناسب است بلكه حرف درين است كه يك يافرهنگهاى بخصوص نسبت به آن خصو مت مى ورزند... اين نظريه كه فر هنگهاى خاصى همواره موا نعى برسرراه توسعهء اين يا آن ايجادخواهند كرد،بايدباشك و ترديد تلقي شود.... فرهنگها ازلحاظ تا ريخي بيشتر پويا هستند تا ايستا. عقايدورفتارهاى مسلط وغالب درجامعه،دستخوش دگرگوني میشوند...“(339- 328و339 )

يعنى وى درسال ۱۹۹۱باوجوديكه ازنقش فرهنگهادرايجادمساعدت وياممانعت دربرابرتوسعه ،و از         ضرورت همزيستي فرهنگها،سخن ميگويد،اماهنوزوى مفهوم “تمدن “راجايگزين مفهوم”فرهنگ” نمیکند وهنوزاين فكررامطرح نميسازدكه جدال درميان“تمدن ها” تعيين كنندهءسيماى جهان آينده خواهدبود.چنين نظرى راوى دوسال بعددرسال ۱۹۹۳دركتاب  “ برخورد تمدنها ” ى خودپيش كشيد.  

خودمفهوم “برخوردتمدنها”اصلاازبرناردلوييس،شرق شناس واسلامشناس معاصرامريكايى است         (1990-AtlanticMonthli.).ادواردسعيددركتاب معروف شرق شناسي آثاربرناردلويس رانقدوردميكندوبي پايگي انديشه هاى وى رانشان ميدهد( 181- 567 تا 571)اما هانتينگتون نتيجه گيري هاى برناردلوييس رامى پذيرد وكاربرناردلو ييس  راادامه ميدهدوميگويد :

» ..فرضيهء اصلي من اينست كه اصولانقطهءاصلي برخورددرين جها ن نو،نه رنگ ايديولوژيكي داردونه بوىاقتصادی. شگافهاى عميق ميان افرادبشرو به اصطلاح”نقطهءغلیان”برخوردها داراى ماهيت فرهنگي خوا هد بودو بس ....بر خوردتمدنهابالمآل بر سياست جهاني سايه خوا هد افگند. خطوط گسلFaultlines درميان تمدنها،در آينده خاكريز هاى نبردخوا هد بود ....هويت تمدني به طورروز افزون در آينده اهميت خوا هديا فت...خطوط گسل  ميان تمدنها،به عنوا ن نقاط بروز بحرا ن و خو نريزي ، جا نشين مرز هاى سيا سي و ايديو لوژيك دوران جنگ سردمى شود ... دردوران بعد از جنگ سرد، مشتر كات تمد ني ... به عنوا ن مبناى اصلي همكاري و اءتلاف،جاى ايديولوژي سياسي و ملاحظات مربوط به موازنهء سنتي قدرت راميگيرد... گرچه صف بندي تمدني تا امروز محدودبوده ولى درحال رشد است ... مواضع ملتهاوشكا ف بين آنها هرچه بيشتردررا ستا ى خطوط تمدني شكل گرفته است ... تفا وت هاىمو جودبين تمدنهاى گوناگون واقعي ومهم است ؛خودآگا هي تمدني روبه افزايش است ؛برخوردتمدنها غالب ترين نوع برخورددرسطح جهان ، جاى برخوردهاى ايديو لوژيك وديگرانواع درگيري هاراخواهد گرفت. رو ابط بين المللي كه درگذشته حكم  مسابقه اى درداخل تمدن غربي راداشته، اكنون به گونه اى فزاينده، غيرغربي ميشود وبه نمايشى مبدل ميگرددكه در آن تمدنهاى غيرغربي،نقش بازيگررادارند،نه آنكه صرفاهدف نمايش باشند .. غرب هرروزبيشتر ناگزيرازكنارآمدن باتمدنهاى مدرن غيرغربي خوا هدشدكه ازنظرقدرت به غرب نزديك ميشوند ولى ارزشهاو منافع شان عمدتاباارزشهاومنا فع غرب تفاوت دارد.. در آيندهء قابل پيش بيني ، هيچ تمدن جهانگيرى  وجود نخوا هدداشت،بلكه دنيايى خواهد بودباتمدنهاى گوناگون كه هريك ناگزيراست همزيستي باديگران رابياموزد .. “(43- 45 تا 79 )

ازينرو،هانتينگتون نتيجه ميگيرد كه

تاريخ به پايان نرسيده است. جهان واحدنيست. تمدنهانوع بشررامتحد ويامتفرق ميسازند. درجهان متشكل ازتمدنهاى مختلف،هرتمدنى بايدهمزيستي باديگرى رابياموزد... اكنون ما براى نخستين باردرتاريخ باوضعيتى مواجه مي شويم كه درآن سياستهاى جهاني هم چندقطبي است وهم چندتمدني...”  (43- 108و  113 )

بنابران بنظروى پايان جنگ سردبه معناى  پايان جنگ هانيست ومنازعات تازه،اينبار،ازدرو ن تمدنها  سرميكشند،زيراتمدنهاى متفاوت ارزش هاى يكسره متفاوت ومتضادرامى پرورانند. پس ازپايان جنگ سرد سيماى جهان عوض ميگرددوامااين بدان معنانيست كه دنيابرحسب كدام مدل سياسى- تمدنى واحد ، مثلامد ل ليبرال غربى ياامريكايى،دگرگونميشود،بلكه مجموعه هاى تمدني ، ودرين مجموعه ها،حوزه    هاى تمدني درحال پيد ايش اندكه دربرابرجهانروايى وجهانفرمايي تمد ن غربي سركشي خواهند كرد .بنابران پس ازپايان جنگ سرد،همستيزي وKonflikt تمد نهاجايگزين تقسيمات قبلي جهان خواهد شد.

بدينسان وى مفهوم تمدن راازبسترفرهنگي آن بالاميكشدوبه آن مشخصهءسياسي وژيوستراتژيك ميبخشد و ميگويد...انشعاب بزرگ ميان بشريت و منشاءتعيين كنندهءستيزها،پس ازين خصلت تمدني خواهد داشت ... برخوردتمدنها،عنصرتعيين كنندهءسياست جهاني خواهدشد ...تمدنهابدل به حوزه هاىامنيتي ميشوند ...( 89) وازينرو”جهان سياست،آرايش جديدى براساس خطوط فرهنگي وتمدني پيداكرده است(115

.پس غرب،وخاصتاامريكا،براى حفظ برتري خوددرسدهء۲۱بايد كاربردقهرراادامه دهد.

غرب نه به دليل برتري درايده ها،ارزش هاودين خود- چيزي كه چندعضوتمدنهاى ديگرآنراپذيرفته اند- ، بلكه بدليل برتري دركاربردخشونت سازمان يافته برجهان پيروز شده است”( 115-137تا151)

مفهوم”خط گسل“راكه هانتينگتون بكارمى برد،اصلايك مفهوم علم زلزله شناسي وسيسمولوژي است . درين علم خطوط گسل همان خط هايى اند كه زلزله هابه تكراردرامتدادآنهاواقع ميشوندودليل آن اينست كه  قطعات قشرزمين درامتداداين خطوط باهم بخوبي جوش نخورده اندوشكننداند. پس وى ميخواهد بگويد كه على رغم جريان نيرومند جهاني شدن و گلوبالیزم،جهان درامتداد خطوطى جوش نحوردني،كه همان خطوط تمدني اند،ازهم جداباقي ميماندوآتش جنگهاى آينده ازامتدادهمين خطوط زبانه خواهد كشيد:  “اين خط تنهاخط تمايزنيست بلكه درمواقعى خط درگيري خونين نيزهست .”(43-  57 ).

ازكسانى كه دربرابراين نظرقدعلم كر دند وآنراازنظرفرهنگشناسي يك خطاوخبط خوانده اند ،يكي هم            ادوارد سعيد فلسطيني امریکایی است. وى نوشت كه

“... ساختن داستانهاى مضحكى ..همچون”برخوردتمدنها”... اين چيزهاى انتزاعي افسانه اي ونيزلفاظي هاى سرزنش آميزى كه براه انداخته اندهمه دروغ اند. فرهنگ هاى بشري چنان به هم آميخته اند،محتوا وتاريخ  شان چنان به هم وا بسته اند ودرهم گره خورده اند كه هرگز نميتوان آنهاراباعمل جراحي ازهم جداكردوبه صورت جناحهاى مخالف بزرگ وعمدتاايديولوژيك مانند”شرق “و”غرب “درآورد...”” (180-  14)

مهمترين تمايلات جهان معاصر،خاصتا گلوبالي شدن ،افكارادواردسعيد رابيشترازافكارسامويل هانتينگتون درمعرض تفكرقرارميدهند . دروا قع باتاسيس ملل متحد آنچه عملاآغازيافت ،آن گفتگوى تمدنها بود. دردههءهفتاديونسكوبرنامهءگفتگوميان تمدنهاراپيشكش كرد. برخوردهايى كه امروزه برجها ن سايه افگنده اند،وبه حيث برخورد تمد ن ها به مردم عرضه ميشوند، بيشترازهرچيزى يك سناريوىاز پيش تنظيم شده معلوم ميشوند

نظريهءهانتينگتون دربارهء” قهرسازمان يافته” نيزدرواقع فقرفلسفي انديشهءوىرابرملا ميسازد واين نه تنهابعلتي كه ،درست پيش ازوى، جهان بران شده بودكه “دوران قهردرتاريخ به پايان رسيده است “،   بلكه به اين دليل بنيادي كه وى دراحوالى يك توسعه طلبي واستعمارجديدرابراى غرب توصيه ميكندكه  جها ن وارديك تمدن كيفيتانوين ميشود: تمدن الكترونيك وانفارماتيك. واينچنين يك تمدن به يك ساختار جديد    اجتماعي مى انجامدكه”مانويل كاستلز”آنراجامعهء شبكه يى مى نامد،جامعه ايكه تحقق آن مستلزم آنست كه كوچك وبزرگ جها ن دران حيثيت برابربيابند.وازينهم فراتر: تمدن اطلاعاتي شهرواقعي راكه بنياددر   مكان داردازطريق يك شبكهءاطلاعاتي واينترنيت بهم پيوند ميدهدكه بنياد درمكان ندارد.شهراينترنيتي،يك شهربه معنای واقعي- مكاني ، نيست. براى نخستين باردرطى تاريخ بشرشهرهایى تاسيس ميشوندكه فا قد  پايهء“واقعي” اند تمدن اطلاعاتي آميزهءحيرت انگيزي از”واقعي“و“غيرواقعي”، از“وجود”و “لاوجود” است.چنين جهان وچنين تمدنى راديگرنميتوان به مفهوم ارضي”تسخير”و” اشغال “كرد. وهانتينگتون كه براى اينچنين يك جهان نسخه هاى توسعه جو يانه مبتني برقهرسازمانيافته ميدهد،درواقع ازواقعيت    جاري جهان دقيقا سه سده به عقب ميرود.نظريهءهانتينگتون درواقع مبناىتيوريك نيو- نيوكلونياليزم امروزي است  .     

نظريهءبرخورد تمدنها،اززمانيكه بوسيلهءهانتينگتون مطرح شده است ،بحثهاى متعددى رابرانگيخته وازجانب سايرنظريه پردازان ونيزازجانب خودهانتينگتون  مورد بازسنجي ونقدقرارگرفته است .درشمارناقدان امريكايي اين نظريه كسا نى مانند زبيگنيف برژنسكي  والوين تافلرمعروف تراند.

زبيگنيف بريژنسكيكه ازنظريه پردازان سرشناس امريكااست ايرادميگيردكه هانتينگتون اوليت هارامعكوس بر قرارميسازد ودرونگسيختگي فرهنگ غربي وخاصتا بحران تمد ني درخودامريكاراناديده ميگيرد.وى ميگويدكه...بالاترين نگراني من..ازين جهت است كه خودتباهي فرهنگي  CulturalSelfcorruption مانه تنهاقابليت امريكادرحفظ موقعيتش درجهان به عنوان رهبرسياسي ، بلكه نتيجتاحتى بعنوان يك نظام نمونه براى ديگران راضايع ميسازد ..سيكولاريزم عنان گسيخته Out of Control Secularism كه بخش اعظمي ازغرب رافراگرفته است ،دردرون خويش نطفهءخودويراني  فرهنگي Cultural self destructionراپرورش ميدهد ..”  (43- 166 )

بريژنسكيدركتاب معروف”خارج ازكنترول” - ۱۹۹۳- همين اوليت رابه پيش ميكشدكه ...فرهنگ ثروت اندوزي وبوالهوسي ولذ تگرايي درامريكابراىانتقال قدرت اينكشوربه نوعى اقتدارمعنوي بااعتبار جهاني زيانبخش است...وى ميگويد كه ناهنجاري هاى جاري جامعهء امريكايي بسرعت درحال خارج شدن ازكنترول است ووى قايم ساختن دوبارهء نظام هاىكنترولي،ازجمله دين،رابراى علاج اين وضع   پيشنهادميكند . (63-129)به پيروي ازين نظرات درچند سال اخيرهزارها كليسا درامريكابنا شده اند.

الوين تافلرآينده شناس- فوتورولوگ- معروف امريكايى يك ديدگاه فلسفي تاريخي اتخاذ ميكندوازهمين  ديدگاه هم نظريهءفكوياما،هم نظريهءهانتينگتون وهم نظريهءبريژنسكي راردميكند.الوين تافلر دركتاب “به سوى تمدن جديد” مينويسد كه

” رويدادهاى كنوني ازهيچ الگويى پيروي نميكنند. در وا قع نظمى مشخص و بسيارپنهان وجود دارد ... وقايع  كنو ني چيزى نيست جزيك انقلاب جهاني ،يك جهش كوا نتو مي ...\3\بشريت با جهش كوا نتو مي به جلو موا جه است و عميقترين خيزش اجتما عي و خلاقانه ترين بازسا زي هاى همه اعصا ررا درمقا بل خوددارد . ما،درگير برپا كردن تمدنى جديدو استثنایي هستيم بى آنكه شناخت رو شن ودرستى ازا ن دا شته باشيم  ...درك اين نكته كليدفهم بسيارى از تعارضات سياسى و اجتماعى در اطرا ف ماست «.

تافلربراى توضيح انديشه هاىخودنظريهءموجى دگرگونى تمدنهاراپيش ميكشدوسه موج تمدن را،كه يكي برروى ديگرى جريان مييابند، نشان ميدهد:

۱ - تمدن كشاورزى وسنتگرايى مبتني برآن ؛ 

۲ - تمدن صنعتى ومدرنيتهء مبتنى برآن ؛

۳ - تمدن الكترونيك – انفورماتيك وگلوباليزم مبتنى برآن ؛

تافلرميگويد :

»...ما معتقديم كه تشبيه تاريخ به “ اموا ج “ دگرگو ني ،پوياتروروشنگرا نه تر...است . هرموجى پو يااست و تلاطم اموا ج،جريانهاى متقاطع توانمندىراآزادميسازد. باتلاطم امواج تاريخ،كل تمدنهابشدت بيگديگربرخوردميكنند ودر پرتو همين امر است كه بخش اعظم آنچه درجهان امروز بى معناو تصادفى به نظرميرسد،معناو مفهو م پيدا ميكند. نظريهء مو جى برخورد،به ما ميگو يد كه مهمترين تعارضى كه با آن موا جهيم نه بين اسلام و غرب است،ونه آنچنانكه س . ها نتينگتون اخيراگفته “بين بقيهء جها ن و غرب”..همچنا ن ا مريكابرخلاف نظر پال كندى رو به زوال نيست،و برخلاف قول فكو يامابا” پايان تاريخ  “ روبرو نيستيم .عميقترين دگرگو نى اقتصادى و سترا تژيك ، چيزى نيست جز تقسيم درشرف وقوع جها ن  به سه تمدن مشخص و متفا وت وبالقوه معارض ، كه البته باتعاريف مرسوم و متعارف فعلى قابل تشريح نيستند... امروز صف آرايى تمدنهاى جهانى شكل ديگرى بخودگرفته است. ماباشتاب تمام بسوى ساختا ر كا ملامتفا وتى ازقدرت درحركتيم كه جها نى را ايجادميكندكه ديگردو نيمه نيست بلكه بوضوح ميان سه تمدن متضاد ورقيب تقسيم شده است :

نمادنخستين تمدن هنوزكجبيل است؛نماددومين تمدن خط مونتاژ ؛و نمادسو مين تمدن كامپيو تر .

درينجهان سه پاره،بخش “موج اولى”تاءمين كنندهءمنابع كشاورزىو معدنى است،بخش”موج دومى“ نيروى كارارزان راتاءمين ميكندوبه توليد انبوه مشغول است،وبخش تندرشد” موج    سو مى”به سيطره اى دست مي يابدكه برشيوه هاى تازهء خلق و بهره بردارى ازدانايى مبتنى است.\ \... تنشهای ميان تمدن موج سومى ودوشكل قديميترتمدن همچنان تشدیدخواهد شدودرست همانطوركه درقرون گذشته تجددآفرينان موج دومي باجو امع پيشمدرن موجوداولی جنگيدند،تمدن جديدنيزبراى استقرارسيطرهءجهانىخويش خواهدجنگيدبادرك مفهوم برخوردتمدنها خواهيم توانست دربسيارى ازپديده هاى بظاهر عجيب- مثلامليگرايى هاىدو آتشهء كنونى- معنايى بيابيم . مليگرايى،ايديو لوژى دولت- ملت بودكه خوديكي از محصو لات انقلاب صنعتى است. بدينترتيب ،جوامع مو ج اولى يا دهقانى درهمان حال كه درصدد شروع يا تكميل صنعتى شدن خويش مى برايند،خواستار ملزومات جنبى مليت - نيز- ميشوند. براى بسيارى ازافراد دنياى صنعتي پيشرفته درك انگيزه هاىملي گرايان افراطي دشوار است...به عكس براى ملي گرايان نيزقابل درك نيست كه بعضى كشورها به ديگران اجازه دهندبه استقلال مقدس شان تجاوز كنند،بااينهمه “گلوبالي شدن”تجارت وامورمالي كه موردنيازاقتصادهاىدرحال پيشرفت موج سومي است”حاکمیت”ملي راكه براي ملي گرايان تااين درجه عزيزاست ،بى ارج و قرب ميسازد.چون اقتصادهاتحت تاثيرموج سوم متحول ميشوند،دولتهاناگزيراندبخشىازحاكميت خويش راواگذاركنندوپذيراىمداخلهءفزايندهءاقتصادي و فرهنگي ازناحيهء يگديگرشوند.بدينتر تيب،درحاليكه شاعران و رو شنفكران مناطق اقتصادي عقبمانده سرگرم نو شتن سرود هاى ملي اند ،شاعران وروشنفكران كشورهاى موج سومي دربارهء فضيلتهاى”جهان بدون مرز“و“شعورجهاني”شعر میسرایند. برخوردهاى ناشي ازين امركه بازتابىازنيازهاى شديدامتفاوت دوتمدن اساسامتفاوت است،ميتوانددرسالهاى آتي دهشتبارترين خونريزيهارابراه اندازد... درحاليكه هركشورى سعى دارددرساختارقدرت سه لايه اي درحال ظهوربراى خودجايگاهى بيابد،تحول تاريخي ازجهانى دوپاره،به جهانى سه پاره،ميتواندموجب عميقترين كشمكشهاى قدرت دركرهء زمين شود. درپس اين تخصيص مجددوعظيم قدرت،تحولى درنقش ومفهوم وماهيت دانايىنهفته است ..”(93- 40تا49) 

آنچه ازين بحث بسيارفشرده برجسته ميسازيم يكي اينست كه تقريباهمه انديشمندان غربي بطورتعجب انگيزى ميخواهند جنگ رامستدل بسازندوازطريق ربط دادن جنگ باماهيت ومحتواى تحولات تمدني  بشري آنرااجتناب ناپذيرنشان بدهند؛اینکه نظریات فکویامانیزچنان به شدت عقب زده شد،به این علت نبودکه وی دموکراسی رایک جریان گسترش یابنده درجهان میدانست، طوریکه دیدیم سایراندیشمندان    غربی نیزباعلاقمندی این نظررامطرح میسازند.نظریات فکویامابه علتی چنان به شدت عقب زده شد که وی نخستین اندیشمند معاصرغربی بود که این عقیده را مطرح سا خت که دوران جنگ هادرتاریخ بشربه پایان رسیده است؛چنین نظری نه بامصلحت ها مطابقت داشت ونه بامنفعت ها،وفوراصحنه هایی به نمایش گذاشته شد تامباداانسانها به این “غفلت”دچارشوندکه جنگ رافراموش کنند.غرب که به همه اطلا ع داد ”خدامرده است”،مصرانه میخواهد همه بخا طر داشته باشند که جنگ نمرده است.    

بايدگفت اين فكركه تاسيس تمدنهاباوقوع جنگهاملازمت دارد،يك فكرخاص غربي است كه ریشه درتوسعه جویی غربی داردونه تحقيق هاى متاءخردرتاسيس تمدنهاونه تحقيق درسيرظهوروافول تمدنها،اين فکررا تاييدنكرده است.

وديگرىاينست كه هانتينگتون آنجاكه ميگويد”..تمدنهابه حوزه هاىامنيتي مبدل ميشوندو...جهان سیاست       آرايش جديدى براساس خطوط فرهنگي وتمدني پيداميكند”،وى فكرى رامطرح ميسازد كه براى ما  افغانهاوجستجوى مابه سوى آينده بسياراهميت دارد،پس اين مفهوم حوزهءتمدني رادنبال ميكنيم. 

 

 

نظريهءحوزهء تمد ني و”منطقهء”ما

 

 

نظريه هاى اين انديشمندان غربي در”منطقهء”مانيزانعكاس داشته وبگومگوهايی رابرانگيخته است.در مطبوعات پارسي زبان ازشخصيت هايي كه درين راستاقلم زده اند،يكى نيز”چنگيزپهلوان( 87- 103 تا123) است . چنگيزپهلوانبرخى انديشه هارادربارهء”اهميت رويدادهاى كنوني حوزهء تمدني ما”،درج ميكند. پهلوان،كه اساسابه پيروي ازهانتينگتون مى انديشدوازتافلر اطلاع نميدهد، بحثى رامیگشايدكه في نفسه داراى اهميت بسياراست ،خاصتا براى ماافغانها .

عكس العمل هاييكه درمطبوعات ايراني پيرامون “ديدگاه تمدني”چ . پهلوان،درآغاز،مطرح شده اند، بيشترازجانب سياسي واززاويهءكاستي هاىاحتمالي پهلوان درپاسخگويي به مسايل سياسي داخلي ايران بوده است\5\ واين انتقا ددقيق نيست،زيرابحث درباب مسايل سياسي داخلي يك كشوربابحث درباب حوزهء تمدني كه آنكشورميتوانددران حضوربيابد،بحثهاىمعادل نيستند مسايل وضوابط اين بحث هابه دو سپهرمتفاوت متعلق اند.

واماهرگاه ملاحظات سياسي رابيكسوبگذاريم نوشته هاى چ.پهلواندرزمينهء”حوزهءتمدني ما”ترجيحا  ازدوجهت نيازمندبازسنجي اند يكي ازنظرمقابلهءآورده هاىوى باانديشه هاى كساني مانندهانتینگتون؛  وديگرىازنظرضوابطى كه وى خودبراى طرح مبحث “حوزهءتمدني ما”وجه تمايز قرارميدهد:   

الف: ازديربازدرنوشته ها “تمدن اسلامي”اصطلاح ميشده است. منظورازين بيان چيست ؟

بطورمعمول ازين بيان تاثيرتجانس دهندهءفرهنگي دورهءاسلامي منظورميشده كه به كشورهايي كه به دين  اسلام پيوستند سيماى كمابيش مشابه وشايد نيزهماهنگ بخشيد تاثيراسلام برسيرتمدن دركشورهاييكه درآنهاانتشاریافت،نه تنهادرآثاروابنيه وآبدات بلكه درفرهنگ وشيوهءزندگي مردم وبناكردن جماعتها نيز هويدااست.پس درتحت اصطلاح “تمدن اسلامي”سراسرقلمرومسلمان نشين وهمهءخطهءاسلامي ومشابهت     هاى شيوهءزندگي وفرهنگ آنان كه ناشي ازسيطرهءاسلام بوده،منظورميشده است . درين رابطه اكثرابه  ادواردسعيداستنادميشودآنجاكه ميگويد”اسلام هم يك دين است وهم يك فرهنگ”؛ واماسخن كامل        ادواردسعيد بگونه اى ديگراست. وى ميگويد “اسلام درمجموع دين وفرهنگ است وبه رغم تركيب اين دوباهم، بهيچ وجه يكپارچه وهمگن نيست. تاآنجا كه مسالهءايمان وهويت اكثريت عظيمى ازمردم مطرح است،اصلالازم نيست روشنفكران به گروه هم آوايان ستايشگراسلام بپيوندند؛ بلكه بهتراين است كه قبل ازهرچيزى تفسيرى ازاسلام رامطرح سازندكه برسرشت پيچيده ونامتعارف آن تا كيد دارد... “  (180-58 ) 

بنابران اصطلاح “تمدن اسلامي”تاجاييكه سراسرقلمرومسلمان نشين ازان مرادشود،اصطلاح دقيقى نيست، زيرااين يك مجموعهء”بهيچوجه يكپارچه وهمگون” نيست و”سرشت پیچیده ونامتعارف”دارد. درخود  قلمرواسلامي رواج اين اصطلاح درآغازبيشترهدف سياسي داشته است ومنظورازان طردهويت هاى ملي درقلمرواسلامي بوده است، چنان که دردوران بنی امیه این جریان با “زبان زدایی”در قلمرواسلا می و تحمیل زبان عربی همزمان بوده است،وتاديرزمان براى گريزازرويكردتحليلي به مسايل كشورهاى مشخص مسلما ن به اين “كليت اسلامي” پناه برده ميشده است.درچندقرن اخیرجریان تاسیس دولت های ملی این “کلیت اسلامی”رابطوربرگشت ناپذیری زیرسوال بردوطوریکه معلوم است گام نخست درین استقا مت را مصطفی کمال برداشت

ازينروسوال اينست كه آيادرست است كه ازين اصطلاح “تمدن اسلامي”كه به نوبهءخودبا يددقيق ساخته شود، به اصطلاح هانتينگتوني “حوزهءتمدنی اسلامي”عبورشود؟وطوريكه پهلوان نيزچنين ميكند ، نوشته شود”حوزهء تمدني اسلامي ما” ؟

آيااين عبورمفهومي،درست ودقيق است؟ نتايج سياسي اينگونه عبورچيست؟ درين ميان دومسالهءمتفاوت رابايدازآغازازهم جداساخت.

يكي اين بحث است كه آيااساسادرميان دين وتمدن يك رابطه است ويانه ؟وديگرى اين مساله است كه تمدن “ما”،وبهمينسان حوزهءتمدني “ما”،آياصرفايك “تمدن اسلامي”ويك”حوزهءتمدني اسلامي “است ويانه؟

درواقع اين س.هانتينگتون است كه ميكوشدبه منظورسياسي- ستراتژيك ساختن نظريهءبرخوردتمدن هاى خود،رابطهءمستقيم وجهنده اى ميان تمدن ودين برقراركندوازين منظرنظريهءهانتينگتون حامل يك چرخش شديدبرضد مدرنيتهءاروپايي است كه ازاساسات آن يكي هم جداساختن دين ازانديشهءسياسي می  با شد  .

درپاسخ به اين سوال كه آيابراى تمدنهامبداى ديني قايل شويم يانه ؟تعدادى ازمحققان تمدنهاپا سخ مثبت ميدهند. سخن كريستوفرداوسون بسيارمشهوراست كه ميگويد”مذاهب بزرگ ،بنيادهاى تمدنهاى بزرگ اند”.واماعدهء بيشترىازسرشناس ترين محققان تمدنها درين زمينه ترديدهاى جدي ابرازكرده اند ودليل اصلي اين ترديدهاهم درآنست كه اديان- وخاصتادين مقدس اسلام - مبتني براصول ثابت وپايداراند واما تمدنها مى آيند وميروند. دربارهء بسيارى ازتمدنهايىكه درتاريخ گذشته اند- توين بىاز 23 تمد ن نام ميبرد- وازجمله خود تمد ن “غربي”، نميتوان اسا س ديني رانشان داد. توين بىدرمصاحبه با       ودمهتاميگويد “تمدنهاومادرهايك چيزند وخدايان چيزى ديگر”؛وى حتى تابدانجاجلوميرودكه خوداديا ن بزرگ راحاصل تصادم تمدنها مى شمارد(101-151.)

ازنظرابن خلدون نيزدين زمينه سازعصبيت نيست، بلكه تقويت كنندهءعصبيت است .وى نوشت :

“موجوديت وزندگاني بشربى آمدن پيامبران هم ممكن است تحقق يابد...شماراهل كتاب وپيروان پيامبران، نسبت به مجوس كه كتاب آسماني ندارند، اندك است،چه اينان اكثريت مردم جها ن اندوباهمهء اينها گذشته ازحيات وبقاء،داراى دولتهاوآثارويادگارهابوده اند ... كيفيت جهان وعادات ورسوم مردمان  وشيوه هاومذاهب آنان برروشى يكسان وشيوه اى پايداردوام نمى يابد، بلكه برحسب گذشت روزگارهاو قرن هااختلاف مى پذيردوازحالى به حالى انتقال مي يابدوهمچنان كه اين كيفيت دراشخاص وآفات وشهرهاى بزرگ پديد مىآید،در سرزمین ها وكشورهاوقرون متمادي ودولت هانيزروى ميدهد... هرگاه آيين هاى ديني تغییر یابد وتباهي پذيرد...قضيه برعكس ميشودوآنگاه غلبه راتنهابايدنسبت به عصبيت سنجيدودين رابه  حساب نيا ورد “ (25-80و51و303) .   

اين يك اصل معلوم است كه تمدنهايك تاريخ دارندوبريك زمينهء تاريخي شكل ميگيرند،درحاليكه دربارهء   دين اطلاق اين اصل مكروه است. يعنى هرگاه ميگوييم كه تمدن ماتاريخ داشته است ويك “دورهء”اين     تاريخ “دورهءاسلامي”بوده است،درينصورت ما خواسته ايم آن مشخصاتي رادريابيم كه پس ازحلول دين مقدس اسلام، سيرتمدن درين حوزه مطابق به آن مشخصات دگرگون شده است . امااگربگوييم كه تمدن ما -صرفا-“اسلامي“است،پس درينصورت مادين اسلام رامشروط به تاريخ ساخته ايم.اينك هم هانري كوربن، اسلام راپديدهء فراتاريخيTranshistorique وتاريخي قدسيHierohistoriqueتعريف ميكند (259-43)،وهم عبدالكريم سروش دين رااساساپديدهءفراتاريخي ميداند .  

ازين فراترطوريكه س م ج طباطبايي مى آورد پرسش اساسي فلسفي تاريخ تمدني ماكه شامل دورهءاسلامي نيزميشود، پرسش فلسفي ازانحطاط است.هم محمد صادق زيباكلام،و هم حسن يوسفي اشكوري(34-138)معتقدندكه ازعوامل انحطاط تمدن دورهءاسلامي يكي نيز”خاموش شدن چراغ علم است“؛ پس هرگاه دررابطه باحوزهءتمدني ما،ما،صرفاشاخص “اسلامي”راوجه بحث قراردهيم ،آيا پرسش از انحطاط راازعرصهء تمدني به عرصهءاسلامي منتقل نساخته ايم ؟

دين- بدون ترديد- يك وجه ازسيرتمدن است وبه هرتمدن سيماى خا ص مى بخشد ،اماتمد ن براساس دين تعريف نميشود.ازهمينجاست كه،طورى كه كاظم علمداري نيزمى آورد (209-66تا220،)اصطلاحهاى”تمد ن مسيحي “ويا ”تمدن اسلامي”خاصتاامروزه، وپس ازنظريهءجنگ تمدنهاى هانتينگتون ديگردقيق نيستند و به مغالطه مى انجامند،زيرادين رامانند سرنيزه يى برسرتمدن نصب ميكنند تاازان دلايلی براى جنگانيد ن هاى جديد مردمان ،برون کشیده شود.

وبحث ديگراينست كه آيا درست است كه بگوييم حوزهء تمدني ما، يك “حوزهءتمدني اسلامي” است ؟ 

پيش ازاسلام،حوزهءتمدني ما،وخاصتاسرزمين ما،مهدپيدايش وياانتشاراديان آريايي چون، دين زردشتی ،دین میترایی،دين مانوي بوده است وسايراديان ماننددين هندويى،دين بودايى باسرزمين مادررابطهء  نزديك بوده اند. عبدالحی حبیبی افغانی توضیح میدهد(126)که سیرتمدن درسرزمین ما،که وی    آن را“فرهنگ افغانی“مینامد،بادوانگارهءویدایی واوستایی ازجهان آغازمی یابد ؛مهد پيدايش سرودهاى ويدي وآموزش زرتشت سرزمين ماست؛وبدنبال اینهاسه عامل تمدنی دیگرازخارج به آن افزودمیگردد : عامل تمدنی دورهء یونانی،عامل تمدنی دورهءبودایی وعامل تمدنی دورهءاسلامی؛پس ازاسلام نيز،حضور وتصادم همزمان اديان گوناگون به يك نوع شايداستثنايى مداراى ديني درحوزهءتمدني ماانجاميده است .

وانگهى دين اسلام نيزپس ازتصادم باحوزهءتمدني مادچارتفسيراختصاصي ترشدكه هانري كوربن آنرا با مفهوم “اسلام ايراني” متمايزمي سازد (258-23)وبرتراندراسل مينويسدكه دراثراين تصادم ازدين اسلام چيزى “ديني تروفلسفي تر”ساخته شد (155-214) اكبرگنجيميگو يدمايك اسلام نداريم ،اسلام حوزهءتمدني ماازتفسيرهايى تاثيرپذيرفته است كه ايرانيان درايجادآن سهيم بوده اند” (88-20) -ايران به معا دل ايرانزمين.نگارنده -نيزبايددرنظرگيريم كه انتشاراسلام حوزه هاى تمدني متعدد رادربرگرفت و درينميا ن”مراكش”و“اندلس”به يك حوزهءتمدني تعلق داردو”اندونيزيا”به حوزهءتمدني ديگرى.ابن خلدوناين ماهیت ترکیبی تمدنی قلمرواسلا می رادريافته بود. وى تاريخ مسعودي رابه اين دليل انتقاد ميكند كه اين تاريخ تنهابه شرح حوادث درسرزمينهاى شرقي اسلام میپردازدودگرگونی  هاىاساسي را كه درسرزمينهاى غربي قلمرواسلامي بوجودآمده است،ناديده ميگذارد.

مطابق به طباطبايى تاريخ حوزهءتمدني مارا“به تفكيك ازتاريخ دورهءايرانشهري،تاريخ دورهءاسلامی”  ميناميم وازينجادونتيجهءمهم برون ميشود:

يكى اينكه تاريخ حوزهء تمدني مااساسا يك آغازقبل الاسلامي دارد،وحلول اسلام به سيرتمدن درين حوزه سيماى خاص بخشيد.پس درصورت تا كيدبرملاك عام اسلامي،ياطوريكه درآثاراسلاميستها”كليت اسلامي” ناميده ميشود،مامعاييردقيقى براي تمايزحوزهءتمدني خودماازسايرحوزه هاى تمدني همجوار،مثلاحوزهء عربي وخاورميانه،بدست ند اده ايم ،خا صتا كه واحدهايى نيزدرحوزهءتمدني ماجادارند،مانندارمنستا ن،كه اسلامي نيستند؛ محمد اكبر مددي مينويسد :

» سرنوشت تاريخ وتمدن وفرهنگ ما ... وقتى كه ازفرهنگ و تاريخ سخن به ميان آيد، احساسات غرور آميز ما رابه گذشته يى دور ميكشاند،بروزگارى ميكشاند كه در سر زمين خا ور شنا سان از فرهنگ وتاريخ هرگزخبرى نبود،بخودمى باليم كه با فرهنگ و تا ريخ چند هزارساله روبرو هستيم وياوارث آنيم ....آشكارا ديده ميشودكه گاهگاهى به فرهنگ وتاریخ اين مرزوبوم رنگ مذهبي زده اند ...وقتىاز...فرهنگ زبان دري سخن به ميان مى آيد،ذهن مابى اختيارعصربافرهنگ سامانيان و امپراطوري شكو همند غزنويان رابخاطر مى آورد،زيرادر همين ادوار بود كه نفوذزبان عربي كاهش يافت وفرهنگ دري عظمت ديرينهء خودرابازيافت” (298-  497 تا 499 )

وديگراينكه درجستجوى مشخصات حوزهءتمدني ماضرورت داردكه برمباني ديگرانديشيدودرينرابطه در نظرگرفت كه افادهء”حوزهءتمدني اسلامي ما”،حال گیریم بیرابطه ویابارابطه بامفهوم هانتینگتونی ”حوزهءتمدني “مطرح شده باشد،تحت احوال امروزی مصداقى براى فرضيهءهانتينگتوني جنگ    تمدنهابه پیش میکشدودرخدمت طرح های اسلا میستی قرارمیگیردآياواقعا درنظرداريم كه چنين بگوييم؟

نگارنده عقيده دارم كه منظورازافادهء “حوزهء تمدني ما”چيزديگرى است.   

ب: دررابطه باحوزهءتمدني ما،زبان پارسي وجه تمايزقرارداده ميشود. چ . پهلواننيزاينچنين ميكند.

درين رابطه نيزچند سوال واردمي آيد: آيامنظورماازرابطه ايست كه درميان زبان وفرهنگ برقراراست  ؟  آيا حوزهءما صرفاحوزهءزبان فارسي بوده است ؟ آيا”حوزهء زباني”  معا دل “حوزهء تمدني “است ؟

سوال ازرابطهءميان زبان وفرهنگ وكثرت وچندگانگي فرهنگهااززمان ويكو و هردر مطرح بوده و امروزه براى آن پاسخهاى روشن بدست است .       

ويكوگفت اين انسانهاهستند كه تاريخ خويش راميسازند،وآنچه كه آنان ميتوانندبدانند دقيقاهمان چيزى است كه خود ساخته اندوبدينگونه وى الگوى مفهومي فرهنگ را بدست داد ؛ هردر نشان داد كه نيازبه تعلق به يك جامعه -به معناي تعلق به يك فرهنگ - يك نيازاساسي انسان است ؛کانت بحث مبسوطی ازآزادی فرهنگی راانکشا ف بخشید؛هگل فرهنگ را”تشکل”عینیت یافتهءعقل دانست ونشان دادکه انسان نيازبه اين داردكه ازجانب ديگران شناسايى شود؛ماركس نشان دادكه مقياسهاى رشد فرهنگ بامقياسهاى رشد  تكنولوژي تناسب دارد؛ ماکس وبر “جامعه شناسی فرهنگ“رابدست داد؛ ويتگنشتاين نشان دادكه تنوع بازي هاى زباني، باتنوع اشكال زندگي متنا سب است؛ فوكو ايپيستيمه هاEpistime وياقالبهاى فرهنگي رانشان دادكه زبان ازعناصرعمدهءآنهاست وتحول درين قالبها، باعث تحول درفرهنگهاميشود؛ تودوروف فلسفهء فرهنگ را بدست داد؛ هايدگر نشان دادكه”زبان خانهء انسان است”و جهانى كه انسان ازپيرامون خود،براى خودميسازد،بوسيلهءزبان وى مشروط ميشود؛گادامر دومفهوم “ذهنيت”و”فهم”رااز هم جداكردو “فهم”رابازبان رابطه دادوازينطريق به بررسي تاءويلي فلسفي ازپيشداوري وسنت رسيد؛ ج.سرل فلسفهءزبان رابسط داد؛ چامسکی نظریهء ژنیتیک زبان رابدست داد؛هابرماس نشان دادكه زبان عامل اصلي “كنش ارتباطي”است ؛... وازينگونه .

پس بحث در”فرهنگ”و”زبان”،معادل بحث در”تمدن “وخاصتابحث در”حوزهءتمدني” نيست  .

ازآغازدورهء روشنگري مبحث فرهنگ ازمباحث اصلي بوده است .درابتدافرهنگها رابراساس درجه ء پيچيد گي آنها طبقه بندي كردند و به اين ترتيب مفاهيم  فرهنگهاى فروتروفرهنگهاى برترمعمول ساخته شدو فرهنگ اروپايي به حيث يگانه فرهنگ متعالي وقابل تعمیم معيارقرارداده شد. وامابعدهااين تلقی يورو سنتريستي فرهنگ ردشد. تودوروفنشان دادكه همهءمردمان درآغازداراى زمينه هاى فرهنگي  معادل وبرابرهستندواينكه فرهنگها اشكال مختلف بخود ميگيرند،اين به علتى است كه تا ريخ نيزهست و هرسنت ازفرهنگ چيزديگرى ميسازد .ريچاردرورتينوشت كه

„...اگركه برخى فرهنگهاآشكارابهترازبرخى فرهنگهاىديگرند،بااينحال هيچگونه معيارفوق فرهنگي در تعيين “بهتربودن”وجودندارد ،تامابااستنادبه آن بگوييم كه جوامع دموكراتيك امروزي بهترازجوامع فيودالي اند، یا جوامع مساوات طلب بهترازجوامع نژادپرست وزن ستيزاند...چيزى به عنوان سرشت دولت يا سرشت جامعه وجودنداردكه آن رابشناسيم، تنهايك رشته تلاشهاى تاريخي كمابيش موفق براى بدست آوردن آميزه اى ازنظم وعدالت وجوددارد...”  (163)

وبه پيروىازهمين نظريات بودكه بالاخره فقط درهمين اواخربه پيكره هاى افريقايى دركنارپيكره هاى   رومي ويوناني درموزيم “لوور” فرانسه جاداده شد.  

لوى اشتراوسنشان داد كه درميان فرهنگها يك رابطهءپوياموجود است وهرفرهنگى ازطريق مبادله  وتلفيق بافرهنگهاى ديگرتوسعه مييابد. يعنى پيشرفت درفرهنگهاوبوجودآمدن فرهنگهاىجديدازطريق  پيوند خوردن  hybridation فرهنگهاصورت ميگيرد.

بنابران روشن ميشودكه افاده هاى اروپا يى Kultur وCivilisation،ومعادل هايى كه مادرزبان فارسي براىآنهاقرارداده ايم ،يعنى“فرهنگ“و”تمدن”،داراى ريشه هاومعاني متفاوت اند(367-6109دربارهءتمدن و15109دربارهءفرهنگ. نیز370- 276و347 ).

دراندیشهءغربی مفهوم کلتورازفلسفه تفکیک شدوبتدریج درپیوند بامردمشناسی وقومشناسی تکوین یافت.و امامفهوم سیویلیزاسیون ازمفهوم کلتورتفکیک شدودرفلسفهءتاریخ درمقابل مفهوم انحطاط تکوین یافت واینک وارد فلسفهءسیاسی ساخته شد.

“فرهنگ “به معناى مردمشناختي آن طوريكه  تايلورنشان دادعبارت ازنظام باورها،رفتارها،وشيوهء تفكروزندگي انسانهااست كه دردرون آنهاارزشهاى مشترك وهنجارهاورفتارهاى يك گروه انساني نهادينه ميشوند. ابن خلدون نيزميگفت كه “انسان ساخته وفرزندعادات وماءنوسات خودمى باشد نه فرزند طبيعت ومزاج خويش وبه هرچه درآداب ورسوم مختلف انس گيردتاآنكه خوى وملكه وعادت اوشود  سرانجام همان چيزجانشين طبيعت وسرشت اوميشود (25-236 )ازنظر”فلسفهءفرهنگ”،بگفتهء تودوروف ،”فرهنگ،شكل زندگي ونحوهءكارجامعه است” (112-99 )؛حامل “فرهنگ آفرينشي “نخبگان اندوحامل فرهنگ به معناى همه آفريده هاىانساني،مردم اند.

يونسكودرسال ۱۹۸۱دركنفرانس جهاني مكزيكو تعريف جا مع زيررابراى فرهنگ قبول كرد :

فرهنگ عبارتست ازخصوصيات معنوي،مادي وفكري وعاطفي كه به يك گروه اجتماعي ويابه يك جامعه هويت مى بخشد.اين فرهنگ هنرها،ادبيات،باورها،شيوه هاى همزيستي وحقوق اساسي بشررادربر مي گيرد .

وامادررابطه بامفهوم تمدن،جاداردپیش ازهمه به جای این مفهوم دراندیشهء قدیم نشان اشاره شود.اكثرااين واقعيت ازقلم مى افتدكه بارنخست بحث درمفهوم تمد ن را ابن خلدون درچارچوب فلسفهء تاریخ ونظریهءخود دربارهء “علم عمران” مطرح ساخت.وی نوشت:

“موضوع اصلی تاریخ عبارت است ازفهماندن حالات اجتماعی انسان،یعنی تمدن...هم چنین تحول    اخلاقیات وروحیات...” .ابن خلدونادامه میدهد که هجومهاى اقوام وطاعون دربخش غربي امپراطوري اسلامي :

„...دربسيارى ازنواحي جمعيتهاى كثيرى ازمردمان راازبين بردوبسى ازنژادهاوطوايف رامنقرض كرد و اكثرزيبا يى هاى جوامع وتمدن رانابودساخت،وروزگارپيري دولت ها ورسيدن به آخرين مرحلهء آنها را فرازآورد،ازين روحمايت وسايهءدولت هاراكوتاه كرد وحدودآنهارادرهم شكست وقدرت آنان رابه زبوني مبدل كردوعادات ورسوم آنهارابه نابودي و اضمحلال دچارساخت ودرنتيجهء قرباني شدن هزاران افراد  بشر،تمدن وعمران زمين نيزروبه ويراني نهادوشهرهاوبناهاى عمو مي - مخزنهاى آب،كا روانسراها ، مسجدهاوجزاينهاخراب شدوراهها ونشانه هاى آنها ناپديدگرديدوخانه هاوديارازساكنان تهي شدودولت هاو قبيله هازبون گرديدوقيافهءهمه نقاط مسكوني تغييريا فت...هنگامی كه عادات واحوال بشريكسره تغييريا بد، چنان است كه گويى آفريدگان ازبن واساس ديگرگونه شده اندوسرتاسرجهان دچارتحول وتغييرگرديده است،گويى خلقى تازه وآفرينشى نوبنيادوجهانى جديد پديدآمده است.اين است كه عصرما به كسى نيازمند بود تاكيفيا ت طبيعت كشورهاونژادهاى گوناگون راتدوين كندوعادات ومذاهبى راكه به سبب تبديل احوال مردم دگرگونه شده است شرح دهد ...” (25- 60)طوريكه ميخوانيم ابن خلدون “تمد ن”رابه منزلهءاحوال شهرو مدینه موردبحث قرار میدهدودرچارچوب ”عمران”مطرح میسازد جالب تراینکه وی رابطهءدرميان دولت وعمران رانشان ميدهد “دولت وپادشاهي دربرابرعمران،به منزلهء صورت براى ماده است...بنابراين دولت بدون عمران به تصورنيايدودولت وپادشاهي بدون عمران متعذراست ...” (25- 744 )  

پس ازنظرابن خلدون دولت وشهروتمدن،هم بلحاظ تاسيس وهم بلحاظ آسيب شناسي بهم رابطه دارند.جا لب است که اندیشهءغربی پس ازسرگردانی مدید بالاخره به اندیشه های ابن خلدون دربارهء تمدن برمیگردد.

وامابحث دربارهءمفهوم “تمد ن”در اندیشهء مدرن يك بحث متاءخراست،توین بی مفهوم تمدن راوارد فلسفهءسیا سی ساخت وامروزه خاصتاپس ازنظريهءبرخوردتمدنهاى هانتينگتون،مستقیماوارد مباحث سياسي شده است.ازهمينرودربحث امروزي ازمفهوم “تمدن”بيهوده است كه يك تعريف رادوقسمت كنيم ويك سهم رابه فرهنگ بدهيم وسهم ديگررابه تمدن؛ وياتاريخ تكوين مفهوم تمدن رادنبال كنيم وفهرست بدهيم كه كي فرهنگ وتمدن رامرادف ميدانسته وكي نميدانسته وازينگونه(89)،زيرانه تنهاهانتينگتون از“تمدن”مفهوم متفاوتى رامرادميكند،بلكه خاصتاتافلر به خود هانتينگتون ایراد ميگيردكه وىتلاش داردمسايل جديدى راباتعريف سنتي ازتمدن توضيح دهدواشتباه وىرادرهمينجامیداند             

„ .. ارايهءتعريف سنتي ازتمدن،چيزى كه هانتينگتون به آن متكي است نارسامى باشد. .. تمدنها يى كه نميتوان آنرابامفاهيم كهن تعريف كرد... تمدن به آن شيوه هاى زندگي اطلا ق ميشود كه بانظام خاصى ازتوليد ثروت سروكاردارد...“.

پس ما دربحث امروزي ازتمدن، نه تنهابه يك تعريف روشن فلسفي سياسي ازين مفهوم ضرورت داريم،بلکه فقط بادرنظرگرفتن جایگاه این مفهوم دراندیشهءسیاسی معاصرمیتوانیم دریابیم که ازین مفهوم چه چیزی منظورمیشودوکدام حرکات ومحرکات درجهان معاصرباآن درپیوندهستند .

دردوران مدرن ،مفهوم تمدن برمفهوم فرهنگ متاءخراست.ازنظرلغتنامه يى مفهوم “تمدن “هم در       زبانهاى اروپايى وهم درزبان پارسي بامفهوم شهروشهر نشيني و”تخلق به اخلاق شهر” پيونددارد.ازميان نظريه پردازان تمدن خاصتاويل دورانت به همين نظراست .بدينسان درتفسيرمدرن درميان”فرهنگ”                 و”تمد ن” يك رابطهءعام وخاص برقراراست، يعني هرتمدنى يك فرهنگ است واماهرفرهنگى يك تمدن نيست.” تمد ن” به آن استقامتى ازتكوين فرهنگ اطلاق ميشده كه باشهرنشيني،ويابه بيان جامعه شناسي سيا سي،با”انقلاب شهري”درپيوند است.”تمدن “آن مظاهروتبعات تكوين فرهنگي رامنعكس ميسازدكه از آميزش  تاريخي “فرهنگ” و”شهر”،حاصل ميآيد.درنتيجهء اين آميزش است كه انسان درتاريخ جديدى  دو باره دربرابرخودقرارميگيرد وعظيمترين گسست تاريخ فكريعنى گسست فكرازدين واسطوره وحما سه صورت مى بندد ؛ ماهيت وساختارزبان دگرگون ميگردد،وطوريكه گادامر مينويسد زبان...به زبان دولتشهرونظم وسامان نهادهاى آن.. زبان حقوقي مسلط درشهرها... زبان سياست و...” (268-  126و127 )تحول مى يابدوفكربشر به نهادهايى معطوف ميگرددكه خوددرپيرامون خود برپا كرده است وازينطريق تفكردرجادهء تعقل واستدلال مى افتد وراه جديدى براى جستجوى حقيقت گشوده میشود كه  همان فلسفه است-ازهميجاست كه گفته ميشود”فلسفه تفكرعقلي غيرمتعهدبه دين واسطوره است “-وبدینسان     انديشه ورزي وخردورزي پديدمي آيدوبگفتهءطباطبايي“تمدن همين انديشه ورزي وخردورزي“است،  خاصتاكه ازحاصل اين جريان آن مقياسي ازرفعت نايل آيدكه منشاءاثرفكري ومدني وفني بر”پيرامون”  خودشود .

بيل كلينتون هنگاميكه درسال ۱۹۹۸ گفت “اروپایك انديشه است وبدينمعنامابخشى ازاروپاهستيم “ دقيقابه همين امراشاره ميكرد؛وخطهءاسلامي نيزهنگامى وتا بدانجايك “تمدن “بوده است كه انديشه ورزي وخردورزي رابسط ميداده است وقادرشده است انديشهء بشري رادرسطح جديدى قراردهد.

در”شهر”است كه انديشه ورزي وخردورزي بعنوان يك مشغلهء متمايزظهورميكند وانسانهايي واردميدا ن ميشوندكه مشغلهءايشان فكركردن وكاركردن باحا صلات تفكر،يعنى مفاهيم ،است. اين سيماى جديداجتما ع انساني همان كسى است كه بعدها “روشنفكر”ناميده شد،همانكه جيكوبي ميگويدكه “روشنفكرآفريدهء شهراست “.اينك ازمهمترين كارها ى هانتينگتون يكي اينست كه مسالهء نقش روشنفكران درتمدنها را  دوباره مطرح ميسازدواماديگرآنان رابه عنوان “فاعلان مختار”تمدنها كه عوامل اشاعه وتبادل و همزيستي  فرهنگي اند،درنظرنميگيرد، بلكه آنان راعوامل برخوردتمدنهاميشمارد :

“درگذشته،نخبگان درجوامع غيرغربي،معمولاكسانى بودندكه بيشترين ارتباط راباغرب داشتند، دردانشگاه هاى اكسفورد،سوربن ويا سندهرست درس خوانده بودند ورفتارهاوارزشهاى غربي راجذب كرده بودند. درعين حال عامهء مردم دركشورهاى غيرغربي غالبابه طورعميق درتحت       تاثيرفرهنگ بومي قرار داشتند. به هرروى،اكنون اين روابط دگرگون شده است . درهمان حال كه دربسياری ازكشورهاى غيرغربي نخبگان “غيرغربي”ويا”بومي “ميشوند،شيوهءزندگي وعادات غربي وبويژه امريكايي نیز بيشتردرميان تودهءمردم رواج مي يا بد ...  (43 -52 )  .                  

ادوارد سعيدبااين نظرمخالفت ميكندوميگويدكه هرتمدنى روشنفكران خودراپديد مى آورد .وهم او ميگويدكه امروزه روشنفكران همه تمد نها ،با يد”جهاني”بيانديشند.واماايراد اصلي اين نظرهانتيگتون  درينست كه وى نميتواند دريابدكه گسترش تمدن انفورماتيك ،ديگربه گسترش غربي شدن جهان نمى انجا مد. تافلردرکتاب”جابجايي درقدرت”(94) نشان دادكه درجهان انفورماتيك “قدرت “هم ازنظر  ساختار،يعنى ازنظرتناسب سه عنصرزور؛ثروت؛دانايي؛وهم ازنظرتوقيع ،يعنى ازنظرتوزيع آن مطا بق به نسخه ومصلحت غرب،به شدت “جابجا”ميشود. ازینرو”روشنفكر”صرفنظرازينكه دركجا درس ديده    باشد،ویاخودبخواهد ویانه خواهد، بامشغوليت تخصصي خود درسراسرجهان، اين جابجايي رافقط تشديد مى بخشد .      

سوال ديگراينست كه آيااز”تمدن” بصورت مفرد بحث ميكنيم ،ويا جمع ؟ يعني آيااز” تمدن “ بحث ميكنيم ويااز”تمدن ها” ؟ 

مفهوم تمدن ،بصورت مفرد،درقرن هژدهم بوسيلهء متفكران فرانسوي دربرابرمفهوم “بربريت “عنوان شد ،زمانى كه جامعهء مدرن درانديشهءجمعبندي تجربهء فرهنگ شهري شد. جامعهء شهري وازينطريق    جامعهءغربي “متمد ن “خوانده شدوجامعهء بدوي”غيرمتمدن”. واين تلقي به يكي ازمباني توجيه فلسفي  استعماروكلونياليزم مبدل شد ،تاجاييكه حتى ماركس انقلابي نيزقايل به اين بودكه استعمارجوانب خوب وتعميرگرنيزدارد،زيراتمدن رابه كشورهاى بدوي اشاعه ميدهد و...

وامابعدهاتمدن بصورت جمع بكارگرفته شدومفهوم”تمدنها”بوجودآمدواين بمعناى اعتراف به تعددوتفاوت درجهان بودواين خود بدين معنا بود كه بايد پذيرفته شودكه هرتمدنى به شيوهءمختص بخودمتمدن استوطوريكه ديديم اعتراف به اين تنوع ، بالاخره به فلسفهء فرهنگ تودوروف انجاميد.

اينك از نظر طرح مفهوم “تمدن ها” نیز فوکویاماو هانتينگتون در برابرهم قرارمیگیرند.فوکویامانیزبه تعددتمدن ها قایل است امادرمیان تمدن هاتمایل به همگرایی وگفتگومی بیندودرمرکز این همگرا یی ارزشهای لیبرال را قرارمیدهد. ولی هانتینگتون در تعدد تمدنها تما یل به برحورد را برجسته میسازدو برای اینمنظوروى ،مفهوم دوايروحوزه هاىفرهنگيKulturkreiseرا، که اصلا یک مفهوم از فلسفهء الما نی است ،اساس قرارمیدهد وبحث درهمين حوزه هاى فرهنگي رابسوى بحث در”حوزهء تمدني”انكشاف ميبخشدوبه اين نتيجه می رساندكه تمدن يك كليت است،وتمدنها گسترده ترين كليتهاى فرهنگي ،اند.وازينجا وى سپس مفهوم تمدن رابامفهوم “هويت”پيوند ميدهد وبدینگونه هانتينگتون درتبيين تمدن از”كليت فرهنگي “ به “كليت سياسي”عبورميكندوبه اين نتيجه ميرسد كه تمدنها كاركرد نظم بخش درجهان آينده دارند. وى جهان رابه مثابهء مجمع الجزايرى ازتمدنهاى موازي منظور ميداردكه دران حوزه هاىتمدني يكي درملتقاى ديگرىقراردارندومانندچرخ هاى ساعت برعكس همديگر مىچرخند ودندانه هاى آنها دراصطكاك وتصادم دايمي باهمديگراند. وبراى اينكه توضيح  بياوردكه چرااين تصادم دايمي واجتناب ناپذيراست،دين رابجلو ميكشد .

پس ازجانبى“حوزهءتمدني”درنزدهانتينگتون يك مفهوم صرفا“تمدني”نيست،بلكه يك مفهوم            ژيوستراتژيك است وثانياجدل اصلي وى درينباره نيست كه تمدن ودين آيا رابطهءايجادي باهمديگردارند و يا ندارند، بلكه وى آنجا كه مينويسدكه “دين مركزي ترين ويژگي تعريف تمدن است “، درواقع دين را به منزلهء پوستهء بروني تمدنها منظورميدارد وبعد ميگويدكه چون درميان اديان تصادم برقراراست ونه  آشتي ، پس تمدنهانيزماهيتا ميلان به تصادم  و”برخورد” بايكد يگردارند. \6\

اين نظرهانتينگتون درهمين جنگ اخيرامريكادرعراق،كه مطابق به گزرشهاگوياملهم ازانديشه هاى   هانتينگتون بوده است ،ردگرديد. مراجع رسمي امريكاكوشيدند كه به اين جنگ لباس ديني بپوشا نند،   درحاليكه هم اروپاوهم خاصتا”واتيكان”،مرجع ديني مسيحيت،هرگونه محتواويارسالت ديني درين جنگ راردكردند .

درهمين رابطه هانتينگتون مسالهء تركيب دروني تمدنهارامطرح ميسازدوملت- دولت ها ،ونيزهویت های قومی،رابحیث “زیرسیستم “های مفهوم تمدن مطرح ميكند.درين زمينه وىدرواقع به پيروي ازتوين بى  سخن ميگويد. توين بىنوشته بودازلحاظ تمدنها به تاريخ بنگريدنه ازجهت كشورها وكشورهارا به ديدهء نمودهاى سيا سي فرودست وگذرادرزندگي تمد نها بنگريد كه درآغوش آنها پديد مي آيند ونا پديد ميشوند گ(101-367 )

پس هانتينگتون ميگويد تركيب سياسي تمدنهاازتمدن به تمدن ديگرفرق ميكند.يك تمدن ممكنست يك يا  چند واحد سياسي رادربربگيرد. مواردى است كه اعتلاى يك”حوزهء تمدني”درمحدودهء يك “كشور”   صورت میبنددمانند ژاپن \7\،ومواردى است كه اعتلاى يك”حوزهءتمدني”چند”كشور”وساختارسيا سي رادربرميگيرد.

ازينجابه بعدهانتينگتون وارد بحث اصلي خودميشودوميگويدكه چون تعدددرتمدنهادرجهان آينده گريز  ناپذيراست،پس اين انتباه كه جهان بسوى يك تمدن يگانه ، مثلاتمدن غربي ،روان است - مثلى كه فكويا ما  ميگفت -،يك انتباه بى پايه وخيالي است.غرب بايدازنظريهءغربي ساختن جهان فراتربرودودرعوض  درجهان چندتمدني آينده ازبرتري خود،وآنچه وى آنراحق رهبري امريكا برجهان مينامد،باچنگ ودندا ن  و بوسيلهء”قهرسازمانيا فته” دفاع كند. وطوريكه ديديم اين همان نيو- نيوكلونياليزم است .

ونيزطوريكه ديديم عدهءزيادى ازدا نشمندان وازجمله تافلر اين نظرراردميكنند.

هانتينگتونتمدن راسياستمالي ميكند،درحاليكه تافلر تمدن رادگرباره به جایگاه آن درتفکرفلسفي بر میگرداند

مو ضع هانتينگتون مبتنى براجتناب نا پذيري”برخورد تمد ن غربي با بقيهءجهان “است كه اين موضع اساسابه توين بى ميرسد،وموضع تافلرمبتني برپيد ایی يك انقلاب عظيم تمدني است كه سراسر جهان، وازجمله مناسبات ميان تمدنها،رابشدت برهم ميزندودگرگون مى سازد.                  

هانتينگتون براى يك الگوى جديدى ازستراتژي جهاني غرب وامریکاسخن ميگويد،درحاليكه تافلر از يك انقلاب تمدني جهاني خبرميدهد.

هانتينگتون“حوزه هاى تمدني”رادرحالت ايستادرنظرميگيردودررابطهءدرميان تمدنهاميلان به تصا دم  رااساس قرارميدهد.واماتافلرسخن میگويدازينكه اساساخودمفهوم “كشور”ومسالهءمناسبات ميان”کشور” هاو”تمدن ها”درتحت تمدن موج سومي دگرگون ميگردد  . 

ازجانب ديگرازمشخصات حوزهءتمدني مايكي اينست كه دران حوزه هاى زباني متعددومتفاوت تلاقى و تجمع ميكنند: عربي ، يوناني \8\، تركي ،سا نسكريت ....

درين ترديدى نيست كه درحوزهءمازبان پارسي نقش ونشرخاصى داشته است ودردربارهاى متعدد و مختلف- ساماني،غزنوي،سلجوقي،ايلخاني ،گورگاني  وعثماني- زبان اداره بوده است. درين هم ترديدى نيست كه هرگاه مابه سوى تاسيس يك حوزهء تمدني جلوبرويم،ازمسا يلى كه بايدحل شوديكى نيزاين مسا له خواهد بودكه كداميك اززبانهاى اين حوزه،زبان حوزهءتمدني ماشود؟ودرينميان زبان پارسي نيزميتواند يك كانديد،وحتى يك كانديدمناسب،با شد.

وامانخست بايدگفت كه مبداءاصلي زبان پارسي ماوراءالنهربوده است.نام زبان پارسي،اصلاودرآغاز      “پارتي”بوده است كه منسوب است به همان تمدن پارتي ماوراءالنهروبعد ادركلمهء پارتي حرف “ت”  به حرف “س”عوض شده ونام اين زبان “پا رسي” شده است وهمين زبان بعدامدت بسيارطولاني زبان رايج درمنطقهءوسيعى بشمول افغا نستان امروزى بوده وازسرزمين ما به سوى غرب وايران کنو نی انتشار    يافته است؛ یعنی زبان پارسي دري اصلا شكل تحول يافتهءزبان “پهلوي ساساني“نيست.احسان طبري در كتاب “ابوالفضل بيهقي وجامعهءغزنوى” مينويسد:

زبان بيهقي همان نثرپارسي درى مرسل مرسوم دردوران سامانيان وصفاريان وغزنويان وسلجوقيان است“ .

وسپس انتشارزبان پارسي بسوى هندونشرمجد دآن درآسياى مركزي نيزبوسيلهءعرفان خراساني وسلاله هاى برخاسته ازسرزمین ما-غزنويان،وديگران- صورت گرفته است .دردورهء صفوي هاكه به ضرب شمشيرمردم رابراى پيوستن به تشييع مجبورساختند،عدهءزيادى ازايراني هابه دليلى هند رابراىمهاجرت         انتخاب كردند كه زبان پارسي درى بوسيلهءعارفان خراساني چون ملاشاه بدخشي و پيروان پیرچشتي قبلاازسرزمين مابه هند برده شده بودودردورهءگورگانيان زبان رسمي هندگرديده بودومکتب هندی درادبیات پارسی رابوجودآورده بود.انگريززمانيكه درهندجامحكم ميكرد،براى زبان انگليسي ميدان بازكردوزبان انگليسي رادرزبانهاى هندي داخل ساخت وكوشش كردبه نفوذزبان فارسي درهند خاتمه داده شود،ودرزمان تاسيس پاكستان زبان اردو را زبان رسمي پاکستان قرارداد تاماننديك سد فرهنگي در برابر وحدت مجدد”حوزهءتمدني ما”قرارگيردكه مااين مساله رادرتحت “امرافغاني”نشان داده ايم.

این توضیح فشرده گواهی میدهدکه درمیان خراسان شرقی وفارس تفاوت های مهم دروجه ومقیاس تکوین فرهنگی وجودداشته ودرسده های میانهء ب م  فارس به تدریج تحت تاثیرتکوین فرهنگی خراسان شرقی قرارگرفته است واین برتری درانتشارزبان پارسی از شرق بسوی غرب- فارس - ودرآثارآن دوره و  وبیشترازهمه درشاهنامهءفردوسی به آشکارامنعکس است.

وازین هم فراترخودنام“ایران”نیزنام قدیم خراسان شرقی بوده است.ایران که فردوسی به تکرارازان در       شاهنامه یاد کرده است واسطوره های آن رادرشاهنامه شرح داده است ،منظورازان همین خراسان شرقی وافغانستا ن امروزی بوده است وع ا کهزاد این واقعیت رابه طورغیرقابل تردیدی درکتاب “افغانستان درشاهنامه فردوسی”نشان داده است (264-282 )ومحققین ایرانی مانندیارشاطر ودیگران نیزکم وبیش به این واقعیت معترف اند .محمدآصف آهنگ درین رابطه بحث کوتاهی دارد(24)وازدقیقی بلخی نقل می کند:                              به شاه جها ن گفت زردشت پیر

                                               که در دین ما ها  نبا شد    هژیر

                                               که تو باژ بدهی به   سالار  چین

                                               نه اند خور آید به آ یین و     دین

                                               سپهدار ایرا ن که نا مش   زریر

                                               سپهبد دلیری  چو  درنده     شیر

                                               بزر گان ایرا ن و      اسپهبدا ن

                                               مها ن جها ن دیده  و  موء بدا ن

و توضیح میدهد که درین اشعار این سرزمین ما است که “ایران”نامیده شده است .        

پس ازين نظرايراني هاى امروزي كه بانوعى روحيهءانحصارزبان پارسي عادت داده شده اند،دچاريك خبط وياسوءنيت اند،زیراخودشان میدانندکه ایران کنونی که خود چ.پهلواننیزباعدم رغبت آن را“ایران سیا سی” مینامد، فقط از 1935 بدینسو وجوددارد. پیش ازین تاریخ ایران کنونی درهمه آثارقدیم ومتاخرونیزدرهمه اسنادومراودات جهانی فارس نام داشته است وبه همین نام درشاهنامه وسایر آثارنیزنامیده شده است. بهرحال مااین مسایل راازسر خصومتجویی مطرح نمیکنیم وبه مشترکات فرهنگی ماآگاه ومعترف هستیم وبه پیروی ازسیدافغانی  وشاه امان الله کماکا ن به این نظرهستیم که مردمان این دوکشور“برادر“ اند وبه همین دلیل نیزاین تاکید راواردسا ختیم که ما به جای ایران به „ایرانزمین“ نظرداریم که طباطبایی نیزمی آورد

وازجانب ديگردراحوال كنونى باطرح مسالهءزبان پارسي اختصا صا به ايران وافغا نستان وتاجيكستا ن نظر انداخته ميشودواين يكسونگرانه است وبانقشهءكنوني سياسي منطقهء ماهمخوانى ندارد.چنين تمايزى  به اين سوال ساده پاسخ نميدهدكه پس مثلاسرنوشت كشورهايى مانندازبكستان، تركمنستان،پاكستان و        ازينشمار،كه به همين حوزهءتمدني تعلق دارند،چگونه ميشود؟ پس طرح شاخص زباني براى حوزهءتمدنی مارابراى زمانى واگذاركنيم كه نخست خودحوزهء تمدني مادرمنظرديدقرارگيردواين مساله رابه يك پيششرط همگرايي منطقوي  مبدل نسازيم .

ازينهمه گذشته “حوزهءزباني”رانبايدبا”حوزهء تمدني”اشتباه گرفت. “حوزهء زباني” مفهومى از”حوزهء فرهنگي”است وبحث در”حوزهء تمدني”- چنان كه موردنظرهانتينگتون است -،همان بحث در”حوزهء زباني”نيست .پيوسته بايد درنظرداشت كه بحث هانتينگتون دربارهء”حوزهءتمدني”،يك بحث          ژيوستراتژيك است   .

ج : بنابران براى اينكه ما قادرشويم مفهوم “حوزهءتمدني “رابحيث نام وعنوان جديدى به عوض مفهوم  قديمى تر”منطقهءما ”مطرح كنيم،پس لازمست كه مااين مفهوم راازهمان زاويه يى مطرح بحث قرار دهيم كه هانتينگتون مطرح بحث قرارميدهدوآن مسالهءهميارى منطقوي ،وفراترمسالهءنقش كشورهاى اين”منطقه”درانكشافات جهاني درسدهء۲۱ا ست. درست ازين زاويه است كه ماقادرميشويم كه دلايل ومبا نى نظري دربارهء”حوزهءتمد ني”ما،درجهان امروزىگلوبال ،راجمعبندى كنيم ومنطق وضرورت    امروزى اين تاسيس دوباره راروشن بسازيم

چ. :پهلوان،به پيروي ازانديشمندان غربي، ازمفهوم دو لت منطقوي ،ازمثالهاى اتحاديه هاى منطقوي و پيمانهاى “نفتا”درميان امريكاي شمالي وجنوبي؛ وپيمان “ماستريخت”درميان كشورهاىاروپايى،و ازينگونه سخن ميگويد،ولى متاسفانه تلاش نميكند بسوى نشان دادن آن بنيادهايى پيش برود كه آن بنيادها  حركت آگاهانهء امروزي مارابراى تاسيس دوبارهءحوزهء تمدني خودماضرورى ميسازندوتبيين ميكنند،طوريكه همه واحدهاى كنوني حوزهءتمدني مادرآن بلامنازع ذينفع باشند. هرگاه ما صرفابه “انگيزه هاى فرهنگي”برای همگرايي تمدني درحوزهءمانظرداشته باشيم كه درجاى خوددلپذيراندوامروزه  مبرميت بيشترى نيزمى يابند، پس بايددرنظرگيريم كه اينچنين انگيزه هايى نخست مستلزم حضورسطح   عاليترى ازآگاهى تمدني اند، كه اين يكى، چپ وراست ،ازنزدما ربوده شده است؛ وسپس حوزهءماازبركت  مشغله هايى چون رقابتهاى ستراتژيك وهجوم سهمگين  فكري وتبليغاتي،چنان شلوغ است كه هيچ سرى  بى دردسرنمانده است ودرينميان ،سرزنده گانى كه ترجيحا سرنوشت ماازنظرتمدن مشترك مارا نصب العين قراردهند، اگريكباردگرحلاج وارسرزده نشوند، مسلماپسانترسرخواهندزدوبميدان خواهندآمد.   

ازهمينروانگيزه هاواصول همگرايى تمدني مارابايددرهمان عرصه هايى جستجوكردكه رقابتهاى جاري ازطريق،وبه علت آنها،جريان دارند : يعنى درعرصهءمصلحت هاومنافع ؛هم منطقوي وهم جهاني و هم گلوبالی ؛

اين عرصه ها بگفتهء الوين تا فلرعرصه هاى  Geoekonomicاند  .

بدينسا ن بحث در”حوزهء تمد ني ما”،نه يك بحث”پان ايرانيستي”است،نه يك بحث “پان تركيستي” است، نه يك بحث درانديشهء“افغانستان بزرگ “ويا”افغانستان مقتدر”است ونه يك بحث “پان اسلاميستي”است ؛ واينهم درست درحاليكه ترديدى نيست كه اكثركشورهاى شامل درحوزهء تمد ني ما ، كشورهاى اسلامي اند.همزمان بحث درحوزهءتمدني ما،بحث درتعد د “هويت هاى قومي “ نيزنيست ؛ 

سخن ازمردمان متمكن دريك حوزهء تمدني است كه بدون ترديد سرنوشت هاى سياسي متفاوتى را،خاصتا درچند قرن اخير،پيموده اندوبحث ازحوزهء تمدني به معناى بحث درحذف اين تفاوتها نيزنيست ؛ يعنى ما بايدنشان داده بتوانيم كه يك همگرايى تمدني چراوچگونه به منافع ومصلحتهاى عاجل همه واحد هاى     سياسي اين حوزه پاسخ ميگويد وچرااين همگرايى امكانات اصولاجد يدى راميگشا يدكه ازعهدهءهيچكدام ازواحدهاى اين حوزه به تنهايى برامده نيست وچرااگرچنين نكنيم ،سرنوشتى به جزتكرارآنچه تاكنون بوده ايم ،نصيب همهءما نخواهدبود. وچرااگرماچنين نكنيم جايى فعال درتاريخ سدهء۲۱نخواهيم دا شت  وكماكان “مواد خام “ خواهيم ماندكه ديگران تاريخ خودرابا آن بپزند.

آيا براى “ما “هم راهى براى برونرفت وجوددارد ؟ 

نگارنده،درين نوشته،مفهوم “حوزهء تمد ني “را- كه خود به آن نظر دارد- ازس.هانتينگتونبرگرفته،  وتبيين نظري احوال جاري ماافغا نهارابرمبناىآخرین چشم اندازهای اندیشهءسیاسی ازجمله نظریا ت الوين تافلردر كتا ب “بسوى تمدن جديد”- 1995- ،وانديشه هاى مانويل كاستلز دركتاب “عصراطلاعات : جا معه ، اقتصا د وفرهنگ “- 1999-واندیشه های مایکل استنفورددر کتاب “درآمدی درفلسفهء تاریخ”-1999-، وآ ثارس م ج طباطبایی ، ونتیجه گیری های  کونراد شیتر  در کتاب “ قومیت وبرخوردهای قومی درافغانستان “- 2003- و سا يرانديشمندان بسط داده است ومنظورنيز اينست كه بكوشيم راهها يى را دريا بيم كه بما نشا ن دهند افغانستان درين  “ساختارسه لايه اىدرحال ظهور”درجهان کنونی گلوبال،خود،درچي “موقعيت تمدني”است ؟ چه جايگاهى د ارد؟ وبه چه جايگا هى ميتواند برسد ؟

 دوم

حوزهء تمدني ما

 وسيرتاريخي «دولت» و «ملت»

 

 

دراين جستاراصلا درنظربود که به ناهمساني تكوين مفهومي مفهوم ناسیون درشرق و درغرب بپردازیم واين كه رابطهء سيردولت درشرق دورهء اسلامی،  وافغانستان، با مفهوم ناسیون چگونه بوده است؟ و بالاخره اين كه ماهيت بحران ميانقومي جاري درافغانستان چيست؟ و اين كه ازاين بحثها به كدام نتايج جديد ميتوانيم برسيم.

اما بحث های آگنده ازسوء تفاهمی که درین رابطه درین اواخر در میان ماافغانها دامن زده میشود و شیوه های سهلگیرانهء طرح نظری این مسایل درمیان ما، از یک طرف؛ و جریانات بسیار جدید و غیرمعمول در جهان و درافغانستان، ازطرف دیگر؛ این ضرورت اجتناب ناپذیر را به پیش میکشد که بحث را از طرح مفهومی   nation-staateدر اندیشهء غربی آغاز کنیم و بعد به توضيح رابطهء متقابل دو مفهوم ناسیون و دولت درافغانستان، وشرايط امكان و امتناع هاى تاسيس ناسیون و دولت مدرن در افغانستان، و مشخصات غیرمتعارف وضعیت کنونی افغانستان مبادرت کنیم.

 1ـ دربارهء دولت

بحث در بارهء دو مفهوم دولت و ناسیون تنها به این علت ضرورت ندارد که این دو، مفاهیم اساسی فلسفهء سیاسی اند، بلکه به دلیلی که بحث درتاءسیس دولت مدرن در افغانستان، و سپس بحث در تحولات اخیر در افغانستان، در غیاب بحث در این دومفهوم میسر نیست.

فلسفهء سیاسی معاصر اساساً در بارهء" دولت مدرن"بحث میکند.این بحث عمدتاً نشان میدهد که دولت مدرن از نظر مفهومی و نهادی چگونه تکوین یافته است وآخرین تمایلات در تحول دولت معاصر کدام ها اند. به هرحال هنوز هم این یک مبحث گشوده است و در مباحثی که پیرامون این مفهوم دایر میشوند، در خود منابع غربی  دیدگاه ها و ابهامات متعدد  وجود دارند.

به عنوان مثال ازمنابع ستاندرد در این موضوع یکی هم کتاب "نظریه های دولت " از«اندرو وینسنت »است. وی در پایان کتاب خود، به منظورنتیجه گیری، ازقول «دایسون »میآورد که :

"دولت چارچوبی از ارزش ها است که در درون آن زندگی عمومی جریان می یابد، و خود  - یعنی دولت-  قدرت عمومی را در جهت تحقق آن ارزش ها بکارمیگیرد" ؛

و بعد خود وینسنت اضافه میکند که در رابطه با دولت " باید دید که ماهیت آن، یعنی ماهیت قدرت عمومی چیست وچگونه میتوان ارزش های مطلوب درحیات اجتماعی را در درون چارچوب های مدنیت،که همان دولت است، جستجو کرد".

دراین تعریف زیاد میتوان بحث کرد.  مهمترین ایرادی که براین تعریف وارد می آید ازجانب گروهی از فلاسفه است که "مخالفان شالوده باوریantifoundationalistes“     نا میده میشوند،مانند ریچارد رورتی. این ها میگویند چیزی به نام "ماهیت دولت"،  به معنای یک شالودهء مستقل و بیرون از دولت، وجود ندارد. از این گونه ایرادها که بگذریم، آنچه به بررسی ما رابطه میگیرد این است که طرح مساله به این گونه دو سوال اساسی را بی جواب می ماند:

یکی این که آن"دولت"هایی را که قبل از "دولت مدرن" موجود بوده اند، چگونه و به مثابهء چه چیزی تعریف میکنیم؟ آیا مردمان پیش از مدرن نیز "ذی دولت"بوده اند؟ ؛ و سپس این سوال که هرگاه بخواهیم سیر دولت در طی تاریخ را تبویب کنیم، پس معیارهای ما برای این تبویب کدام ها اند؟

معمول ترین جواب به سوال اخیر همان است که در نزد ما هم خیلی رواج داشت و گفته میشد که معیارهای ما برای تبویب دولت،معیارهای طبقاتی هستند، یعنی گفته میشد که دولت را باید بر اساس تحول در روابط طبقاتی حاکم تعریف کرد؛ طوری که میدانیم اشکال متعدد این تبیین،از نظریهء مارکسی منبعث میشوند.در این جا یک واقعیت مهم نادیده گرفته میشود و آن این که  کارل مارکس خودش تنها به تبیین "سرمایه" پرداخت و بعد کوشید از تبیین سرمایه به تبیین قانونمندی های جامعهء سرمایه داری برسد و سپس نتیجه گیری های خود را بر تاریخ جامعهء  اروپایی تعمیم بخشید. اما وقتی مارکس کوشید نتیجه گیری های خود را بر جوامع پیش از سرمایه داری غیراروپایی و خاصتا جوامع آسیایی نیز تطبیق کند، به بن بست رسید. نظریهء مارکسی قادر نبود که مسایل تحول جوامع آسیایی را بگشاید.خود مارکس با تعجب ناگزیر شد این واقعیت را در نظر گیرد و نظریات بسیار محدود و فشردهء خود در بارهء جوامع آسیایی را در مفهوم"شیوهءتولید آسیایی" جمعبندی کرد. بعد ها این اعتراف مهم مارکس کنار زده شد، و کوشیده شد نظریهء تکاملی بر "سراسرتاریخ" تعمیم بخشیده شود و این شیوه به غفلت عظیم در تبیین مسایل جوامع آسیایی، خاصتا شرق دورهءاسلامی انجامید.

نخستین دانشمند غربی که کوشید جوامع غیر اروپایی را نیز تحلیل کند و این جوامع را، براساس جا معه شناسی  سیاسی و جامعه شناسی دین، با جوامع اروپایی مقایسه کند-  ماکس وبر بود. ماکس وبر نظام مفهومی جدیدی را انکشاف بخشید، بحث در نظام های معنایی را پیش کشید  و از این بحث مفهوم" تیپ های ایدیال" را جمعبندی کرد و از این جا به بحث در نظام های مشروعیت رسید.

ستیفان برویر آلمانی،از پیروان ماکس وبر، درکتاب معروف" دولت " خود می نویسد که" مقصد از مفهوم سازی تیپ های آرمانی، در همه جا، این نیست که گروهی بودن، بلکه خود نوعی بودن مظاهرفرهنگی راباهمه قوت در معرض فهم قرار دهد“. برویر در کتاب خود مفهوم دولت را بر اساس جامعه شناسی سیاسی میگشاید و نشان میدهد که:

 ذی دولت بودن staatlichkeit  یک مفهوم منحصر به وضعیت مدرن نیست، بلکه میتوان آنرا در سراسر تاریخ نشان داد؛

  سیردولت درطی تاریخ را،نه تنها میتوان بلکه،بایدبراساس  نوع شناسی نظام های مشروعیت تبویب کرد؛

وی مینویسد که تا اواخرقرن19 فکر میشد که"سیا سی" یعنی "دولتی" ؛ برای بارنخست ماکس وبر درمیان "دستهءسیاسیPolitischeverband " و" دولت" واضحا تمایزگذاشت و نشان داد که دولت به امرسیا سی تاءسی میکند. پس برای ورود در بحث دولت باید دید که مفهوم امر سیا سی در اندبشهء غر بی چگونه سیر کرده است. ومابه دلیلی این مفهوم را – صرفا - د راندیشهء غربی پیگیری میکنیم که مفهوم امر سیا سی در اندیشهء شرق دورهء اسلامی عمدتا مفقود است؛ واین از منابع اصلی  این مجبوریت است که ما درطرح موضوعا تی ما نند دولت و نا سیون اسا سا رخ به اندیشهء غر بی داریم.

بحث درامرسیا سی یک بحث پیچیده است وبه طورکل سه ریشهءامرسیاسی رانشان داده اند:

یکی ریشهءمنبعث ازpolis،یعنی تبیین امرسیاسی براساس اندیشهءیونانی شهرکه ل. شتراوس وک.لوویتس و بعدآ هانا آرنت آن را مطرح میسا زند؛ هاناآرنت نشا ن داد که امرسیا سی عبارت است ازعمل در شهروازانجاییکه اندیشهءشهر براندیشهء آزادی استواراست، پس امرسیاسی، وازجمله انقلاب، عبارت ازامرتوسعه بخشیدن به آزادی است ونه برعکس.

دیگری ریشهء منبعث ازاندیشهء ماکیاول که سیاست راهنررسیدن به قدرت، بامجازساختن هرگونه وسیله، تعریف میکند؛ ماکیاول مفهوم دولت را مطرح نکرد. وی از قدرت بحث میکند ودر تعریف وی قدرت به حیث یک موقعیت ویک مقام درنظرگرفته میشود وهدف فعا لیت سیا سی قرارداده میشود.این نظر، دربارهءقدرت، برای سه قرن درتفکرسیاسی غربی تفوق داشت،تا جا ییکه نیچه هم از"ارادهء معطوف به قدرت" سخن گفت. برای بارنخست ماکس وبر نشان داد که قدرت یک رابطه ا ست.درسدهء بیستم عدهء زیادی ازمتفکرین غربی ما نندها نا آرنت وخاصتا میشل فوکو تبیین قدرت به حیث یک رابطه را انکشاف بخشیدند.میشل فوکو جا معهء مدرن را به حیث شبکه یی از روابط قدرت تبیین کردکه در آن ادراه کردن مردم ازاشکال آشکاربه اشکال نهان تحول یافته است. تبیین فوکوازقدرت مهمترین مشخصهء فکر پسا مدرن است.

سومی ریشهء منبعث ازاندیشهء کارل اشمیت است. وی امرسیاسی رابه دولت برمیگرداند؛ مفهوم        "دولت تمام عیارtotal staate“ را مطرح میکند و وظیفهء دولت را" سیا سی کردن سراسرزندگی " می داند ؛ و میگوید که" مستقل آنست که وضعیت اضطراری را متعین میسازد" و ازینگونه. اندیشه های وی مایهء فکری توتالیتاریزم ونظریهء ولفوویتز در بارهء" جنگ تما م عیار total war" قرار گرفت.

این تفسیر ها از امر سیا سی، که هر کدا م یک کا نون حر کت در فکر سیا سی بوده اند،به مهمترین سوا لی که کمتر میپردازند اینست که در میا ن سیا سی و دو لتی چی تما یزی است؟

ماکس وبردرجامعه شناسی سیاسی خودنشان میدهد که امرسیاسی آن است که یک دستهءverbandسیا سی حامل آن است ؛ازین نظرامرسیاسی بیان آن کنش ها، واندر- کنش هایی است که پیرامون مفاهیم قدرت   Macht ؛سلطهHerrschaft؛ وجماعت های سلطه Herrschaftsgemeinschaften ؛شکل میگیرد.

وبرنشان داد که قدرت یک رابطهء اجتماعی است،اجتماعا فاقد شکل است،ازمنابع محتلف برمیخیزد، ودرمظاهر مختلف خودرانشان میدهد و متواترا تغییرمی یابد. سلطه عبارت ازنهادینه شدن قدرت است درنهاد سیاسی. گذارازقدرت به سلطه، در واقع عبارت ازگذارازروابط شکل نیافته به سوی یک نظم معین است.      تما م verband هاییکه اعضای آن به فرما ندهان و فرمانبران تفکیک شوند،verband های سلطه اند.هر دستهء سلطه براعمال قهرمتکی است،وهردستهء سلطه دارای یک قلمرواست برای اعمال سلطه؛

یک دستهء سیاسی زمانی به یک دولت مبدل میشودکه انحصارمشروعیت برای اعمال اجبارفزیکی رابه خود متعلق بداند. پس دولت آنجا هست که قلمرو دولتی، مردم ذیربط واجباردولتی دریک نظا م سلطه یکجا باهم حضوردارند وازاندر کنشInteraktionآنها"حا کمیت" تاسیس میشود.

بدین معنا ستیفان برویر این نظر،منبعث ازبوددین تا روسو،راکه دولت مدرن برمبنای مفهوم حاکمیت باید تعریف شود،زیرسوال می برد وادعا میکند که همه دولت هادرطی تاریخ،هرکدام به مقیا سی،دارای حا کمیت بوده اند وازینجا وی به آموزش وبردرزمینهء نظام های مشروعیت عبورمیکندونشان میدهدکه تکوین اشکال مشروعیت برمبنای تکوین اشکال عقلا نیت قرارداشته است ومتناسب باسه شکل وبری عقلانیت – مشروعیت، سه نوع دولت راازهم متمایزمیسازد:

 1ـ  نوع دولت قدیمArchaische Staat

ودرتحت این نوع دولت دو شکل اصلی : سرکرده سالاری Hنuptlingtum؛ و دولت کاریزمایی رامی آورد.

   2ـ نوع دولت سنتیTraditionale Staat

در تحت این نوع چار شکل اصلی: دولت-قلمروشهریDer urbane Teritorialstaat; شهر-دربار  پاتریمونیال ؛ امپراطوری های قدیم ؛ فیودالیزم ؛ را می آورد.

 3ـ نوع دولت عقلانیRationale Staat؛

این دولت عقلا نی ، هما نست که در فلسفهء سیا سی ملت - دولت نا میده میشود. ما کس وبرمیگوید که این سه نوع دولت از هم جدا نیستند ، بلکه از نظر تاریخی با هم در پیوند هستند؛ ودرمتن آنها حالت قدرت  Aggregatzustand der Macht   دچار تبدل میشود.\\ منظور وبر اینست که قدرت مانند  رشته یی مشترک در همهء این انوا ع دولت ها جاری است؛ و گاهی در حا لت منقبض ، گاهی در حالت  منبسط ، و گاهی در حالتی قرار میگیرد که از نظر ها پنهان میشود. مهم درین تصویر وبر اینست که وی  تنها یک استقا مت ارتقا یی – و"تکاملی" برای قدرت را در نظر نمیگیرد، بلکه میگوید در دو لت های پیشرفته هم میتوا ند سیر قدرت بر عکس شود و قدرت دچار انقباض گردد. و همچنان در دولت های قدیم نیز میتوان نمونه هایی از انبساط قدرت را نشان داد.

 2ـ  دربارهء نا سیون

دررابطه با دو مفهوم ناسیون وناسیونا لیزم،فکر سیا سی ما، پیش ازهرچیزی دچاریک ناهنجاری غریب بوده است. درهمه نوشته های ما،به شمول نوشته های اخیر، ما به یک تبیین هنجارمند و رهنماازین مفاهیم نرسیده ایم. ماتقریبا درهمه موارد این دو مفهوم- ناسیون وناسیونالیزم- را معادل هم آورده ایم وخوبترین    کوشش های ما معطوف به این بوده اند که نشان دهیم این دو مفهوم ازکجا می ایند؟ آخرین کوشش های ما   تا اینجا رسیده اند که مفهوم ناسیون یک محصول وضعیت مدرن واندیشهء مدرنیته، ومحصول جامعهء مدرن اروپایی است . بسیار خوب . امااین به چی معناست؟

هر قدرهم این بیا نات "مستند" باشند ، امروزبه چند بنبست اساسی میرسند  :

اولین بنبست، یک بنبست تاریخی است و این سوال مطرح میشود که پس برای نایل آمدن به ناسیون باید به اروپانایل آمد؟ اینک این هدف برآوردنی باشد یا نباشد، دراندیشهء سیاسی معاصر، دیگراروپا- محوری اساسا رد شده است، یعنی این نظررد شده است که اروپا یگانه نمونهءسرمشق برای تحول است ؛وازان فراترنظریهء خطی پیشرفت نیز رد شده است که اندیشهء ناسیونالیزم بطوراجتناب ناپذیری ازان نتیجه میشود؛ واین بدین معناست که هرکشوری بایدبه شیوهء خود به وضعیت مدرن نایل آید ؛

دومین بنبست، اینست که پس از ادواردسعید میدانیم که وضعیت پسامدرن اساسا به معنای وضعیت  پسااستعماری است. پس اندیشهء ناسیون دروضعیت پسا مدرن دربسترپسااستعماری مطرح میشود ؛  یعنی در میان طرح اندیشهء ناسیون درکشورهای اروپایی، که همزمان بطورعمده کشورهای استعماری بوده اند، وطرح اندیشهء ناسیون درکشورهای رهایی یافته ازاستعمارنه تنهایک تعارض" تاریخی" برقراراست بلکه ازان فراتریک تعارض در" وضعیت " - فلسفی  - طرح مساله برقراراست ؛

سومین بنبست، یک بنبست مفهومی است. درجریان تلاش برای اینکه مانشان دهیم که مفهوم ناسیون ازکجا آمده است، به تدریج ما دچاراین غفلت شده ایم که توضیح دهیم مفهوم ناسیون اصلابه چی معنا است؟ رسیدن به این معنا به ما کمک میکند که اول نشان داده بتوانیم که رابطهء مفهوم ناسیون با دولت مدرن ازچی قراربوده است؟ دوم نشان داده بتوانیم  که چگونه ما خود ما به مفهوم" ناسیون"رسیده بودیم و چگونه وچرااین تلاش ما متوقف شد و اینک ازکجامی بایست دوباره آعازکنیم؟سوم نشا ن داده بتوانیم که در تحت "وضعیت " گلوبالیزم به کدام مفاهیم و مسایل فراتراز"ناسیون" میتوان وباید اندیشید؟

هابسباوم میگوید " باید بامقوله ءناسیون، و... ناسیونالیزم، آغازکرد تا با واقعیتی که این تصوربرآن می ایستد، زیرا ناسیون، چنان که ازجا نب ناسیو نالیزم فهمیده شود، پیش ازپیش آشکارمیسازد که نا سیون واقعی پسانترقا بل تصورمیشود. ازینجاست که این نظرکه بحث درمعنای مفهوم  ناسیوندرشرق ما رابه جا یی نمیرسا ند، یک نظرعمیقا نادرست است.

همه دلایل برازندگی و استثنایی بودن اثر بندیکت اندرسن،که ماچنین با رغبت ازوی نقل قول میکنیم، دقیقا درهمین نهفته است که وی بحث ازناسیون وناسیونالیزم رابه یک بحث مفهومی مبدل میکند. وی درکتاب معروف خود  " ابداع ناسیون" ازهمین آغازمیکند که مفهوم ناسیون یک مفهوم ابداعی انسان هااست،که به تحولات عمیق نهادین درزندگی انجا میده است.“ ناسیون بودن...فرا گیرترین ارزش مشروعیت  یا فته درزندگی سیاسی مااست...“؛ یعنی وی میگوید که ناسیون یک گفتمان\\است. وی بحث خود راازین آغازمیکند که این ساخته یی که ما آن را ناسیون نامیده ایم، اصلا چی است ؟ ووی ازین بررسی خود یک تعریف بیرون میکشد که ما اکثرابه آن بی توجه ما نده ایم :

„ ناسیون یک جما عت سیا سی  تصوری است - تصوری به منزلهء   محدود  و  دارای حا کمیت.

 تصوری به دلیلی که اعضای حتی کوچکترین ناسیون هابخش عمده یی ازسایراعضای ناسیون خود را- مستقیما ویابه گفتهء مابه چهره- نمی شناسند؛

محدود به دلیلی که هرناسیون هرقدرهم بزرگ باشد ودرسرحدات متحول زندگی کند، بازهم ازین آگاهی داردکه آنطرفترازآن دیگر ناسیون - ها - زندگی میکنند.هیچ ناسیون خودرابرابر باهمه بشریت قرارنمیدهد.

دارای حاکمیت به دلیلی که این مفهوم دریک زمانی تولد یافت که روشنگری وانقلاب، مشروعیت ظل اللهی نظام های استبدادی - سلسله مراتبی رادرهم ریختند.

جماعت به دلیلی که بی رابطه به نابرابری های واقعی،واستثمار،و...،به منزلهء یک جماعت رفیقانه یی از برابران Gleichen فهمیده میشود....برادری برابران...“ .

درمفهوم " تصوری" دقیق میشویم :

این مفهوم به معنای تصورازحضور دیگران است.این تصورکه عده یی که مستقیما همدیگررانمی شناسند دریکتعداد چیزها باهم مشترک هستند؛وبه دلیل این مشترکات ازآن عده یی که دارای همین مشترکات نیستند متمایز میشوند. بدینسان تصورازحضوردیگری وبنابران تصورازتفاوت به یک" ما-هویت Wir-Identitنt   می انجامد. مطابق به برویرهمین "ما- هویت" ازطریق یک مرزکشیدن معنایی برمبنا ی توصیف ازخود ودیگری به یک نظام معنایی جمعی می انجا مد که تعلقات متقا بل را پیوند میدهد.مهمترین اشکا ل این اجتماعیت که احساس جهان سیا سی بیرونی و برخورد دربرابر آن را تنظیم میکند،واین نه تنها درنزدحکومت کنندگان بلکه درنزدحکومت شوندگان نیز، این عبارت ازناسیون است.

مفهوم آزادی، مفهوم برابری ومفهوم برادری، هرسه برمبنای یک درک روشن ازحضوردیگری تعریف میشوند. مفهوم تساهل که ازمبانی تاسیسی جامعهء مدرن است، نیزاسا سا مبتنی بریک درک روشن از حضوردیگری وازمفهوم تفاوت است. مفهوم گفتگوکه، به گفتهء رامین جهانبگلو،مقولهء اصلی فکر مدرن است،نیزاسا سا مبتنی برپذیرش حضوردیگری وبنابران مبتنی برپذیرش تفاوت است

تالکوت پارسونزمراتب تکوین این"ما -هویت" رابرمبنای تاریخ فرهنگ قرارمیدهد وآن را مشروعیت فرهنگی می نامد وميگويد كه „هركشورزمانى ازمشروعيت فرهنگي برخورداراست كه دران مفهوم ناسیون نه تنهاوجوددا شته باشد، بلكه اتباع آن كشورنيزآن مفهوم را پذيرفته باشند  

مشروعيت فرهنگي يعنى اين که تعريف فرهنگي مفهوم „ما„ We و“مابودگي „   Weness  ازمرزگروه خويشاوندي و„خوديت„ يا Ownness فراتررفته وضمن دربرگرفتن „ آن ها„  They يا„ديگران“Others وگستراندن عرصهءخوديت به قلمروپهناور„ديگربودگي „ يا „غيريت „  Otherness  جامعه اى گسترده ترووسيع تررا شامل گشته ونهادينه گردد.“

اینک سوال اینست که چگونه به سوی این" تصور" مدرن ازحضوردیگری حرکت شده است؟یعنی حلقا ت وابزارهای وصل کدام ها بوده اند؟و میکانیزم های تاسیس این مشروعیت " فرهنگی" کدام ها بوده اند؟

نخستین ومهمترین ابزار،مطابق به اندرسن، تاسیس دوپدیدهءخاص وجدید درزندگی بشری یعنی تاسیس روزنامه وکتاب است که بدنبال ایجا د فن چاپ، به سرعت گسترش یافتند. روزنامه و کتاب درواقع نخستین مظاهرتولید انبوه بودند. خصوصیت اصلی روزنامه  خصلت انعکاسی آن بود، یعنی تولید این تصورکه هرخواننده میدانست که علاوه ازوی عدهء دیگری  نیزآن رامیخوانند. روزنامه وکتاب درمسیردسترس یافتن به تعدادهرچه وسیعترخوانندگان به یک تحول بسیاراساسی انجامیدند: ازطریق توحید ایدیوم ها ولهجه های  متعد د زبان های نوشتاری تاسیس شدندکه به معیارتوسعهءمناسبات ناسیونال مبدل شدند. لغتنامه های یک زبانی ودوزبانی بوجود آمدند. یعنی درغرب تاسیس زبان های نوشتاری ازموضع تقویت تصورناسیون مطرح گردید ونه برضد آن. تاسیس وتوسعهء معارف دولتی تداوم این جریان بود. معارف و پوهنتونها به مرا کزاصلی تولید و پرورش وترویج تصورنا سیون مبدل شدند.  

دومین پاسخ راماکس وبرمیدهد. وی میگوید که تاسیس بوروکراسی عقلانی مهمترین گام در جهت پیوند دادن ساختارهای های پیشامدرن با ساختار مدرن است. تاسیس دولت مرکزی درهمین چارچوب مطرح میشود.این جریان درتاریخ اروپایی به سوی مفهوم دولت سراسری ملی انکشاف کرد.

سومین پاسخ درنوآوری بزرگ مفهومی نهفته است که بوسیلهءنهضت روشنگری آغازیافت وبه دگرگونی اساسی درتصورانسان ازخود انجامید. این دگرگونی راه را برای تصورجدیدازدیگری گشود.درهمین مسیرمفهوم جدید حقوق ودو لت حقوقی وبعد قانون های اساسی بنیادهای مفهومی انتظام جدید اجتماعی را بدست دادند.

درمفهوم  "محد ود"دقیق میشویم:

اساساازمهمترین چیزهایی که دردوران مدرن رخ داد، دگرگون شدن تصورانسان ازجغرافیای جهان بود.این تصور،ازجانبی،درک قرون وسطایی ازمفاهیم متناهی وغیرمتناهی رادگرگون ساخت؛وازجانب دیگربه شناخت جدیدی ازسرزمین های دیگرانجامید واین به درک جدید از مقیاس هاومقایسه هاومرز هاو  مرزبندیها کمک کرد که درپیامد آن، ازجانبی اندیشهءاروپا- محوری وازطرف دیگررشتهءجدیدی به نام حقوق بین الدول بوجودآمد. نقش سرمایه داری درتدقیق مفهوم مرزها دوجانبه بوده است. ازیکطرف سرمایه داری به منظوراشغال بازارخودی موانع مرزی- مانند گمرک - راتقویت میکرد که این امر، بگفتهء مارکس، به" تحول پول به مثا بهء پول" انجا مید؛ وازجانب دیگرسرمایه ازهمان آغازباخصلت فراملی خود ازمرزها عدول میکرد.

„كندورسهفيلسوف روشنگري مفهوم ناسيون راچنين بکارمیگيرد :

„ درخصوص شرايط آيندهء نوع انسان،شايد بتوانيم اميدهاي مان رادرسه نكته خلاصه كنيم :


- از بين بردن نا برابري بين نا سيو ن هاى مختلف ؛

- گسترش برابري درميان يك ناسيون ؛ 
      

- و بالاخره اصلاح وتعالي / نوع انسا ني /؛


آياروزى همه ناسيونها به سطحى ازتمدن نخواهند رسيدكه مردمانى نظيرفرانسوي هاوانگليسيها -امريكاييها،كه روشن انديش ترين،آزادترين،وفارغ ازتعصب ترين ناسيونهاهستند،به آن دست يافته اند؟

آيااسارت كشورهاى پامال پادشاهان،عقب مانده گي قبايل افريقايى،وجهالت وحشيان به تدريج زايل نخواهد شد؟

آيا برروى اين كرهءخاكي جايى وجود داردكه ساكنانش راطبيعت محكوم كرده باشد كه هرگزازآزادي برخوردارنباشند وهرگزعقل خودرابکارنبرند؟ „ 

در مفهوم  "حا کمیت"دقیق میشویم :

مفهوم حاکمیت پیش ازاندیشهء مدرن هم مطرح بوده است. شکل مهم این مفهوم پیش ازدوران مدرن مفهوم حاکمیت قدسی بوده است.این یک مفهوم تقلیلی است ودران سلسله مراتب ازپایان به بالابرقراراست : رعیت به شاه تقلیل داده میشود وشاه به خدا راجع ساخته میشود. این همان مفهوم ظل اللهی ازحاکمیت است.مشکل اصلی این مفهوم، برعکس معروف، مضمون دینی آن نیست، بلکه اینست که "رابطهء شاه با خدا" غیرقابل تعریف وبنابران موضوع سوءاستفاده های متنوع بوده است.این مفهوم ازحاکمیت منشاء اصلی استبداد شنا خته شد.این تلقی سلسله مراتبی کنارگذاشته شد وبه جای آن یک استنباط تاریخی  قرارداده شد که به حرکت افقی وخطی ازگذشته به آینده قا یل بود. نام همین استنباط عبارت ازتلقی سیکولاراست. برعکس معروف درین تلقی دین کنارگذاشته نمیشود،بلکه یک استنباط پایان به بالاازحا کمیت  کنارگذاشته میشود؛ وبدینسان اصل مرجعیت دگرگون میگردد: دیگریک شخص که مدعی یک رابطهءخاص - وغیرقابل اثبات - با آسمان هابوده، مرجع حاکمیت نیست؛ مرجع حاکمیت اینک مردم است. برای بارنخست هردرمفهوم مردم راازتعبیرهای فرهنگی آزادساخت و آن رابه حیث یک مفهوم مجرد که حاکمیت ملی ازان منبعث است،تعریف کرد. بدینسان  افادهء" حاکمیت ملی ناشی ازارادهء مردم است" که درقانون های اسا سی مذکورآمده است، نخستین اصل حاکمیت سیکولاراست. مفهوم حاکمیت ملی دربرابرمفهوم حاکمیت قدسی مطرح شد.

دو مفهوم تساهل واستنباط سیکولارازحاکمیت دوجریان اصلی تاسیس دولت مدرن اندوتعامل این دوجریان به تاسیس مفاهیم حوزهءخصوصی وحوزهءعمومی انجامید ودرنتیجه دین، مفهوم اصلی حوزهء خصوصی شد وآزادی وجدان اصل تاسیسی جامعهء مدرن گردید.

ازنظرسیرتکوین، مفهوم حاکمیت دراندیشهءغربی به تدریج تکوین یافت. دراندیشهء مدرن ازبوددین تا روسوازحاکمیت سخن گفتند. این روسوبود که حاکمیت راتجسم ارادهء همگانی خواند واین اصل راوضع کرد که دولت مدرن برمبنای حاکمیت تعریف شود.

طوریکه دربالا آمدستیفان برویربه پیروی ازماکس وبرمی نویسدکه همه دولت ها درطی تاریخ به نحوی دارای حاکمیت بوده اند، پس مشخصهء اصلی دولت مدرن راتاسیس نظام عقلانی مشروعیت میداند وازهمیرو دولت مدرن را به منزلهء دولت عقلانی تعریف میکند.ستیفان برویر مفهوم حاکمیت دردولت مدرن راازیک زاویهء متفاوت  مطرح میکند. وی میگویدکه دولت مدرن درگروه بوجود آمد، یعنی نه ازدولت مدرن بلکه در واقع ازدولت های مدرن باید سخن گفت. وی میگوید درحالیکه سلطهءعقلا نی ودموکراسی دواستقا مت اصلی سیاسی – دا خلی توصیف میشوند، واماازآنجاکه دولت مدرن درگروه هاظاهرمیشود پس این،بگفتهء  وبراجتماعیت vergesellschaftung،یک سیمای خارجی نیزمی یابد که ازاسباب اصلی تحقق آن است؛واین جانب خارجی بوسیلهء یک مرزکشیدن معنایی برمبنا ی توصیف ازخود وبیگا نه که یک " ما- هویت  Wir-Identitنt “ را بوجود می آوردوبه یک نظام معنایی جمعی می انجا مد که تعلقا ت متقا بل را پیوند میدهد.مهمترین اشکا ل این اجتماعیت که احسا س جها ن سیا سی بیرونی و بر خورد دربرا برآن را تنظیم میکند، واین نه تنهادرنزد حکو مت کنند گان بلکه در نزد حکومت شوند گان نیز، این عبارت ازناسیون است.ازینجاست که گفته میشودکه ناسیون سیمای خارجی دولت مدرن است.

بالاخره دررابطه بامفهوم حاکمیت ملی باید تذکرداد که درحالیکه دروضعیت مدرن حاکمیت ملی ازمنظر      مفاهیمی مانند حراست ازاستقلال وپاسداری ازمرزها، تبیین میشود؛ دروضعیت پسامدرن و-  درگلوبالیزم -، مفهوم حاکمیت ازمنظرمیثاق ها واتحادهای منطقه یی و بین المللی تبیین میشود واین یک دگرگونی مضمونی نو درین رابطه است که به استقامت های نودرتبیین مفهوم ناسیون می انجامد.

درمفهوم جما عت دقیق میشویم :

این افا ده که ناسیون یک مفهوم مدرن است، معنایی را که درخود پوشیده دارد، اینست که ناسیون دردوران پیش ازمدرن وجود نداشته است. ناسیون یک ابداع فکرمدرن است. یعنی به گفتهء گلنرناسیون در جا یی ایجاد میشود که قبلا موجود نبوده است. به همین معناهم مفهوم ناسیون یک مفهوم تصوری است، یعنی یک نظام معنایی جمعی است که جدیدا پی ریزی میشود. ناسیون  یک گفتمان تا سیسی است. 

پس درتحت درک ازحضوردیگری، ودرتحت درک ازتفاوت اصلا چگونه میسراست که یک نظام معنایی جمعی مبتنی برمشترکات تاسیس کرد؟خاصتا که این درک ازتفاوت ها بر نابرابری های بسیارخشن جامعهء معاصرمتکی است : نابرابری های سیا سی، اقتصادی، قومی، مذهبی، جنسی وازینگونه. پس برای تاسیس مفهوم فراگیرناسیون که شامل همه شود، نابرابری های معمول درجامعه باید دریک برابری متفاوت ترجبران شود.این برابری، برابری دربرادری است.ناسیون عیارت از برابری برادران است. زمینهء تاسیس این برادری مفهوم  وطن است وانگیزهء حرکت دهندهء آن مفهوم استقلال. از طریق این دومفهوم یک فضای وسیع اجتماعی تاسیس میگردد که دروجودآن مرزهای مفهوم دیگری ازعرصهء داخلی فراتربرده میشود و به خارج معطوف ساخته میشود، یعنی یک نوع تجدید تقسیم فضای جغرافیایی صورت میبندد. بدینگونه مرزهای مفهوم ما ومفهوم دیگری بطورهمزمان جابجا میشوند. به مفهوم ما مصداق وسیع ترداده میشود. یک مای جدید تاسیس میشود که سا بقه نداشته است.همین جابجایی مفا هیم ما ودیگران منبع اصلی  ظرفیت منازعه برانگیز بودن مفاهیم ناسیون و ناسیونالیزم است که بطوربالقوه پیوسته وجود دارد ومیتواند شعله ورسا خته شود.درهمین چارچوب مفهوم جدید منافع ملی تاسیس شد.این مفهوم  دلالت میکرد به مصلحت همگانی همین جماعت، دربرابرمصلحت های قسمی بخش های تشکیل دهندهءاین جماعت. منافع ملی یک نتیجه گیری مجردازمصلحت همگانی است وادامهء سادهء منافع قسمی نیست، همانگونه که حق آزادی مردم،ادامهء حق آزادی فردی نیست.

ناسیون ودموکراسی،هردو،ازتعامل میان مفاهیم اسا سی اندیشهء سیا سی مدرن آزادی وبرابری و برادری تاسیس میشوند. درین میان دموکراسی براندیشهء برابری متکی است ؛ واماناسیون براندیشهء برادری متکی است. اندیشهء آزادی درمیان هردومشترک است. اندیشهءآزادی دررابطه با دمو کراسی دراستقا مت آزادی های اساسی وآزادی های مدنی تکوین می یابد ؛ واندیشهء آزادی دررابطه با ناسیون دراستقامت مفهوم استقلا ل تکوین می یابد. و درین میا ن مفهوم شهروند، به منزلهءعضو جما عت سیا سی،درحیثیت  یک مفهوم واسط در میان دو مفهوم ناسیون و دولت مدرن مطرح میشود؛ یعنی مهمترین پل ارتباطی در    میا ن ناسیون و دولت از طریق مفهوم شهروند بر قرار میشود. معنا اینکه  برای تا سیس نظا م شهروندی  نه تنها ما با ید نهاد های وسا طت کننده تاسیس کنیم ، بلکه در یا بیم که  خود " شهروند"  به منزلهء یک نها د   وسا طت کننده  در مد نظر قرار میگیرد.

بدینگونه است که ناسیون یک جماعت سیا سی است. وظرفیت ناسیون برای تکوین بعدی سیاسی نیزاز همینجا میآید.

بدینسان دومفهوم مدرن دولت وناسیون عبارت ازدومنظومهء مفهومی جداگانه هستند که ازآغازباهم یکی و یکجا نبوده اند ، بلکه به تدریج وبعدا به همدیگر پیوند داده شده اند؛  پس این تصورما که تاسیس  مفاهیم ونهادهای دولت عقلا نی، به خودی خود راه رابه سوی ناسیون میگشاید نادرست است. برای تاسیس ناسیون ما باید یک جریان جداگانه ومستقل مفهومی راتکوین ببخشیم.بگفتهء برویرنا سیون یک زایده epiphenomen عقلا نی سازی سیاسی نیست. بدینمعنا مفهوم تر کیبی ناسیون- ستییت پسانتر تا سیس شده است.امابطورکلی این اصل پذیرفته شده است که ناسیون بردولت متاءخراست، به دیگر سخن پذیرفته شده است که ناسیون یک محصول روند عقلا نی سازی است؛ بگفتهءهابسباوم " این ناسیون ها نیستند که دولت ها وناسیونالیزم راپدید می آورند، بلکه برعکس“.

مطابق به برویرنظربه اینکه آیاناسیون درین جریان تقدم داشته ویا ستییت، دونوع اساسی ناسیون حاصل می آید؛ یکی ناسیون ایکه متقدم به مفهوم ستییت است ودیگری ناسیون ایکه متاءخربه مفهوم ستییت است

به حیث نمونهء نوع اولholestik-ethnik برویرازآلمان ذکرمیکند که درآن"هویت یا بی ملی"- قرن 17ـ پیش ازتاسیس دولت مدرن  - قرن 19ـ واقع شد:" درجاییکه انکشاف دولت مدرن تاءخرداشت وخودرابا یک امپراطوری عنعنوی وازنظراتنیک غیرمتجانس روبرودید؛درینصورت هویتیابی ملی درمفهوم"Staatsvolk“ تحقق نیافت بلکه بر تفاوت های  زبانی و قومی متکی شد

ونوع دومی مطا بق به برویرمتاءثربودازتیپ هاوپروسهءعقلانی سازی؛ ووی دران دونوع بعدی رامطالعه میکند :

 یکی نوع  individualistik-teritoreal که  نمونهء آن امریکا است :“ عقلانی سازی حرفوی به تیپ فردی – قلمروی (ناسیون)که همان تیپ لیبرال است، انجامید. درینجا ناسیون عبارت ازجماعت افراد آزاد وبرابراست وتحقق ناسیون انعکاس ارادهء آنا ن است.“

ودیگری نوع  holestik-teritorialکه درآن"عقلانی سازی معطوف به سازمان، درمقابل به یک تیپ هولیستیک ازناسیون انجا مید که مطا بق به آن نا سیون یک وسعت عینی است که دران فرددررابطه با   Akzidentien – سجل وسند هویت  - قرار دارد.“

تاء مل در تفاوت های این انواع نا سیون در گام نخست این نتیجه گیری مهم را پیش میکشد که درخود غرب مفهوم هویت ملی یک مفهوم یگانه نیست و، بگفتهء کاستلز، نسخهءهویت ملی در فرا نسه سیا سی است و نسخهءهویت ملی در آلما ن زبا نی  .

 پس مهم اینست که درنظرگیریم که مفهوم ناسیون درخودغرب، که زاد گا ه آن است،انواع دارد؛ وخودغرب برای رسیدن به ناسیون ازراه های متفاوت رفته است و به معا نی متفاوت از „ هویت“ رسیده است.. واشکال تحقق ناسیون درغرب متنوع واکثرا آمیخته وترکیبی بوده است.برویرمینویسد که "نمونهء فرانسه به هرحال به روشنی نشان میدهد که چراپرازسوءتفاهم است،ازیک مفهوم واحد ناسیون غربی سخن گفته شود، جاییکه تنها برای فرانسه نمیتوان یک مفهوم واحد ناسیون را نشا ن داد.  

ازان گذشته اندرسن ازین گفتهءهابرماس "مدرنیته یک پروژهء ناتمام است"، یک نتیجه گیری مشخص میکند ومینویسد که" ناسیون یک پروژهء ناتمام است" ؛ وهابسباوم اضافه میکند که “ناسیون یک واحداجتماعی اولی و یاغیرقابل تغیرنیست  ... مفهوم ناسیون درلغتنامه های انگلیسی.... وفقط دردورهء بسیارجوان به معنای  مفهوم وحدت سیاسی واستقلال آمده... رابطهء ناسیون بادولت - هنوز - ناروشن می ماند .... در طی تمام این دوره با مضامین متفاوتی که این مفهوم گرفت ... ازمعانی مدرن خود بسیارفاصله داشت .....ازین رومفهوم ناسیون به معنای مدرن، واسا سا سیا سی آن، یک دادهء بسیارجوان است.... رابطهء کلیدی درمیان جماعت اتباع دولتی یک قلمروازیکطرف، باهویت یک نا سیون بلحاظ قومی وزبانی ویا سایرمعاییری که یک شناخت جمعی تعلق گروهی راممکن میسا خت،- هنوز- مفقود بود...“ و رورتی میگوید که جریان ناسیون سازی درامریکاهنوزهم تکمیل نه شده است.

واندرسن براینها همه یک حرف روشن آخری رامی افزاید" برپایی جما عت های جدید ناسیونال بدون موجودیت یکی ویااحتمالاهمهء این عوامل هم ممکن بود" ؛

وهرگاه این دریافت رادرکنارآن دریافت پسامدرن قراردهیم که میگوید دوران اروپا - محوری به پایان رسیده است ؛ پس ازهمه آنچه دربارهء ناسیون گفته آمد فقط یک اصل برجا میما ند، هما ن که اندرسن میگوید که"...نا سیون چون یک جماعت پایدارفهمیده میشود که خودرابطورهم اندازه درتاریخ به سوی بالاحرکت میدهد...

  3ـیک دید گا ه ملی جدید

ناسیون این است. ناسیون چیزی دریک طاق بالاو درکدام جایی دور، ومثلا در" مدرنیته"، نیست که باید برای رسیدن به آن کمر به مسا فرت بست. نا سیون آنجا است که خود ما هستیم ومواد تاسیس ناسیون در  د م  دست ما قراردارند. 

 

نا سیون عمارتی است که خود ما مواد سا ختما نی آ ن هستیم و ما خود ما آن را تجسم می بخشیم. نا سیون آنجا آغاز می یا بدکه ما در با رهء دیگرا ن از دیدگاه خود بیاندیشیم ، در حالیکه تا کنون ما در با رهء خود از  دید گاه دیگرا ن می اندیشیده ایم. و درین راه نه خود ناسیون – که درانصورت "وارداتی" خواهد بود- بلکه فکرما باید مدرن شود. نه خود ناسیون بلکه  فکر ما باید جها نی شود. پس فکرکنیم وبسازیم. همین وبس.

درگام نخست برای این سوال جواب پیداکنیم که ما چگونه به منزلهءیک جماعت پایدار بطورهم اندازه درتاریخ به سوی بالاحرکت کرده میتوانیم؟ بدون هیچگونه تردیدی،وخاصتا دروضعیت معاصر،این به معنای بدورانداختن اندیشه هاوتجارب وره آورد های دیگران نیست، بلکه به معنای اینست که دریابیم که درین راه ما خود ما چه چیزهایی را ابداع میتوانیم؟ قبل ازهمه به کدام معانی جدید رسیده میتوانیم؟ وبا توجه به وا قعیت کثیرالاتنیک بودن افغا نستان کدام یک از انواع نا سیون به حا ل ما مطا بقت بیشتردارد؟ و  به مهمترین سوال چه جوابی داریم اینکه درجهان کنونی ما درمیان دیگران چه جایی داریم؟ وجای ما چگونه دگرگون میگردد؟ پاسخ به این سوالات به دیدگاه خودی ماازجهان مربوط میشود. واین دیدگاه خودی یک مفهوم صرفا نظری نیست، بلکه بیان همه ءآن کیفیت هایی است که دروجودآن ها ما در جهان ظاهروحاضرمیشویم ؛ یعنی مفهوم ما ازناسیون، مطابق به براودل، بیان شیوهء زندگی   Lebensweise و مینتالیتییت   Mentalitätمااست و باید با شد.

واما تا سیس چنین یک د یدگاه ملی جدید درشرایط ما با پاسخ گفتن به دو مسا لهء بعدی نیزپیوند ذاتی دارد :

مسالهءاول اینست که ما افغا نهاهرچشم اندازی برای آیند ه اتخا ذ کنیم،راه ما به سوی آینده ازمسیرصلح می گذ رد. شاید این درست است که صلح در افغا نستان امروز دیگر یک نیاز و یک ضرورت صرفا افغا نی نیست. شاید اینهم در ست است که صلح اینک یک شعار است که برخی تحولات پیچیده خود را درپس آن پنها ن میکنند. واما اینهم درست است که پاسخ به سوال صلح باید همزمان پا سخ به مسایل خود ماهم باشدهم اکنون یک بخش این مسایل به بحران میانقومی درافغانستان مربوط میشوددربارهء این که دلایل ومنابع این بحران کدام ها اند وراه های حل احتمالی آن چی وکدام ها میتوانند باشند، درذیل سخن خواهیم گفت.

درینجا این تذکر : که کارمفهومی برای تاسیس ناسیون باید، و درگام نخست، به تبیین درست خود این مفهوم ومفاهیم ذیربط  در نزد ما خدمت  کند؛ واین امر تنها به روشن ساختن وتصحیح آن استنبا ط های نادرستی برنمی گردد که، یا ازسر  بی اطلاعی ویا ازسرسبکسری و غرض، همین استنباط ها بوسیلهء همه طرفها به منابع ومواد منازعهء میان افغانی مبدل ساخته شده اند، بلکه بدون تردید به ظرفیت های واقعی منازعه برانگیزاین مفاهیم  نیزبرمیگردد که،خا صتا درشرایط تحریک شدهء کنونی، فقط ازطریق یک کارعظیم معطوف به تاسیس نهادهای وساطت کننده و تاسیس پیوندهای تشریکی جدید،ازطریق یک کارعظیم برای تاسیس شکلهای تازهء بحث وگفتگو،میتوان بران فایق آمد. ما باید درهمه سطوح طرح مفهوم ناسیون، به  وفاق ملی، نایل آمده بتوانیم وازضروریات تاسیس این وفاق کار روشنگرانه برای تبیین دقیق نه تنها جوانب قدرت  درمفاهیم ناسیون وناسیونالیزم،بلکه تبیین جوانب ضد قدرت درین مفاهیم نیزاست.

ک. د.کامپانی مینویسد:

„...بلایی که الفاظ ناسیون وناسیونال وناسیونالیزم به بارآورده اند، اندازه گیریش دشوار است. اما آیا بر ضد این بیماری دارویی هم پیدا میشود؟

درمقابل تجدید حیات ایدیولوژی های ناسیونالیستی که ازپایان جنگ سرد کم وبیش درهمه جهان مشاهده میکنیم، ابزارهای سیا سی ای برای مبارزه وجود دارد؟

بدون تردید وجود دارد. اما شا ید درین مورد ابتکار عمل از نا حیهء مردم ظا هر نمیشود و درین صورت با ید که ابتکار از جا نب خود دولت ها با ید صورت بپیوندد. با ید همه دولت های سرا سری ملی که جها ن امروز از مجموع آنها تشکیل میشودبفهمند که بذل مسا عی در راه تاء مین  صلح به نفع همهء آنهاست..."     

و براین سخن باید افزود که درشرایط افغا نستان مهمترین مرجع این ابتکارعمل روشنفکران اند، زیرا غرب  زما نی که خودش نا سیون میسا خت برسر چنین مذمت ازین مفا هیم نبود، واما اینک که مستعمرات سا بق در آن وضعیت قرارگرفته اند که ناسیون بسازند، پس با ید اندرباب مضرات این مفهوم فکر شان روشن باشد !!.

واما مسالهء دوم اینست که دراوضا ع نا شی از گلوبا لیزم واقعا هم مفهوم نا سیون ابعاد و مشخصا ت جدیدی می یابد؛ و این نه تنها برای کشورهای مستعمرا ت سا بق، بلکه نیز برای ناسیون های اروپا یی سا بق.       گلوبالیزم مسایل ومعضلات تازه یی را به پیش کشیده است که اروپای به نا سیون رسیده را بهمانگونه یی دچار بحران کرده است،که مارا به جریانات غیرمتعارف مواجه ساخته است. مسا لهء اصلی اینست که این ابعا د و مشخصا ت جدید به هرحال ابعاد و مشخصات مفهومی هستند. واینگونه نیست که این مشخصا ت جدید مفهومی بر مشخصا ت پیشین افزود میشوند، بلکه برعکس اینگونه است که مشخصات مفهومی پیشین بر اساس  این نظا م مفهومی جدید باز اندیشی میشوند، طوریکه ما دروا قع با یک فراوردهء فکری اساسا و ماهیتا متفا وت مواجه هستیم. پس نبا ید دچاراین اشتباه شد که درحا لیکه جها ن در راه ترک مفهوم  قبلی از نا سیون است، توجه ما در راه تاسیس ناسیون به نظام مفهومی قبلی محدود بماند و داده های نو را ازنظربیاندازیم.

در دورا ن پیش ازگلوبالیزم پنج نظریه در بارهء تا سیس نا سیون- ستییت درمستعمرات پیشین وجود داشت :

1 - نظریهء مارکسیستی لینینیستی. این نظریه مسا لهء ملی مستعمرا تی را تا بعی از مبارزهء طبقا تی میدانست؛ و تبیین مفهومی ناسیون درآن جای مستقل نداشت. در دورهء بعدی مهمترین دستاورد این نظریه مفهوم راه رشد غیرسرمایه داری و سمتگیری سوسیا لیستی بود که در نهایت به تلاش شوروی سا بق برای      تا سیس حوزه های نفوذ انجا مید؛

 2 – نظریهء انکشا ف سرما یه داری مستعمرات که در چارچوب " نظریهءمدرنیزاسیون" بوسیلهء کاووتسکی مطرح شد و بوسیلهء پارسونز و روستو انکشاف داده شد. این نظریه به بحران توسعه در مستعمرات سا بق انجا مید.و بوسیلهء باران وگوندرفرانک و والرشتاین نقد شد؛

3 نظریهء بیهرنت Behrendtدر بارهء استکما ل فرهنگی تقلیدیimitative Akkulturization مستعمرات سا بق که تا کنون هم در شکل تکا مل تقلیدیnachahmende ٍEntwicklungازان سخن میرود و منظورازان  عمدتا صدور نمونه های تطبیقی – پا تنت – توسعه و تا سیس نا سیون درمستعمرات سا بق  بود؛

4– نظریهءفرانتس فانون در بارهء تشکل  نا سیون پیرامون کا نون های مبارزهء ضد استعماری؛

5 – نظریه ءکم و بیش مستقل وانتقادی که عمدتا براستنباط های نو ازمفهوم فر هنگ مبتنی بودند، ما نند نظریات مکتب فرا نسوی Annals وسا یرین. این نظریا ت بالاخره به مفهوم ملل متحد از نظریهء توسعه، یعنی  نظریهءتوسعهء پایدارsustainabledevelopmentانجا مید؛

اینک دراوضاع گلوبالیزم همهء این نظام  های مفهومی، صرفنظر ازتنوع آنها، دچاردگرگونی  های  اسا سی میشوند، هر گاه نگوییم که کا ملا از میدا ن  بیرون رانده میشوند.

مفهوم و مقا م دولت ملی، وتناسب درمیان مفهوم  دو لت و مفهوم ملی دگرگون میشود، امادولت ملی به منزلهء حامل اصلی مفهوم وچشم اندازتوسعه نه تنها کما کان بر جا میما ند، بلکه میتوا ن گفت بنا گزیر تقویت میگردد.

مهمترین اصل اینست که گلوبالیزم باهمه پیامد های فلسفی سیاسی؛ و اقتصادی سیا سی آن به کدام نوع یکسان سازی سیا سی جهان، ومثلا به کدا م دولت جهانی نمیتواند بیانجا مد. منطق حضور درجها ن آینده دگرگون میشود، ولی دولت ملی به عنوان مهمترین نماد  تنوع وتکثر درین جهان  همگرا برجامیماند.

مفهوم توسعه و مفهوم وا بستگی، طوری که مورد نظر گوندرفرانک بود، دگرگون  میشوند، اما توسعه به حیث مهمترین انگیزهء حر کت مجموعی ارتقا یی جها ن معا صر بر جا میما ند و برای تبیین دقیق تر مفهوم و مسا یل آن باید چشم انداز های جدید نظری گشوده شود.

مفهوم دموکرا سی دچار دگرگونی های اسا سی می شود. دموکرا سی به یک ادعای حیرت آورو اکثرا متناقض مبدل میشود.غرب درهمان کشورهایی که بر مبنای دموکرا تیک متحول میشوند، دخا لت و مدا خله میکند،اما دموکراسی نه تنها به منزلهء یکی از مهمترین بستر های حرکت بعدی جهان معا صر برجا میما ند بلکه مهمترین مسا یل دگرگونی آینده با تقویت روند دمو کرا سی  پیوند می یا بد. جها ن استنباط خود را ازمدل های دمو کراسی دگرگون میسازد و درین میا ن خوداستنباط مدرن ازاستقراردموکراسی بازاندیشی میشود.ارزش های بنیا دی و مثلا حقوق بشر به لغزشها و لرزشهای سهمگینی موا جه میشوند. گوانتانا مو، ابوغریب، و        زندا ن های خصوصی در افغا نستا ن اینک به مفا هیم  زنده درفکرسیا سی مبدل میشوند، اما همزما ن به منظور حراست از ارزش های همه بشری، و مثلا حقوق بشر، به تاسیس نهاد های جدید جهانی اندیشیده میشود که مبنایی برای حراست از پدیدهء نوین جهان – شهروندی  قرارگیرند. مهمترین این نهاد ها جامعهء مدنی جهانی است.  

و ازهمه مهمتر مفهوم استقلا ل، وژیوپولیتیک مفهوم استقلال، دگرگون میشود.غرب که دردوران استعمار، صرفابه ملاحظهء منافع همانوقتی خود، خط کشی های سرحدی درمستعمرات سابق را تحمیل کرد، دراوضاع گلوبا لیزم خط کشی های  قبلی رامطابق به منافع و خوا هش های کنو نی خود نمی یابد و درنتیجه تاسیس دولت های کوچک مبتنی برهویت های کوچک را تشویق میکند که با در نظرداشت تجربهء کشور های با لکان،میتوان آن را موج جدیدی از بالکانیزاسیون نامید. این امردرکشورهای کثیرالا تنیک  – ما نند افغانستان- به بازی های جدیدی با " احسا سا ت ملی" مردمان - عمد تا نا آ گا ه - این کشورها      انجا میده  که به تشد ید تنش های میان ملی منتج شده است و.به سوی چیزی کشا نیده میشود که در تحلیل های جدید" اتنوفدرالیزمEthno-foederalismus" نا میده میشود و بدون تر دید ملا حظا ت ژیو سترا تژیک درعقب آنها نهفته است. اما ازجا نب دیگر تشدید گرایش به سوی مفهوم هویت وازجمله هویت های قومی شا یع کنو نی به منزلهء ابزارمقا ومت در برا بر هجوم فرهنگی گلوبا ل مطرح میشوند. محتوای مفهوم            ناسیونالیزم به شدت جا بجا میشود.

درینصورت ما با چالش های جدیدی درعرصهء منا فع ملی موا جه هستیم. و مردمان زیا دی و نه تنها مردمان کشورهای پسا استعماری درجستجوی زمینه های مقا ومت در برا برهجوم گلوبا ل اند.از موافقان تا مخالفان گلوبا لیزم در برابر روند جا ری " بنیاد گرا یی بازار" اعترا ض میکنند.

 Stiglitzآلمانی این وضعیت را Marktfundamentalismus می نا مد و ازاین حالت که همه چیزبطورسرسا م آوری در خدمت گسترش با زار جها نی قرار داده میشود، انتقا د میکند ومفهوم دموکراتیزه کردن گلوبالیزم را مطرح میکند،به این معنا که میگوید باید مقا م سیا ست را درین جریان اعاده کرد وباید موازنهء درست درمیا ن بازار و دولت را دو باره بر قرار سا خت.

مخالفان گلوبا لیزم ازیک " الترموندیا لیزم Alter-mondialismus" سخن میگویند : جها نی دیگر، جها نی بهترممکن است.

جهان در درون آ ن نظا م مفهومی در هم میشکند که خود در طی سه صد سال آن را بنیاد کرده است. گلوبا لیزم در وا قع گسست های سیا سی فلسفی اندیشهء مدرن را جها نی میسازد. تنا قض حا کم بروضعیت امروز مشخصا ت یک زایش جدید را در خود نهفته دارد. درین میان هرکشورباید درین جریا ن عظیم تجدید آرایش، درفکربسترهاو فرصت های جدید برای خود با شد.

وافغانستان درچنین وضعیت متناقض مفهومی وسیاسی وجهانی میدان اصلی مهمترین رقابت گلوبال در قرن 21 قرار گرفته است. تر دیدی نیست که این جریا ن برای کشور های متفا وت، ارمغا ن های متفا وتی داردودرین میان اینکه گلوبا لیزم برای دیگران چه ارمغان هایی داشته است، این یک مساله است. اما در  برابرما این سوال قرار دارد که گلوبالیزم برای ما چی  پیا مد دارد؟.این سوال، سوال اصلی دید گاه ملی جدید ما است.

پیامد تحول گلوبال برای افغانستان یک پیامد بنیادی است. پیامد تحول گلوبال برای افغا نستا ن اینست که برای بارنخست پس ازتحدید سرحدات کنونی در 1880، افغا نستا ن  از زندان ژیوپولیتیک آزاد میشود. هما ن کشورها یی که افغا نستا ن را در زندان ژیوپولیتیک اندا خته بودند، امروزبنا برمنافع خود شان، تحولی در حوزهء ما را تشویق میکنند که بطورناگزیر به رهایی افغا نستا ن از زندان 120 سا لهء ژیوپولیتیک می انجامد. هر قدرهم متناقض معلوم شود، ما باید بدرستی و بروشنی درک کنیم که انقلاب واقعی در افغا نستان هم اینک فرا رسیده است.

و اما مقام جدید ژیوپولیتیک افغا نستان ، مطابق به تافلر، یک مقام ژیواکونومیکgeoeconomic، یک مقا م جغرافیایی اقتصادی است ؛ واین قبل ازهمه هرگونه حضور نظامی ، به شمول حضورنظا می خود افغا نستا ن ، را در نهایت اضا فی میسازد و باید بسازد. تحول جدید ژیوپولیتیک در افغا نستا ن سر آغازجریان غیراتومی سازی و غیرنظا می سازی حوزهء تمد نی ما است و باید شود.

ازینرو تفکر همه جا نبه در ماهیت این  دگرگونی ورهایی ژیو پولیتیک، به مسالهء اساسی دیدگاه ملی جدید ما مبدل میشود

همزمان تردیدی نیست که حضور گلوبال درافغا نستا ن پیامد های جنجال برانگیزنیز دارد. مهمترین این پیا مد ها در دو استقامت مطرح هستند:

 دراستقا مت اوج  یابی دوبارهء بنیادگرایی اسلامی ، به حیث عکس العمل عقبگرایا نه دربرابرحضور گلوبال؛ ودراستقامت ستراتژی هایی که درنهایت با نیات تجزیه طلبانه مطا بقت می یابد. احتمال  أصلي عبارت ازین است که قدرت های منطقوی که دربرابر نیات گلوبال قرارگیرند ، ازطریق برانگیختن منا زعا ت قومی- مذهبی عقب زده شوند. و این حالت به علتی میتواند در افغا نستا ن به اهرم فشاری برای طرح مفهوم ناسیون مبدل شود که به دلیل تحول در انا تومی سیاسی "منطقهء ما" عوامل تحریک کننده در امتداد سرحدات  افغا نستان در موقعیت جدید قرار گرفته اند. اما ازجا نب دیگراهمیت ژیوستراتژیک افغا نستان به حیث یک گارانت وضما نت کنندهء مهم حفظ وحدت افغا نستان عمل میکند.

جریان 120 سا لهء پر از فراز و فرود تاریخ معاصر افغا نستان آگاهی عظیمی  رابرجا گذاشته است. اینک مردم ما دریا فته اند که جدی ترین خطرا ت برای آیندهء افغا نستا ن پیوسته ازجا نب همسا یگان صادر شده است.برای بارنخست وضعیت ما طوری است ،و شده است ،که اینک ما میتوا نیم در برابرستراتژی های مغرضا نهء  همسا یگان ایستادگی کنیم . وا ضح است که تحولا ت وضعیت همسا یگا ن بر ما هم تا ثیر خوا هد گذاشت .ما هم با ید بیاندیشیم که تحول در وضعیت ما چه تاثیراتی برهمسایگان خواهد گذاشت. به هر حال بدون کوچکترین تردیدی این به مردم افغا نستا ن تعلق میگیرد که در برابر دامن زدن به چنین تمایلا ت تجزیه   طلبا نه به کدام تصا میم میرسند؛ واما در چا رچوب همین سا ختار سیا سی هم اکنون مستقر درحوزهء ما، دو مسا لهء اسا سی در کا نون توجه قرار میگیرد:

یکی اینکه پس مقا م افغا نستا ن در برا بر کشور های همسا یه چگونه دگر گون میشود؟

و دیگری اینکه چگونه ممکن است که افغا نستان به منزلهء مر کز همگرایی حوزهء تمد نی ما وارد یک نقش اسا سا جدید تا ریخی شود، که تا کنون اصولا متصور نبود.

مبحث دومی دررابطه با دید گاه ملی جدید ما به این برمیگردد که ما به کدام انتخاب از مفهوم نا سیون می  رسیم ؟ یعنی ازمیان انواع ناسیون کدام نوع را برمپگزینیم؟  و چرا؟

به پیروی از برویر، فکرسیا سی درین استقا مت قرارمیگیرد که ماچگونه امرتاسیس نا سیون رابرمبنای عقلانی سازی قرارداده میتوانیم ؛ یعنی چگونه تاسیس ناسیون رادرچارچوب دولت قرارداده میتوانیم  ؟  بنظر میرسد که بادرنظرداشت کثیرالاتنیک بودن افغانستان وبادرنظرداشت جریان طولانی "اتنیک سازی منازعات سیاسی" درافغا نستان، مناسب ترین انتخاب برای ماعبارت ازنوع   holestik-teritorial یا نوع قلمروی - کلیت بخش باشد  .درست این انتخاب است که به ما کمک میکند مفهوم هویت ملی را برمبنای سیاسی قرار دهیم.

مبحث سومیدرد ید گاه ملی جدید ما به این امرمعطوف میگردد که ما چگونه میتوانیم از"کشورخود ، کشوربسازیم" . چگونه میتوانیم ازآنچه برای ماپس ازاینهمه جفای زمانه برجامانده است ، جای بهتری برای هموطن خود بسازیم.؟ بازسازی افغا نستان ناگزیراندیشهء پراگما تیک رادرتقدم قرارمیدهد که نظریا ت  ریچارد رورتی  امریکا یی دربارهء پراگماتیزم ازمهمترین منابع آن است. وی درین را بطه مینویسد که مهم ترین مشخصهءپراگماتیزم امریکایی کوشش برای تاسیس یک" مذهب مدنی" است. درهمین راستاج .ل.نهرو نظریهء" سیکولاریزم چند مذهبی " را برای هند پیشنهاد کرد؛ و نجیب الله نظریهءمصا لحهء ملی را برای افغا نستا ن مطرح سا خت. ومهمترین نهادی که این اندیشه ها را با اندیشهء نا سیون پیوند میدهد، عبارت ازنهاد جا معهء مدنی است یعنی در شرایط گلوبالیزم مبارزه برای تا سیس جا معهء مدنی به مسالهء اصلی فکرو برنامهء سیا سی  مبدل میگردد.

چنین اند خطوط اصلی دیدگاه ملی جدید ما.

دررابطه با اوضا ع جاری کشورمباحثی که عنوان میشوند ازین زمره اند که چند و چون حکومت جناب کرزی چیست؟ حضورنیروهای خارجی درافغانستان اشغا ل است ویا نیست؟وجوه امدادی هدرمیروند و یانه؟  چرا دولت ازتولیدا ت داخلی  دربرابرکالای وارداتی  حما یت نمیکند ؟و ازینگونه ...

نه اینکه این  سوا لات واعتراضا ت موجه نیستند . و اما  وجه مشترک این سخنان تنها این نیست که درآن ها اندیشه های بنیادی در تحلیل وضعیت ما مفقود اند؛ بلکه این نیز است که  این سخنا ن را همه مطرح میکنند .چگونه است که ازالقا عده وطا لبان تا سازمان های روشنفکری و"چپ بنیا دی" همه و بیکباره عین سخنان راپیش میکشند؟ چگونه است که روشنفکر افغانستا ن جای مستقل خود را درعرصهء سیا سی از دست داده است؟ چگونه است که نهضت روشنفکری افغا نستا ن دیگر قادر به تاسیس مو ضع سیا سی موء ثر نیست؟ 

ازینجاست که در شرایط متنا قض کنونی  مهمترین مسا له ، تا سیس یک دیدگا ه ملی جدید است. فقط در تحت چنین یک دیدگاه جدید است که ما میتوا نیم موا ضع سیا سی ایجا د کنیم و اتخاذ کنیم .

پیش از ما یک مردم دیگر نیز به همین راه رفت . آ لما ن پس از جنگ سوا ل اسا سی فکر سیا سی را درست بدینگونه مطرح سا خت.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  2006/6/20ساعت 1:46 AM  توسط rahemey رحيمي   | 

                                                                                                                                      خراسان تاریخ وافتخار ماست ولی افغانستان زادگاه ووطن فعلی ما

 

 

   تعصب در مورد هريکی از آنها بمنافع مشترک ما صدمه می زند وبما آبرو نمی بخشد ! 

      

نوشته:جليل پرشور

 

 

ازمد تی به اينسو،تعدادی از نخبگان سياسی ، وخاصتاً فعالين گروه های ترقی خواه وطنپرست ، بانوشته های زيبا،طولانی، گويا مستند وبرخوردار از روحيه های حماسی گونه، پيرامون افغانستان، افغان ،خراسان وافغانستانی وهم چنان در مورد تاريخی بودن ،غنا وارزش زبانهای پشتو ودری(فارسی)،توجه خواننده گان سايت های انترنتی را بخود جلب کرده اند وباعث آن شده اند که جن ها وشياطين خفتهً ملی گرايی وتفوق طلبی های قومی را در وجود تعداد قابل ملاحظه ً از روشنفکران،در ديار بیوطنی ،زنده وفعال سازند تاهرکدام به شکلی ودر حد توان شان درمورد يکی از اين دوزبان ، قوم  وتبار ابراز نظر نمايند وبا سنگر گيری از بکار بردن انواع اتهامات عليه جانب مقابل  که هموطن وحتا هم حزبی ويا متحد سياسی اوست دريغ نکند وبا سند کشی وقباله نمايی ، زخم بنداژ پيچيدهً شدهً خونين را بارديگر باز نموده   وتازه ميسازند. که درفرجام هيچ کدام شان، برنده،قهرمان وپيروزازميدان، اين معرکه ًبی مفهوم، بيرون نخواهند شد ومردم مظلوم ومحتاج  وطن برای هيچکدام  شان ، نشان ها ومدال های افتخار توزيع نخواهد کرد.

 

اولاً از همه ً شما طلب پوزش دارم زيرا شايد نتوانم در حد مطلوب وطرف نياز طيف وسيعی از خواننده گان ومتهمين به اين موضوع با ارزش ،تاريخی ، مهم وجنجال آفرين برای بسياری ها،مطالب سودمند ومستند را برای آن تهیه کنم که شخصاًاعتقاد وباور به اين رقابت های منفی ندارم واز دير زمان به اين طرف، چسپيدن وجنگيدن را برای ثابت کردن اين اصل که ما خودرا افغان بناميم ويا افغانستانی ، از سرزمين تاريخی ،پهناور وپرافتخار خراسان هستيم ویا از وطن خراب شده، زخمی وخونين وفقرزده وطرف تهاجمات وسيع قرار گرفتهً افغانستان، فراراز اجرای مسووليت های عظيم تاريخی وانسانی ، گروه ها وشخصيت های با رسالت وطن دانسته ودرشرايط خاصتاًً فعلی طرح اين مسايل را نه تنها ضياع وقت می دانم بلکه آن را باز نمودن جبههً جديد ووسيعی برای تعميق اختلافات ومتلا شی شدن مابقی نسل روشنفکر وعدالت خواه وطن ارزيابی می کنم.

اگر عميق تر فکر کنيم و صرف به اساس آرامش اقتصادی وبی نيازیهای مادی وامنييتی خود وفاميلهای ما درمحيط اروپا وامريکاقضاوت  نکنيم وبرنجهای بيکران مردم ستمديده وماتم دار خود ، با احساس مسووليت اخلاقی ووطنپرستانه بيند يشيم ،راه حل مشکلات ونجات  آن مردم غرق در انواع بدبختیها ومحروميتها از اين همه درد ها ومصيبتها ودربدری ها، ومسيردادن وطن وهموطنان در شاهراه ترقی،تمدن  دموکراسی ،اتحاد وتامين عدالت ومحو هر نوع ستم ويکه تازی های سياسی ، قومی ، مذهبی،سمتی وزبانی اين نيست که ما تذکرهً تابعيت ويا کارت هويت افغانی ويا  افغانستانی داشته باشيم ،آريايی ويا خراسانی.! ما همه اولاد يک وطن واحد وتاريخی هستيم وهيچ کدام ما ارزش ، اهميت واستحقاق بيشتر وکمترازيک ديگر نداريم. برای ما از لحاظ معيارهای انسانی، اسلامی، قانونی،اخلاقی وبشری واعلاميهً   حقوق بشروساير اسناد ومدارکی که در اين زمينه در عرصهً گيتی نشر وبرسميت شناخته شده است اهميت دارد وخود نيزمیدانيم که خود انسان بحيث موجود با ارزش، متساوی الحقوق، اشرف مخلوقات وعامل تغيير ، تکامل ودگر گونی های عظيم تاريخ وجامعه،در مرکز توجه واهتمام  قرار دارد وشخصيت وبزرگی انسان به دين،مذهب،زبان ،قوم ،قبيله ،رنگ ،نژاد،ايدولوژی ،قواره ومقبولی،ثروت وقدرت مربوط نيست وهمهً انسانها مخلوق خداوند بوده وخدا فقط به اساس عدل وتقوا يک  انسان رابر ديگری ترجيح داده است . از همين جاست آنانی که بر قوميت ،زبان واصليت خود غلو می کنند وخودرا برتر از ساير انسانها میدانند وخودرا مستحق زمامداری وديگران را سزاوار فرمان برداری ونوکری خود می دانند به فاشيستها مشهورند که هيتلر آلمانی وگروهش ، موسيلينی ايتالوی، فرانکوی هسپانوی، هیروهيتوی جاپانی ، صهيونيست های اسرا ييلی وگروه های جديد نازی بارز ترين نمونه های آن اند که طرف تنفر اکثريت بشريت قرار دارند.

امروز ما بخواهيم يا نخواهيم باساس شواهد ، اسناد وتحقيقات تاريخی ای که تا کنون مدار اعتبار دانسته می شوند واکثرا ًمنابع آن غربی ها اند تا شرقی ها، نياکان  زمانه های قديمی مارا آريايی می گفتند که در يک زمانی بعد از آن، سرزمين وسيع خراسان ،محل زنده گی ، کار سيستم اداری وساحهً جغرافيای سياسی شان را تشکيل می داد وبه آن شهره بودند که هنوز هم هر کدام مابرای اثبات تاريخی بودن وقدامت داشتن قوم، زبان ، مليت وسابقهً تاريخی وفرهنگی خود ومليتهای خودمان ، از خراسان زمين ياد می کنيم ودر برابرملتهای ديگر جهان حتا  با فخر فروشی واز خود راضی بودن از آن تاريخ درخشان یاد آوری می نماييم.

در پهنهً گيتی ده ها امپراطوری مضمحل، پاشان ، تجزيه ونابود گرديده است وانشاًاله ما شاهد تجزيه وسقوط آخرين امپراطوری های ظالم وستم گر جهانی خواهيم  بود که در نتيجهً  آن ده ها کشور جديد از وجود ملت های بومی قورت شده بوسيله ً استعمار دول وملل  مترقی(!) اروپايِی شکل خواهد گرفت واين کشور های جديدا ًدوباره زنده شده حد اقل صاحب بيرق ونامی خواهند شد وبالاخره قامت راست خواهند کرد ودرصف ملتهای ياغی(!) ونزيويلا وبوليوی قرار خواهند گرفت و برای سعادت ورستگاری مردمان مقهور ومدفون شده در زيرلايه  های  استعمار ترقی آور وانسان ساز (!) ملل وحشی وعقب ماندهً(!)  سرزمين های شان با عشق وايمان ،دوشادوش مردمان شان مبارزه خواهند کرد. اين مردمان به هيچ صورت ديروز شان را فراموش نکرده اند ونمی کنندوبه افتخارات مشترک شان فخر می نمايند وخاطرات آنرا گرامی می دارند وبرای در امان ماندن از آسيب وگزند زمانه ،موزيم ها وخانه های ياد گاری ديروز شان را میسازند. ولی روشنفکران وچيز فهمان(!) وطن ما ،برخلاف حرکت ساير خلق ها ، آنچه را ازديروز پدران ونياکان،بعد تمام جوروظلم وخيانت های خارجی وداخلی برای شان بميراث مانده است،بيرحمانه تخريب میکنند وتوهين مینمايند ودرتوضِح قضايای مشخص تاريخی میخواهند برخورد ايدو لوژيک نمايند وپای سياستهای امروز را در حل مسايل ديروز بکشانند.

کی می تواند انکار کند که قرنهای متوالی ،سرزمين اجدادی مابه خراسان نامدار شهرهً جهان بود.کی میتواند انکار نمايد که افغانستان وطن عزيز امروزی ما ،بر خرابه های جنگی یک بخشی از خراسان شکل گرفت وقوام يافت وامروز برای ما نسبت بهر دورهً ديگر تاريخی وقطعات بزرگ جغرافيايی ديروز ارزشمندتر از آنجهت است که ما دردامان آن زاده شده ،رشد وپرورش يافته ايم وبه اين وطن غريب وفقير وچپاول شده وعقب نگهداشته شده وخون چکان ،عشق می ورزيم وبالاتر از جان خود اورا دوست داريم واگر هزار جان داشته باشيم وهزاران بار بميريم وباز زنده شويم ،قبل از هر انتخاب ديگر، اين وطن واين مردم را می خواهيم .چطور می توان در برابر افغانستان ، عشق سوزان داشت وزنده گی وبقای خودرا دربقا وهستی آن جستجو کرد،ولی در برابر بستر زايش محل نمووشکل گيری نسلی که بعدا ًبيرق وطنی بنام افغانستان را بلند کردند از تعصب بی جا کار گرفت وعليه تاريخ خود عصبانی شد وناسزا گفت . همه می دانيم که  تهداب وخشت بنای افغانستان ، سرزمين امروزی کليه مردمانی که درمحدودهً جغرافيايی قيچی شده وبريده شده بوسيله ًاستعمار انگليسی،تزار روسی وقاجار ايرانی، زنده گی دارند ، در خراسان ، دروطن وسرزمين تاريخی ما گذاشته شده است. همان طوريکه خداوند گِل ِپيکر بابای آدم را در سر انديب نيپال، ترکرد وقالب نمود وبعدا ً در جدهً عربستان به آن روح بخشيد وزنده گی داد ،خشت وگل افغانستان، از مواد خراسانی تهيه وتدارک گرديده است که هرگز نمی توان از آن انکار کرد.

اگر تشويش بعضی از دوستان از استعمال کلمهً خراسان،تداعی شدن نام ايران وولايت خراسان آن کشوردرذهن خواننده گان باشد بايد با اطمينان گفته شودکه ما خود صاحبان وبازمانده گان اصيل واصلی خراسانی هستيم واين واژهً جغرافيايی در بر گيرندهً بخش های اساسی قلمرو فعلی وطن ماست که متاسفانه بنابرمعامله وخيانت های امرا وپادشاهان افغانستان،ايرانی ها از اين نام تاريخی نيز برای قوی تر شدن نام واصطلاح ايران استفاده  کردند ونام های آريانا وخراسان، هردو زينت بخش هويت جغرافيايی آن بخشی از خراسان شد که اکنون بنام ايران دراطلس جغرافيای جهان از  دير باز ثبت وشهرت دارد.

حال که ماهمه خودرا اولاد يک وطن می دانيم بايد از خود بپرسيم که اين وطن غيرازافغانستان ، کدام سرزمين ديگری است ويا همين ساحهً که باکشورهای ترکمنستان، ازبکستان، ايران،تاجکستان، چين وتوموری بنام پاکستان هم سرحد است. واگر اين قلمرومشخص شده وطن مشترک ماست چه مشکلی باقيست که بجان هم افتيده ايم وبعد معرفی شدن در ذهن وروان اکثريت انسانهای کرهً زمين وراجستر شدن در تمام اسناد  تاريخی ،جغرافيايی، پروتوکولها ومقاولات بين المللی بنام افغانستان ،بسيار بیجا ،بی وقت وناوقت، بی مورد وبی فايده در فکر ضربه زدن بنام وهويت فعلی وطن خود می گرديم ويا خدای ناخواسته ابراز نفرت می نماييم. اين عمل بنوبهً خود بهمان اندازه جفاکارانه است که ابراز خشم وکينه وتعصب کور کورانه در برابر نام نامی خراسان . زيرا نياکان ما از آسمان به سرزمينی بنام افغانستان ديسانت وپياده نشده اند ،بلکه با تاريخ خراسان وماقبل آن در جغرافيای افغانستان که خود بخشی از قلمرو وطن قبلی اجدادی ما بوده تهداب دولتی بنام افغانستان بوسيلهً جوانی بنام احمد خان وبزرگان قوم آن دوران گذاشته شد.

 واما در مورد اينکه ما افغان هستيم ويا افغانستانی؟ من اعتقاد دارم که ما هم افغانستانی هستيم وهم افغان.چطور؟ میتوان هم افغان بود وهم افغانستانی. طوريکه همه می دانيم که مردمان اکثريت کشورهای جهان با اضافه نمودن يايِی(ی)نسبتی در اخير نام کشور های شان به هندوستانی ،ايرانی،ازبکستانی ، تاجکستانی، ،امريکايی ، عراقی،آلمانی ، دنمارکی،پشتونستانی، جاپانی وغيره  ...ياد می گردند، ماهم با اضافه نمودن (ی) بعد نام زيبای افغانستان ، افغانستانی می شويم واين تسميه هيچ مشکلی را نبايد ايجاد کند،چون هدف ما شناختاندن خود ماست بساير مردمان جهان .ولی اکنون که اکثريت مردمان جهان همين افغانستانی هارا بنام افغانها می شناسندونزد آنها اقوام ومليت های خاص مطرح نيست چه ضرورتی در شرايط فعلی وجود دارد که ما برای تغييرهويت وطنی خود،زحمت بکشيم وسر از نو نيت کنيم که نام خودرا تغيير دهيم واز زير سيطرهً کلمهً افغان خودرانجات دهيم.

قابل يادآوری جدی می دانم که بعضی از نويسنده گان ومورخين کنونی که خودرا پشتون می دانند، بصورت تحريک آميز بارها نوشته اند که کلمهً افغان وپشتون باهم يکی می باشديعنی افغان وپشتون کدام فرقی ندارد وهردو يکيست. اگر اين تفسير واقعا ً درست ودقيق است وتا حال واکنش حد اقل بعضی ازفرهنگيان قلم بدست وحساس درمورد اين مسايل رابرنه انگيخته وانگشت انتقاد ايشان بسوی آن افراد راست گوی يامفتن ويا متعصب برسم مخالفت نشانه گرفته نشده است قابل سوال است. پس درين صورت افراد ومليتهای غير پشتون حق دارند که خودرا افغان نگويند زيرا آنها هزاره ها، تاجکها، ازبيکها،ترکمن ها، قزاقها،بلوچها،گجرها، نورستانی ها،هندوها، سکها، پشه يی ها،ايماق ها،عربها، شغنی ها، موگت ها،قزلباشها،جتها، جوگيهاوسايرين اند که اقوامی اند دارای پيشينهً وسابقهً تاريخی  که همهً شان غير پشتون اند.  چطور افرادی بخود حق می دهند ومی نويسند که پشتون وافغان  يکيست وفرقی ندارد ولی از ساير مليتهامی خواهند که خودرا افغان بگويند يعنی پشتون بنامند. اين افراد راستگوی ويا محرکين بايد از ساير مردمان وطن معذرت بخواهند وآنانی که صاحب صلاحيت ترند در زمينه مداخله کنند واز تعميق اختلافات جلو گيری نمايند. واگر همه به اين عقيده اند پس توقع شان بی جا، بی مورد واضافيست وديگران نيز حق دارند که بنامهای مليتهای خود مشهور باشند.

بنا ًمن به اين عقيده هستم که به جای ابراز خشم وتعصب ، آنهاييکه قلم های شان برای نوشتن حقايق ومعلومات رسانی مفيد وحياتی برای مردم ونسل جوان تشنهً معرفت وطن مصروف است. تلاش کنند که در قلم های شان بجای رنگ از خون مردم استفاده نکنند ويا با خون  مردم ننويسند. زيرا بذر تخم نفاق وتبعيض وزدن تهمت واهانت به مليتها واقوام ، به تاريخ وسوابق درخشان ملتها وسرزمينها،خاصتاً بتاريخ و سوابق مشترک مردمان خوب خودما، عواقب خيلی بد ووخيمی را در قبال خود دارد.

ازين گذشته  درنام گذاری ، هر کسی اختيار خود را دارد .اگر فردی با اين نام ويا آن نام مسما می گردد ودل خوش می کند وخودرا با آن تسميه شاد وآزاد احساس می کند ويا غرور ووجاهت انسانی وملی اش در آن متبلور می گردد نقصش بما چه می رسد که دندان روی دندان بساييم وخودرا مريض نماييم. ما که به آزادی انسانها وبه آزادی بيان وانديشه وحق انتخاب مردم اعتقاد داريم چرا می خواهيم هر کس مثل ما فکر کند واگر مثل ما نينديشيد ، اورا خاين وبی وطن ومستوجب عذاب دنيا وعقبا بدانيم ودر مسلخ نفرت وتعصب وانتقام اورا بکشيم وبمانند هاروت وماروت تاابد حلق آويزش کنيم.

از ديد من دوراه حل وجود دارد که دروطنما، هرفرد وهرمليت، مذهب، وزبانی بحقوق حقه اش میتواند برسد. اول اينکه يکديگررا داوطلبانه وصادقانه بحيث فرزندان ي

 سرزمين تاريخی وبا مشترکات متعدد خوب وبد ،همديگرراصادقانه وازروی اخلاص وحتا ناگزيری ومجبوريت بپذيريم و قبول کنيم ودر فضای برادری وهمسويی برای حال وآيندهً اين وطن ويران شده وفقير زحمت بکشيم وادای دين نماييم  وبه تبليغات منفی، مضر وهلاکتبار فعلی قومی ، زبانی وسمتی عليه همديگر خاتمه دهيم و يا اقلا ً  يکديگر راتحمل کنيم ودر فضای آتش بس زنده گی نه بلکه شب وروز خودرا سپری نماييم. ودوم آنکه: از يک وطن ده وطن بسازيم وبا ايجاد جمهوريتها، امارتها، دولتها وخلافت های معاصر  هر مليت وقومی برای خود هويت جداگانه وفرهنگ وزبان جداگانه را انتخاب کند وروشن فکران طماع وخودپسند وتماميت خواه هر قوم صاحب جای ومقامی گردند تا آرامش پيدا کنند.

بسيار مشکل است هم باهم باشيم وهم دشمن هم. هم از تاريخ وافتخارات مشترک دم بزنيم وهم يکديگر را رسوا وبدنام وبی افتخار بسازيم وتحقير کنيم. کسانی که برای ادامهً حيات يک کشور، برای اتحاد مردمان يک سرزمين کار واحساس مسووليت می کنند تا اين حد بی رحم وقصاب بچه گی نمی کنند که با تبراستخوان شکن ، ريشه های عميق تاريخی وافتخارات عظيم فرهنگی وقربانی های مشترک چندين مليت وقوم وطن مارا که افغان يا افغانستانی گفته می شوند ،قطع کنند ووانمود بسازند که آنها از حق وحقيقت حمايت می نمايند.(!)

دوستان وهموطنان عزيز !  شما قضاوت کنيد،آيا مردمی که به لقمه نانی محتاجند، از عادی ترين امکانات ابتدايی زنده گی محرومند،ساليان سال  در عقب مانده گی ومحروميت قهرا ً وجبرا ًنگهداشته شده اند،برای فريب وتحميق آنان از کليه وسايل وحيل شيطانی استفاده گرديده ، بجان هم انداخته شده وتا حال در بد ترين شرايط ، بسر می برند وجان کنی می کنند. چقدر از گريه وشيون دوستان ما بخاطر اطلاق نام افغان ويا افغانستانی ،خراسان  ويا افغانستان بوجد خواهند آمد واز فاصله های دور برسم تاييد لنگی های خودرا بهوا بلند خواهند انداخت وبزحمات ما برای حفظ اين نام ويا جاگزين ساختن آن با نام ديگری، آفرين وشاد باش خواهند گفت.!

در وطن ما ضرب المثلی است که می گويند: فلانی از شکم سير گپ می زند. عجب مثل دقيق وبجايی که می توان آن را درمورد همين دوستان بکار برد.در وطنی که هنوز انواع تجاوز جريان دارد وهر روز خون ده ها سرباز ومردم ملکی وطن ما بخاطر اهداف بيگانگان ريختانده می شود،تفرقه های قومی، زبانی، مذهبی ،سمتی،سياسی وتنظيمی نه تنها بقوت خود باقيست بلکه زبانه نيز می کشند.مليونها هموطن ما هنوز در بدترين حالت توهين وتحقير ، گرفتار وحبس وزندان وشکنجه درپاکستان وايران وساير ممالک در حالت مهاجرت بسر می برند، برای برگشت کننده گان حتا خيمه وکمپل تهيه نشده است وزمستان سرد وطن را در زاغه های بين ميدانها وچمنها سپری کرده اند،از مليارد ها دالر کمکهای جهانی ، فيصدی ناچيزی برای بازسازی وسير کردن شکم های گرسنهً مردم استفاده نگرديده وغارتگران بيت المال برحجم پول ،ضخامت شکم وضعيف شدن وخورد شدن وجدانهای غربال مانند شان، از آن استفاده می کنند. پس در چنين شرايط واوضاع نا بسامان وطن، آيا جنگ برسر افغان وافغانستانی ويا خراسان وافغانستان جفا در حق مردمی که از هرکدام ما انتظارات فراوان خدمت گذاری وهمدردی نسبت به سر نوشت وتغيير مثبت زنده گی خود دارند ، نيست؟.اين مقابله های سپورتی سياسی بما ومردم ما چه ار مغانی نصيب خواهد کرد؟.

آنهاييکه با ديد بدون تعصب وواقع نگری حوادث وانکشافات وطن وجهان را مورد مطالعه قرار داده اند بخوبی می دانند که زبان،مذهب وقوميت ،هيچ وقتی ودر هيچ کشوری باعث اتحاد ووحدت دراز مدت مردمان يک سرزمين نشده ونخواهد شد. جنگهای خونين تنظيمهای جهادی در افغانستان، جنگها وخون ريزیهای بی شمار برادران مسلمان ما در پاکستان، عراق، سومالی، لبنان، الجزاير، سودان،اندونيزيا ،بنگله ديش،عربستان سعودی،مصر، اردن ، ترکيه،ايران وآسيای مرکزی وده ها کشور ديگر مبين اين امر است که با شعار وصرف نام نميتوان برای مردم اتحاد فرمايشی ويا تحميلی نصيب ساخت ، مردم در هر جامعه خواسته های طبيعی، قانونمند، وضروری ای دارند که نميتوان  آن نيازمندی ها، درد ها وتوقعات رابازبان مشترک، پوشيدن لباس ها ی يکرنگ وعنعنات گوياملی حل کرد. مردم زبان ودين مشترک را بعد حل دسترخوان مشترک ارزش میدهند واهميت می گذارند وما بی جهت به نماينده گی مليونها فقير وگرسنهً پشتون، تاجک، هزاره ،ازبيک وترکمن وسايرين در برابر هم شمشير کشيده ايم ومی خواهيم گرسنگان ومحتاجان را آرام نمانيم واز جنگی خلاص نشده در نبردی بمراتب خونين تر وپر تلفات تر ديگری آنها را داخل سازيم.

 حقايق تلخ تاريخی چند سال گذشته وبقدرت رسيدن قسمی اکثريت گروه های قومی ومذهبی در ساحات تحت نفوذ وکنترول شان نشاندهندهً اين واقعيت است که هيچ کدام آن، نوبه دوران رسيده ها، از مليون ها دالری که به قيمت خون ده ها هزارنفر  از اقارب،هم زبان ها هم وطنان وهم مذهبی های خود کمايی کردند، مبلغ نا چيزی را درراه زنده ماندن مردم فريب خورده واغواشدهً خودشان(!) مصرف نکردند .در اينصورت  آيالازم است که به سخنان تجارتی ودروغين آنها دردفاع از زبان وآموزش به لسان مادری،تقدس مذهبی تراوش يافته از ضمير بيمار اين افراد اعتماد کرد ودر رکاب ايشان شمشير زد وخودرا زخمی ساخت تا برای آنها آسيبی نرسد؟.!!

پس لازم است اين تعداد از هموطنان ما بخود آيند، از خوردشدن ومحدود شدن های مزيدشخصيت وسجايای فرهنگی ايکه سالها به آن مفتخر بودند جلو گيری کنند واجازه ندهند در گرمای روزهای تابستانی ايکه در پيش رو داريم ،شخصيت وکارنامه های طولانی مبارزات ترقی خواهانه وجهان شمول شان ،بمانند یخ ذوب شود ودر زمين طوری جذب گردد که اثر ونشانی از آن يخ آب شده باقی نماند وبدون آبياری نمودن حداقل يک نهال ،بخشکد.

لذا حرمت گذاشتن بزبان، قوم،اجداد وافتخارات فرهنگی هر يکی از مليتهای خوب وطن ما ،حق طبيعی وانسانی آنهاست. ولی اين حق را با حق تلفی حقوق مسلم سايرين نبايد مرتبط ساخت وبرای حمايت از آنچه که آنهارا از خود می دانيم ديگران را توهين و تحقير ساخت واز حقوق شان محروم نمود . اين طرز برخورد در ضمن عدم اخلاقی وعدم انسانی بودن ، واکنش های شديدی را در قبال خود بصورت طبيعی بايد داشته باشد.

 موضوع بسيار با اهميت از نظر من اينست که در ضمن ابرز تاًسف وتاً لم می خواهم بعرض برسانم که تا حال کمتر ويا هيچ نخوانده ام که فلان دانشمند وشخصيت سياسی ، مذهبی وملی کشور ما،برای زبانهای ساير هموطنان شان دل واپسی وتشويش نشان داده باشند . چرا وقتی ما از اسلاميت، عدالت وانسانيت صحبت می کنيم در فکر زبانها ولهجه های شيرين هزاره گی، ازبِکی، ترکمنی،بلوچی، پشه يی،نورستانی، اردو شغنی، قزاقی،گجراتی وده ها لهجهً خوب وشيرين ديگر که همهً شان جزافتخارات مشترک وطنی ما میباشند نيستيم وفقط جنگ وجنجال ما بر سر پشتو ودری است  وگويی ديگر قومی ومردمی وزبانی در وطن ما يا موجود نيستند ويا حق ندارند که از زبانشان ياد کنند ويا زبانهای شان رااز ترس بريده نشدن توسط کارد های قصابان فرهنگ ها وهويتهای ملی سايرين، که برسم ظلم واستبداد هميشگی اقليت خوانده می شوند ،از دهان نمی توانند بيرون کنند . اينجا نقش اثرمندانهً روشنفکران ،تحول طلبان،عدالتخواهان دموکرات بايد برجسته شود.اينجاست که بايد تاثير جدی کلام ونوشته های تحقيقی نويسنده گان ومورخين با القاب های طويل وفلک گونه برای تامين عدالت، نقش مفيد واثرمند خودرا ايفا نمايد نه آنکه نوشته ها وتحليلهای تنگ نظرانه وقشلاقی شان را که ازساحهً سايهً یکدرخت ويا محدودهً يک غژدی وخيمه ولاچغ وچپری وسيعتر نيست بمانند تيل بالای آتش مشتعل اضافه نمايند وباعث دوام آتش سوزی های ناشی از جنگهای قومی وقبيلوی گردند تاهر تر وخشکی را بسوزد وباز اين شعرا وادبا ونويسنده گان  با احساس(!) سوژه های جديد برای قصيده ومرثيه وترسيم حماسی جنگها وخون ريزی ها بدست آرند وبر ضخامت اوراق کتابهای فروشی خود بيفزايند.

مردمان وطن ما به نان یا دودي ،صلح، آرامش ، عدالت، کار، سواد، دوا، مسکن، مصوونيت وامنيت فزيکی واقتصادی،برابری حقوقی وقضايی،حقوق مشروع شهروندی یکسان،بهره مندی از آزادی ودموکراسی واقعی،توجه يکسان وبدون تبيعض حکومت برای همه افراد وگروه های جامعه ضرورت دارند. مردم ما از انواع نابرابری ها، تبعيضها ، امتياز طلبیها، بلند پروازی های قومی وزبانی وفرهنگی بستوه آمده اند و میدانند که با سرنوشت شان بنام دين ،مذهب ، زبان، قوم وسياست بازی شده وتجارت گرديده است وحاصل اين معاملات پر حاصل به جيب کسانی افتيده ومی افتد که هيچ احساس دلسوزی بنام مقدسات دينی ومذهبی مردم ندارند وآنقدر ماهر شده اند که بجای دريا از دشت های سوزان نيز ماهی می گيرند.

لذا باید برای رفع نيازمندی های عاجل ومبرم مردم خود تلاش مشترک نماييم وبر درد ورنج اين مردمان خوب خود آگاهانه ويا غيرعمدی نيفزاييم .ما بايد يار مردم باشيم نه خاری در دست وپاهای شان، مونس وهمدل وهمدرد شان باشيم نه درد آفرين ونه زارعين کشت غم، اندوه ومصيبت های جديد برای شان.

اخيراًبه تمام آنانی که بی جهت در مورد آيندهً زبانهای پشتوودری تشويش می کنند با کل اخلاص می خواهم بعرض برسانم که خودشان به تحليل ها وتحقيقات زبان شناسانهً شان باور واعتماد ندارند وگرنه چطور زبانهای را که هرکدام با اساس اسناد وشواهد ارايه شده بوسيله ً خودآنها ريشه در اعماق تاريخ وفرهنگ قديمی داردمواجه به خطر می بينند ودارند با گريه وناسزاگويی در تحکيم آن می کوشند. اگر زبان پشتو با متونی که از دوره های  گذشته ً تاريخی برای قدامت آن نقل شده است مورد ارزيابی قرار گيرد وحداقل دورهً حکمرانی سه برادربه نامهای غرغشت، بيتني وسربن را بحيث اولين حکمرانان پشتون به حيث سر سلسلهً تمام اقوام پشتون  در نظر داشته باشيم و کتب متعدد زبان پشتو را از تذکرهً سليمان ماکو،تا مناجاتهای شيخ بيتنی ، تذکرة الابرار درويزه،پته خزانه ،اشعار خوشحال خان ختک،حميد ماشو خيل ،قادر ختک،کاظم شيدا ،عبد الرووف بينوا، گل پاچا الفت  وصدها کتب شعری وقصه وتاريخ بعد از آن را مدنظر بگيريم چه جا يی برای تشويش وجود دارد که بعضی از هموطنان پشتو زبان ما در زمينه ابراز نگرانی دارند. بخصوص که اکنون هزاران نويسنده، شاعر ،محقق وپشتو نويس نامدار در ساحهً اين زبان مشغول آفرينش های شعری وادبی بوده وهر روز بر غنای آن می افزايند.

 اما با وجود اندک مشکلاتی که بين لهجه های پشتو درداخل قلمرو افغانستان وجود دارد واين مشکل تشابه وهمرنگی پشتوی وطن ما با پشتوی نوشتاری وگويشی پشتونها در پشتونستان وهندوستان بنا بر سيطرهً زبانهای انگليسی واردو در آنجا هابيشتر می شود. ولی بهر صورت قواعد اساسی زبانی صدمه نيافته وبه پيش می رود.  غنا پيدا می کند ونسلهای نو با آگاهی وفهم لازم زبانی رشد وپرورش می يابند.لذا می بينيم که فرقی بين پشتوی افغانستان وپشتوی پشتونستان وهندوستان موجود نيست ونبايد بزور بين شان جدايی خلق کنيم.

در مورد زبان دری همچنان این مشکل حل بوده  وهزاران کتا ب ومتون قديمی وبا ارزش دری ، تاجيکی ،فارسی و پهلوی ،اشعار وقصايد وشاهنامه های فنا ناپذير از روده کی سمرقندی تا رابعهً بلخی،از مولانا جلال الدين محمد بلخی،شهيد بلخی، دقيقی بلخی،فردوسی طوسی، حافظ وسعدی شيرازی، شمس تبريزی،عطار وجامی، بيدل وفاريابی،عبد اله انصاری و سنايی غزنوی تا ده ها هزار محقق ،دانشمند ، شاعر ونويسندهً دری زبان، در افغانستان، تاجکستان ،ايران ،شبه قارهً هند، قفقاز وشرق ميانه وغيره بيانگر اين حقيقت است که اين زبان باريشه های عميقش در دل تاريخ وفرهنگ جهانی برای خود جا باز نموده وکس به آن آسيب رسانيده نمی تواند. پس  نبايد تشويش زبانی را نمود که امروز حتا در ساحهً کاربرد کمپييوتری ،بيکی از پر تعداد ترين سايت ها وصفحات انتر نتی مبدل گشته است وريشه ًآن از سرحد احتمالی خشک شدن ،سالهاست که عبور نموده وهر روز برطراوت وشگوفايی آن افزوده می شود.

بنابران برای پشتونها ودری زبانان وطن ما اخلاقاً لازم است که به جنگ بيهوده ، بی مفهوم وفاجعه آفرين شان خاتمه دهند وبسيار صادقانه برای شکل گيری ورونق يافتن زبان وادب ساير برادران هموطن ماتلاش صورت گيرد که در بدترين مراحل فراموش نمودن زبانهای خود قرار دارند در حاليکه زبانها ولهجه های آنها، بمثابهً گنج وگوهر قيمتی انديشه ، فرهنگ وتاريخ وطن ماست وما مکلفيت اخلاقی وملی در حفظ ونگهداشت دقيق  وشگوفايی آنها داريم نه اينکه زبانهای پشتو ودری را بالای شان بزور برچه تحميل کنيم وآموزش دهيم ويا در تذکره های تابعيت، منکر قوم ،زبان ومذهب شان شويم.

 از آنجاييکه بی حرمتی بيک زبان ، بی احترامی نسبت به يک مليت است وهيچ مليتی بدون زنده ماندن زبان وفرهنگش زنده مانده نمی تواند . پس بما لازم است که برای دوام حيات ساير هم ميهنان خود به زبان، فرهنگ وتاريخ آنها ، نه تنها حرمت گذاشته شود بلکه برای شان در کليه شوون زنده گی حقوق مساوی قايل گردد. واين وقتی برآورده می شود که نخبگان سياسی وفرهنگی عليه خودخواهی های ملی، قومی، زبانی ومذهبی قرار گيرندودانش خودرا برای اتحاد مردم ونه برای تعميق اختلافات مورد استفاده قرار دهند.

 

اما در مورد وابستگان حزب دموکراتيک خلق افغانستان واحزاب وگروه های که از وجود آن شکل گرفته است می خواهم بصراحت بگويم که جز يک تعداد محدود رفقای ما در ديروز وامروز که با ديد قومی وزبانی مسايل وپرابلمهای وطن را مورد قضاوت قرار می دادند وبا قساوت در مورد عمل می کردند ومی کنند، اکثريت رفقای ما با طرح مسايل قومی وزبانی بحيث اساسی ترين راه حل مشکلات مردم ما، مخالف اند واعتقاد دارند که بدون حل پرابلمهای اساسی اقتصادی واجتماعی جامعه ، مسایل فرهنگی وروبنايی را ولو از اهميت بزرگ هم برخوردار باشند حل کرده نمی توانيم.

 

حزب ما افتخار آن را داشت وهنوزبا تغييرات اندکی که در زمينه متاًسفانه بوجود آمده است ،بخود می بالد که آگاه ترين، با وقف ترين وبی تعصب ترين فرزندان تمام مليتها ، اقوام ،مذاهب ،مناطق ، طبقات وگروه های اجتماعی را دور خود جمع نموده بود ورهبری ايرا تشکيل نموده بود که هر عضو آن خودرا فرزند حقيقی تمام مردمان زحمت کش وطن می دانستند وحتا شرم می کرديم که بگوييم ما پشتون هستيم يا هزاره ، تاجک هستيم ياترکمن ، ازبيک ويا بلوچ ويا سايرين...

 

کی گفت که نمک گنده نمی شود؟

امراض کشنده، مهلک  وخطرناکی را که امروز تعدادی از روشنفکران وخاصتاً رفقای ما به آن مواجه شده اند وهر کدام شان مليت ، قبيله وزبان خودرا بالاتر از کتب مقدس  به قيمت بی ارزشی ساير زبانها واقوام  ، مورد تقديس قرار می دهند وبا کمال تاًسف در قيمت گذاشتن سر باند ها وگروه های غارت گر، آدم خوار وانسان سوز، اجيرشدهً پاکستان ،عربستان و فرنگستان نيز غارت گران زبانها ومليتهای ديگر را تخريب می کنند ولی قاتلان وغارت گران هم زبان وهم مليت خودرا ازقيد قلم ووذکر زبان انداخته اند وبشکل جنون آميژ پيکر خونين جامعه ً ما را خونين تر می سازند چه سان قيمت گذاری کرد وارزش داد؟ جز آنکه بگوييم که از بد چانسی وکم طالعی، نمک نيز در وطن برباد شدهً ما گنده شده است وتاثيرات انتی سپتيک خودرا از دست داده است .!نکنيد ،بلحاظ شرف وعزت تان ،اين وطن را بيشتر از اين با تنگ نظری، خود بينی، خودخواهی وجعل حقايق خراب نکنيد وبه تمام اهل وطن بنام انسانيت وهم وطنی وداشتن سر نوشت مشترک حرمت واحترام يکسان قايل شويد ودر منجلاب ناسيوناليزم بنياد گرا وافراطی عدالت کش خود ومردم تان را غرق نکنيد.

از آنجاييکه ما عليه هرنوع بلند پروازیهای قومی، زبانی ومذهبی قرار داشته ، انسان وطن در محراق توجه ما قرار دارد. لذا بهمهً هموطنان عزيز خود قيمت وارزش يکسان قايل هستيم ، از اصطلاحات اقليت واکثريت، خانواده های مشهور وبزرگ وفقير ومستمند ، درمورد معرفی مردم خود بهره نمی جوييم. انسانها به اساس علم ودانش ،تقوا ، خدمت گذاری بمردم وجامعه ووطن دوستی وفداکاری در راه همنوع وجامعهً بشری ارزش پيدا می کنند نه به اساس شهزاده گی وثروت ومتعلق بودن به خانواده های نامدار ويا خون ريز ومستبد.

 

لذا موقف رزمنده گان واقعی راه خوشبختی مردم افغانستان وهمه تحول طلبان صادق وشريف وطن ما اين است که هيچ زبانی ولهجهً، هيچ قوم وتباری، هيچ اقليت واکثريتی ،هيچ پاچا زاده وگرسنه زادهً نزد ما قيمت خاص واستثنايی ندارند  ما همه ً شان را هموطنان خود می دانيم وبه آنها به اساس معيار ها ونورم های معقول وقبول شدهً انسانی حرمت قايل هستيم ودر سنگر هيچ متعصب وتنگ نظری عليه ديگران موضع نمی گيريم.ما هر نوع تعصب، بلند پروازی، اهانت به ساير زبانها واقوام وفرهنگها را جداً محکوم می کنيم.وهميشه خدمتگذار زحمت کشان وطن خود هستيم که اکثريت قريب به اتفاق تمام مليتها، اقوام، مذاهب ،زبانها ومناطق آن لشکر عظيم را تشکيل می دهند

 

پيروز باد عدالت اجتماعی  که برابری واقعی انسانها در کليه امور در سرلوحهً کاری آنست .                                                           

 

نيست ونابود باد هر نوع تعصب ، تفرقه جويی ، بلند پروازی وتماميت خواهی.

 

مابه خراسان باستان ، به افغانستان معاصر ، به تمام مليتها ،زبانها،فرهنگها وبه فرد فرد هموطنان شريف و زحمتکش خود يکسان افتخار می کنيم وبا دشمنان ايشان که به زبانهای مختلفه تعلق دارند  واز قوميت های گوناگون آمده انديکسان دشمن ومخالف هستيم.

 

ما جزيِی از پيکر عظيم بشريت اين کرهً خاکی هستيم که با فرهنگ ها وتقاليد گوناگون وبا سيستمها وافکار ومذاهب مختلفه زنده گی می کنند وبا بيشتر از شش هزار زبان ولهجه صحبت می نمايند. زنده باد همهً انسانها وشگوفان باد همهً فرهنگها وزبانهای شان!

+ نوشته شده در  2006/6/20ساعت 1:24 AM  توسط rahemey رحيمي   | 

                                                                         خراسان،ايران و افغانستان

 

نوشته:کانديد اکادميسين سيستانۍ



وطن ای نکونـــامت افغانســتان ـــ هوايت خوش ومنظرت دلستان

 روان بخش دلهـاست بـوم وبرت ـــ ســــر الـفــت مــا و خـاک درت
(قاری عبدالله)

 


سرزمينی که امروز بنام افغانستان يادميگردد، بخش قابل ملاحظهً خراسان قرون وسطی بود. نگاهی گذرا به کتب تاريخی و جغرافيائی عهد اسلامی چون : مسالک وممالک اصطخری ، مسالک وممالک ابن خردادبه ، صورت الارض ابن حوقل ، احسن التقاسيم مقدسی ، الاعلاق النفيسه ابن رسته ، البلدان يعقوبی ، تقویم البلدان ابوالفدا،حدودالعالم من المشرق الالمغرب ، تاريخ گرديزی ، تاريخ بيهقی ، تاريخ سيستان ، تاريخ بخارا،جغرافيای تاريخی سرزمينهای خلافت شرقی ازلسترانج، معجم البلدان ياقوت حموی بغدادی،جغرافیای حافظ ابرو، تاريخ افغانستان بعدازاسلام ازپوهاند حبيبی، افغانستان درمسيرتارخ ازميرغلام محمدغبار و سائر منابع تاريخی وجغرافيائی وسفرنامه هاومتون ادبی، اين حقيقت را بدرستی به اثبات ميرسانند.
بنابرنگارشات جغرافيانگاران متقدم عربی زبان مانند: ابن خردا دبه و مسعودی و اصطخری و ابن حوقل ومقدسی و يعقوبی وغيره ، طول خراسان ازدامغان تامجاری جيحون وعرض آن از سيستان تاگرگان بود. ابن رسته نواحی خراسان را از طبسين وقهستان تابلخ وتخارستان وشمالاً تابخارا و سمرقند و فرغانه تاشاش (تاشکند) ميشمارد. احمد ابن واضح يعقوبی مؤرخ عهد طاهريان (فوت ۲۹۲ هجری) ولايت خراسان را ازگرگان تا نيشاپور و بلخ و بخارا حساب ميکند. (۱) و مؤلف کتاب پرارزش حدود العالم (تاليف در۳۷۲هجری) حدود خراسان را ازجانب شرق هندوستان و مغرب آنرا نواحی گرگان وشمال آنرا رودجيحون تعيين کرده و تخارستان و باميان و جاريابه و اکثر بلادشمال افغانستان کنونی را خراسان يانواحی آن ميشمارد.(۲).
در تاريخ سيستان (تأليف در۴۴۵هجری) نواحی متعلق به خراسان قبل ازعهد طاهريان، بدينگونه نام برده شده: «کورتهای خراسان : طبسين، قهستان، هرات، طالقان، گوزگانان، غرجستان، بادغيس، پوشنج، طخارستان، فارياب، بلخ، خلم، مرو رود، چغانيان، اشجرد، ختلان ، بدخشان، ابرشهر(نيشاپور)، بخارا، سمرقند، شاش، فرغانه، اسروشنه، سغد، خجند، آمويه، خوارزم، اسبيجاب، فارياب، ترمذ، سرخس، مروشاهجان، طوس، برسخان، نسف، بلسم، احرون، اندر روزگار اسلام تابدان وقت که خوارج (مقصودش خروج حمزه سيستانی در ۱۸۱ هجری است) بيرون آمدند و دخل وخرج خراسان وسيستان ازبغداد بريده گشت.» (۳)
سياح وجغرافيه نويس بصيرعربی، ياقوت حموی که اکثر بلاد ونواحی خراسان را يکی دو سال قبل ازهجوم مغول به چشم سرديده میگويد:«خراسان دارای چهار ربع است: ربع اول، ابرشهر مشتمل است بر نيشاپور و قهستان و طبسين و هرات و فوشنج و بادغيس و طوس طابران. ربع دوم، مروشاهجان، وسرخس و نساء و ابيورد ومرورود و طالقان و خوارزم وامل بالای جيحون. ربع سوم، فارياب وجوزجان وطخارستان علياو خست و اندراب، و باميان و بغلان و ولوالج و رستاق و بدخشان. ربع چهارم، ماوراءالنهر از بخارا تاشاش (تاشکند) و سغد و فرغانه وسمرقند.» (۴)
هرتسفلد حدود خراسان دوره اسلامی را چنين تحديد ميکند: از حدود ری درسلسله جبال البرز بگوشه جنوب شرقی بحيره خزر،خطی کشيده و آنرا به لطف آبادبرسانيدو از آنجا از تجند ومرو گذرانيده به کرکی و جيحون وصل کنيدوبعداز آن همين خط رااز کوه حصار به پامير و از آنجا به بدخشان پيوست کنيدکه از بدخشان با سلسله کوه هندوکش به هرات وقهستان وترشيزجنوب خواف برسد وواپس به حدود ری وصل گردد.(۵) اکادميسين داکترجاويد در رساله اوستا( دفتراول: جغرافيای تاريخی آريانا،خراسان وافغانستان)چاپ ۱۹۹۹، نقشه های متعدد وبسيار با اهميتی را که حدودامپراطوری عباسيان وغزنويان وغوريان و خوارزمشاهيان را نشان ميدهد، ازمنابع معتبرديگری کاپی وگنجانيده است. دريکی از اين نقشه ها که حدودامپراطوری عباسيان رانشان ميدهد،چهار ربع خراسان بروشنی مشخص شده وطوريکه ديده ميشود، تمام افغانستان کنونی شامل خراسان قرون وسطی يا عهد اسلامی نيست و فقط سرزمين های شمال هندوکش را که در آن نواحی طخارستان، باميان وبلخ و هرات نشان داده شده در ساحه خراسان قرارگرفتهاست.(۶)

همچنان در نقشه ايکه محقق معروف انگليسی ، لسترانج از قلمرو خلافت اسلامی در شرق بغداد در دوران قرون وسطی در کتاب «جغرافيای تاريخی سرزمين های خلافت شرقی» خود ترتيب داده بازهم حدود خراسان را درشمال غرب يعنی درنواحی خراسان موجوده ايران ومناطق شمال هندوکش محدودکرده وسرزمين های سيستان، زابلستان و کابلستان جزو خراسان نشان داده نشده است وطبعاً مناطقی که درسمت جنوب وشرق کشور بعدها درعهد احمدشاه ابدالی ضميمه قلمروافغانستان گرديده، وتا امروز متعلق به افغانستان است، شامل حدود جغرافيائی خراسان نميگردد.

معلوم ميشودکه حدود جغرافيائی خراسان درطول قرون دستخوش تغيير وتحول بوده وباجاگزينی اقوام مهاجم حدود آن نيز تغيير ميخورده است.
بنابرکتاب «جغرافيای تاريخی سرزمينهای خلافت شرقی» در دوره عباسيان تاعهدغزنويان وغوريان، خراسان، شامل مروشاهجان، ومروالرود ونسا وسرخس و ابيورد، نيشاپور ومشهد و سبزوار،خسروگرد، فريومد، جوين ، جاجرم، طخارستان ، بلخ ، شبرغان، فارياب، انبار، ميمنه گرزوان،طالقان (واقع بين ميمنه وقصر احنف درنزديک پنج ده) ، غورستان ، باميان، بادغيس و هرات وفوشنج تا اسفزاربود.(۷) جغرافيانگارهروی حافظ ابرو(متوفا درقرن ۱۲هجری) خراسان را بزرگتر ازآنچه لسترانج توضيح داده، ميداند و در شرح آن ميگويد : «خراسان نام مملکت است و اين مملکت عرصه وسيع دارد. حد شرقی آن منبع آب آمويه و جبال بدخشان و کوه های تخارستان و باميان و اعمال (حدود)بلاد غزنی و کابل وماورای جبال غورکه منبع هيرمند است .حد غربی آن ، بيابانی که فاصله است ميان خوارزم و خراسان و حدود دهستان و جرجان(گرگان) تا بحر خزر و بعضی از حدود قومس ( وبيابانی که ميان خراسان و حدود قومس ) و ری افتاده است. حد شمالی خراسان منتهی می شود به جيحون که آموی برکنار آبست ، و به جهت آنکه گذر مشهور در زمان سلطنت سامانيان که تختگاه بخارا بود، آن بوده است که اين آب را آمويه خوانند و ازآنطرف آب را بلاد ماوراءالنهر خوانند. جنوب خراسان حدود سند است، کابل و غزنی و اعمال سجستان و(بيابانی که فاصله ميان کرمان و خراسان و بيابان) فارس.»(۸)
با چنين برداشتی است که دانشمندنامدارکشورمرحوم پوهاند حبيبی نوشته ميکند که: خراسان در قرون وسطی نام سرزمين پهناوری بود، واقع در ميان کشور های چين وهند در شرق و پارس و آسيای صغير و ممالک عربی در غرب .در شمال آن سرزمين آبادان خوارزم و سغد که رودخانه عظيم جيحون آنرا قطع ميکرد، واقع بود. و در سمت جنوب وادی های حاصلخيزو سرسبز بلوچستان آنرا احاطه مينمود. خراسان با چنين موقعيتی، در قديم نه تنها گذرگاه راه ابريشم بودکه قافله های تجارتی چين و هند را بکشور های پارس و عراق و آسيای صغير و روم ميرسانيد، بلکه با داشتن وادی های شاداب و حاصلخيزو رودخانه های خروشان و پر فيض و منابع سرشار طبيعی وهوای مساعد و نيروی انسانی کافی، همواره نظرگاه فاتحان و کشورگشايان غرب و شرق نيز بوده است.(۹)
اين تعريف برای خراسان درتمام دوران قرون وسطی تطبيق نميکندوصرف در دوران خوارزمشاهيان درست است. زيرا بقول طبری، در دوره ساسانيان وقرون نخستين اسلامی، سيستان بزرگتر از خراسان بود و مردمش بيشتر ومرزهايش وسيع تربود: «سيستان، بزرگتراز خراسان بود ومرزهای آن بيشتر بود، وناحيه مابين سندتا نهربلخ مقابل آن بود پيوسته از خراسان بزرگترومرزهای آن سخت تر بودو مردم آن بيشتر.» (۱۰) وادی سند در جنوب سيستان ونهربلخ در انتهای شمالشرقی سيستان قرار داشت و اين اشاره ميرساند که سيستان، شامل زابلستان وکابلستان نيزميشده است. بايدگفت که کابلستان ، در قرون وسطی مناطق وسيعی را درجنوب هندوکش از باميان تاوادی پيشاور در برميگرفت. داکترجاويد از قول سيدعلی کاتبی درياسالارترک روايت ميکند که او «کابل» رادرکتاب خود(مرآت الممالک) پايتخت زابلستان خوانده است: «سپس به لمغان(لغمان) باهزاران بلا از ميان قوم هزاره گذشتيم وبباختر زمين يعنی ولايت زابلستان رسيديم وبه پايتخت زابلستان يعنی شهرکابل آمديم ...»(۱۱)
زابلستان: درگذشته های دورگاهی بجای سيستان بکارميرفت وزمانی سرزمين واقع ميان غزنه تا سيستان رادربرميگرفت ومرکزآن غزنه ياغزنين بود.فردوسی در اين بيت سلطان محمودرا شاهنشاه ايران و زابلستان وکابلستان ميخواند: شــهنـشاه ايــران و زابلــستان ـــــ ز قـــنـوج تــا مــرز کابلـستان

 
ناصرخسرو گويد:


به ملـک تـُرک چرا غره ايد ياد کنيدــــ جـلال دولـــت محمـود زابـلــستان را

 پـرير، قـــبلـه احـرار زابلــستان بودـــــ چنانکه کعبه است امروزاهل ايمان را (۱۲)



 انديشمند افغانی محمدآصف آهنگ مينويسد: زمانيکه محمودغزنوی ترک نژاد درغزنی،در يکی از شهرهای سيستان قديم براريکه سلطنت نشست، اورا شاه زابلستان، خطاب ميکردند، سيستان بزرگ سه ولايت بزرگ داشت: زابلستان، کابلستان، و نيمروزان، خراسان بزرگ نيزچار ولايت يا شهرمشهور داشت : بلخ، هرات، نيشاپور و مرو. سلطان محمود راکه تنها دريک حصه سيستان قديم حکمروابود، فرخی چنين مدح کرده است:


خداوند ما شاه کشورستان ــــ که نامی به وی گشت زاولستان
سرِ شـهـرياران ايران زمين ــــ کـه ايران بـاو گشت تازه جوان (۱۳)



 سلطان محمود غزنوی رابدان سبب که مادرش زابلی بود، محمودزابلی هم خوانده اند. اين دوبيت منسوب به فردوسی است:



 خجسته درگه محمود زابلی درياست ــــ چگونه دريا کان را کناره پيـدانيست

 شدم بدریا، غــوطـه زدم ، نـديدم دُرـــــ گناه بخت منست اين، گناه دريانيست

 عنصری بلخی سلطان محمودغزنوی را "خدايگان خراسان" ناميده است:
خدايگان خـراسان بدشـت پيشاور ــــ بحمـله يی بــپراکند جمع آن لشـکر

 آيا شنيده خبرهای خسروان بخبر؟ ــــ بيا زخسرو مشرق عيان ببين توهنر
در شعرذيل چهارشهرعمده خراسان بدينگونه بازتاب يافته است :
ميانه همه اقـــليمــها خـراســانسـت ــــ ز وضع هيئت عالم به حکمت حکمـا

 پس اخــتيارخراسان بود زهفت اقليم ــــ بـدان دليـل که ِّخير الامور او سطـها

 چهارشهردر آن بين تو برچهار طرف ـــــ که چارسويش بدان يافتست زيب وبها

 هری و بلخ و نشاپورو مرو شهجانست ــــ کـه بابهــشت برينست هريکی همــتا (۱۴)


پوهاند حبيبی در مجله آريانا، چاپ انجمن تاريخ افغانستان، ضمن مقالتی متذکر شده که، برخی از کتب تاريخی قرن نزدهم افغانستان را به نام خراسان يادکرده اند،مانند کتاب «نوای معارک» از ميرزاعطامحمد شکارپوری (تأليف در۱۲۷۲ ق) وتارخ احمد خانی که حوادث داخلی افغانستان را «وقوعات خراسان» مينامد. واز رجال لشکری وکشوری دوره فرمانروائی بارکزائيان يعنی پسران سردارپاينده خان را بنام سرداران خراسان ياد می کند. وهجوم انگليس ها را به افغانستان، ذيل هجوم آنان به خراسان می آورد. وبه همين گونه افغانستان کنونی را همه جا خراسان ميگويد. (۱۵). نورمحمدخان قندهاری، مؤلف کتاب «گلشن امارت» می نويسد: «درآن زمان خاقان مغفرت نشان اميربی نظير عليين مکان، اميردوست محمد خان در ولايت خراسان در دارالسلطنت کابل ارم تقابل براورنگ امارت وجهانبانی نشست...» (۱۶). امرناته، نويسنده کتاب ظفرنامه رنجيت سينگ (سال تأليف ۱۲۵۱ ق) در جنگ شاه شجاع واميردوست محمد خان که درقندهار درسال ۱۲۵۰ ق رخداده وبا شاه شجاع هنديان آمده بودند گويد:
بشمشير هندی خراسانيان ــــ بکشتند هندی بيابانيان

 درمجله آريانا زير عنوان خراسان،بقلم غبار می خوانيم که، درحدودسنه ۱۱۴۵ ق شاعر پشتو زبان عبدالرحيم هوتک از قندهار برآمد وبه بخارا و ورامين رفت. وی مسکن خود (کلات وقندهار) راخراسان گويد. وشاعر ديگر پشتو، گل محمدساکن مالگيردر کنار هيرمند، نزديک گرشک ، درحدود ۱۲۰۰ ق، سرزمين مسکن خود را خراسان ميگويد.
گل محمدعاشق طوطي شکرې غواړي ــــ باری نشته نيشکر په خراسان کې (۱۷).

 (ترجمه : گل محمدعاشق طوطی شکر ميخواهد، اما درخراسان نيشکرنيست)

 و بالاخره اکادميسين دکترجاويد، که بيش از هرکس ديگربا نام خراسان عشق ميورزيد، درپسين ساهلای حياتش درلندن مقالت مفصلی درباره خراسان و خدود وثغور آن نوشته وآنراچنين خلاصه ميکند: «از آنجايی که سرزمين ما، قسمت معظم خراسان باستان را تشکيل ميداد و هم شهر های آبادان و پرنعمت هرات و بلخ ازجمله چهارشهربزرگ و تاريخی خراسان، در افغانستان واقع است و همچنين ازلحاظ اينکه اين مرز و بوم و فرمانروايان اين بلاد نيزخود را اميران و سرداران خراسان خوانده اند ، ميتوان گفت که در طول دوره اسلامی پيش از اينکه نام افغانستان مرسوم و معمول شود، ميهن ماخراسان ناميده ميشد و از اين رهگذر سهم و نقش ما درنهضت های آزادی خواهی، حضارت و تهذيب و ادب و فرهنگ اين عهد و اين سامان کاملا ثابت است. (۱۸)
خراسان يا ايران : دراينجابايستی خاطرنشان ساخت که هدف اين پژوهش آشنائی با حدود و ثغورجغرافيائی خراسان تاريخی است، که نشان ميدهد کشورما بخشی از خراسان بزرگ را تشکيل ميداده است، نه آنکه بگوئيم برتمام کشورموجوده ماکلمه خراسان اطلاق ميشده است، زيرا هيچ سند تاريخيی در دست نيست که نشان بدهد که حکومت های نيمه مستقل و مستقل طاهريان و صفاريان (به استثنای امرای سامانی که ازطرف نويسندگان آن عهد بنام اميرخراسان ناميده شده اند) و غزنويان وغوريان و سلجوقيان و مغولان و تيموريان هرات قلمرو حاکميت خود را به عنوان سلطنت خراسان ناميده باشند و بنام پادشاه يا سلطان خراسان سکه زده باشند، بلکه تاريخ نشان ميدهدکه در مقاطع معين از تاريخ مثلاً دردوره غزنويان (قرن پنجم هجری=يازدهم م)کشورمابشمول خراسان ازسوی شعرای درباری «ايران» ناميده شده و سلطان محمودغزنوی «خسروايران» و« شاهنشاه ايران» مدح شده است. فردوسی درمقام ستایش سلطان محمودبرای نخستين بارنام ايران را بحیث قلمرو سلطنتش بکارمی برد:


شهـــنشاه ایـــران و زابــلستان ــــ ز قـــنوج تا مــرز کابــلــستان
به ایران همه خوبی ازداد اوست ـــ کجاهست مردم همه یاد اوست


ودر جای دیگری در وصف سلطان عزنه گوید:


به ایران وتوران ورا بنده اند ـــ به رأی وبفرمان او زنده اند
جهاندار محمود، شاه بزرگ ـــ به آبشخور آرد همی میش وگرگ
زکشمیرتا پیش دریای چین ـــ برو شهـــریاران کنــنـد آفـــرین


فرخی سيستانی سلطان محمود را«خسروایران»می گوید:


من قياس ازسيستان دارم که آن شهرمنست ـــ 
وز پی خويــشان زشهرخـويشـتن دارم خـبر

 تا خلـف را"خسرو ایران" از آنجا بــرگـرفت ــــ در ستــم بــودنـد از بـــی داد هــر بــیداد گـر


و درجای دیگری فرخی سیستانی گوید:


يميـــن دولـت عالی، اميــن ملــت باقی ــــ نظام دين ابوالقاسم، ستوده خسرو ايران



 فرخی سيستانی درجای ديگری قلمروسلطنت سلطان محمود را ايران و مردم آن راملت ايران خوانده گويد:


چه روز افزون و عالی دولتست اين دولت سلطان

که روز افزون بدو گشته است ملک و ملت ايران


واقعیت این است که فردوسی وفرخی سیستانی وعنصری بلخی ومسعود سعد وسنائی ودیگران هرجاکه سلاطین غزنوی را شاه ایران وشاهنشاه ایران وخسرو ایران ویا خدایگان خراسان گفته اند، منظور قلمروسلطنت غزنوی است که افغانستان میراث گرانبهای آنست و وسعتش در عهد سلاطین نخستین غزنوی درست برابرقلمروسلطنت عهد احمدشاه وتیمورشاه وزمانشان ابدالی بوده است.
درشاهنامه فردوسی مناطق یاسرزمین های زیر جزو جغرافیای ایران شمرده شده است: بست، غور یاغرچگان (غرچستان)، بلخ، با میان، تالقان، پنجشیر، گوزگانان،فاریاب، اندراب، بدخشان، باختر، قندهار، کشمیر، نیمروز، زابل یا زابلستان،هری و شغنان وغیره که مثالهای شعری این نامها درشاهنامه وسایرمنابع ادبی سده های میانه دیده میشود.فردوسی گوید:


زایران به کوه اندر آید نخست
در غرچگان از برو بوم بُست
دگر تالـقان شهــر تا فاریاب
همی دون در بلخ تا اندراب
دگر پنجهیر و در بــامیان
سر مرز ایران وجای کیان
دگر گوزگانان فــرخنده جای
نهادست نامش جهان کدخدای
دگر مـــولیان تا در بــدخشــان
همینست ازاین پادشاهی نشان
فروتر دگــر دشت آمو و زم
که با دشت ختلان برآید برم
چه شگنان ور ترمذ و ویسه گرد
بخارا وشهری که هستش به گرد
همی دون بــرو تا در سغد نیز
نجوید کس آن پادشاهی به نیز
وزآنسوکه شد رستم گرد سوز
سپــارم بــدو کــشور نیــمروز
زکوه وزهامون بخوانم سپاه
سوی باخــــتر بــرگشایم راه
بپردازم این تا در هــــندوان
ندارم تاریک ازین پس روان
زکشمـــــیر وزکابل و قندهار
شمارا بود آنهمه زین شمار


دراین ابیات شاهنامه، بجزمولیان( بخارا) وسغد وترمذ ودشت آمو(تاجیکستان)،که شامل خراسان تاریخی اند،* بقیه همه درقلمروافغانستان امروزی قرار دارند ودیده میشود که همه جا منظور از کار برد کلمه "ایران" در نزد فردوسی وفرخی سیستانی ودیگر شعرای دربار غزنه ، منظور سرزمین های زیر سلطه سلاطین غزنوی بوده است که به شاهان غزنه باج می پرداخته اند.پس بیجا نیست که سلسله های غزنوی، غوری، آل کرت، تيموری، هوتکی و درانی وغیره ... در بسی مواردخود را پادشاهان ايران خوانده اند که از لحاظ اطلاق جغرافیائی بیشتر با حدوداربعه خراسان(افغانستان) تطبیق میکند تا جغرافیای سیاسی ایران امروزه که قبل ازقرن بیستم بنام فارس شناخته میشد.
نویسنده ژرفنگر افغان آقای معروفی در مقالتی زیرنام:" افغان، افغانی، افغانستانی" (بخش چهارم) مینگاردکه : « سخنسرای بی مثال توس(مشهد) تنها در داستان رزم زال با کک کهزاد افغان، شانزده بار کلمهً "افغان"را، سه بار"اوغان" را وسه بار "افغانی" رابکار برده.وابیاتی از ملحقات شاهنامه رابازتاب میدهد:


چنین گفت دهـــقان دانــش پژوه
مراین داستان را زپیشین گروه
که نزدیک زابل بسه روزه راه
یکی کوه بود سرکشیده بمـــاه
بیک سوی او دشت خـرگاه بود
دگر دشت زی هنـدوان راه بود
نشسته درآن دشت بسیار کوچ
زافغان ولاچین وکُــرد و بـلوچ
یکی قلعه بالای آن کـــوه بــود
که آن حصن از مردم انبوه بود
بدژ دریکی بد کنش جای داشت
که در رزم با اژدهــا پا داشت
نژادش زافغان، سپاهش هزار
همه ناوک انداز وژوبین گذار
به بالا بلــند و به پیکر ستــبر
بحمله چو شیر وبه پیکار ببر
ورا نام بودی کـک کُهـــزاد
به گیتی بسی رزم بودش بیاد
درین گفت وگـو بودبا کوهزاد
که آمد خروشی که ای بد نژاد
چه دردژگزیدی بدینسان درنگ
که آمد همه نام اوغان به ننگ
بدیدند کک را چنان بسته دست
گروهی زافغانیان کــرده پست


از این داستان بوضاحت فهمیده میشود، که قوم "افغان" لا اقل همزمان با رستم زال_ قهرمان اسطوره ای افغانستان تاریخی؟ موجود بوده. بلی، قرنها پیش از اینکه فردوسی به سرائیدن شهنامه خود بپردازد، داستانهای رستم دستان، سرزبانها و ورد زبان باشندگان این سامان بوده، که فردوسی همین داستانها را به نظم کشیده و در شاهنامه جاودانه ساحته است.
شهنامه احوال وکارنامه مردان افغانستان قدیم یعنی آریانا وخراسان را یک به یک بازمیگوید. شهنامه از بلخ وغزنه وهریوه وکابل و زابل وبست وسیستان و گوزگانان وخلاصه بلادی، حکایت میکند، که همه جزء افغانستان میباشند. شهنامه با "ایران امروزی" که نامی جدید است و درسال1935، برکشور"فارس" گذاشته شده، هیچ ربطی نمیگیرد. "ایران دقیقی" وفردوسی وفرخی وعنصری وسنائی وبیهقی وگردیزی وبزرگان دیگر،"خراسان" است. یعنی پیشکسوت افغانستان، ونه کشور "ایران امروزی". دانشمندان ایرانی با وجود تبحر علمی، وقتی پای ناسیونالیزم؟ (ایرانیگری؟) ومذهب به میان می آید، همه معاییر علمی رازیر پای میکنند واز بیطرفی علمی، چشم می پوشند. از همین خاطر است که تمام مفاخرتاریخی وعلمی منطقه را، به کشورامروزی "ایران" منسوب میسازند. اما اینکار تجاوز بالعنف در حق تاریخ وعلم است.» (۱۹)
به ذکر چند نمونه از شعر ونثر عهد غزنوی ، کُرت وتیموری وبعدتر توجه کنیم، فرخی سيستانی گويد:


شيــرنر درکـــشور ايـــران زمـيـــن ـــ از نهيــبش کـــرد نــتواند زيان

 هيچ شه رادرجهان آن زهره نيست ــــ کــوسـخن راند زايـران برزبان



مسعودسعدسلمان گويد:


به هرشهری که بگذشتی به آن شهراين خبرده

 که آمد بـــر اثر اينک رکاب خســرو ايـــــران



سنائی گويد:


آنکه تاچون دست موسی طبع راپرنورکرد

ملک ايــران راچــو هنگام تجلی طـورکرد



 مولف تاريخ وصاف درحق شمس الدين کرت حکمرانان هرات آورده است :«که مصداق اين دعوی آنست که سال هاست شهريارايران، خسرو بروبحر شمس الحق والدين که روزگارامرونهی او را رام باد ... »(۲۰) وجيه نسفی ، محمدکرت راسالارايران خوانده گويد:


بسال ششصد وهفتادوشش مه شعبان ـــــ قضا زمصحف دوران چوبنگريست بفال

بنام صـــــفــدر ايــرانيان محــمدکُــرت ــــ بــــرآمـد آيــت الشمس کــورت درحال



 درسال ۸۱۸هجری چون بنای قلعه دارالسلطنه هرات(حصاراختيارالدين) را گذاشتند،برکتيبه کاشی آن قصيده ای نوشتنددرمدح شاهرخ که اين سه بيت از آن است :


ايا پــادشاهی کــه بر روی دفــتـر ـــ کلامی نيامــد زمدح تو خوشتر

شهـنشه الغ بيگ وسلطان براهيم ــــ که هستند شايسته تخت و افسر

يکی رانشانده است برتخت توران ــــ دگرکرده از بهرش ايران مسخر



ظهيرای هروی دروصف هرات گويد:


به توصيف گل وگلزارايـران ـــــ سواد اعظـم و چشم خراسان

 هرات آيـينه رخــسار عالم ــــ گــلی بــر گوشه دســتارعالم



 
سجع مهر محمودهوتکی بدينقراربوده است :


سکه زداز مشرق ايران چوقرص آفتاب ـــــ شاه محمود جهانگير سيادت انتساب

دين حق راسکه بر زر کرد از حکم اله ـــــ عاقبت محمودباشد پادشاه دين پناه

یا: دولت سلطان حسین نابود شد ـــــ شاه ایران عاقبت محمود شد (21)


مرحوم
 داکتر جاويد درارتباط به تغيير نام کشورپارس به ايران از قول دکترسيد شهرام ايرانبومی، مينويسد: «بنابر اسناد موجود، درماه دسامبرسال ۱۹۳۴ميلادی برابربا ديماه شمسی وزارت امورخارجه ايران به موجب بخشنامه ای (متحدالمال)که برای نمايندگی های سياسی خود درکشورهای خارجه ارسال داشت دستوردادکه از اول فروردين سال۱۳۱۴شمسی برابر با۲۲مارس۱۹۳۵ميلادی بجای کلمه «پرس» و «پرشيا»کلمه ايران بکاربرده شود. منبع باز مينويسد: به لحاظ تاريخی قدمت شکل گيری واژه «پرشيا»به بيش از دوهزارو پانصد سال پيش برميگردد. درحالی که کاربردلفظ «ايران» در عمل قادرنيست بارتاريخی محتوای که پشتوانه فرهنگی تمدن ايران را در زبانهای خارجی در برميگيرد، اداکند. خلاصه لفظ ايران و ايرانی بمعنای اعم کلمه مترادف است با لفظ آرياو آريائی که اطلاق ميشده است برنژاد، زبان و فرهنگ و تمدن آريائيها.»(۲۲) بدينسان ديده ميشود که کلمه «ايران» بيشتر با کلمه «آريانا» همخوانی دارد واز لحاظ تاريخی بيشتردرمورد کشورما کار برد داشته تا سرزمين ايران که در عهد سلطنت پهلوی نام رسمی کشور ايران گرديد.
افغانستان : دو دانشمند افغان: یکی میرمحمدصدیق فرهنگ در کتاب«افغانستان درپنج قرن اخیر» ودیگری داکتر جاوید دررساله «اوستا» در ارتباط به قدمت نام افغانستان گفته اند: برای نخستين مرتبه درآغاز قرن ۱۹در قرارداد ميان ايران وانگليس تذکررفته(۲۳) ودکتورجاوید براين پافشاری دارد که نام افغانستان بطور رسمی بعد از تجاوز نخستين انگليس بر افغانستان درمعاهده شاه شجاع با انگليسها درقندهارذکرشده وپس از۱۸۳۹ميلادی نام رسمی کشورماشده و قبل ازآن وجود نداشت.( ۲۴) بايد يادآورشوم که: نام «افغانستان» قرنها پيش ازتاسيس دولت معاصر افغانستان در۱۷۴۷ معروف بوده واين نام بطور مشخص در زمان حکمروائی ملوک کُرت (ياکُرد) هرات در نيمه قرن هفتم هجری بر سرزمينی اطلاق ميشد که از وادی فراه آغاز ميشد و به استقامت جنوب و جنوب شرق تا کوه های سليمان در وزيرستان وکناره های رود اتک امتداد می یافت .
سيفی هروی در ارتباط به احياء مجدد هرات مينويسدکه: درسنه ۶۳۴هق =۱۲۳۶میلادی خان بزرگ، اوکتای قاآن، فرمودتاهرات را احياء کنند وعده ئی ازاسيران را که بعد از نخستين بار تسخيرهرات در ۶۱۸هجری= ۱۲۲۱میلادی از آن شهرکوچانده بودندباز گردانند، ديدندکه در پيرامون ويرانه های شهرتقريباً نه روستائی بودو نه حيوان کاری برای زرعت و «جويها انباشته شده است.» وبدين سبب نخستين ساکنان هرات ناچار خودبجای گاو، گاو آهن و خيش ميکشيدند. قرار براين شده بود که هرمردساکن هرات سه من گندم (=۷۰۰، ۳کيلوگرام) در پنجاه «کوتک خاک» بکارد و از برکه وحوض آبش دهد.( ۲۵) وبه امر قستای شحنه جديد مغول «هنگام زرع از وضيع وشريف دو _ دوجوغ( يوغ) ميکشيدند و ديگری معياد راست ميداشت وبدين نوع زمين را شديارميکردند و تخم ميپاشيدندو پنبه ميکاشتند و چون ارتفاع انتفاع گرفتند وپنبه برداشتند، بيست مرد تناور را که در سرعت سيران برطيران طيور مبادرت گرفتندی ، هريک با پشتواره بيست من پنبه به «افغانستان» فرستادند تا از آنجا دراز دنبال(گاو) و ادوات دهقنت آوردند.» (۲۶)
اين روايت به وضوح موقعيت افغانستان را درجنوب نزديک هرات نشان ميدهدو اگر اين افراد توانائی انتقال بيست من پنبه را تادو صدکيلومتر داشته بوده باشند، اين فاصله تامرزفراه ميرسد. پس معلوم ميشود که درعهد سيفی ، افغانستان وافغان به قبايل مسکون در فراه و هلمند تا قندهار را ميگفته اند. ولی از مطالب ديگر تاريخنامه سيفی برمی آيد که قلمرو افغانستان آن روزگاردرجنوب شرق تا کوه های سليمان و رود اتک ميرسيده است.( ۲۷)
هنگامی که احمد شاه درانی بنای دولت مستقل افغانستان را ميگذاشت، برايش اين بسيارمهم بود که او بنياد دولت مستقلی را اساس گذارد که ديگر مردم افغانستان حاکم بر سرنوشت خويش باشند و به هيچ قدرت يا دولت ديگری منبعد باج و خراجی نپردازند. نه اينکه قلمرو پادشاهی او بايد حتماً افغانستان ناميده شود يا حتماً خراسان. و اما چگونه ممکن است که سران اقوام جرگه کنند ومدت نه روز برای انتخاب يک زعيم از ميان اقوام متنفذ به گفتگو وکنکاش بنشينند، ولی آخر ندانند که اين زعيم برکدام قلمرو ویا چه سرزمينی فرمان براند؟
پرواضح است که هنگام انتخاب احمدشاه به پادشاهی ، برايش به عنوان پادشاه افغانستان، دعاخوانده شده وازسوی اعضای جرگه تبريک وتهنيت گفته شده است.عدم موجوديت فرمانی مبنی بر فيصله جرگه مشران قبايل دراين خصوص ، دليل آن شده نمی تواند که نام کشور ازتوجه شخص احمدشاه ورجال و سران اقوام سهيم در جرگه انتخاب پادشاه، بدور مانده باشد. آنچه اين منطق را تقويت ميکند اين است که مرکز اقتصادی و تجارتی افغانستان آنوقت، شهرقندهار بر سر شاهراه تجارتی خراسان و هندوستان قرار گرفته بود و احمد شاه درانی نيز در شهر قندهار که مرکز اقتصادی واداری افغانستان آن روز بود، بر تخت پادشاهی جلوس نمود. و هيچ ترديدی وجود ندارد که احمد شاه درانی هنگام انتخاب و جلوسش به تخت شاهی، بنام پادشاه افغانستان خوانده شده است ونه بنام پادشاه خراسان . زيرا احمد شاه خودميدانست که خراسان خيلی بزرگتر از قلمروی است که او به عنوان پادشاه در برابر مردم سوگند وفاداری ياد کرده بود. و چون نام افغانستان در نزد مردم و سران اقوام ورجال آن زمان يک نام قبول شده ومعروف بود، لهذا با توسعه قلمرو و سلطنت درانی ، اين نام (افغانستان) بر تمام قلمرو حکومت احمدشاه درانی اطلاق شده رفت .از اين است که احمدشاه درانی در دوران حيات خود هيچگونه حکمی صادر ننمود که مردم بايد صرف از کشور و قلمرو حاکميت او بنام افغانستان ياد کنند. فیض محمدکاتب هزاره در موردوجه تسمیه افغانستان می نگارد:«این مملکت ... درزمان اعلاحضرت احمدشاه که بعد از انقراض اعلاحضرت نادرشاه درسال ۱۷۴۷ میلادی مطابق 1160 هجری براریکه سلطنت جلوس نمود زیادتر موسوم به «افغانستان» شد واظهر اینکه به اعتبار کثرت وانبوهی مردم"افغان" که دراین مملکت ساکن و متوطنند، به زیادت لفظ"ستان" دراخیر افغان به «افغانستان» نامزدگردیده است.»( ۲۸)
به نظر ميرسد که احمد شاه درانی پس از آنکه مشهد و نيشاپور و تون و طبس و قاين را در ۱۷۵۰ و ۱۷۵۱م فتح و ضميمه قلمرو افغانی نمود ، از بکار بردن نام خراسان به عنوان قلمرو حاکميت او بدش نمی آمده و بيجا نيست که محمودالحسينی منشی دربار او در تاريخ احمدشاهی او را پادشاه خراسان خوانده است . خراسان غربی که مرکز آن نيشاپور بوده است از روزگاران قديم تا کنون جزئی از قلمرو ايران بوده و امروز هم به همين نام مسمی است. فقط در عهد احمدشاه درانی از ۱۷۵۰ ببعد تا عهد زمانشاه یعنی۱۸۰۰ ميلادی برای مدت پنجاه سال جزو امپراتوری درانی قرار گرفت، ولی از آغاز قرن نزدهم دوباره بکشور ايران ملحق گشت.با شرح مطالب بالا معلوم شدکه افغانستان بخش عمده خراسان تاریخی بوده است که امروز فقط دوبخش آن درافغانستان ویک بخش آن درایران ویک بخش آن درترکمنستان، ازبکستان وتاجیکستان قراردارد.
برخی از بيماران سياسی در طی سالهای اخير(بخصوص ازدهه ۹۰قرن قبل ببعد) طرح تغيير نام کشور را به عنوان «خراسان » به ميان کشيدندو باری در نشرات برونمرزی نيز آنرا با آب و تابی عنوان نمودند که خوشبختانه مورد استقبال مردم چيزفهم و هوادار وحدت ملی افغانستان قرار نگرفت، زيرا ميدانستند که هدف چنين طرح هايی اساساً تجزيه کشور است و به سود دشمنان افغانستان ، که هرگزچنين مباد!
واما درهمینجا میخواهم خاطر نشان سازم که نام افغانستان چه از نیمه قرن هیجدهم گذاشته شده باشد وچه از آغازقرن نزدهم ، وچه از ۱۷۴۷به بعدرسميت يافته باشد، نکته بسیارمهم اينست که اين نام امروزه درجهان و نقشه دنياو نزدمجامع بين المللی يک نام پذيرفته شده ومسجل شده است وبه آدرس اين نام و مردمان آن صدها وهزاران مقاله و کتاب و نشريه نوشته وچاپ شده است. جاگزينی نام ديگری برای اين کشور، نه تنها دردی را دوا نميکند، بلکه برمشکلات دولت وملت می افزايد، افتراق قومی را دامن ميزند وتفاهم ملی را خدشه دار ميسازد.درد کشور ما وجود نام آن نيست که با تغييردادن آن علاجش ممکن گردد. و فقر و تنگدستی و مرض و بيماری و جهل و بيسوادی ، خرافه پسندی و تعصبات زبانی و قومی نابود گردد. سطح شعور اجتماعی و فرهنگی مردم ما بیکباره بالا برود و دموکراسی و عدالت اجتماعی ، جانشين بی عدالتی ها و استبداد و خود سری ها شود.درد کشور ما را بایستی در سنتها وباورهای خرافی وآداب ورسوم قومی ومحلی ومذهبی وفقدان بی سوادی وعدم دسترسی به دانش وتخنیک معاصر دانست. تازمانی که سطح آگاهی و شعوراجتماعی مردم مانسبت به آنچه هست بالا نرود وازدانش وتخنیک معاصر بی بهره باشد، باتغییرنام کشور جامعه ماازفقر وبدبختی تاریخی که گریبانگیرماست ، نجات پیدا نخواهد کرد.
به هرحال انتی پشتونها یا "افغان ستیزها" حتما متوجه خواهندبود که افغانها با همه خصلت های بدوی وقبیلوی خود بالاخره از سایر اقوام کشور پیش گام ترشدند وموفق به تاسیس دولت مستقلی درقندهار،جایی که افغانستان نامیده میشد، گردیدند وبعد باتوسعه حاکمیت شان این نام برتمام قلمروی اطلاق شد که از حکومت مرکزی فرمانبرداری میکردند. تلاش بخاطر تعویض نام کشورتلاش بیهوده وناکامی خواهد بود، چونکه این نام بر این کشور مفت ورایگان بدست نیامده واز سوی کسی ویا گروهی به«افغانها= پشتونها» سوغات داده نشده که هروقت دل کسی بخواهد، سوغات خود را پس بگیرد.پشتونها برای بقا ودوام آن قربانیهای بیشمار داده اند وبازهم خواهند داد.تفرقه اندازی های قومی وزبانی ومذهبی نیز جای را نخواهد گرفت وافغانستان از این بحران مدخلات اجانب نجات خواهدیافت وروسیاهی برای دشمنان آن باقی خواهدماند.

 

( دويمه برخه )


خراسان،ايران و افغانستان

 
دشمنان وحدت ملی چون دیدند که ازطرح تغییر نام کشور، کلاه دلخواه شان درست نمیشود، طرح تفرقه افگنانه دیگری پیش کشیدند وبا کار برد کلمهً "افغانستانی" مردم افغانستان را به "افغان" و"غیرافغان" تقسیم وبرآتش نفاق ملی روغن ریختند که اینهم جز شکست وافتضاح چیزی دیگری دستگیر آنان نخواهدکرد. دراین خصوص نخستین دانشور دلسوز کشور که به دفاع از هویت ملی ما به عنوان« افغان» پرداخت، وبشدت بر کاربرد کلمه «افغانستانی» حمله برد،آقای ولی احمدنوری نویسنده وصاحب نظر کشورما مقیم فرانسه استند وبه تاسی از ایشان ، اشخاص دیگری چون آقای بارز، روستار تره کی ، ملالی موسی نظام، داکترخلیل الله هاشمیان وچندتن دیگر واز آن میان قلم توانمند یکی ازهموطنان صاحب نظر وآگاه افغان بنام انجنیر خلیل الله معروفی، روی نشرات برون مرزی وسایت های انترنتی درخشیدن گرفت که بانگارش چند مقالهً محققانه و مستند و پذیرفتنی به رد ادعاهای هواخواهان کلمه "افغانستانی" پرداختند.
من ضمن تائید وارجگزاری به نظرات صاحب قلمان مزبور ، نوشته های انجنیر معروفی رابیشترمی پسندم وآنها را نوشته های بسیار صمیمانه ومنصفانه وً وطن پرستانه ارزیابی میکنم، زیرا که آنچه را وی مینویسد، برمبنای اسناد وشواهد کتبی و استدلال منطقی استواراست، وهدفش راهنمایی نسل های جوان وفرزندان غربت دیده افغان در بیرون از مرزها است. انجنیر معروفی ازربع یک قرن به اینسو در اروپا زندگی میکند ودرکشور آلمان تحصیل کرده و درهمانجا اکنون بسر می برد، وبا هیچ گروه سیاسی بر سرقدرت وبیرون از قدرت ،دست چپی ویا دست راستی وابستگی سیاسی وایدیولوژیک ندارد. اواز موضع گیریهای غلط اشخاص هم نژاد وهمتبارخود(تاجیکها) حمایت نمیکند، بلکه برایش در درجه اول حقیقت موضوع و اصل افغان بودن به عنوان هویت ملی که هسته واساس وحدت ملی ماشمرده میشود، مهم است نه انتساب به قوم وطایفه ونژاد و مسایل سمتی ومذهبی.
آنچه انجنیر معروفی مینویسد، واقعاً از روی وطنخواهی ودلسوزی به حال ما افغانها که از سه دهه به اینطرف در آتش نفاق وشقاق میسوزیم و علت آن را هم نمیدانیم مینویسد. او. مینویسد تا ما را روشن کند واز آتش نفاق ملی که توسط بیگانه گان درکشور ما برافروخته شده است نجات بدهد. هدف آقای معروفی از این نوشته ها آگاهی دادن به کسانی است که از نیات شوم دست اندرکاران تفرقه های ملی بی خبراند ونا آگاهانه آله دست این یا آن سوداگر نام قوم وزبان و نژادوسمت قرار نگیرند ومردم ساده متعارف خود را بدون موجب نیست ونابود نکنند.
این انسان بادرد وبادرک درپایان مقاله«افغان، افغانی وافغانستانی»( بخش چهارم) بر همه افغانان فریادمیزند ومینویسد: « هموطنان گرامی، وطنداران بجان برابر! از هرقوم وتباری که هستید، به هرزبانی که سخن میزنید، به هردین وآئینی که پای بندید و در هرنقطه ً افغانستان عزیز وجهان پهناور که بسر میبرید! فراموش نکنید که ما همه "افغان" هستیم وسرزمین بلا کش اماپر افتخار ما، افغانستان عزیزاست. افغانستان خانهً مشترک همهً ماست، همه باهم برادریم وکاملاً باهم برابر، هیچ قومی را برقومی دیگر رجحانی نیست. شمال وجنوب وشرق وغرب وقلب کشور، همه عزیز اند وعین ارزش را دارند. هموطنان ، وطنداران! گول اغواء وتفتین همسایگان طماع، بی ازرم ودشمنان بی مروت را نخورید، بخود آئید، ودست بدست هم دهید. مام میهن چشم امید بسوی شما دوخته. اشکهایش را بزدائید، بر زخمهایش مرهم نهید و در دامان مهرگسترش برادر وار بسربرید! جهان جهان سرعت وبلکه تعجیل است. مرکب تیز تگ زمان منتظر کسی نمیماند. هنوز هم دیرنشده، عزم جزم کنید وبه کاروان جهانیان بپیوندید!


کاروان رفت وتو درخواب وبیابان در پیش ـــ ـــ وه که بس بی خبر از غلغل چندین جرسی»


موضع گیری آقای معروفی در رابطه به فساد کار برد کلمه "افغانستانی" مانند موضع گیری آقای نوری وداکتر هاشمیان وبارز ودیگران، یک موضع گیری صد درصد وطن پرستانه است واهداف کسانی راکه این کلمه را رواج میدهند بیدریغ افشا میکند. ایشان در مقالت دیگری در ارتباط به مقاله کسیکه کلمه «افغانستان» راخواسته از نگاه زبانشناسی بررسی کند ، مینویسد: « ساخت واستعمال کلمه "افغانستانی" بجای "افغان" بادید تعصب آمیزسیاسی ارتباط میگیرد وهرگز واصلاً وابداً منشاء واساس زبانشناسانه ندارد. برعکس ، ساختن کلمه "افغانستانی" از "افغانستان" وبجای "افغان"، درحالی که "افغانستان" از واحد "افغان" وپسوند "ستان" ساخته شده، دور از منطق است. وقتی کلمه"گل" را با"ستان" پیوند داده وترکیب "گلستان" را ساختیم، دیگرنمیتوانیم بگوئیم، "گلستانی" بدیل وجانشین "گل" است. اگر اینطورمی بود، میتوانستیم بگوئیم: « یک دسته گلستانی خریدم» یعنی «یک دسته گل خریدم.»
آقای معروفی می افزاید:« کلمه "افغانستانی" اشکالات فراوانی دارد: _اشکال ساختاری ومنطقی، اشکال سیاسی، بلی اشکال سیاسی وتبعیض طلبانه، چون کلمه "افغانستانی" در متن وبطن خود با ستیز قومی آگنده است .کلمه "افغانستانی" هم« افغان ستیز» است هم « پشتون ستیز». _اشکال قانونی ومشروعیت، زیرا ساخت واستعمال کلمهً «افغانستانی» علاوه از اینکه وحدت ویکپارچگی ملی ما رامغشوش ومخدوش میسازد، میثاق های ملی وبین الکللی راهم زیرپا میکند. قوانین مختلف اساسی افغانستان که با تائید لویه جرگه ها، مهر مردمی خورده اند، باشندگان افغانستان را«افغان» مینامند ومیدانند، از هر قوم وقبیله واز هر دین وآئینی که باشند. علاوه براینکه ما- همه ما ، بتاکید میگویئیم_ خود را درخارج افغانستان" افغان" میخوانیم و در پاسپورت های ما" تابعیت" ما را «افغان» نوشته اند. تمام ممالک جهان اتباع افغانستان را بنام«افغان» می شناسند. بلی ما به هویت ملی «افغان» استیم، ولی به هویت قومی، پشتون، وتاجیک وهزاره واوزبیک وترکمن و... وبه هویت دینی مسلمانیم وهندو ویهود ونصارا... وبه هویت مذهبی سنی و شیع وبه هویت زبانی ، دری زبان وپشتوزبان وترکی زبان وغیره ، همه هویت های جزئی در هویت کلی، که هویت ملی ماست، ذوب میشوند واندماج می یابند.»
آقای معروفی مساله را از دید دیگری به بررسی میگیرد ومینویسد: «بیائید برموضوع از زاویه دیگری نظر اندازیم وکنهش را بشگافیم: انتقاد برکلماتی چون: پوهنتون و پوهاند وپوهنوال وشاروال ولویه جرگه و ولسی جرگه وغیره» از عقده عمیق نسبت به پشتون ها وزبان پشتو، سرچشمه میگیرد. ایراد برنام «افغانستان» وبکار نبردن وحتی ناروا دانستن کلمه «افغان» برای باشندگان «غیر پشتون» وطن ما وابداع کلمه «افغانستانی» در عوضش، از همین سرچشمه آب میخورد.
یک حلقه خاص از افغانان خارج از افغانستان، که تعلیم یافته وباصطلاح روشنفکرهم هستند، دانسته یا ندانسته زیر تاثیربیگانه گان کینه توز وفتنه انگیزرفته وچنین مسایل را دامن می زنند. اینان غمین اند وماتم میکنندکه از قرن هژدهم به بعد، افرادی ازقوم پشتون_ وبزعم غلط ایشان«قوم پشتون»_ برافغانستان حکمروائی کرده اند، اما باکی ندارند وچرت شان خراب نمیشود، که تنها از ظهور اسلام بدینسو، اعراب، خاندانهای ترک نژاد(غزنوی وسلجوقی)، مغولان، تیمور واحفادش وتیموریان هند، بیشتر ازهشت قرن براین سرزمین حکم چلانده اند. اینان اصلاً دل خوش ندارندکه برویرانه های خراسان، کشوری بنام«افغانستان» سربلندکرد،که خدایش همیشه سربلندداراد! اینان شاید آرزومیکردند، که کاش این وطن_ خاک بدهن بدخواهان افغانستان_ درحال تجزیه وزیر سیطره فارس صفوی و شیبانیان ماوراء النهر وهند بابری می بود، هرگز مستقل نمیگشت وتمامیت ارضی نمی یافت. اینان دیده ندارند وتحمل کرده نمیتوانند، که فردی ازقوم پشتون، که مانند اقوام دیگرکشور، یک قوم شریف واصیل این سرزمین است، کشوری را بنیاد نهاد. اگر اینطورنیست پس چرابخود نبالیم، که فردی از باشندگان اصیل این خطه پاک، قدعلم کرد و دولت مستقلی را تشکیل داد؟ چرا افتخار نکنیم که احمدشاه درانی_ که کاملا برحق«احدشاه بابای کبیر» لقب گرفته_ از قلزم خرابه های خراسان وازاجزای مجزای آن، کشوری ساخت، که امروزبنام «افغانستان»یاد میگردد، که بفرموده جناب محمدسعید فیضی،«نام وبقایش مستدام باد!»، بلی، باید افتخارکنیم که دراین سرزمین افتخارآفرین، پس از دوصد وپنجاه سال اضمحلال وتجزیه وتسلط غیر، بالاخره مردی پیداشد، بلی مردی پیداشد وکشورمستقلی را تاسیس کرد وحدود وثغور طبیعی برایش داد.
درجایی خوانده بودم که یک مورخ نامدار غرب زمین، برخاستن افغانستان رااز خرابه زار خراسان« معجزه تاریخ» خوانده بود. بپاخاستن یک کشور مستقل ومقتدر از عظام رمیم خراسان، واقعاً معجزه و درخور هرگونه شکر گزاری وسپاس است. اگر احمدشاه بابای ابدالی از یکی ازاقوام دیگر این وطن مقدس برمیخاست ونام کشور ما مثلاً ترکستان یا هزارستان ویا تاجیکستان می بود، بازهم این غال مغال(قال مقال) وقیل وقال وواویلا وجود میداشت؟ «گمان نکنم» جواب منست. تمام هیاهو وداد وفریاد وعلائی که پس از فروپاشی سلطنت خاندان محمدزائی در وطن ما موج میزند ومود روزگشته، فقط همان یک عقده عمیق واز نگاه بدبین ایشان«زخم ناسورتاریخی» برخاسته. خرده گیری برکلمات پشتوکه در دری واردشده ویا وارد ساخته شده اند، همه بهانه است. اگر اینطور نیست وصرف بیگانگی لغات مطرح است، پس چراهزاران کلمه عربی ، ترکی ومغولی وهندی را واینکه هزاران لغت فرنگی رادرفارسی دری تحمل میکنیم وخمی برابرونمی آریم؟ بلی ما هزاران لغت باصطلاح بیگانه راکه از ماوراءسرحدات ما واز ماوراء سرحدات قلمرو زبان فارسی، وارد دری گردیده اند، تحمل میکنیم، مگر همینکه درجائی کلمه پشتو_ که زبان دوم مملکت ماست وبرای مردم ماهرگز بیگانه نیست_ کشف کردیم، بلی کشف کردیم، جندما میگیرد. اگرکسی کلمات پشتو رادرفارسی دری ما بیگانه می پندارد، مربوط به دید تنگ نظرانه وتعصب آلودخود اوست وبرواقعیت های عینی موجودزبان دری هیچ اثری ندارد.» (۲۹)
ببینید هموطن گرامی که آقای معروفی با چه منطق واستدالا وطن خواهان میخواهد از پراکندگی ملی و تفرقه های قومی وزبانی جلوگیری کند وبا چه زبان وقلم فصیح بجواب هم تباران خود پرداخته است .تمام نوشته های آقای معروفی پیام آور صلح وآشتی وبرادری وبرابری ووفاق ملی است . این انسان وطن خواه ومردم دوست در مقاله دیگری بجواب داکتر پرویزکابلی مینویسد:« نویسنده محترم! تمام مشکلات شما واعوان وانصار تان، از همین دید نادرست وتنگ نظرانه وتعصب وشووینزم شما، نشأت میکند. شما در مقاله تان«افغان بودن» را«قلب هویت» باشندگان افغانستان تلقی میکنید. شما با این ادعا وبا این مقاله خود، خود راوارد "دل"(گروه) تنگنظران ومتعصبانی چون نادیه فضل، سالار عزیزپور، عبدالله رها، نصیر رازی، نعیم کبیر، هارون امیر زاده، لطیف پدرام و امثالهم ساخته اید. ازنظرمن، شما عضوی از گروه«افغانستانی _ پسندان» میباشد، یعنی آنهایی که از هویت افغانی خود انکار کرده وبه دامان ترکیب مسخره وبی منطق«افغانستانی» چنگ زده اند. من در زمینه غلط بودن ونا روابودن اصطلاح« افغانستانی» هم در مقاله:«افغان، افغانی، افغانستانی» گپ زده ام ونیز درمقاله اخیر خود« ورود لغات بی مورد وناباب در زبان دری».
مگراطلاق کلمهً «افغان» برباشندگان افغانستان، از ایشان(ازاقوام غیرپشتون) سلب هویت میکند؟ اگر مقصدشما از هویت، همانا هویت تنفر وتعصب وضدیت نسبت به پشتونها وزبان پشتوباشد، با این هویت کاری نداریم، اما اگرهویت ملی مردم افغانستان مرادشماست، بگذارید که قوانین اساسی ما در زمینه گپ بزنند. قوانین اساسی افغانستان، باشندگان این مرز وبوم را وهرفردملت افغانستان را«افغان» میخوانند ومیدانند.... وقتی قانونهای اساسی ما، که از طریق لویه جرگه بتائید مردم وملت ما رسیده اند، هرفردافغانستان وهر باشنده این وطن را وهر وفردملت ما را«افغان» تعریف میکنند، دیگر هیچ جای گپ زدن باقی نمیماند. نظر به تعریف بالا«افغان» یعنی«باشنده افغانستان» و«باشنده افغانستان» یعنی «افغان». اگر تعصب وتنگنظری وسرتنبگی را از سر بدر کنیم واز قوانین اساسی افغانستان پیروی کنیم، دیگرمشکلی نمیماند.بگذریم از اینکه«افغان» یک زمان یک اسم خاص ونام یک قوم بوده وحالا این اسم، خاص نیست وخاصهً یک قوم نیست. این اسم مربوط به یک ملت است، مربوط ملت افغانستان، مربوط ملت افغان.
من در بخش اول مقاله «افغان، افغانی، افغانستانی» در زمینه بحثی کرده مثالهای فراوانی داده ام. این بحث هنوز ادامه دارد وبزودی بخش های چهارم وپنجم آن از نظرخوانندگان عزیز خواهد گذشت. مگر داکتر صاحب را منتظرآن بخشها نمیگذارم وعجالتا بعرض ایشان میرسانم که در پهلوی مثالهای بسیارزیاد ممالک جهان، یک مثال برجسته از جهان باصطلاح متمدن رافراموش میکنیم. قاره امریکا بنام یک سیاح ومحقق فلورانسیAmerigo Vespucci «امرکو ویسپاچی» که در قرن پانزدهم وبعد کریستف کولمبوس_کاشف این قاره_ بدانجا پانهاده بود، ناماگذاری شده، حتی بنام کوچکش. ببینید داکتر صاحب که فردی که نامش بر یک براعظم وبرقاره ای گذاشته شده، خود ازاین قاره نبوده. امریکای شمالی ووسطی و جنوبی، که مشتمل برده ها مملکت میباشند وحدوداً یک میلیارد(هزار میلیون) انسان رادر خود جا داده اند. همه بنام(Amerigo Vespucci) یاد میگردند: بنام همان سیاح ایتالیائی. امروز هیچ کس از باشندگان این قاره را پیدا نمیتوانیم که از«هویت امریکائی» خود انکارورزد وبه آن افتخارنکند. حتی باشندگان اتازونی ویا اضلاح متحده امریکا خود را مشخصا American یعنی امریکائی میخوانند وبا فتخار هم میخوانند. اگر کلمه امریکا از یک میلیارد "امریکائی " سلب هویت نمیکند، به تحقیق وبه هرآئینه که کلمه «افغان» هم هویت باشندگان این اب وخاک را از ایشان نمیگیرد.ببینید داکتر صاحب!اگر از در منطق وارد بحث گردیم، واقعیت ها راردکرده نمیتوانیم، ولی اگر لجاجت وسرتنبگی وتعصب ونفرت وکدورت وخصومت ودشمنی را پیشه کنیم، دیگراز وجود روز وشب وسپید وسیاه وزمین وزمان نیز انکار خواهیم ورزید.»( ۳۰)
باری داکتر اکرم عثمان نوشته بود: «مردم ساکن در افغانستان کنونى از چند هزار سال باين طرف در واحد هاى مختلف سياسى- جغرافيايى باهندى‌ ها، ايرانى ها، و باشندگان ماوراألنهر و ديگران همزيستى داشته است و قلمروى که اين ملل و نحل در آن زيسته اند همواره تحت تاثير حرکات تاريخى، دستخوش تحول بوده و قدرت سياسى يکى پى ديگر از دستى بدستى، از عشيره ‌يى به عشيره يى و از قومى به قومى رسيده است. از همین‌جا، نه يگانه، بلکه مهمترين عامل تاسيس و تشکيل اين کشورها عنصر تهاجم و غلبه بريکديگر بوده است.... » (۳۱)
بدینسان روشن میگرددکه تاريخ و جغرافياى کشورما مانند اکثرکشور هاى جهان با قهروغلبه شکل گرفته و با سرپنجه جبر وخشونت ، در چارچوبه مرزهاى موجود قرار داده شده است. در مشرق زمين و بخصوص در کشورهاى منطقه هيچگاهى مجال دموکراتيک بخاطر ايجاد حکومت دلخواه این ملل(مانندجوامع غرب) داده نشده است. اکنون هم درکشور ما تا رسیدن به دموکراسی واقعی راه درازی درپیش است و تا زمانی که این راه پر از سنگلاخ کوبیده میشود،افغانها در پهلوی سایرکسانی که خود را درسرنوشت این کشور شریک میدانند،از کشور خود، وازنام و تاریخ آن دفاع خواهند نمود وهروقتی که قوم وتبار دیگری براین کشورغلبه یافت وآنرا با قهر وتهاجم قبضه کرد ودیگران را مطیع وفرمانبردار خودساخت، میتواند هرنامی که دلشان بخواهد برقلمرو تحت سلطه خویش بگذارند. تا آن روزگار البته افغانها به این دهن کجیهای بچگانه ازجا نمی جنبند ومثل کوه برجایگاه خویش استوار وپایدار میمانند و پرازیت پراکنی این گروه نیز جایی را نخواهد گرفت.
دشمنان وحدت ملی افغانستان باید این واقعیت را بپذیرند که یک قوم زنده وموثر در سرنوشت وشکل گیری این کشور حضور فعال دارند که بزعم «افغانستانی» نویسان، بنام«افغان»(= پشتون) یاد میشونداین قوم تازنده باشد از هویت ملی خویش به عنوان «افغان» دفاع میکنند و حاضرندجان بدهند ولی جانان را از دست ندهند. هیچ قدرتی هم نمیتواند که تا این قوم در این کشور زنده باشد، نام افغانستان را تغییر بدهد، مگر اینکه افغانستان را از نقشه جهان محو کند. حال دل کس که، خوش میشود ویا خوش نمیشود.
همان گونه که حق نداریم، به کم سابقه دارترین اقوام ساکن در این کشور، حتی به آنهایی که بعد ازاشغال بخارا از سوی بلشویکها به افغانستان پناه آورده اند،بگوئیم که چون ریشه تاریخی شمادراین کشورزیاد نیست ، پس نباید به عنوان رئیس جمهور ویا صدراعظم ویا نماینده مجلس خود را کاندید کنید، به همین سان هیچکسی هم حق ندارد به پشتونها که یکی ازاقوام تاریخی وبزرگ این کشوراست بگوید: از شمال برخیزید وبه جنوب بنشینید ویا از غرب به شرق بروید! یا بگوید:چون پشتونها دارای خاستگاه قبیلوی ویا ذهنیت قبیلوی هستند، پس حق ندارند دررهبری این کشور قراربگیرند.تاریخ کشور گواه این حقیقت است که تا هنوز بدیل رهبری پشتونهادرکشور زاده نشده است. پس آفرین واحسنت بر ذهنیتی که سیصد سال پیش از امروزتوانست دست اتحاد بهم داده، خود را از زیر سلطه بیگانه رها سازند وبه تشکیل دولتی مستقل بپردازند. آیا تشکیل دولت ازدیدگاه سیر تکامل اجتماعی، گامی پیشتر از مرحله قبیله نیست؟چرا اقوام دیگری که این مرحله تکامل راگویا پشت سرگذاشته بودند،دست به چنین ابتکاری نزدند تا نام قوم وتبار خود رابراین سرزمین میگذاشتند و کشور راگل وگلزار میساختند؟
نظریه یهودی بودن «افغانها » که درتاریخ خانجهانی یا مخزن افغانی (از نعمت الله هروی بن خواجه حبیب الله_تالیف در۱۰۱۸هجری) درج است وبه نقل ازآن برخی از مستشرقین روسی هنوز براین باوراند که پشتونها از نژاد یهود اند، با رواج وگسترش دانش زبانشناسی آن نظریه باطل شده وبه اثبات رسیده که «افغانها» (=پشتونها)از نژادآریائی استند وبا یهودیان هیچگونه نسبتی ندارند. سیدجمال الدین افغانی نیز درکتاب «تتمة البیان فی التاریخ افغان» خود که درسال۱۹۰۱ به چاپ رسانیده ، با اثبات عدم مشابهت زبان پشتوبا عبری این نظریه را مردود دانسته است.( ۳۲)
مستشرق و دانشمند نورويژى (مورگن ستيرن) که تقريباً شصت سال از عمر خود را صرف شناسائى زبان پشتو و گويندگان آن زبان و مبداء قوم پشتون نموده ، چند سال قبل از مرگ خود در کابل در سيمنار بين المللى ايکه بمناسبت تأسيس مرکز تحقيقات بين المللى پشتو تدوير يافته بود، ثمره پژوهش و تحقيقات ٦٠ ساله خود را به دانشمندان داخل سيمناراظهار و قاطعانه گفت که:«زبان پشتو دنباله زبان ساکى است و پشتونها در اصل بقاياى همان ساکها استند و ديدگاه ديگرى قابل پذيرش نيست.»
پوهاند داکترزيار که يکى از شاگردان مورگنستيرن استند، به استناد همين تيزس استاد کتابی زیر عنوان «پشتو او پشتانه د ژبپوهنى په رنا کى» در سال 2000میلادی نوشته ودرآن در پرتو دانش زبان شناسى و اتنولينگويستيکى شواهد و اسنادى را بررسى وارائه نموده که ثابت میکند پشتونها بقاياى نسل ساکها اند و زبانى را که به آن تکلم ميکنند، زبان ساکى است. پوهاند زيار در اين باره مينويسد:« من بصفت دانشجوى زبانشناسى و پيوست با آن ايرانشناسى و بگونه فرعى نژاد و بشرشناسى ، سالها پيش اين را وظيفه و مسئوليت خود شمرده بودم که به نگارش تاريخ زبان پشتو دست بيازم و در اين راستا از همه نخست سخنرانى روانشاد مورگنستيرن استاد خود را اساس کارم گردانم که درست سه سال پيش از مرگش در سيمنار بين المللى تاسيس مرکز تحقيقات بين المللى پشتو در کابل ايراد نمود و درآن«ساکى بودن پشتو و پشتونها» را در نتيجه تحقيقات ٦٠ ساله خود در اين زمينه قاطعانه اعلام داشت ... از همين سبب در پى آن شدم تا از لحاظ اتنولينگويستيکى ، وابسته گى زبان ساکى و پشتو و هم تبارى ساکها و پشتونها را مورد مطالعه و بررسى قرار دهم . نخست از همه کوشيدم بر تاريخ و راه و روش زندگى ساکها روشنى اندازم و به تعقيب آن وجوه مشترک آنان با پشتونها را زير مطالعه قرار دهم و افزون بر وابسته گى زبانى ، رشته ارتباط اتنيکى بين اين دوقوم را نيز بررسى نمايم ...»( ۳۳)

با توجه به تحقیقات پوهاند زیار به نظر میرسد که 27سال زحمت آقای عبدالحمید محتاط دانشمند تاجیک تبارکشورما برای نگارش «تاریخ تحلیلی افغانستان» نقش برآب میشود که تلاش کرده به اثبات برساند پشتونها بقایای ده خانوده مهاجر قوم یهود در افغانستان اند، بدون اینکه هیچگونه شواهدی از شباهت وهمسویی زبانی میان زبان پشتو وزبان عبرانی را بدست داده باشد. بیچاره محتاط با همه احتیاطش در مدت 27 سال بالاخره با انتشار تاریخ تحلیلی افغانستان،برمبنای نوشته های مستشرقین شوروی که در تمام مدت هفتادسال حکومت کمونیستی کلوخ در اب گذاشتند وگذشتند وسرانجام تمام ملل واقمار شوروی، امروز برای اصلاح غلطی های تاریخ خود، دوباره تاریخ مینویسند، تاریخ تحلیلی (تاریخ توهین به قوم پشتون) رانوشت و به عنوان شخص متعصب ودشمن اقوام پشتون برای خود شهرت کمائی کرد.درحالی که در آئین دانشمندتعصب جایی ندارد وایشان اگر نیت سوء در برابر قوم پشتون نمیداشتند، میتوانستند توانایی علمی خود را در ترجمه یکی دوسه اثرسودمند از زبانهای انگلیسی ویا روسی به فارسی دری بسرمی آوردند تا به حیث مآخذ مورد رجوع واستفاده دانشجویان ومحققان کشور قرار میگرفت ونام شان نیز همواره به نیکی برده میشد.باری در دیداری رودر رودرشهرگوتنبرگ سوئددرسال 2005 من این نکات را برای ایشان خاطر نشان کردم، مگراستدلالش این بود که او فقط نظریات دانشمندان خارجی را ارائه داده است نه اینکه خود با آن نظریات موافق بوده باشد. در هرحال از مرد دانشمند وسیاستمداری آبدیده چون محتاط ، نگارش کتابی اینچنین بعید به نظر میآمد؟و شبیه این ضرب المثل افغانی است که میگوید:از زیر پلوملی بدرآمد.
در پایان به عنوان حسن ختام چند بند از غزل مرحوم شیون کابلی را که بمناست استقلال افغانستان سروده اینجا باتاب میدهم:


به خون خــویش نمــودیم حاصل آزادی ـــــــــــ خوشی وعشرت وعیش وطرب بماست حلال
زدل کشیــم صـــداهای زنــده بـاد افغان ـــــــــــ بــروی گــنبـد نیلی اسـت تاخــرام هــلال
بسرزمــین دلــیران چــه پــا دراز کــنی ـــــــــــ کــه مــوش را نبـود در حریم شیر مجال
دماغ فـــاسد خود را حســـود صاف نما ـــــــــــ که محــو گشتن افغان فسانه ایست محال
زمشت جـنگی افغان بیـاد خواهی داشت ـــــــــــ پـــی سلامـت دنــدان خـــویــش دار خیال
کسی که فکــر خیانت به ملـک ما دارد ـــــــــــ زچــشم کــور و زپا شل شود زبانش لال
طرب بکارنماکین زمان"شیون" نیســت
پیاله گیربه شادی که نیک هست این فال (۳۴
)


زیرنویسها ورویکردها:

۱ _مجله خراسان ، شماره اول ، سال اول ، مقاله خراسان ، بقلم حبيبی ، ص ۴ و۵

۲ _ حدودالعالم ، چاپ دکتر ستوده ، ص۶۲

۳ _تاريخ سيستان ، به تصحيح و تحشيه بهار ، ص ۲۶ _ ۲۷

۴_ ياقوت حموی ، معجم البلدان ، ج ۲، ص ۳۵۳ ، جغرافيای تاريخی سرزمين های خلافت شرقی ، ترجمه محمود عرفان ، ۱۳۳۶ ، زير نام خراسان ص ۴۰۸.

۵ _ دکتر جاويد، اوستا،۱۹۹۹، ص۶۶

۶ _ ديده شود: اوستا، نقشه دولت عباسی عقب ص۶۷

۷_ گ، لسترانج، جغرافيای تاريخی سرزمين های خلافت شرق، ترجمه محمودعرفان، تهران۱۳۳۶، نقشه ۸ رساله اوستاعقب ص۸۷

۸ _ جغرافيای تاريخی خراسان در تاريخ حافظ ابرو ( شهاب الدين عبدالله خوافی حافظ ابرو) به تصحيح و تعليق دکتر غلام رضا ورهرام ، چاپ ، ۱۳۷۰ ، ص۹ ، مقايسه شود با اوستا ، ص ۶۵

۹_ تاريخ طبری ، ج ۵، ص ۲۰۱۵، ترجمه ابوالقاسم پاينده ، چاپ ۱۳۵۲ تهران

۱۰ _ پوهاند حبيبی ، افغانستان بعد از اسلام ، ص ۴۴

۱۱ _ اکادميسين جاويد، اوستا، ص ۳۹

۱۲_ اوستا، همانجا

۱۳ _ محمدآصف آهنگ ، پاسخ به اتهامات نبی عظيمی، کلن آلمان، سال ۲۰۰۰، ص۷۳

۱۴_ اوستا ، ص ۶۳

۱۵ _ مجله آريانا ، شماره پنجم ، سال پنجم ، ص ۴ _۵

۱۶ _ آريانای برون مرزی ، شماره ۲ ، سال اول ، ص ۱۳

۱۷ _ مجله خراسان ، شماره اول ، ص ۳_۴

۱۸ _ آريانا برون مرزی ، چاپ سوئد ، شماره دوم ، ۱۹۹۹، اوستا، ص۱۰۱

۱۹ _ انجنیر خلیل الله معروفی،" افغان، افغانی، افغانستانی" (بخش چهارم)، سایت افغان _جرمن آن لاین
۲۰_اکادمسین داکتر جاوید، اوستا، ص۴۴ ، ۴۶ ،تاريخنامه هرات ، تاليف سيف بن محمدبن يعقوب سيفی الهروی ، به تصحيح محمدزبير صديقی ، کلکته ۱۹۴۳، ص۲۶۲

۲۱ _اکادميسين جاويد،اوستا، ص ۴۰،۴۵

۲۲_ اکادميسين جاويد، اوستا، ص۴۶
۲۳_ فرهنگ، افغانستان در پنج قرن اخیر، ج۱، ص۱۹۴

 ۲۴_ داکتر جاوید، اوستا، ص ۱۱۴ ، ۱۲۸
۲۵_ تاريخنامه هرات ، تاليف سيفی هروی ، صفحات ۱۱۰ ،۱۱۱، ۱۱۲، ۱۶۹، ۱۸۶، و غيره صفحات


۲۶ _ همانجا ، ص۱۱۱

۲۷ _ همان ، صص ۱۶۹، ۱۸۶، ۲۱۳وغيره

 ۲۸_ سراج التوریخ، جلد 1 و2، ص۳
۲۹_انجنیر خلیل الل معروفی، ورودلغات بی مورد وناباب در زبان دری، سایت افغان_جرمن آن لاین
۳۰_ « رد ادعاهای سست بنیاد یک داکتر» سایت افغان جرمن آنلاین
۳۱_هفته نامه اميد، شماره ١٧٣ ۳۲_ داکتر جاوید، اوستا، ص۱۱۹
۳۳_ پوهاند داکتر زیار،«پشتو او پشتانه د ژبپوهنى په رنا کى» (مقدمه کتاب، ص و)
۳۴_ ولی احمد نوری، شیون کابلی ،چاپ2003 ، ص152

+ نوشته شده در  2006/6/20ساعت 1:16 AM  توسط rahemey رحيمي   | 

 

      

        سازمان همكاريهاي شانگهاي وماجراجويي هاي غرب

 

روزنامه آمريكايي "وال استريت ژورنال" در گزارشي در صفحه آن‌لاين خود تصريح كرد كه سازمان همكاريهاي شانگهاي و رشد فعاليت آن، غرب را غافلگير كرده است.  اين روزنامه وابسته به نومحافظه‌كاران آمريكا نوشته است : براي اينكه قدرتهاي هسته‌اي مستبد دوگانه را پيدا كنيد به سازمان همكاري‌هاي شانگهاي نگاهي بيندازيد.  "سران آن چين ، روسيه، پاكستان و ايران هستند كه با توجه به مواضع ضد آمريكايي آنها، مايه نگراني است".  به نوشته وال استريت ژورنال ، تا همين اواخر كشورهاي غربي در خواب بودند و نگراني از سازمان همكاري‌هاي شانگهاي نداشتند و دلايل آ نها معقول بود. اين سازمان اولين بار در سال ۱۹۹۶تاسيس شد و نام پنج كشور در شانگهاي را داشت كه شامل چين، روسيه، قزاقستان، قرقيزستان و تاجيكستان بود.  اين گروه بيشتر به منظور حل اختلافات مرزي و حل مشكلات گروههاي اقليت مثل اويغورها در چين تشكيل شده بود اما اين سازمان خيلي سريع تغيير كرد.  سه سال بعد پنج كشور تصميم گرفتند تا مبارزه با تروريسم را دستور كار خود قرار دهند و دليل آنها معنا داشت.  وال استريت ژورنال نوشته است: آسياي‌مركزي مشكلاتي داشت. نپال شورشياني داشت كه دست به خونريزي مي‌زدند. در سال ۲۰۰۱با پيوستن ازبكستان هدف آن تغيير كرد و براي مبارزه با تروريسم فعاليت نمود چرا كه القاعده در ازبكستان خيلي فعال شده بود.  به نوشته اين روزنامه افراطي آمريكا، سال گذشته اين نشست باز هم در اهداف خود تغييرات ديگري داد. مانور نظامي عظيم كه بطور عمده توسط چين تامين مالي شد با نام ماموريت صلح ۲۰۰۵برگزار گرديد كه بيانگر قدرت نظامي اين سازمان بود. شركت ‌كنند گان در آن مانور بيانيه‌اي دادند و از آمريكا خواستند تا پايگاههاي نظامي خود را در ازبكستان تعطيل كند كه نهايتا آمريكا دست به اين كار زد.  وال استريت ژورنال نوشته‌است: اين موفقيت موجب شد تا "محمود احمدي‌نژاد" رييس جمهور ايران را براي نشست امسال دعوت كنند تا فشار براي تغيير رفتار غرب با ايران را بخواهند.  چين اين احتمال را كه سازمان همكاري شانگهاي قصد دارد تا مقابل سازمان پيمان آتلانتيك شمالي " ناتو" در شرق باشد، رد كرده است حتي اگر اين هدف را هم داشته باشد سالهاي بسياري لازم دارد تا فن‌آوري و كارهاي لازم را در اين جهت انجام دهد. البته فروش تسليحات اين كشورها به يكد يگر مي‌تواند اين مساله را شد ني كند.  اين روزنامه آمريكايي افزوده است: در واقع وزنه سياسي اين سازمان است كه سبب نگراني آمريكا شده است. پوتين رييس جمهور روسيه در يك مقاله كه هفته گذ شته در روسيه چاپ شد، اين سازمان را سازمان نفوذ منطقه خطاب كرد. سازمان ملل هم يك دفتر رسمي در مقر اين سازمان به آنها داده است. " توسعه اين سازمان امسال هند و افغانستان را هم به سمت خود كشانده و مغولستان به عنوان يك جمهوري دمكراتيك بين روسيه و چين فشرده مي‌شود و فكر مي كند كه بايد با دقت تحولات اين سازمان را دنبال كند".  به نوشته وال استريت ژورنال ، البته جداي از مسائل انرژي دليل ديگري براي دهلي‌نو و كابل ديده نمي‌شود تا به اين سازمان ملحق شوند اما كشورهايي ديگري چون بلاروس و رييس جمهوري آن " الكساندر لوكاشنكو" خيلي مايل است كه به اين سازمان ملحق شود و اينها از جمله دلايلي است كه كنگره آمريكا بايد به دقت به برنامه هسته‌اي آمريكا و هند را زير نظر بگيرد.  وال استريت ژورنال نوشته است: نشست كنوني شانگهاي نشان ديگري از اين است كه چين قصد دارد نفوذ خود را در كشورهاي ديگر افزايش دهد درحالي كه آمريكا و كشورهاي آزاد ديگر، به آن توجه ندارند.  به نوشته اين روزنامه ، روابط تجاري چين با كشورهاي همسايه مثل ازبكستان شديدا افزايش يافته و روابط چين و روسيه هم اگرچه خيلي نزديك نيست ولي براي كاهش نفوذ آمريكا در منطقه آسياي ميانه خوب است.  وال استريت ژورنال مقاله خود را به جمله‌اي از "دونالد رامسفلد" به پايان برده كه گفته است: سازماني كه هدف خود را مبارزه با تروريسم مي داند، وقتي از كشوري مثل ايران دعوت مي‌كند، نشان مي‌دهد كه مقاصد ديگري در سر دارد.  آمريكا تمامي كشورهاي مخالف سياستهاي فزون خواهانه خود را در فهرست كشورهاي حامي تروريسم قرار داده است. همچنان  اجلاس سران سازمان همكاري شانگهاي با حضور سران كشورهاي عضو و ناظر، نمايند گان چند سازمان بين‌المللي و رييس جمهوري افغانستان به‌عنوان مهمان ويژه كشور ميزبان در چين برگزارشد.  ششمين‌اجلاس سران سازمان همكاري شانگهاي به‌علت مسايل منطقه‌اي وبين‌المللي، مخالفت چين و روسيه با د خالت آمريكا در اين اجلاس به‌منظورشركت نكردن ايران در اجلاس‌و افزايش نقش روزافزون اين سازمان در مسايل منطقه‌اي با ورود ايران هند، پاكستان و مغولستان به عنوان عضو ناظر مورد توجه رسانه‌هاي جهان قرار گرفت.  طرح آمريكا براي ممانعت ازدعوت از ايران و شركت "محمود احمدي‌نژاد" رييس جمهوري ايران دراين اجلاس باشكست مواجه‌شد و حال براساس بيانيه همين هفته و اهميت سران به ايران و كشورهاي ناظر، سازمان همكاري شانگهاي مي‌رود تا باشركت كشورهاي عضو و ناظر به‌يكي از مهمترين وبزرگترين سازمان‌هاي منطقه‌اي مورد توجه جهان تبديل شود. اظهارات چندي پيش " دونالد رامسفلد" وزير دفاع آمريكا در سنگاپور درباره سازمان همكاري شانگهاي و حضور ايران در اين سازمان نشان‌مي‌دهد كه واشنگتن اين سازمان را در مقابل اهداف خود در منطقه مي‌بيند.  باپذيرفته‌شدن‌ايران، هند، پاكستان و مغولستان به عنوان اعضاي ناظرسازمان همكاري شانگهاي درسال  ۲۰۰۴ميلادي، اين سازمان هم‌اكنون در مجموع  ۳۷ميليون كيلومتر مربع مساحت و دو ميليارد و ۷۰۰ميليون جمعيت را دربرمي‌گيرد.  اين ميزان، ۴۰درصد جمعيت جهان را تشكيل‌مي‌دهد و گستره وسيعي از دو قاره آسيا و اروپا را شامل مي‌شود. ديدگاههاي نزديك كشورهاي‌عضو و ناظر سازمان‌همكاري شانگهاي درباره بسياري از مسايل منطقه‌اي و بين‌المللي ازجمله مخالفت با جهان تك قطبي و يك‌جانبه - گرايي اين كشورها را بيش از پيش به هم نزديك كرده و به گفته كارشناسان، سازمان همكاري شانگهاي مي‌رود تا به سازماني قدرتمند در جهان تبديل شود.  از نظرايدئولوژيكي، اگرچه اعضاي رسمي وناظر سازمان همكاري شانگهاي داراي ديدگاهها وايدئولوژيك كاملا متفاوتي هستند،امااين كشورهابدون توجه به اين تفاوت، مسير همگرايي و همكاري را انتخاب كرده‌اند.  اين ديدگاه در سخنان سران سازمان همكاري شانگهاي نيز مطرح شد و برخي‌از سران تاكيد داشتند برغم اين كه كشورهاي عضو و ناظر داراي اديان مختلفي از اسلام تا بودا را شامل مي‌شود، اما كشورها بدون در نظرگرفتن اين اختلاف در مسير همگرايي حركت مي‌كنند.  سران سازمان همكاري شانگهاي در بيانيه پاياني خود نيز تاكيد كردند بايد به گفت‌وگو اهميت‌داد و تنوع تمدن‌ها و نظام‌ها را محترم‌شمرد و استقلال كشورها را مورد توجه و اهميت و احترام قرار داد.  كشورهاي شركت ‌كننده در ششمين اجلاس سران سازمان همكاري شانگهاي تصريح كردند نبايد به بهانه‌هاي اختلاف در نظام‌ها و ارزش‌هاي سياسي و فرهنگي و نيز اجتماعي در امور داخلي كشورهاي ديگر مداخله كرد، زيرا با همكاري مشترك مي‌توان باچالش‌هاي امنيتي برخورد كرد و درصورت اجماع‌نظر و پيشبرد گفت‌وگوي تمدن‌ها، مي‌توان تهديدها را برطرف كرد.  كشورهاي چين و مغولستان به بوديسم، روسيه به كليساي شرقي ارتدكس، هند به مذهب هندو وايران وپاكستان به‌اسلام‌اعتقاد دارند ودرمجموع چهارايدئولوژي درسازمان همكاري شانگهاي در كنار هم ديده مي‌شود، اما بيانيه اجلاس نشان مي‌دهد كشورهاي عضو و ناظر درپي آن هستند كه ضمن احترام به تمدن و فرهنگ و ايدئولوژي متفاوت يكديگر، نمونه‌اي‌ازهمگرايي منطقه‌اي را به نمايش بگذارند و بدون آنكه با يكد يگر به مقابله بپردازند ، اين منطقه مهم از جهان را در قرن حاضر به منطقه‌اي با ثبات، امن و صلح آميز تبدل كنند.

)استفاده ازمنابع خبري (

 

 

+ نوشته شده در  2006/6/20ساعت 1:3 AM  توسط rahemey رحيمي   | 

 

تاثيرنهاد هاي مالي جهاني برافغانستان

 

 

داکترسیدموسی صمیمی سردبیربرنامه های افغانستان رادیو دویچه ویله صدای آلمان ونویسنده این جستار

 

" التزامات ساختاري " درافغانستان منجربه آن خواهند گرديد تا وابستگيهاي اقتصادي سرزمين هندوکش دراثرسياستهاي نهادهاي مالي بين المللي بيشترگرديده ودرنتيجه فرآيند صلح دموکراتيک خدشه دار گردد.

1.    التزامات ساختاري

ساختارهاي سياسي ، زمينه هاي ازپيش شکل گرفته اقتصادي ، وهنجارهاي حاکم اجتماعي آن عوامل دروني تعيين کننده مي باشند که بايد درجهت دگرگون ساختن آنها تلاشهاي  آگاهانه وهدفمندانه  اي صورت گيرد.

زدوخورد هاي مسلحانه ، مبارزات سياسي بي امان ، وبلآخره برخوردهاي ناسالم اجتماعي نخبگان افغانستان درسه دهه اخير؛ ساختاراقتصادي ، ر وابط سياسي ، وپيوندهاي اجتماعي سرزمين هندوکش را بکلي دگرگون نموده اند. درنتيجه نه تنها زيربناهاي اقتصادي ازقبيل شاهراهها ، پلها ، تعميرات ونظام آبياري مصنوعي بکلي وياقسماً منهدم گرديده اند، بلکه اثربخشي اين دگرگوني بيشترازهمه درذهنيتهاي اجتماعي ، به ويژه درشيوه هاي فکري بازيگران سياسي افغانستان به شکل ملموس ديده مي شود.

پرواضح است که همچو درهم وبرهميهاي متواترودرازمدت که اگرآنها را انقلاب نخوانيم ؛ دست کم منجربه  "منقلب نمودن " روابط گسترده اجتماعي گرديده اند، منحصربه افغانستان نمي باشند. شماري زيادي از"جوامع پسا – منازعه "Post – conflict  societies چنين ميراث تاريخي را باخود حمل مي کنند. اما درافغانستان نه تنها قيادت مرئي ونامرئي نوکيسه ها وخط فکري زورگويان هنوزهم بيداد مي کند، بلکه عدم ارزيابي انتقادي ازگذشته ها درراستاي صلح دموکراتيک مانع گذاربه سوي جامعه رفاه همگاني مي گردد.

نظام " سوسياليسم واقعاً موجود" حزب دموکراتيک خلق افغانستان درسالهاي 1978-1992 عيسوي ازيک سو دربند خط فکري سوسياليسم ديوان سالارانه قرارداشته وبنام طبقه کارگروزحمتکشان درخدمت قشرکادرهاي حزبي راهبردهايي را پياده نمود که فاقد بسترهاي مناسب اجتماعي بوده اند. همزمان وازسوي ديگر اين نظام مورد حمايت حزب دموکراتيک خلق؛ درجوشاجوش جنگ سرد، پيآمد اشغال نظامي افغانستان توسط اتحاد شوروي را همراه داشت.

بعدازفروپاشي "حزب وطن " وورود قواي مجاهدان درکابل –اپريل 1992- " نظام اسلامي واقعاً موجود" به نوبه خويش ازويژگيهايي برخورداربود که بازيگران تازه درصحنه سياسي ؛ مانند گذشته ها درقيد ذهنيت جنگي با دشمنان ديرينه خود قرارداشتند  وبه زدوخوردهاي مسلحانه خود ادامه دادند. ازآنجايي که مجاهدين خود محصول شرايط جنگهاي  خشونتبار بودند؛ درفقدان سنت جروبحث مسالمت آميز سياسي ، به ستيزه گري مايل بودند. بنابرهمين دلايل گروه هاي مجاهدان تا اخيرموفق به ارائه يک برنامه کاري وبديل سالم سياسي واقتصادي نگرديدند.

نظام التقاطي مليشه هاي طالبان بعدازسالهاي 1996 عيسوي نظربه ادعاي خود شان وبا اشاره به " فاني بودن " اين جهان نيازي به برنامه هاي دنيوي احساس نمي کردند. درواقع اين نه تنها کادرهاي مليشه ها؛ بلکه گروه هاي سياسي پيراموني آنها نيزعاجز ازطرح برنامه هاي بازسياسي بودند.

گروه طالبان حتا خشکساليهاي متواترطبيعي ونتايج  ناگوار آنهارا ناشي ازعدم فرمانبرداري از "ملاي بزرگ "- ملامحمد عمر- مي پنداشتند. علاوه براين درستراتژي حاميان خارجي گروه طالبان هم جايگاهي براي طرح سياستهاي اقتصادي سراغ نمي شد.

با درنظرداشت اين پيشينه تاريخي که منتج به التزامات مشخص ساختاري گرديد؛ بازيگران دوران " صلح دموکراتيک " به نوبه خويش با چالشهاي تازه اي روبرو مي باشند: با وجود سپري شدن بيش ازچهارسال نخبگان کرسي نشين تاهنوزهم برنامه اي ارائه نه نموده اند که جوابگوي نيازمنديهاي اجتماعي واقتصادي باشندگان کشورباشند. جا دارد تا دراينجا بيافزائيم که دراينجا با توجه به موانع گسترده مراد عملي کردن برنامه ها نبوده ، بلکه درقدم نخست وقبل ازهمه طرح برنامه هاي گسترده به مثابه پيشزمينه هاي فکري واجتماعي مطمح نظرمي باشند.

ازيکسو ، بخش بزرگ روشنفکران حاشيه نشين امروزکه اکثراً بازيگران سياسي ديروزبوده اند؛ دربند پاکسازي گذشته هاي سياسي خود قراردارند. ازجانب ديگر آن عده روشنفکراني که خارج ازحلقه حکومتي قراردارند، دربيش ازصدها پديده گذشته ، ارزيابيها ازاوضاع کنوني و چشم اندازهاي آينده باهم اختلاف نظردارند.طبيعي است که اين تفاوتها امرنيکو بوده ويکي ازلازمه هاي نظام کثرت گرا شمرده مي شوند. اما تاسف درآنست که اين " زاکشي " يا فرارمغزها Brain drainبه آن منتج گرديده است که قابليتهاي  روشنفکري جامعه افغانستان  درمورد توسعه اقتصادي  آينده اين کشورفاقد برنامه وکاربردهاي عملي باشد.

بنابراين درواپسين تحليل نهادها مالي جهاني بدون حضورنظريه پردازان بومي کشور دست به طرح سياستهاي اقتصادي زده و شکل يابي نظام اينده افغانستان دريد صلاحيت ومسئووليت خاص مديران وکارپردازان اين بنيادها قرارگرفته است.

 

2. سيرتاريخي واهداف نهاد هاي مالي جهاني - مراد ازنهادهاي مالي جهاني ؛ صندوق بين المللي پول ، بانک جهاني و سازمان تجارت جهاني وهمچنان سازمانهاي مشابه حوزه اي مانند بانک آسيايي مي باشد.

افغانستان به حيث يک کشورمستقل سياسي يکي ازقديمي ترين اعضاي نظام  "برتن وود" Bretton Woods يعني صندوق بين المللي پول  وبانک جهاني خوانده مي شود. ازآن جايي که  نظام پولي جهاني برمبناي " معيارطلا" استواربود؛ وفشارهاي متداوم مالي محصول جنگ جهاني دوم ، ديگرجوابگوي خواستهاي دوران بعد ازجنگ پنداشته نمي شدند، 44 کشورجهان زيرقيادت بريتانياي کبيروايالات متحده امريکا درجولاي سال 1944 ميلادي در "برتن وود" ايالت نيوهمشاير  New  Hamshire    ايالات متحده امريکا جهت سروسامان دادن به نظام پولي آينده جهان به مذاکره نشستند.

با درنظرداشت "طرح کنز" Keynes ازجانب بريتانياي کبيرو" طرح وايت" White ازسوي ايالات متحده امريکا ، کشورهاي مذکورموفق گرديدند که تهداب نظام پولي تازه را درسطح جهاني بگذارند.بالآخره  "پيمان برتن وود " دردسمبرسال 1945 نافذ گرديد(1).

گرچه درآن زمان جهان سوم با اشتراک 29 کشوردراين کنفرانس اکثريت داشت، لاکن هنوزفاقد يک هويت معين بود. علاوه برآن کشورهاي اشتراک کننده جهان سوم کدام نسخه اي هم ارائه نکردند تا درخورحال آنها باشد. با اينهم ، آنها مانند کشورهاي صنعتي ، ايجاد يک نظام باثبات مالي را که کمتردستخوش نوسانها باشد، با علايق توسعه اقتصادي وتجاري خويش همسو ارزيابي مي نمودند.

اهداف صندوق بين المللي پول ازيک طرف درثبات ، تشويق ونظم روابط پولي کشورها، وازجانب ديگردرتنظيم اين روابط درچارچوب مکانيزم تعيين نرخ تبادله اي ثابت ، با نوسانهاي يک درصد خلاصه مي گردد.

تغييرات نرخ تبادله که بيشترازده درصد موضوع بحث باشد، محصول عدم توازن بنيادي بلانس تاديات پنداشته شده ومي بايست صندوق بين المللي پول با آن موافقه نمايد(2).

به اين ترتيب صندوق بين المللي پول ، درصورت نوسانهاي موقتي بلانس تاديات - که گويا علل پولي دارند -  امکانات مالي کوتاه مدت دراختيارکشورهاي عضو قرارمي دهد، ولي بانک جهاني درحالات کسربيلانس تاديات ساختاري ، حاضربه کمک مي گردد.

اين نظام  "برتن وود" که نمادي ازمداخله مستقيم حکومتها وبانکهاي مرکزي درنظام پولي واقتصادي دانسته مي شد، نظربه عدم تحول پذيري ساختاري خويش به زودي درسالهاي هفتاد سده بيستم درهم ريخت.

پس ازيک مرحله انتقالي درچهارچوب "پيمان جميکا"Jamaica نظام پولي حهاني ازقيد غيرمستقيم  "معيارطلا" که ازطريق دالرامريکايي تطبيق مي گرديد، آزاد شد. دراخير خط فکري نيولبراليسم درچهارچوب سياست نرخ تبادله اي آزاد حکمفرما گرديد.

افغانستان در14 جولاي سال 1955 عيسوي به عضويت صندوق بين المللي پول ونظام برتن وود درآمده (3) وبه استثناي دوران دگرگونيهاي 1979- 2002 ازهمکاري گسترده اين نهاد برخورداربوده است. صندوق بين المللي پول اکنون داراي 184 عضو مي باشد(4).

هم زمان با عضويت افغانستان درصندوق بين المللي پول ، اين کشوربه عضويت بانک جهاني نيزپذيرفته شد. بانک جهاني امروزبزرگترين نهاد پولي جهان مي باشدکه با کشورهاي عضو درراه گسترش خدمات صحي ، آبرساني ، شبکه هاي برق ومبارزه با امراض گونا گون همکاري مي نمايد.

بانک جهاني مانند صندوق بين المللي پول داراي 184 عضو مي باشد. اين بانک يک بانک عادي نبوده ، بلکه به مثابه يک سازمان مالي شناخته مي شود که درخدمت همکاري با کشورهاي عضو قراردارد. ازاينرو ربح قرضه هاي اين بانک ناچيزبوده و زمان تاديه مجدد قروض طولاني مي باشد.

به يک عبارت ديگر بانک جهاني مانند يک " کوپراتيف " است که کشورهاي عضو سهمدارآن مي باشند. ازجمله ايالات متحده امريکا با داشتن 16.4% سهم ؛ به همين پايه داراي رأي هم مي باشد. دررابطه با ساختاراداري اين بانک  پنج کشوربزرگ غرب – فرانسه ، آلمان، جاپان ، بريتانياي کبير وايالات متحده امريکا – هريک ، يک مديراداري  وبقيه 179 عضو بانک جهاني ، 19 مديراداري تعيين مي نمايند.

هيئت 24 نفري مديران بنام  Board of Directorsهيئت مديره خوانده مي شود.

سيداحمد ديب درکنارکشورهاي الجزاير، غنا جمهوري اسلامي ايران ، مراکش ، تونس ، و پاکستان ؛ ازافغانستان نيز به حيث مديراداري نمايندگي مي کند(5).

دررابطه با تعداد رأي بايد افزود که ازمدتها بدينسو يکي ازخواستهاي کشورهاي پيراموني دموکراتيزه کردن بانک جهاني به نحوي مي باشد که يک کشور بايک  رأي موضوع بحث باشدو

افغانستان به تاسي از ماده XII سازمان تجارت جهاني به تاريخ 21 نومبر سال 2004 ميلادي دوباره خواهان عضويت دراين سازمان گرديد.  سازمان تجارت جهاني WTOاکنون داراي 149 عضو مي باشد. افغانستان ازجمله 29 کشوري است که به حيث ناظر، انتظارعضويت اين سازمان را مي کشند.

3. پروژه هاي نهاد هاي مالي جهاني درافغانستان

بانک جهاني ازاپريل سال 2002 به اين سو درحدود يک مليارد دالرامريکايي تعهدات مالي براي افغانستان قايل گرديده است (6) . دراين جمله 606.8 مليون دالرآن  عطيه و 436.4 مليون دالر ديگرآن قرضه هاي بدون ربح مي باشد.

"صندوق پولي براي بازسازي افغانستان "  The Afghanistan Reconstruction Trust Fundمسئوول عمده وناظم بودجه مرکزي وسرمايه گذاريهايي خوانده مي شود که پيرامون اولويتهاي آنها قبلاً با حکومت افغانستان توافقاتي به عمل آمده است.

دراين صندوق بانک جهاني به نمايندگي از24 کشورکمک کننده ، دررابطه با بانک توسعه آسايي ، بانک توسعه اسلامي ،نمايندگي کمکهاي ملل متحد براي افغانستان ( يونماUNAMA- United Nation’s Assistance Mission for Afghanistan )

و" برنامه توسعه ملل متحد"UNDP همکاري مي نمايد.

ازاوايل سال 2002 تا اواخرسال 2005 عيسوي بيشتراز50 پروژه مختلف تحت سرپرستي بانک جهاني وبا همکاريهاي نهادهاي مالي مشابه درافغانستان طرح وبعضاً پياده شده اند. دراين جمله بطورنمونه مي توان ازاين پروژه ها نام برد:

-        پروژه بازسازي زيربنا ( 33 مليون دالرهديه )

-        پروژه انکشاف عامه براي دهات ( 42 مليون دالرهديه)

-        پروژه همبستگي ملي ( 208 مليون دالرهديه)

-        برنامه احيا وتوسعه نظام آموزشي (15 مليون دالرهديه)

-        برنامه بازسازي (108 مليون دالرقرضه و15 مليون دالرهديه)

-        ودراخيربرنامه خلع سلاح ( 19 مليون دالرهديه )

 

 

 

+ نوشته شده در  2006/6/20ساعت 0:25 AM  توسط rahemey رحيمي   | 

 

نامهً سر گشاده به جلا لتمآب حا مد کرزی رييس جمهور دولت اسلامی افغا نستان

 

 

نامهً شخصی

بعد عرض ادب وسلام !

                                                                                                                                                                                     

 جناب رييس  جمهور  !

 

انکشافات منفی اخير وضع امنييتی، نظامی و سياسی وطن ،خاصتاً سرحدات ومناطق جنوبی آن ، دوام فقر ، تنگد ستی  ، بيکاری ،دامن زدن به اختلافات قومی وزبانی بوسيله ًتجار اين بخش ، دوام جور وظلم بالای مردم درمحلات بوسيلهً تفنگداران آموخته خوار ومفتخوار القاب داروبی القاب، اوجگيری بی ثباتی صلح واطمينان ، دوام چور وغارت مردم بوسيله ًآنانی که دولت جناب عالی بالای شان اعتماد نموده است از يکسو واز سويی ديگر قتل فجيع سربازان وافسران مظلوم وطن ونيروهای مسلح ، ملکی  ومتخصصين خارجی، بدست بنياد گرايان علنی ومخفی وابسته به پاکستان(!) وتروريزم بين المللی ، که موانع اساسی را برای ناکامی پروسه های باز سازی ونو سازی  واعتلای فرهنگی وطن ورفاه هموطنان ما خلق نموده است ، مرا واداشت تا به حيث یک شهروند وطن پرست وترقی خواه وطن مشترک مان ، درمورد  پارهً موارد ومسايل جدی وطنی  ابراز نظر نموده وتوجه جدی شخص شما را که قانون اساسی کشور ، وجايب ومسووليت های عظيمی را بدوش شما در اين زمينه قرار داده است معطوف بسازم.

 

باور کنيد که انگيزه وعامل اصلی اين چند جمله بشما، تشويش واصطراب نه تنها خودم ، بلکه صدها هزار ترقی خواه ديگر انديش دارای احساس مسووليت عميقا ًانسانی در قبال وطن ومردم مابوده  ( من به نماينده گی  شان حرف نمی زنم ) وسخنان اخير وواضح شما در افشای دستان مداخله گر پاکستانی ها درخلق مشکلات امنييتی ديروز وامروز وطن ما ، می باشد. ما به حيث پيش قراولان تشخيص پاکستان ، بصفت تومور سرطانی بی ثباتی ، بی امنييتی ومداخله در امور داخلی وطن ما ومنطقه، بخود می باليم که بالاخره رييس جمهور وطن ما که هيچ نوع سابقهً تشابه فکری ، سياسی وايدولوژيک با ما نداشته اند، بعد گذشتهای فراوان ، صبر وتحمل دربرابر پاکستان ، با کسب تجربه های خونين وعملی، وبا اسناد وشواهد متعدد غيرقابل انکاردریافتند واعلام کردند که بدبختی وخون ريزی مردم ما ناشی از مداخله پاکستانی هاست.              این افشا گری با وجود مشکلاتی که شايد خلق کند طرف استقبال بسياری ها قرار گرفته است چون همه می دانيم که پاکستان، کشوريست که بازور وخيانت استعمار فرنگی همسايه ً غير طبيعی ما گرديده است ودر طول تاريخ چند سالهً خود ،برای مردم ووطن ما هميشه درد سر بوده است . با اينکه زمامداران پاکستان در بين خودشان قتلها وکشتارهای فراوان نموده اند ولی در دشمنی عليه مردم ووطن ما متحد ويک پارچه بوده اند .

 

با آنکه وضع امنييتی وطن ، از همان روزهای  اول سقوط حکومت ظالمانهً طالبان ، با مشکلات مواجه بود، ولی اميد واری های جدی برای دولت شما و اکثريت مردم تشنهً صلح وآزادی وجود د اشت که بزودترين فرصت ممکن ، صلح ، آرامش و حکومت قانون در وطن پيروز خواهد شد ،  نيروهای غير مسوول خلع سلاح شده، اردو، امنييت ملی  وپليس ملی ايجاد وقوتمند گرديده ودست مداخله گران خارجی در امور داخلی وطن قطع می گردد و مردم ما زنده گی آرام ومرفه  ايرا نصيب خواهند شد که از ساليان دراز باينسو در انتظار آن بودند.

 

 موجوديت قطعات نظامی نيرومند چندين کشور خارجی،علاقمندی بيحد مردم به صلح وآرامش ونفرت شان نسبت به جنگ ، وعده ووعيد همسايه های فرصت طلب خاصتا ً پاکستان اين منبع اصلی تجاوز دايمی بوطن ما وعامل تشنج منطقه ، عذر وزاری ، مکاره گری  وافسونگری حلقات مسلح داخلی تنظيمی ساخت پاکستان ونوکر واجير آن تشکيلات دولتی ديسا نت شده در منطقه ، در تقويهً روحيهً خوشباوری شما ودوستان بين المللی تان بيشتر از حد لازم وطبيعی تاثير گذاشت ومانع از آن شد که با تصاميم جدی وقاطع دولتی برای اساس گذاری سيستم دفاعی وامنييتی ملی، افغانستان شمول ، وطنپرست ، مخالف باهر نوع بنياد گرايی ، قوم گرايی وزبان گرايی زيان آورو افراطی گروه ها وافراد مغرض وخرابکار متعصب، دست بکار شويد وبا تصاميم  دقيق که بدون شک حمايت جهانی را نيز حتماً در قبال خود می داشت ، نيروی توانمند و قوتمند دفاعی ايرا اساس می گذاشتيد که خرابکاران سندی ، پنجابی وعربهای بنيادگرای سلفی ، جرات دوام  مداخله در امور داخلی وطن مارا از دست میدادند و بارديگرآن راتکرار نمی کردند.

 

باکمال تا ًسف ، بايد گفته شود که نه تنها در ساحهً تبليغی ، دادن مورال ومعنويت جديد بمردم، افشای دشمنان واقعی داخلی وخارجی وطن، فعال ساختن راديو ها، تلويزيونها وجرايد ملی ايکه اهداف سازنده می داشتند وبتمام مردمان وطن ، زبانها ، اقوام ، مليتها ، مناطق ، فرهنگها وکلتورهای همه باشنده گان با کميت  وبی کميت  وطن، افتخارات  مشترک ملی، اولاً خودشان صا دق میبودند وايمان می داشتند وبعدا ًدرمورد آشتی وتفاهم سراسری و جداًضروری تبليغات دلسوزانه میکردند، نيز متاسفانه کوتاهی  و اهمال صورت گرفت .

 

هر انسان با احساس وهرضمير بيدار دولتی وغير شاغل بايد از خود بپرسد که چرا نقش هموطنان غير پشتون وغير تاجک افغانستان ، از ساليان درازبه اينطرف، درسيستم ادارهً دولتی ، تقرردرمقامات بلند حکومتی وجذب در وزارت خانه های کليدی بسيار ناچيز وغير قابل لمس بوده ودر آفرينش آثارعلمی ، تحقيقی ، ادبی و هنری اثرمندی شان ضعيف بوده  ومی باشد. اين همه مشکلات ناشی از عدم توجه حکومتها ورهبران دولتها وعدم احساس مسووليتهای اخلاقی وفرهنگی  زبانها واقواميست که ديگران را اقليت می خوانند ونه تنها در بارور شدن زبانها، لهجه ها وفرهنگهای اقوام هموطن شان کوتاهی کرده اند  که موانع متعدد نيز بوجود آورده اند.ازينرو برای ساختن جامعه وسيستم شايسته سالار، نقش مليونها انسان شريف وخدمتگذار راستين وطن که بزبانهای پشتو ودری تحصيل نکرده ومدارک علمی بدست نياورده اند،باصلاحيت واستحقاق طبيعی شان ،همخوانی پيدا نمی کند زيرا تحصیل به زبان مادری در رشد کودک ونوجوان ونسل های بزرگتر، از ارزشمندی خاص برخوردار بوده وتحقيقات امروزهً علمی اثرات بزرگ ومفيد آموزش بزبان مادری را اکيدا ً توصيه می کند.

بنا ً برای تعميق دموکراسی ،اساس گذاری جامعهً مردم سالار وشايسته سالار وبرای بوجود آمدن اساسات ملت سازی ووحدت ملی، توجه به ساير زبانها ومساعد ساختن زمينهً آموزش تمام فرزندان وطن بزبانهای مادری شان ،نه تنها اقداميست جدا ًمفيد ، بلکه ادای مسووليت عظيم ملی ، اخلاقی ووظايف دولتی  نيز می باشد که تحقق بخشيدن به آن، ازشما آرزوبرده می شود.

 

 

دولت شما ، شايد از نهايت مجبوریتهای مختلفهً سياسی واقتصادی  ويا بالاثرمشوره های غيرعملی ، افغانستان شناسان خارجی وداخلی دورازميهن، برای تحقق اهداف متعد د مطروحهً تان در راه تامين دموکراسی ،آزادی بيان وفعاليتهای احزاب سياسی ، تامين صلح،عدالت وفقر زدايی که در آن وقت نيز طرف حمايت خاموشانهً صد ها هزار وطن پرست وروشنفکر ترقی خواه  با تحمل داخل وطن ویا مهاجر دور از ميهن قرار گرفت ، وسايل نيل به هدف (( گروه های جهادی ، سازمان های سياسی ، گروه های مسلح پاتک دار وبی پاتک ، جنگ سالاران ، روحانيون فتوا ده، گروه های قومی، تفنگداران جابر در برابر مردم و حتاهمسايگان  هم زبان وهم مذهب خودشان ، ومتنفذين دينی، مذهبی ، قومی ، سمتی واقتصادی)) را سالم وبا شناخت دقيق از نيات درونی ، سابقهً شفاف سياسی، روابط خارجی ، درجهً تقوا ووطن دوستی، محبوبيت درميان مردم، درجه ًفساد نا پذ يری ، منابع بزرگ مالی  ونقش  شان درکشتار ، وحشت ،چور وغارت وبخاک يکسان ساختن کابل عزيز وساير مناطق وطن انتخاب نکرديد و اکنون نه تنها برای حکومت خودتان ، بلکه برای هر پروسه ايکه بايد برای باز سازی ونو سازی وطن وتحقق اهداف شامل ليست طويل دولت ،پارلمان،مردم ودوستان بين المللی تان ،  شکل بگيرد وباعث نابودی تروريستانی شود که شما خود آنها را دشمنان درجه اول مردم ووطن می خوانيد، مشکل بزرگی بوجود آمده است که مهار کردن آن نه تنها به نيرو وتوان عسکری واقتصادی جدی ضرورت دارد بلکه از نو بايد تشخيص گردد وتثبيت شود که  از جملهً نيروهای  شامل ايتلاف ويا شاغل در دولت ، کيها باشما اند وکيها مکارانه ومخفيانه ، طالبان را، القاعده را ، پاکستان اين منبع اصلی شر وفساد را، بر شما، بر وطن ومردم خوب ما وافتخارات تاريخی مشترک ما  وبر دولتی که خود مقام های مهمی را در آن در اختيار دارند ، صد ها بار ترجيح می دهند.

 

آقای رييس جمهور !

من باور جدی  دارم که از سخنان من بنا بر اعتقاد اتی که برای دموکراسی، حقوق شهروندی، کثرت گرايی وتحمل ديگر اند يشان ، وشنيد ن نظريات وپيشنها دات  جداً مفيد سا يرين بارها ابراز نموده ايد وخودراحامی آزادی بيان میدانيد، ناراحت نمی گرديد. بنا ًبا کل اخلاص بمردم ووطن مشترک مان بحيث يک هموطن تان با کل دردی که در سينه دارم وبا احساس مسووليت عميق وجدانی، د ر قبال سرنوشت وطنی که بار ديگر دارد به وسيلهً همان مداخله گران خارجی ومزدوران داخلی وتغيير نام  يافته ً شان به آتش کشيده می شود، که سی سال قبل اولين جرقه های ضد ترقی خواهی وپيشرفت افغانستان را بصورت متحدانه به نمايش در آوردند وچند سال بعد تر، مطابق پلان پاکستان  آتش مهيبی را سبب گرد يد ند که نصف وطن را طعمهً حريق ساخت وهنوزخرابيهای آن ترميم نشده است ، باشما باکل صراحت صحبت کنم ونظريات خود را که  به هيچ حزب وگروه سياسی از جهت تشکيلاتی متعلق نيست  درحاليکه خود از سابقه داران حزب دموکراتيک خلق افغانستان هستم و شايد اين نظريات بتواند بيانگر دردها ورنجهای عظيم صدها هزار وطنپرست وترقی خواهی باشد که چه درداخل وطن وچه در فضای مهاجرت  وبی وطنی رنج آور وطاقت فرسا ، برای آيندهً وطن ، سرنوشت دموکراسی، تکميل خلع سلاح وخلع قدرت ونقش گروه ها وافراد مضر جامعه ، فکر می کنند  با شما در ميان بگذارم ،تا بنا به نقش، مقام وصلاحيتی که داريد، خود میدانيد که چه تصميمی بگيريد ، تا مردم ما بارديگر در بازی های پشت پرده ، قربانی وتسليخ نگردد وپوزهً دشمنان موجوديت افغانستان با ثبات،مترقی ، مرفه ومتحد ،يکبار ديگر بخاک سياه نا اميدی ماليده شود.

 

تجارب متعدد گذشته بما می رساند که دادن رشوه ، امتياز، باج ، فرصت ، گذشتهای بی جا ، چشم پوشيدن به بی قانونی وتمرد ،عدم قاطعيت، برخورد های سازشکارانه در برابر آنانی که هرگز آشتی پذير نيستند ، باعث ايجاد دشواری های عظيم دولتی وملی گرديده ومیگردد. ازين رو هر نوع باج دادن وامتياز دادن به تفنگداران وراکت بدوشان مناطق جنگ زدهً فعلی خاصتاً مناطق هم سرحد با پاکستان، باعث تشويق همقطاران شان وساير گروه های تا هنوز مسلح درساير مناطق وطن خواهد شد که تفنگها وراکتهای فعال شان را زير خاک نموده واسلحهً از کار افتادهً شان را به قيمتهای خوب تحت نام دی دی آر به دولت ومراجع بين المللی بفروش رسانيده اند.بايد جلو رشد فتنه را گرفت ومانع وسعت آن کرديد چون نيروهای در گير فعلی با دولت، امريکايیها ، ايساف وناتو درشال وشمال شرق قبلا ًحاکميت طولانی داشتند واز امکانات برخورداراند.

 



جناب رييس جمهور !

گروه های سياسی ومذهبی وطن ما ،سالهاست  که همديگر خودرا باساس تحريکات دشمنان و يا سطح پايين فرهنگی، عدم احساس مسووليت مدعيان رهبری وزعامت دينی وسياسی يا بخاطر منافع وتحريکات بيگانگان، یا برای تامين منافع گروهی ،شخصی ، فاميلی ، ايدولوژيک وقومی و زبانی تخريب نموده، با استعمال کلمات  کافر ، دهری خاين ، وطن فروش ،جاسوس خارجی ، بینماز ، بی عقيده ، اخوان الشيا طين ، کمونيست، اشرار ،مجاهد ، متعصب ، بی حجاب ، سر لچ ، شرابخور ، ترياکی، وصد ها نام بد ديگری در ارتباط زبان ،قوم ، مليت، سمت وطايفه  که سزاوار هيچ قوم ،مليت وانسان وطن ما نيست ياد کرده وبين هم خنديده اند بدون آنکه فکر کنند که با اين کلمات کوتاه ،عميق ترين زخمهای خونين را بر پيکروطن واحد ومردمان خوب آن وارد می سازند.

دشمنان وطن ، با نيات شومی که دارند ، تاتوانسته اند چه در گذشته وچه در شرايط موجود وقوی تر از هر وقت ديگر ، برای تعميق دشمنی بين مردمان وطن ما،از زبان مذهب ، قوميت ، فيصدی نفوس در جامعه ، وغيره بطور عمدی ، باپلان  وبا تمام توان استفاده نموده وتعدادی ازنويسنده گان وپيشقراولان اداری وسياسی مليت های بزرگتر فقط مصروف خود هستند وبه اقوام ومليتهای کوچک تر قومی ومذهبی اصلا ًفکر نمی کنند واين بی تفاوتی ها بمثابهً تعميق فاجعهً ملی وعدم شکل گيری ملت واحد افغانستان وتحکيم وحدت ملی ميان مردمان ما می باشد وبوسيله ًديگری می تواند تبديل گردد که مخالفين وطن ، خاصتا ًدر همسايگی ما سالهای سال از آنها برای تحقق اهداف غرص آلود شان بهره ببرند.

ازينرو مبارزه در راه تامين عدالت اجتماعی که همان برابری کليه شهروندان افغانستان ، در کليه موارد  زنده گی اجتماعی می باشد بايد در اولويتهای کاری هر دولت مردمی ومدعی ترقی خواهی وعدالت گستری برای آن قرارگيرد که بدون تحقق عدالت ، مساوات وختم تبعيض وامتياز های قومی ، زبانی ، اقتصادی و عدم سهيم بودن کليه آحاد مردم در سيستم اداره دولتی، طرح وحدت ملی مردم ما ، بکار بردن واژه ملت افغانستان  درمورد مردم ماوايجاد فضای اعتماد وباور سياسی در جامعه جزناممکن ها ست وزمينهً عملی وتطبيقی ندارد. بنا ًنسبت بهر کس ومقامی جناب عالی می تواند در اين زمينه نيز، مصدر خدمات بزرگ واساسی واقع شود.

 

فقر زدايی ، تقليل بيکاری،پروگرام سواد آموزی وتعليم وتربيهً رايگان برای فرزندان وطن  درضمن تامين سلامتی مردم کارهای اساسی وانسانی دولت را تشکيل می دهد  ولی بايد توجه شود که برای رونق بخشيد ن اقتصاد ورشکسته شدهً وطن ، فروش املاک دولتی ، فابريکه ها وصنايع فلج شده وسوخته شدهً وطن ،برای تجار داخلی وخارجی  به قيمت ناچيز ،در آينده بشما ووطن مشکلات فراوان اقتصادی وسياسی را ببار خواهد آورد . بايد اقتصاد بازار رونق پيدا کند وسرمايه داران داخلی وخارجی از امنييت اقتصادی وشرايط بهتر سرمايه گذاری برخوردار شوند ولی دولت با يد امکانات وسکتور نيرومند اقتصادی خودرا نيز برای آن داشته باشد که وطن ما اروپا وامريکا نيست که از طريق در آمد های صرفا ًمالياتی تمام نياز مندی های اقتصادی خودرا مرفوع نمايد . تکيه بر اقتصاد مختلط در شرايط واوضاع فعلی وطن ما از مفيديت لازم می تواند برخوردار باشد ونتايج خوب رقابتی را ايجاد نمايد.

 

اعتقاد خلل نا پذ ير دارم که تعداد بيشماری از خوب ترينها نسبت بمن، که امکانات بزرگ علمی ، فرهنگی ، سياسی ونظامی واداری دارند ، باوجود عدم حضور در تشکيلات حکومتی موجود، قلوب شان برای خوشبختی وآرامی وطن باعشق ومحبت شور آفرين می تپد وازهر شکست وناتوانی دولت در برابر  دشمنان داخلی و خارجی مردم ما که همان نيروهای تاريک اند يش و  بنيادگرای تروريست می باشند، متالم می گردند، زيرا آنانی که با عقلانيت ، دانش  وآينده نگری در مورد وطن می انديشند نه می توانند کليه مسايل را از دريچهً منافع محدود شخصی ، گروپی وفرقه يِی وايدولوژيک خود قضاوت نموده وتصميم بگيرند . اين افراد وگروه ها اصولا بايد بدون تعصب فکر وعمل نمايند در غير آن در معادلات بزرگ وطنی وتامين مصالح جمعی مردم نبايد بالای شان حساب شود.

 

آقای رييس جمهور !

اجازه دهيد در مورد پارهً از مسايل که مشکلات اساسی دولت شمارا تشکيل می دهد با وضاحت بيشتری صحبت کنم. اکنون که جنگ در جنوب افغانستان بیداد می کند وبنام اسلام  ، طالبان با نعرهً تکبير ، سرفرزندان مردمان  شريف وطن را( چه سرباز وچه ملکی ) با کل قساوت ، باکارد ها وخنجر های آورده شده از آنسوی سرحدات می برند خارجیانی را که  اکنون برای تامين امنيت وثبات در وطن ما تلاش می کنند ويا مصروف ساختمان وبازسازی وطن ما اند می کشند وسر می زنند وهر جا را منفجر نموده وطعمهً حريق می سازند ،آيا مناسب نمی دانيد که در پارهً از مسايل کليدی وطن غور مجدد نموده وبه اين بيند يشيد که چرا چنين وضعی در کشور بعد چهار سال از سپری شدن سقوط فرحت بخش طالبان پيش آمده وعلل واقعی آن در کجاست؟.

 

آياوقت آن نرسيده که شما در مورد تک تک افراد وگروه هاييکه بعد سقوط طالبان ، شما را گويا ياری رسانيدند ودر اتحاد دولتی باشما مشارکت نموده از خوان پرنعمت ووسيع حاتم طايی استفادهً ما يشاکردند وهنوز در صدر دستر خوان می نشينند واصلاًدر فکر آن نيستند که اين نان از کجا می آيد ؟ چقدر را بايد آنها ببلعند ودر همان لحظات تناول ، چند مليون انسان گرسنه وفقير از رنج بی نانی فرياد می کشندو مليونها کودک شيرودوا ندارند،رشوت واختلاس بی داد می کند،خون بهترين فرزندان وطن باثرمداخله پاکستان وبوسيلهً طالبان ولشکر اجير وداوطلبی که باريشهای انبوه ولباس محلی وطنی ما خودرا تلبيس کرده اند ،ريختانده می شودولی ايشان بی تفاوت ونظاره گرند ،مورد شناسايی مجدد قرارداده حد اقل از خود بپرسيد که آنهاييکه ساليان سال با موزيک غم پاکستان ، رقص مرده های بیشمارهم وطنان مارابراه انداختند وبهدايت وقوماندهً مستقيم جنرال عبدالرحمن رييس استخبارات پاکستان ودگروال يوسف خاين، وطن مارابه آتش کشيدند وبا اعمال سياه وننگِن حلقات مذهبی خون ريز پاکستانی ودشمن با وطن ومردم ما تا همين اکنون همراهند ، چراپيش قدم نمی شوند وبرای تحقق  ( فاصلحو بين اخويکم ) که سالها از آن استفادهً ناجايز نموده اند اقدامی بعمل نمیآورند وازطريق مرشدين وبزرگ  ملاهای سياسی  پاکستانی شان مثل قاضی حسين احمد ومولانا سميع الحق ، نصيرا له بابر وسايرين، بالای طالبان وحاميان آنها فشار نمی آورند ودولت شمارا در زمينه کمک نمی رسانند .؟ آيا می شود با عمال پاکستان ، شما برای تحقق اهداف ملی،عليه مداخلهً پاکستان وگروه طالبان مورد حمايتش ايستاده گی کنيد؟ اين بدان معناست که برای بی اثر شدن زهر مار از زهر کژدم ويا غوندل استفاده شود که نتيجهً تد اوی از قبل معلوم است.

همه بخاطر داريم که در لحظاتی که اردوی ملی ، پوليس وامنييت ملی دولت شما بپا ايستاده نشده بود ،وقوتهای کمکی ناتو برای تقويهً قدرت جنگی وبلند رفتن مورا ل نيروهای امريکايی موجود در افغانستان  که به حاکميت طالبان خاتمه دادند هنوز نيامده بودند، وضع امنييتی تا اين حد وخيم نبود. حال بعدتصويب قانون اساسی ، انتخابات رياست جمهوری وپارلمانی ،با وجود کل انتقادات مخالفين حق بجانب و خرده گير، آن پروسه که در جايش قابل حمايت است ومی توان آن را با وجود داشتن اشکالات قابل بحث، دست آورد خوبی ارزيابی کرد،جنگ وبی امنييتی، تشديد حملات مخالفين دولت ، بلند رفتن سطح  تلفات انسانی داخلی وخارجی و شکوه وشکايت مردمان غريب ، بي کارومحتاج وطن هر روز فزونی  می يابد. اين وضع ناگوار را چطور بايد تفسير وتعبير کرد؟ آيا همهً مشکلات ما ناشی از مداخلهً آشکار پاکستان وحمايت های مستور شيوخ عربی وممول طالبان است ويا عوامل داخلی نيز در مورد اثر گذار بوده و موثريت خود را دارند . اين عوامل داخلی را چطور بايد اولا ًشناسايی وبعدا ًلجام زد.

 

جنگ عليه تروريستهای واقعی از حمايت همه آزاده گان جهان بر خوردار است وما بنوبهً خود بايد اين نبرد راحمايت کنيم ولی اين را بايد همه بدانيم که با تروريستها نمی توانيد تروريزم را ضربه بزنيد. برای پيروزی مبارزه عليه بنيا د گرايی که ايالات متحدهً امريکا ، سازمان ملل متحد ،اتحاديه ً اروپا ودولت جناب عالی در اين زمينه در منطقه تشريک مساعی داريد ، توجه به اين نکات از ديد من اهميت دارد ودر نبود وفقدان آن بر مشکلات مردم و وطن ما هر روز چيزهايی افزوده خواهد شد.علاوتاً هر نوع مخالفت را که جنبه های واکنشی در برابر ظلم ، ستم ونابرابری های غير قابل تحمل نيروهای داخلی وخارجی باشد نبايد تروريزم قيمت داد.

 

اول : اردوی ملی -  در سيستم قوای دفاعی قبلی افغانستان گروه های مختلفهً فکری- عقيدتی شامل بودند ،جنگيدند ، قربانی دادند ودشواری های مختلفه را متحمل گرديدند ودر جنگ عليه نيروهای خارجی وداخلی  مشارکت نموده ودر سقوط حاکميت غير ملی طالبان سهم داشتند وازينرو بايد طرف احترام قرار بگيرند. ولی اين را بايد بصورت دقيق دانست که حرمت گذاشتن بیک مبارزويا مجاهد قبلی تنها اين نيست که بايد حتماً دريکی از قطعات اردو شامل باشد . دولت بايد برای تشکيل اردوی قوت مند ملی از دانش مند ترين ، تحصيل يافته ترين وبا تجربه ترين افراد نظامی وطن ، بدون تعصب وکله پالی افراد برای تثبيت عقايد گذشته ًشان استفاده نمايد زيرا جنگهای امروز تنها با مورال و درمقابل مرمی دشمن دويدن به پيروزی نمی رسد ، جنگهای امروزی اولتر از همه به عقل ومغز متفکر،آشنا با تخنيک عصری نظامی  وافرادی ضرورت دارد که بتوانند پا بپای تحولات وتغييرات علمی در اين زمينه ، حد اقل همنوايی کنند. ووطن ومردم شان را صادقانه دوست داشته باشند.

اردو ی ملی گوشت قربانی نيست که بايد بين تمام فقرا وغربا تقسيم گردد، اردوی ملی عزت،وقار وضامن بقای یک ملت ويک کشور است وبايد با کل دلسوزی واحساس مسووليت آنراساخت، مواضبت نمود وتحت تعليم وتربيهً هميشگی قرار داد ، نه آنکه هر تنظيمی در آن مفرزهً را برای خودشان جَر کنند وبرای خود حق تمثيل بخواهند .اين هدف نيک  در صورتی قابل تحقق است که هيچ قدرتمندی تلاش نکند که در اردوی ملی، پوليس وامنييت آن، اقارب ، خويشاوندان ، مخلصين ، مريدان سياسی ومذهبی،  و افراد همزبان ، ،هم قريه وهم تنظيم خودرا خاصتا ًدر جاهای حساس آن تعين ومقرر نمايند.ودر اين صورت است که اردو از شکل حزبی ، تنظيمی وايدولوژيک خلاص شده وبمردم ومنافع کلی وطن متعلق می گردد  درغير آن بازهم بهترين سامان آلات قيمتی ونادر عسکری بسان گذشته(دههً نود ميلادی) يا مفت ورايگان ويا بوزن آهن پاره در اختيار دوست ودشمن قرار خواهد گرفت.

وقتی وطن ما به بحران امنييتی مواجه است چرا تا حال امکان آن ميسر نگرديده که با صدها جنرال وافسر تحصيل يافته ًسابقه که هنوز توان وقدرت نيرومند جسمانی وعقلانی دارند،تماس گرفته نشده واز عقل ودانش آنها استفاده صورنگرفته ، با اينکه از  تعداد محدودی در زمينه استفاده شده است.ولی اوضاع وخيم نظامی وامنييتی اخير کشور بصورت اکيد حکم وايجاب می کند که فرصت سوزی مزيد صورت نگيرد ومسولانه برای دفع بلای فعلی وبلاهای بعدی ايکه شايد در لباسهای جديد وفريبنده تر وارد عرصه ساخته شوند تصاميم جمعی گرفته شود واز همهً امکانات وطاقتهای ملی ووطنی صادق ومفيداستفاده گردد، بايد با تعصب ودشمنی در امر تامين منافع عمومی خدا حافظی شود وديالوگ ومفاهمه جای چال ونيرنگ سياسی را برای آن اشغال کند که يکی از خصوصيتهاواهداف اساسی دموکراسی همين است که رقابت های سياسی به هيچ  صورت بمعنی دور نگهداشتن ومحروم ساختن مخالفين ورقبای سياسی ازمشارکت در پروسه های شکل گيری پلانها وتصاميم سر نوشت ساز وطنی نمی باشد.

 

وقتی ما بمشکل کادر تخصصی برای باز سازی ونوسازی مواجه هستيم چرا از اين همه نيروی وسيع متخصصين هموطن ما که در دراقصا نقاط جهان پراگنده اند استفاده نمی شود وزمينه های مشغول شدن وکاريابی شان بادر نظر داشت مشکلات فعلی مهاجرت وحل آن از طرق معقول، مساعد نمی گردد؟  درحالي که ده ها هزار پرسونل خارجی وداخلی نوکار وابسته به انجوها ، با معاشات افسانوی ، دار وندار مردم مارا بصورت مشهود ومخفی از کشور خارج نموده وکفارهً آن را مردم ودولت بايد بپردازند.

وقتی پاکستان و طالبان به جنگ وحملات شان شدت بخشيده اند آيا لازم نيست که دولت متوجه تثبيت هر چه بيشتر منابع قوت بخشندهً داخلی خود شود واز تماسهای مداوم  وتبادلهً اطلاعات روزمره وسری طالبان داخلی بيشتر معلومات  دريافت نموده وادارات مروطه دولتی تماسهای شبکه های فعال پاکستانی در داخل سيستم  را با آنها ييکه در مناطق سرحدی وماورای سرحد موجود وفعالند  اند زير کنترول ومراقبت قرارداده و به آن اثر بخشی لازم  بخشيده شود.

 

آيا وقت آن نرسيده است که علمای متبحر دينی، مقامات بزرگ روحانی ، رهبران تنظيمهای جهادی ، شورای علمای دولت ، مرشدان خانقاه ها ، پيران وسادات فعال عرصهً دينی ومذهبی ومشاورين دينی مقام دولت وساير فعالين اين عرصه، سکوت خودرا بشکنند، موضع خودرا روشن سازند، در پهلوی دولت بصورت قاطع بايستند وبا آواز بلند به مردمان وطن اعلام کنند که طالبان چه کاره اند . وقتی آنها بارها در مورد مخالفين شخصی  شان اعلان جهاد می نمودند وحتا سرلچی وتراشيدن ريشرا کفر می دانستند، بايد بمردم اعلام کنند که عليه طالبان نيز جهاد واجب است يانی؟ اگر واجب است چرا فتوايی،اعلاميه ای وسندی را امضا نمی کنند ودر مطبوعات داخلی وخارجی نشر نمی نمايند؟ واگر جهاد عليه طالبان را شرعی نمی دانند ، اين بدان معناست که  آنها مشروعيت دولت شماراتا حال نپذيرفته اند، که در اين صورت بايد تعين تکليف صورت گيرد. درغير آن تماشا چی بودن وکشتار وحشيانهً فرزندان مسلمان وطن را بدون خمی به ابرو آوردن، بی آبرو بودن واقعيست که عدهً با درپيش گرفتن بی تفاوتی می خواهند در هردوطرف برای خود خوابگاه داشته باشند. درغير آن اگر بزرگان ومدعيان رهبری امور دينی ومذهبی صادقانه عمل می نمودند، بدون مشوره وهدايت دولت ،کمسيون  با صلاحيت دينی ايرا تشکيل داده ، بعد مشوره وتصميم قاطع در دفاع از مشروعيت مبارزه عليه طالبان ،القاعده ،تروريزم وبنيادگرايی ، مسجد به مسجد وشهربشهر می رفتند وهر قريه راسر می زدند وبا استناد به احکام دين مبين اسلام ، اعلاميهً قبلا ًتنظيم شده ًخودشان ، فتواها وتصاميم ملاها وعلمای دينی ساير کشورهای اسلامی در راس دولت  عربستان سعودی ، مرکز فتاوای دينی معتبر اسلامی الازهر وغيره ، مردم را آگاهی می بخشيدند ، بيدار می ساختند  وکمک به آدم کشان  وخرابکاران خون ريز را حرام  و غير اسلامی اعلان نموده ومتخلفين را از مبتلاشدن به عذاب های اخروی ودنيوی بر حذر می داشتند .

 



بايد سوال پيدا شود که چرا چنين کاری را تا حال انجام نداده اند؟ در حاليکه تجارب غنی وسابقهً طولانی در مورد چنين ارشاد های دينی دارند وده ها سال از ثمره وبرکت های ذوجوانب ، مزه دار ومغذی آن، بلا حدود استفاده نموده اند. نشود که خدای نا خواسته اين مهر سکوت برلب نهادن ايشان ، در چنين شرايط دشوارزنده گی مردم ما، بيانگر تعاطف شان باطالبان وجيز گر دغل پاکستانی شان باشد (!). دراين صورت با يد هرچه زودتر برای عدم قوت پيدا کردن اين حد س وگمان ها ، ذوات کرام به حرکت آيند ودر زمينه اقدام عاجل نموده رفع مکلفيت دينی ووظيفوی نمايند.زيرا در شرايطی که دشمنان مسلح دولت شما، عليه شخص شما ، فتوای جهاد را صادر می کنند ، آيا قابل  سوال نيست که دارنده گان وبدست آورنده گان  امتيازهای بزرگ ما لی داخلی وخارجی بخش فعاليتهای دينی ومذهبی ، حد اقل در دفاع از رييس جمهور وطن که  بارهابرای رنگين شدن تبليغات شان  ، اورا مجاهد اعلان نموده اند ،حتا دست به اقدامی نمادين نيز نمی زنند وبا دلايل وبراهن دينی آن را محکوم نمی کنند.آيااين عمل بی تفاوتيست يا سازش ،معامله و .. ؟

 

بی نياز از تذکر است که تا وقتی که مراجع دينی ومذهبی وستره محکمهً افغانستان که در راس آن يکی از مجاهدين سابقه دار ووارد به صدور فتواهای گوناگون قرار دارد ، در اتحاد جدی وهمنوايی با ساير علما واهل خبره وتصميم در مورد غير اسلامی بودن اقدامات طالبا ن ، گروه گلب الدين حکمتيار وساير همرکابان خونريزش فتوايی را صادر نکنند زمينه برای قطع ويا ضعيف شدن کمک های مردمی ومحلی به طالبان ، از آنجهت بصورت همه جانبه فراهم نمی گردد که بسياری از ساکنان منطقه به اين عقيده اند که چون ساير تنظيمهای شامل ايتلاف دولتی که در زمينه خاموشی اختيار کرده اند واز خود واکنشی نشان نمی دهند ،شايد متحد ويا همنوا با طالبان باشندوحتما ً در آيندهً قريب جبههً متفق می سازند.!!

 

در چنين اوضاع واحوالی که ارتجاع سياه ودشمن با دموکراسی، ترقی وتمدن بشری ، برای وطن ما مشکلات فراوان امنييتی وفضای رعب وترس ايجاد نموده است،  با عشق بی پايان بوطن ومردمم ، به شما پيشنهاد می کنم که با جرات لازم وضروری، دست بکار شويد وپرو بال دولت را بيشتر باز سازيد، تاامکان آن ميسر گردد که گروه ها واقشار وسيعتراجتماعی وسياسی عدالتخواه ،وطن پرست ومدافعين صادق دموکراسی ، مردم وقانون سالاری و تا حال دور مانده از مشارکت در سيستم ادارهً دولتی با دولت شما نزديک شده وايتلاف وسيع وبزرگ وطنی برای آن شکل گيرد وعرض وجود کند که بچشم سر مشاهده می کنيد وهمه می بينيم که دست آوردهای تحکيم نا شده وضربه پذيردموکراسی  وحکومت نظم وقانونی که شما آن را وعده داده ايد ، بوسيلهً گروه های معلوم الحال متحجر وعقبگرای خون ريز به نيستی ونابودی تهديد می گردد.

 

می خواهم متذکر گردم که بايد بدون تعصب ازبعضی از اقدامات قبلی تان در راه دموکراسی وآزادی های مدنی حمايت صورت گيرد، انتخابات اخير پا رلمانی را بايد سر آغاز شکل گيری رای گيری ها وانتخابات آزاد تر ودموکراتيک تر ارزيابی نمود وازتقرر دوسه شخصيت دست چپی قبلی در پستهای مهم کابينه ًتان بمثابهً نقطهً تحول خوب  برای رهايی از سيطرهً گروه ها وتنظيمهاييکه خودرا مادام العمر مستحق مقامات اساسی کشوری ونظامی میدانستند وفکر می کردند که ترکمن باشی های افغانستان هستند، برای آن حمايت کرد که اين خود گامی در جهت پلوراليزم سياسی وحکومتی دارای قاعدهً وسيع است که بايد هرچه بيشتر برای تحقق دموکراسی وجامعهً مدنی از آنانی استفاده شود که حد اقل بمفاهيم واصول اين ارزشها   اعتقاد وباور داشته باشند.

 

در ختم اين يادداشت ، بارديگر با کل صداقت وبدون در نظرداشت مصلحت شخصی، به حيث فرزند صديق ووفدار مردمان زحمتکش وطنم ویار وياورمحتاجان ونيازمندان  ميهنم که جز لشکر عظيم عاشقان ودلباخته گان آزادی ، دموکراسی ، حقوق انسان وتساوی حقيقی وعملی حقوق همهً مردم ما  در کليه امور زنده گی اجتماعی می باشم ،خدمت شما متذکر میگردم که اگر میخواهيد تجارب تلخ گذشته، حوادث خونين وسد کنندهً ترقی خواهی دورهً امانی، وهجوم وحشر دسته جمعی وچندين مرتبه ايی بعدی پاسداران ظلمت ، تحجر و استبداد قرون وسطايی دروطن ما تکرار نشود، بايد هرچه زودتر در تشکيل جبههً وسيع دموکراسی خواهی ،عدالت پسندی وآبادانی وطن برای تامين سعادت مردم ، ترقی وشگوفانی وطن وختم هر نوع زورگويی ، قلد ری باجگيری، تجارت موادمخدر وسلاح وهرنوع اعمال شنيع وغير قانونی ، از وجود تمام نيروهای سالم وخير وباتقوا ووطن پرست سياسی ، جهادی وبيطرف وطن که در برگيرندهً نماينده گان واقعی ، نيک نام ، با تقوا،غير معامله گر تمام طبقات ، اقشار ، زبانها ،اقوام ، طوايف ومناطق وطن باشد ومنافع وطن را برمنفعت هرکشور خارجی همسايه ودور ومنافع شوم وتنگ نظرانهً شخصی ، قومی وزبانی ترجيح دهند ، دست بکار گرديده واقدام عملی صورت گيرد و کنفرانس بزرگ ،عظيم ،همه گان شمول قومی، سياسی، زبانی ، منطقوی  (لويه جرگهً واقعی ملی) با مراعات اکيد نورمهای عدالت ودموکراسی دعوت وسازمان داده شود تا پيرامون اين اوضاع جروبحث های سازنده ومسوولانه صورت گيرد وتصاميم مقتضی وطنپرستانه اتخاذ گردد.

 

از آنجاييکه هر انسان وطن پرست حق ابراز تشويش خودرا در اين زمينه ها وخاصتاًدر شرايط حساس کنونی  دارد. من شخصا ًعقيده دارم که رهبران محترم وبزرگوار، در حدود هشتاد حزب سياسی وجهادی راجستر شدهً فعلی وطن، اگر برای نجات دموکراسی وپروسه ايکه ناکام ساختن آن در سر لوحهً کاری گروه های بنياد گرا، طالبان ، القاعده ، گروه گلب الدين، شيوخ مستور در چادر های سفيد عربی ، دشمنان داخلی تا حال شناخته نشده ويا مجال داده شده  وپاکستان اين مهد ومدرسهً بنيادگرايی وتروريزم  ودشمن قسم خورده ًوطن ما ، قرار دارند ولو برای يک مرحلهً معين زمانی متحد نگردند وجبههً وسيع نيروهای ترقی خواه، آزادی دوست ودموکراسی طلب را بوجود نياورند می ترسم که خدای نا خواسته روزی فرا برسد که همه پشيمان شويم وبر سرو روی خود بکوبيم ومفادی نيز حاصل ما نگردد. بايد همه بدانيم که دوام  رهبر بازی وقوماندان سالاری دردی را دوا نمی کند ، بايد احساس مسووليت همگانی را در اين شرايط دروجود خود وهمهً ترقی خواهان بيدار کنيم وزمينهً دوستی ونزديکی رهبران واعضای تمام احزاب وگروه هايی را که دلهای شان بخاطر وطن وسرنوشت آن می سوزد مساعد سازيم. دولت شما در اين زمينه بنابر تعهدات خط ارايه شدهً ملی تان مکلفيت اخلاقی ووطنی دارد . بايد توجه داشته باشيم که تجارب عميق ساختن اختلافات احزاب وطن پرست مخالف حاکميتها، سود مندی خودرا از دست داده است. اکنون بايد برای بقای دولتی که از حق وآزادی وعدالت صحبت می کند حداقل برای آن همه دفاع نماييم که در آن طرف خط ، پاکستان وطالبان  وآقای گلب الدين با کل حکمتش قرار دارند.

 

اين حقيقت را نمی توان با تبليغ ومقاله حل ساخت وتمام نيروهای سياسی وجهادی را در يک ايتلاف وسيع جمع کرد ولی می توان با وجود داشتن مواضع مستقل سياسی وحتا داشتن اختلافات معين فکری وايدولوژيک مخالف ، برای مدتی بين هم کنار آيند ورفع خطر نمايند ،زيرا اگر دولت حامی همين دموکراسی موجود وغير کامل نيز وجود نداشته باشد چه خواهد شد. من می دانم که نشر اين ياد داشت نيز شايد به مذاق تعدادی از دوستان ومخالفين برابر نباشد ولی از آنجاييکه من، محدود بودن ساحهً تفکر ،انديشه واهداف متحجرانهً طالبان وهمراهان شان را از نزديک شاهد بوده ام،  وبچشم سر مشاهده کرده ام که راديو ، تلويزيون وحتا آچار وترشی را اعدام کرده وحرام گفته اند ، هر نوع غفلت را در زمينه شديدا ًمحکوم می کنم وهمه را با کل احترام به سوی احساس مسووليت های عظيم وطنی فرا می خوانم ومی گويم تا دير نشده ، دست بکار شويد ، فردا دير خواهد شد.! وطن بهمهً ما تعلق دارد ومال شخصی هيچ قوم،زبان ، شخصيت وحزب وگروه نيست. افغانستان افتخار وعزت همهً باشنده گان آن است.

 

دراخير می خواهم خدمت شما ياد آوری نمايم که در رقابت های سالم دموکراتيک هيچ نوع خطری متوجه نظام نيست، دولت نبايد از نيروهای مخالف بالفعل وبالقوهً سياسی  چپی ترسی بخود راه دهد ، تمام خطر برای دموکراسی های نوبنياد ريشه نيافتهً مثل وطن ما، ازجانب عاشقان استبداد خشن قرون وسطايی است که بيشتر در لباسهای تقدس مذهبی وقومی وزبانی ، بنابر سطح پايين رشد فرهنگی جامعه عرض اندام می کنندوبارها بمانند لشکر مور وملخ حاصلات سر درختی وزير درختی يک وطن را نابود کرده اند واگر مجال پيدا کنند آن را تکرار می کنند.

لذا حاميان دموکراسی ،عدالت ومردم سالاری  بايد متوجه اين مار خفته ًزهری باشند وغفلت را از خود دور کنند. اگر جناب شما ومتحدين حقيقی  داخلی وخارجی تان متوجه جدی اين مشکل نشويد  عواقب بدی خواهیم داشت. نبايد تجربهً شوروی ها تکرار گردد که در حاليکه در پهلوی نيروهای دولتی عليه مخالفين دولت می جنگيدند، مخفيانه از رهبران دولتی ما، با نامدار ترين فرماندهان نظامی مذاکره می کردند ، قرار داد می بستند  ومناسبات نيک قايم می نمودند. حال اگر امريکايی ها در ضمن حمايت از شما وبدون مشوره باشما وساير مقامات مسوول دولتی ، بصورت مخفيانه ، بانيروهای خون ريزمخالف شما ومردم ما ، باب مذاکره وتفاهم را باز نمايند وبه توافقاتی برسند ، اين کار بمثابهً خنجر هلاکتباری عليه دولت خواهد بود زيرا ديده شده که کشورهای بزرگ تابع منافع خود می باشند نه در گرو پرنسيپ ها واصولهای که بزبان می آورند.

بنا ًايجاد وتحکيم قوتهای حامی دموکراسی، نظم وقانون ،جامعهً مدنی ، ترقی خواهی ،عدالت پسندی ، ضد بنياد گرايی وتروريزم ،ضد مداخلهً خارجی ودارای روحيه وعشق وطن پرستی  ومخالف با هرنوع تبعيض ونابرابری های قومی، زبانی ومذهبی از وجود فرزندان خود وطن ، کاريست جداًضروری وحتمی که يک لحظه غفلت  در اجرای آن عواقب خطر ناکی را درقبال خود دارد.

 

اين هم درست است که دشمنی ها، رقابت ها ومخالفت های گوناگون چندين ساله را تمی توان در يک چشم برهم زدن حل کرد ويا ناديده گرفت وهمه را دور يک شعار با فرمايش  ، موعظه وفتوا متحد ساخت ولی افراد وگروه های با فرهنگ عالی سياسی ودلسوز بحال وطن ومردم شان در لحظات حساس وسرنوشت ساز ، از موانع  وخندق های موجود ودشمنیها ورقابت های سالم ومنفی ويا غير طبيعی عبور می کنند وبدون آنکه بالای اصول ومعتقداتی که برای شان مقدس است پا بگذارند ، موقتاً برای بردن کشتی شکسته به ساحل نجات ، متحدانه عمل می کنند وبعد نجات از مرگ دسته جمعی اگر توافق شان برای همراهی های بعدی ومسافرت های طولانی تر صورت نگرفت ، هر کسی یاران همسفر خودرا انتخاب ويا جستجو می کند وبا اطمينان  بسوی اهداف شان حرکت می نمايند. اين کار مشترک وتاخير نا پذير در شرايط موجود به وجيبه ًملی ومقدس هر هموطن با احساس ما بايد تبديل گردد، تا همه نه با نمايش موقف باداری ويا غلامی، بلکه بحيث هموطنان متساوی الحقوق دين ومسووليت ملی  خودرا در برابر وطنی که بالای همهً ما حق بزرگ وادا نشدنی دارد ايفا نماييم .

 

شما بخوبی می دانيد که یکی از عوامل اساسی هسته گزاری سازمانهای خرابکار وتروريستی در ساير کشورها ومناطق جهان ، فقر ، تنگدستی ، بيکاری ومحروميت های مختلفهً مردم می باشد که بستر خوب ومناسبی برای رشد ونموی زودحاصل تلاشهای تخريبکارانه قرار می گيرد. دشمنان وطن ما نيز از اين امکان متوفر وطولانی مدت استفاده نموده وبرای جذب وجلب اجيران دست بکار شده اند. نبايد همه تفنگ بدستان مخالف هر حاکميت را خاين ووطن فروش قلمداد کردوآنهارا مزدور ونوکر اجنبی دانست شخصيها ورهبران واقعا ًفهيم اين مشکل را عالما نه مورد بر رسی قرار می دهند ودر رفع آن می کوشند.

 

چطور بايد از يک هموطن خود تقاضای فداکاری وايثار درراه وطن داشته باشيم ولی متوجه شکم گرسنهً خودش وفاميلش نباشيم.؟ بکدام حق از هموطن بی خانه وبی زمين  وبی کار خود بخواهيم که بوطن مراجعه کند ولی به او حداقل سه بسوه زمين دولتی را برای اعمار سر پناه توزيع ننماييم واورا کمک در اعمار کلبهً فقيرانه وقرون وسطايی برای سپری نمودن شب وروزش نکنيم.؟چطور از سربازان وافسران  وطن بخواهيم که خودرا برای حفظ آنچه ناموس وطن ناميده می شود قربان کنند ولی بعد مرگ یا شهادت، فرزندان وفاميلش  در بدبختی فقر وتنگدستی زنده گی کنند واز مجبوريت دست به انجام کارهايی بزنند که با ننگ ووقار مردم ما همسويی نمی تواند داشته باشد.!  کی می تواند منکر آن گردد که صدها هزار از اعضای فاميلهای شهيدوقربان شده در راه عقيده وآرمانهای آن رهبر واين رهبر ، فلان دولت وفلان حزب چپی ،جهادی وطالبی در بد بختی ، سياه روزی ، فقر وتنگدستی بسر می برند وکمتر توجهی بايشان صورت نمیگيرد وده ها هزار معيوب جنگی گروه ها واحزاب وطنما ، در بيکاری ، رنج وعذاب  فقر ومحروميت  بسر می برند واز تمام فداکاری های شان در راه ترقی ومساوات  و يادر راه پيروزی جهاد ودولت اسلامی پشيمان ونادم اند زيرا نه نانی ونه کاری ونه خوشبختی وسعادتی نصيبشان شده ونه خواهد شد.

چطور يک هموطن ما خودرا افغان ويا افغانستانی بداند وهيچ نوع ملکيتی در وطن پدری خود نداشته باشد وبچشم سر مشاهده کند که کسانی که آنها را از داشتن مال ومتاع دنيا برای رستگاری عقبا برحذر می داشتند ،امروز خود نصف اراضی زراعتی آبی وللمی وطن را قباله نموده وکلبه های فقيرانهً چکک باران ، خامه، شاريده ، بی در وبی دروازه وناوه افتادهً شان به قصوری تبديل گرديده که پادشاهان وروسای جمهور ديروز وامروز وطن از آن محروم اندوجالب اينکه اين قصر های ظلم آباد در محل خانه های چپه شده وباارزش محلات فقير نشين  اعمار گرديده است.

 

از آنجاييکه در دين مقدس اسلام، فقر را قرين کفر دانسته اند ،لازم است که شما برای فقر زدايی يعنی کفرزدايی تلاش نماييد تا بخاطر چند کلدار وريالی ،فقرا ومساکين وطن ما را دشمنان ما خريداری ننموده وآنهاراعليه وطن شان استعمال نکنند. شبکه های تخريبی از اين نقطهً ضعف ده ها حکومت، خاصتا ً درجهان اسلام بدفعات استفاده نموده وخواهند کرد. دولتهای که با درآمد های افسانوی نفتی وغير نفتی متوجه اين مشکل خود نيستند عواقب بدی را در قبال خود خواهند داشت زيرا مردمان جهان قبل از هر آرمان وعقيده ، بنان وسرپناه واسباب زنده گی خود می انديشند .

 

جناب رييس جمهور !  کسی که به اين پيشنهادات دلسوزانه بيشتر از هر مقام وحزب وتنظيم جامهً عمل پوشانيده می تواند شما هستيد.شما بايد بهمهً مردم متعلق باشيد واجازه ندهيد که کسانی  شما را بنام دوستی  ومحبت درقوالب تنگ قومی ، زبانی وگروهی مطرح کنندوبوطن خساره برسانند ودر اين صورت است که حتما ًبر مشکلات عديده وخاصتا ًدشواری های فعلی موفق خواهيم شد.روسای جمهور وشاهان با احساس وهر رهبری، سرپوش مردم وحامی تمام نواميس ملی وعزت انسانهای وطن، افتخارات وفرهنگ های شان می باشند . من اميدوارم که شما جز اين رهبران باشيد. لذا بارديگر تقاضای خودرا تجديد نموده خواهان عملی شد ن پيشنهادات  دلسوزانهً خود وسايرین در زمينه می باشم.ودر تحقق آن برای شما طالب کاميابی ميگردم. با عرض احترام

 

                                                                       

+ نوشته شده در  2006/5/31ساعت 2:26 AM  توسط rahemey رحيمي   | 

 

 

جنرال عظیمی عازم وطن میشود،مائویست های هالندی شده عذاب میکشند

 

 

 

 

 

گرچه علاقه نداشتم از اختلافات بینی الافغانی چیزی بنویسم، اما چون گروه کوچک فدراسیون بجای افغان  بودن به هالندی شدن خود میبالندو در تلاش اند افغانهارا در هالند به سیاه روزی وبدبختی بیشتر بکشانند وتا سرحدی هالندیزده شده اندکه عزیمت جناب جنرال عظیمی را از هالندبه وطن آبائی واجدادیش افغانستان " فرار" تلقی مینمایند، فقط  هالندی شدن را یگانه معیار شخصیت میدانندوبجای افغان بودن بیشتر به هالندی بودن خودفخرمیفروشند ،بناً مطمئن هستم که این یاداشت افغانهای واقعی راآ زرده نخواهد ساخت. بگذارفدراسیونی هااینطورباشند،امابرای وطنپرستان اصیل هیچ چیزی والاترازعشق به وطن بوده نمیتواند.

FAROE  که اینقدرنا م کلان(صغیر کبیر) را بالای خودگذاشته ،چیست؟ وچگونه بوجودآمده است؟

همه میدانیم که قبل ازسقوط اتحاد شوروی بازارمهاجرپذیری وامتیازدهی به پناهنده گان در کشورهای غربی  گرم بود. دولت های غربی علاوه از سخاوتمندی در پذیرش پناهندگان مبالغ هنگفتی رابنام فعالیتهای  فرهنگی وانتیگراسیون اختصاص میدادند،درهمین موقع بود که برخی از افغانهای موقع شناس واستفاده جو مقیم هالند فضا را مساعدیافته برای کمائی این پولهای خداداد ،دست به ایجاد فدراسیون تحت نام فریبنده دفاع  ازپناهندگان افغان زده، که بیشتر مائویست های (شعله ئی ها) مقیم هالندکه به اثر خصومت با دولت جمهوری افغا نستان از کشور، فرار کرده بودند شامل این دسته شدند .

بعد از سال 1992 که حکومت ((مجاهدین ))مستقر شد،موج جدیدی از پناهجویان وارد اروپا گردید.

در این میان یکعده از اعضای وبلندپایه های رژیم مرحوم داکتر نجیب الله نیز به هالند پناه آوردند .

آنها بعداز جابجائی متوجه شدند که یک اقلیت کوچک بنام فدراسیون در حالیکه یک قدم هم به دفا ع از مهاجرین بر نمیدارند ، با سوءاستفاده از سیل عظیم مهاجرین مبالغ هنگفتی را از دولت هالند گرفته حیف ومیل مینمایند . وبه زودی این زمزمه که باید فدراسیون از پولهای گرفته شده به جامعه مهاجرهالند  گزارش بدهد سراسری شد .

      این مسله در بعضی از رسانه های افغانی مقیم هالندانعکاس یافته بود که فدراسیون باید از صد ها هزار گلدنیک گرفته شده بنام مهاجرین حساب بدهد ،فدراسیونی ها احساس نمودند که حالادیگر مشت های شان باز مشود وباید در مقابل دولت هالند ومهاجرین حساب بدهد.(سوءاستفاده مالی در کشور های غربی گناه بزرگ شمرده مشود .) بناء تلاش نمودند تا فضا را مغشوش وپل پا را گم کنند . در نتیجه پناهجویان تازه وارد را،عامل این افشاگری دانسته هدف قرار دادند.

آنها با تمام قدرت علیه همه آنانیکه بعد از سال 1992به هالند پناه آورده بودند به مقابله پرداختندوبه مقامات هالندی راپور دادند که، همه کسانیکه بعداز سقوط رژیم نجیب به هالند آمده اند ناقضین حقوق بشر ومجرمین جنگی اند. در نتیجه این سیاست بازی های فدراسیون بود که سیاست پناهنده پذیری دولت هالند180درجه تغیر کردوهزاران خانوادۀافغان همراه بازنان بیچاره و اطفال معصوم شان در کمپ ها بازنده گی رقتبار سوختند وساختندوهنوز هم عذاب میکشند. دههافامیل از کمپ ها اخراج وبه کوچه هاسرگردان شدند.

زندگی چنان بر سر مهاجرین تنگ آمد که یک عده حتی دست به خودکشی زدند. خلاصه این برخورد ، تروخشک را در آتش بی سرنوشتی سوزاند. اینست نتیجه کار آقایون فدراسیون که هنوز هم یاوه سرای میکنند وبا تمام بی حیایی از حقوق بشر وکمیته حقوق بشر دم میزنند.

درهمین جا،دین خودمیدانم که ازخدمات گسترده اتحادیه انجمن های مهاجرین افغان درهالند تحت ریاست محترم دیپلوم انجنیر حفیظ حازم شاعرونوسینده کشور که یگانه نماینده بر حق مهاجرین افغان مقیم هالند میباشد ،سپاسگذاری نمایم .

اتحادیه انجمن های مذکور دردهای جانسوز پناهندگان را همواره انعکا س داده ،مهاجرین کشیده شده در کوچه هارا بکمک کلیساها وبعضی موسسات خیریه دوباره پناگاه داده و مبارزه پیگروخستگی ناپذیرخودرا علیه سیاست های پناهنده ستیزی در هالند کماکان ادامه میدهد.

امروز همه افغانهای صرفنظر ازتعلقیت حزبی،سازمانی،ایدیولوژیک،قومی ،ملیتی و مذهبی از تغیر سیاست هالند زیان دیدند. دراین دنیا هیچ چیز پت و پنهان نمیماند، پناهجویان هالند متوجه شدندکه چگونه فدراسیونی ها که تابیعت هالندی دارند، برای تداوم رنج وعذاب پناهجویان قبول ناشده ،اثر گذاشته اند. از همین جا بود که فدراسیونی ها دیگر ازترس افغانهای عذابکشیده در مله عام ظاهرشده نتوانستند ،به کمپ ها ،محافل خوشی وعذاداری مردم رفته نتوانسته وعرصه روزبه روز بالای آنهادرهالند تنگ وتنگتر شد.

فدراسیونی ها بعد از شکست در هالند تلاش نمودندتا این سلسله مهاجرستیزی و پناهنده ستیزی ضد افغانی را در سراسراروپا گسترش دهند. اما  این  تلاشها هم بازاری پیدانکردوناکام شد. علی الرغم این شکست وریختها، مرده ریگهای همان فدراسیون شکست خورده که عدد شان از تعدادانگشتان تجاوز نمیکند،تحت نام  وعنوان  کلان " فدراسیون سازمانهای پناهندگان افغان در اروپا" اینجاوآنجااعلامیه های سیاسی خصمانه پخش میکنند تا اگر بتوانند آخرین زیان ممکن را به افغانها برسانند.

فدراسیونی ها بعد ازاین شکست وریخت ها مانند مار زخمی پیچ وتاب خورده سعی نمودند تا باتمام امکان وقدرت ،بکمک مقامات پرقدرت هالند از منسوبین رژیم ساقط شده نجیب الله در هالند انتقام بگیرندوتاکه میتوانند سلسله این انتقامگیری ها را ادامه دهند.اعلامیه اخیرفدراسیونی ها ازقماش همان عقده گشائی هاست که میخواهند از وابستگان رژیم جمهوری افغانستان انتقام بکشند .

جالب این است که آنهاعزیمت شخصیت محترمی مانند سترجنرال محمدنبی عظیمی نويسنده اثر مشهور ((اردو وسیاست ))به وطن محبوبش را فرارگفته وگویا از رفتن یک افغان وطندوست به پیشگاه مردم وکشورش سخت غضبناک شده اند.

آقایون فدراسیونی :اگر یک لحظ گپ شمارا قبول کنیم که آقای عظیمی جرمی را مرتکب شده باشد،آیا این جرم در هالند واقع شده یا در افعانستان ؟

    شما در هالند همه کاره هستید ومیدانیدکه طی ده سال اخیرکه آقای عظیمی در هالند بوده، مانند یک فرشته زندگی نموده ، آزارش به کسی نرسیده ومانند یک نویسنده چیره دست بهترین آثار فرهنگی و ادبی آفریده است.

اگر به تعبیر شماجرم در افغانستان واقع شده باشد ، پس چرااز رفتن اوشان به جائیکه جرم واقع شده اینقدر لب افسوس میگزیدوعصبانی هستید؟

  تا جائیکه من میدانم جناب سترجنرال عظیمی به موافقه دولت هالند از میدان هوائی امستردام در میان بدرقه صدها هموطنش پرواز نموده و بمیدان هوائی کابل در میان شور واحساسات جمع غفیری ازشهریان کابل مواصلت ورزیده و در شهر زیبای کابل اقامت گزیده است.

حالا فکر میکنم با این مختصرعرق شرم به چهره آنانیکه اعلامیه "فرار" عظیمی را سازمان داده اند، پدیدار خواهد شدوعذاب وجدان ( اگر وجود داشته باشد) تا ابد اذیت شان خواهد کرد.

آنچه به من مربوط میشود ،رسماً پناهندگی خودرا از دولت هالند گرفته به آرزوی سفر به وطن عزیز میباشم . قبل از ترک هالند،خوشبختانه محکمه عالی هالند تصمیم وزارت عدلیه هالند را، که ازنفوذ فدراسیونی ها تاًثیر پذیر بود، در مورد من منسوخ اعلان و متذکرشد که باید حقوق من اعاده شودوچون محکمه را من برده ام ،وزارت عدلیه مکلف گردید که پول مصارف محکمه را بپردازد( فیصله محکمه نزدم موجود است). بر اساس همین تصمیم محکمه هالند، من سند اقامت هالند را مجدداٌ حاصل و بر مبنای این سند رسمی بصورت قانونی و رسمی خاک هالند را ترک گفته ام  .

ازاینکه برای فدراسیونی ها ترک هالند "فرار" و "جرم" پنداشته میشود این حق آنهاست. چون از بیست سال به اینطرف هالندی شده اندوفکر، عقل  و ایمان شان هالندی شده است. اما برای من، آقای عظیمی و سائر افغانها ،افغانستان، سرزمین اصلی ومادری ماست که ترک هر جا را و لو هر قدر زیبا باشد به خاطر رسیدن به آن افتخار خویش میدانیم.  ما از اینکه در صف قوای مسلح جمهوری افغانستان تحت رهبری مرحوم داکتر نجیب الله (که توسط  بنیادگرایان تروریست طالبی وپاکستانی های سیاهدل به شهادت رسید.) علیه بنیادگرایان ،تروریست های صادر شده از پاکستان ،قطاالطریقا ن و چپاولگران بدفاع از حیثیت وشرافت مردم قرارگرفتیم، افتخار مینمایم .

ما دشمن سرسخت مداخله نظامیگران پاکستان بودیم وحالاهم باصدای بلند میگویم تا زمانیکه حکمروایان پاکستان در امور داخلی کشور ما نقش داشته باشند افغانستان هیچگاه روی خوشی وصلح رانخواهددید.

ما علیه تروریسیم داخلی وبین المللی درمقابله ومجادله بودیم حالاهم میگویم تا زمانیکه وطن عزیزما از عذاب تروریسم نجات پیدانکند ،امنیت وثبات تامین نخواهد شد .

بلی آقایان فدراسیونی اگر مبارزه علیه مداخله نظامیگران پاکستانی ،وهابی های سعودی ،بنیادگرایان اسلامی وتروریسم بین المللی ((جرم و جنایت))باشد ما این کار را کردیم ودر آینده نیز خواهیم کرد واز بیان این حقیقت ترس نداریم اگر سلسله زندانی ساختن های شما وولینعمتان تان هرقدبیشتر شود جلومبارزه دادخواهانه وعدالتخواهانه مارا نخواهد گرفت .

برعکس اگر قرارگرفتن در پهلوی بنیادگرایان اسلامی و وسیله شدن در دست نظامیگران پاکستان و وهابی های سعودی وتروریسم بین المللی جرم باشد ،شما فدراسیونی ها با ید در قدم اول پاسخگوباشید.

   تاریخ تکرارمیشوداما جعل پردازان ودروغ گویان حافظه خود راازدست میدهند. دیروزهنگام حضورقطعات نظامی اتحادشوروی که همین اسامه بن لادن ،گلب الدین حکمتیار ،ملا محمد عمر وسائربنیادگرایان از خاک پاکستان به حمایت آی ،اس،آی ومولانا های بنیادگرای پاکستانی چون قاضی حسین احمد ومولاناسمیع الحق ودیگران برعلیه جمهوری افغانستان می جنگیدند ،همه " آزادیخواه "،"مجاهد پاک" و" وطن پرستان واقعی افغان" تبلیغ شده وازحمایت امریکاودنیای غرب برخوردار بودند، بعضی از مائویستها(شعله ئیها )از جمله سازمان های" رهائی "و"ساما" که اکثریت فدراسیونی هااز همان قماش اند،شانه به شانه باهمین تروریست ها وبنیادگرایان صادر شده از پاکستان علیه حاکمیت جمهوری افغانستان می جنگیدند ،مکاتب رامیسوختاندن،معلمین و متعلمین راترورمیکردند،پل هارا انفجار میدادند وخلاصه برای ویرانی تمدن بشری هر کارکه از دست شان ساخته بود انجام میدادندو نامش را"مقاومت ملی "و"جنبش آزادی بخش ملی "میگذاشتند. اینست چهره واقعی فدراسیونی های مائویست که امروز برمسندقضاوت و محاکمه پناهندگان افغان در هالند نشسته وحکم میرانند.

: ازدید من اعلامیه فدراسیونی هادونکته دیگر رانیزخاطرنشان میسازد

1- سلسله بی سرنوشت سازی ها وبه محاکمه کشاندن ها در هالند، به کمک و همکاری خاص فدراسیونی ها صورت میگیرد.

2- فدراسیونی ها تصمیم دارند تا تمام آنانی را که بعداز سال 1992 به هالند پناه آورده اند،تحت نظارت داشته و به اصطلاح به مجازات بکشانندو در صورتیکه یکنفر هم ازاین "لست سیاه" خاک هالند را ترک گوید موجب خشم و نا خوشنودی آنها میگردد.

اگر این برداشت من دقیق باشد در آنصورت دو نتیجه گرفته شده میتواند:

الف- این اقدامات انگیزهء سیاسی داشته و پناهجویان نه بخاطر جرمی که مرتکب شده اند بلکه بخاطر وظیفه و مقامی که در چوکات یک رژیم سیاسی داشته اند ، محاکمه و مجازات میشوند.

ب- این اقدامات جنبه سیاسی - ایدئولوژیک داشته نه جنبه حقوقی- قضائی.  بعبارهء دیگر موضعگیری سیاسی-ایدیولوژیک اشخاص سبب بی سرنوشتی ،محاکمه ومجازات میشود نه دلایل الزامی که سبب حکم گردد.

  با تاسف من نویسنده زبردست نیستم که فریبکاری ها ،جعلکاری ها ،توطئه گری ودسیسه سازی هائی را که بر سرپناهجویان مظلوم و هردم شهید ما دنیائی از سیاه روزی را تحمیل نموده،  بصورت واقعی تمثیل نمایم .

اما یقین راسخ دارم که تاریخ واقعی وطن بآلاخره نوشته خواهد شد حقایق نا پیداو پنهان بر ملاخواهد گردید.

مشکل اصلی اینجاست که حقیقت در نبرد دشوارباسخت جانی جعلیات ودروغپردازی های صیقل شده مواجه است.

درهمین سن وسال خودبه یاد داریم که نلسن مندیلااز طرف رژیم دوست امریکا در افریقای جنوبی بحیث یک چهره یاغی وجنایت پیشه بیش از 27 سال رادرسیاهچالهای مخوف زندانهای تبعیض نژادی سپری کرد، اما امروز بمثابه بزرگترین شخصیت انصاف و عدالت، ازاحترام همه بشریت شرافتمند بر خوردار است .

کشورما افعانستان هم بآلاخره مندیلا های خود را پیدا خواهد کرد.

بگذارهمه وطنپرستان اصیل بخاطرعدالت وانسانیت واقعی و بخاطر ساختمان افغانستان مترقی وپشرفته متحد و یکپارچه شده و بخاطر مصالح ومنافع افغانستان عزیز این سرزمین پدری و مادری خویش بیاندیشند نه به امرو نهی بیگانگان

+ نوشته شده در  2006/5/31ساعت 2:19 AM  توسط rahemey رحيمي   | 

                                                  

 

                                                    

صلح ود موكراسيِ ازواشنگتن ولند ن تاکابل وبغداد

اگر مردم غرب ادعا مي‌كنند كه دموكراسي زاده‌ي تمد ن آنها است و منشا اين  دموكراسي از سرزمين‌ آنها آغاز شده است، پس بايد به اين ايده نيز معتقد شوند كه اين دموكراسي در حال حاضر چيزي جز ملعبه‌ي دست رهبران غرب نيست و مردم هيچ دخل و تصرفي در تعريف نوع دموكراسي حاكم بر آنها ندارند.

عيد بن مسعود جهني، تحليل‌گر روزنامه‌ي فرامنطقه‌يي الحيات با ارايه‌ي تحليلي انتقادي از دموكراسي آمريكايي نوشته است: امروزه‌ خطرناك‌ترين تهديدي كه دموكراسي با آن مواجه است، ذكاوت سياسي مردم نيست، بلكه تمايل رهبران آنها جهت توهين و دست كم گرفتن اين ذكاوت سياسي از جانب مردم است و مثال صادق اين سخن عملكرد سياسي جورج بوش، رييس جمهور آمريكا و توني بلر، نخست وزير انگليس است.

در واقع دموكراسي امروز از سوي كشورهايي نقض مي‌شود كه داعيه‌ي سردمداري دموكراسي و دفاع از حقوق بشر دارند، اما تحت نام اين شعار چه حقوق‌ها كه پايمال نشده و چه كرامت‌ها كه زير پا گذاشته نشده است. براستي كه دموكراسي چه شعار زيبا و چه چهره‌ي پليدي مي‌تواند داشته باشد!

ايالات متحده‌ي آمريكا مثال زنده‌اي از يك دموكراسي پايمال شده است، اين كشور ادعا مي‌كند كه " مادر دموكراسي‌ها " در جهان است، اما در اصل در زمره‌ي اولين كشورها در نقض حقوق و مبادي دموكراسي قرار مي‌گيرد و با نگاهي دقيق‌تر مي‌بينيم كه چه بسيار كشورهايي كه بواسطه‌ي اين مادر دموكراسي به اشغال كشيده شده‌اند و چه بسيار حقوق‌ها و آزادي‌هايي كه توسط آن زير پا گذاشته شده‌ است.

آمريكا گروه‌هاي مقاومت مرد مي را تروريسم و اشغالگران و تجاوزگران را شرافتمند و طالب آزادي تعريف مي‌كند! مادر دموكراسي جهان هنوز از خود نپرسيده است كه دليل باقي ماندنش در عرا ق و افغانستان چيست و آيا مي‌توان دموكراسي را با سرنيزه‌ي سربازان اشغال‌گر در كشوري تطبيق كرد؟ آيا كشوري كه داعيه‌ي فرهنگ دموكراتيك دارد، از خود پرسيده است كه برگزاري انتخابات در كشور ديگري با حضور گسترده‌ي تانك، f118 ،  b52،کروزوپرشنگ وسرنيزه تفنگ وتفنگدار چگونه در چارچوب دموكراسي تعريف مي‌شود؟

فردريك لا فارج، يكي از مقامات نظامي آمريكا، كه نحوه‌ي ورود نيروهاي آمريكايي به فلوجه و تصرف اين شهر توسط نظاميان آمريكايي را با کمره فيلمبرداري خود به تصوير كشيده است، طي شهاد تي در داد گاه نظامي آمريكا گفت : فرماندهان بلند پايه‌ي آمريكا به سربازان و افسران آمريكايي در حمله به فلوجه د ستور داده بودند كه هر چيز متحرك و غير متحرك را هدف قرار دهند و اگر وارد مساجد شد يم و با جسد زخمي يا غير زخمي مواجه شد يم، دو بار او را هدف قرار دهيم تا مطمئن شويم مرده است. اين است شيوه‌ي دموكراسي آمريكا؛ كشتار دسته جمعي در نجف، سامرا، رمادي،‌ فلوجه، بغداد و ديگر شهرهاي عراق. بايد بگوييم اين دموكراسي آمريكا بي‌شباهت به دموكراسي اسراييل در سرزمين‌هاي اشغالي و آنچه كه در صبرا، شتيلا و جنين رخ داده است، نيست. اين تحليل‌گر عرب افزوده است: «ايالت متحده‌ي آمريكا كه داعيه‌ي ‌حفظ حقوق بشر و دفاع از آزادي‌ها را دارد، خود اولين كشوري بود كه تمام شعارهاي حقوق بشري و آزادي را هدف قرار داد و بسياري از انسانها را به اتهامات واهي و بدون اتهام مشخص با غل و زنجير راهي زندان‌هاي انفرادي خود در گوانتانامو كرد و اين راه ‌حل زيركانه ‌اي‌ بود براي فرار از قوانين داخلي آمريكا ! چرا كه اين زندان‌ها در محدوده‌هاي مرزي آمريكا نيست و قوانين آمريكا آنها را در بر نمي‌گيرد.

در صورتي كه آمريكا زندان‌هاي گوانتانامو، ابوغريب و ديگر زندان‌هاي سري در كشورهاي اروپايي و غيره را به‌عنوان هوتل‌هاي پنج ستاره تلقي مي‌كند، حق ندارد كه از آزادي و د موكراسي سخن بگويد. كشوري كه ديگر كشورهاي جهان را به دليل اجراي حكم اعدام نسبت به يك قاتل و جنايت‌ كار محاسبه مي‌كند و حتي تحريم‌هاي سياسي و اقتصادي نسبت به آن كشورها اعمال مي‌كند، هم اكنون ده‌ها تن از مردم بيگناه را بدون محاكمه و با خونسردي كامل توسط سربازان آمريكايي در عراق و افغانستان مي‌كشد. روزانه هزاران تن از زنداني‌هاي گوانتانامو، ابوغريب‌، بگرام ،  قندهارو غيره با بد ترين شيوه‌ها شكنجه مي‌شوند و جالب آن است حتي پس از انتشار وحشتناك‌ ترين عكس‌هاي گرفته‌شده از داخل اين زندان‌ها كه عرق شرم را بر هر پيشاني مي‌نشاند، " آمريكا " باز هم از دموكراسي خود سخن مي‌گويد‌ و الحق كه جاي خجالت دارد و براساس يك ضرب‌المثل عربي در واقع بايد گفت: آمريكا، بايد از خجالت بميري!

نبايد از هيچ چيزي تعجب كرد، زيرا جهان، جهان عجايب است. ادعاهاي دموكراسي خواهانه‌ي آمريكا كاري كرده است كه همگان فراموش كنند كه د موكراسي‌هاي مشابه، چه جنايت‌ها كه در حق ملت‌ها نكرده‌اند. همگان فراموش كرده‌اند كه د موكراسي فرانسه چه جنايت‌ها در حق كشور الجزاير كرده است. همگان فراموش كرده‌اند كه د موكراسي بريتانياي كبير در مصر، فلسطين، يمن، عراق، سودان ، افغانستان و ديگر كشورهاي جهان چه‌ها كرده‌ است ‌و بالاخره همگان فراموش كرده‌اند كه دموكراسي آمريكا و انگليس در شرق و غرب، عراق، افغانستان و فلسطين چه كرده‌ است.

آمريكا با شعار جنگ با تروريسم جهاني و سلاح‌هاي كشتار جمعي كه متاسفانه تاكنون اثري از آن پيدا نشده است، درگيري و بحران‌هاي خود را وارد عراق ساخت و اين كشور را در برابر چشم همگان، از جمله سازمان ملل بدون هيچ مدرك و سندي دال بر واقعيت‌ادعاهاي خود، به اشغال درآورد.

جالب ‌تر اين‌كه بوش، توني بلر، چني، رامسفلد، و رايس كه در حال حاضر عراق براي آنها به ايستگاهي جهت استنشاق بوي نفت تبد يل شده است، بر ادعاي خود مبني بر اينكه جنگ عراق براي آزاد سازي مردم اين كشور و گسترش دموكراسي بوده است، ‌اصرار دارند و اين ادعا چيزي جز تحقير ذ كاوت سياسي عامه و خاصه نيست. چه كسي باور مي‌كند كه كشوري با هزينه‌هاي چند ميليارد دالري و كشتن صدها نظامي خود، آمده است كه فقط و فقط آزادي و دموكراسي را در عراق حاكم كند؟ اين چه دموكراسي است كه در برابر تلاش و مقاومت مردم جهت استقلال و تعيين سرنوشت خود مقابله مي‌كند و از سويي سياست‌هاي تروريستي اسراييل در فلسطين و بقاي نيروهاي اشغال‌گر در عراق و افغانستان را تاييد و حمايت مي‌كند؟!

در ادامه‌ي اين تحليل آمده است: آمريكا از اعراب خواست كه با تطبيق طرح خاورميانه‌ي بزرگ، دموكراسي را در اين منطقه حاكم كنند، اما زماني‌كه ملت فلسطين با اولين اقدام خود طي يك حركت د موكراسي خواهانه، حكومت خود را انتخاب كردند، چه شد؟ آمريكا از حرف خود عقب نشيني كرد و بوش مخالفت قاطع خود را با اين انتخاب دموكراسي خواهانه اعلام كرد. اما دليل بوش از عدم حمايت خود نسبت به انتخاب مردمي فلسطين چه بود؟ بوش مي‌گويد جنبش حماس، اسراييل و نقشه‌ي راه را به رسميت نمي‌شناسد و براي مقابله با دولت يهودي اسراييل، سلاح حمل مي‌كند، آيا اسراييل فلسطيني‌ها و طرح صلح اعراب و حتي نقشه‌ي راه را به رسميت مي‌شناسد؟ آيا اسراييل به چيزي جز اشغال سرزمين د يگري، كشتار، تروريسم‌،‌ ساخت و ساز غير قانوني شهرك و ديوار كرانه‌ي باختري معتقد است؟

اگر مفهوم دموكراسي از ديد گاه بوش امنيت، صلح و ثبات است، جنگ عليه كشورهاي د يگر را رهبري نمي‌كرد و صداي طبل جنگ شب و روز از كاخ سفيد شنيده نمي‌شد و در حال حاضر ارتش اين كشور در افغانستان و عراق جنگ پايان ناپذيري را رهبري نمي‌كرد.

آمريكا، سرپرست‌ و نمايندي دموكراسي جهان، مي‌گويد: آريل شارون، نخست وزير سابق اسراييل، مرد صلح است و دموكراسي در اسراييل جاري است. جالب اين است كه اسراييل اين كشور دموكراسي خواه! تاكنون چهار جنگ را با اعراب رهبري كرده است و بسياري از سرزمين‌هاي كشورهاي عربي و فلسطيني را به اشغال خود در آورده است، اما هنوز كه هنوز است آمريكا به وجود دموكراسي در اسراييل به خود مي‌بالد. حال بايد ديد كه دموكراسي آمريكا منطقه و جهان را تا به كجا مي‌كشاند و آيا اين كشور دموكراسي خواه! به جنگ عراق، كشتار بيش از صد هزار شهروند عراقي و ويراني شهرهاي اين كشور اكتفا مي‌كند يا بار د يگر تحت نام دموكراسي و حمايت از حقوق بشر داعيه‌ي ديگري را در سر مي‌پروراند؟ .

قانون‌گذار آمريكايي چه ميگويد؟

تفنگدار سابق و دموكرات ا رشد كنوني در مجلس نمايند گان آمريكا گفت كه تفنگداران آمريكايي با خونسردي كامل24 غيرنظامي عراقي را در ماه نوامبر در شهر حد يثه قتل‌عام كردند. افسران عالي‌رتبه از زنجيره‌ي فرماندهي با آگاهي كامل از اين موضوع، سعي در پنهان داشتن اين حقيقت داشتند كه اين امر بيش از رسوايي ابوغريب به تلاش‌هاي آمريكا آسيب خواهد رساند.

به گزارش خبرگزاري فرانسه، دو سري تحقيق مجزا ازسوي ارتش آمريكا در خصوص علت كشتار اين گروه از غير نظاميان عراقي مراحل پاياني خود را طي مي‌كند، اما اتهامات مبني بر اينكه تفنگداران آمريكايي اين افراد را به ضرب گلوله به قتل رسانده‌اند، موجي از نگراني‌ها را به خاك آمريكا كشانده است . جان مورتا، نماينده‌ي دموكرات مجلس نمايند گان آمريكا، به شبكه اي بي سي، اظهار داشت كه ارتش كشورش قصد آن داشته بر مرگ عراقي‌ها در تاريخ 19 نوامبر سرپوش گذاشته و نيز مانع انجام تحقيقات اوليه در اين رابطه شود . مورتا گفت: من قتل را نمي پذيرم و اين دقيقا همان چيزي است كه رخ داده. تحقيقات بعد از دو يا سه هفته تمام مي‌شود، اما مردم بايد در جريان كامل اين تحقيقات قرار گيرند و عاملان اين جنايت بايد معرفي شوند . جان مورتا هم‌چنين اين بحث را مطرح كرد كه به ابعاد اين قضيه آگاهي كامل ندارد، اما اصل اين قضايا به جنرال پيتر پيس، رييس ستاد مشترك ارتش آمريكا، و مشاور عالي رتبه‌ي رامسفلد مربوط مي‌شود.

مورتا تصريح كرد: چه كسي به سرپوش گذاشتن بر اين كشتار د ستور داد؟ البته يقين دارم كه پيس اين دستور را صادر نكرده، اما كه بود كه گفت قرار نيست اين موضوعات را علني كنيم.

جورج بوش گفته است كه بزرگ‌ترين اشتباه در عراق شكنجه در ابوغريب بوده است، اما با افشاي قتل‌عام حديثه رسوايي ابوغريب كم‌كم رنگ باخته است.

سناتور جان وارنر، رييس كميته‌ي نيروهاي مسلح سنا، از حزب جمهوري‌خواه در شبكه‌ي اي بي سي گفت كه در مورد اين قضيه مانند دوسيه ي  رسوايي زندان ابوغريب رفتار خواهد كرد و در اين راستا براي بررسي جوانب امر، جلسات استماع قضايي برگزار مي‌كند.

افسران ارتش گفته‌اند كه حادثه‌ي حديثه مهم ترين و جدي‌ترين جنايت جنگي است كه از آغاز جنگ تاكنون در عراق رخ داده است . اين در حالي‌است كه مقامات وزارت دفاع آمريكا اعلام كرده‌اند مجموعه تحقيقات در اين خصوص رو به اتمام بوده و دونالد رامسفلد، وزير دفاع، نيز در جريان مراحل مختلف تحقيقات قرار گرفته است. از يك سو تحقيقات جنايي به بررسي علل كشتار غير نظاميان عراقي مي‌پردازد و از سوي ديگر تحقيقات دولتي پيرامون دست داشتن تفنگداران آمريكايي در پنهان سازي اين وقايع در حال پيگيري است.

هفته نامه‌ي تايم گزارش داد كه قانونگذاران آمريكايي چندي پيش اطلاع يافتند كه برخي نيروهاي تفنگداران دريايي آمريكا كه در اين كشتار دست داشته‌اند به زودي با اتهامات سنگيني نظير ارتكاب به جنايت روبه‌رو خواهند شد . جان كلاين، نماينده‌ي جمهوري خواه مجلس نمايندگان و از تفنگداران دريايي سابق ارتش آمريكا به هفته نامه‌ي تايم بيان كرد: ماجراي ناخوشايندي پيش آمده است و آن اينكه تعداد كمي از تفنگداران دريايي مستقيما به غير نظاميان شليك كرده و آنها را كشتند . وي در پاسخ به اين سوال كه آيا به گفته‌ي مورتا مبني بر پنهان سازي اين ماجرا از سوي ارتش آمريكا معتقد است يا خير، گفت: در اين شكي نيست.  

دمواکرسي درقند هار







 

تلفات غيرنظاميان در حملات هوايی و زمينی نيروهای آمريکايی در ولايت قندهار بار ديگر نگرانی هايی را در حلقات داخل و خارج از افغانستان در مورد مصئونيت "افراد بيگناه" در جنگ عليه تروريسم در اين کشور افزايش داده است.  مقامات  تاييد کرده اند که در حمله ۲۱ مه، در ولسوالی پنجوايی ولايت قندهار شانزده غيرنظامی کشته و پانزده نفر ديگر زخمی شده اند در حالی که شاهدان عينی، اين تلفات را بيش از صد نفر می خوانند.  يک شهروند ولايت قندهار که در محل درگيری حضور داشته می گويد: " اين حمله تلفات زياد را به مردم محل و خانواده ها وارد کرد. صد و سی صد و چهل نفر در آن کشته شدند و خانواده ها تباه شدند و از بين رفتند." به گفته شاهدان عينی، در اين حمله تعدادی از زنان و کودکان نيز کشته و زخمی شده اند.  حملات هوايی و زمينی نيروهای آمريکايی به قندهار ده ها خانه را ويران کرد و خط زند گی ده ها نفر را تغيير داد.  تازه ترين گزارشها از ولسوالی پنجوايی حاکيست که حدود سه هزار نفر به دليل نا امنی ها از اين ولسوالی کوچ کرده اند. حالا سوال اينجاست که در ميان اين همه اتهام، مقصر اصلی کيست؟ طالبان، نيروهای دولتی و آمريکايی و يا هردو؟  اين سواليست که ظرف چهار سال گذشته بارها تکرار شده ولی جواب مقعولی به آن داده نشده است.

يک هموطن قندهاري ميگويد : " ما نه به طالبان پناه داده ايم و نه علاقمند چنين کاری هستيم. تنها تقاضای که ما داريم اين است که بايد با ما برخورد درست شود که اين برخورد را نه طالبان دارند و نه آمريکاييان."  او افزود: "همه (طالبان دولت و آمريکاييان) بر ما يکسان ظلم می کنند."

سازمان بين المللی مهاجرت (IOM) می گويد هزاران تن از روستاييان ، با افزايش درگيريها ميان نيروهای و ائتلاف با جنگجويان طالبان، درحال ترک خانه هايشان در ولايت جنوبی قندهار هستند.

اين سازمان برآورد می کند که حدود سه هزار روستايی از ولسوالی پنجوايی قندهار آواره شد و به شهر قندهار مرکز ولايت پناه برده اند. به گفته اين سازمان، بيشتر آوارگان، پس از ترک خانه هايشان، تهيدست و وحشت زده به نظر می رسند. درگيری در ولسوالی پنجوايی قندهار که در سی کيلومتری مرکز ولايت قرار دارد، در يک هفته گذ شته ادامه داشته است. دهها نفر از شورشيان و حدود شانزده غيرنظامی، در اثر حمله هوايی نظاميان تحت فرمان آمريکا به محل هايی که مخفيگاههای طالبان در ولسوالی پنجوايی قندهار خوانده شده، کشته شدند. ساکنان چندين روستای ولسوالی پنجوايی پس از اين درگيريها، مناطق شان را به اميد د ست يافتن به آرامش در خانه های اقوام و دوستانشان در شهر قندهار ترک کرده اند. برخی از اين بيجاشد گان با پای برهنه و با وضعيتی رقت بار، توسط لاری يا تراکتور خانه های خود را رها کرده اند. سازمان بين المللی مهاجرت می گويد اين افراد بسيار وحشت زده هستند و می گويند اگر از طالبان حمايت نکنند مورد ارعاب آنها قرار می گيرند و اگر حمايت کنند، مناطقشان بمباران می شود و توسط نيروهای طرف مقابل کشته می شوند.

 



صلح در کابل

 

  


 



گزارشها حاکيست که دست کم 7 غيرنظامی در جريان يک تظاهرات خشونت آميز در شمال شهر کابل کشته شده اند در حالی که شاهدان عينی تلفات اين حوادث را بيشتر اعلام کرده اند.  تظاهر کنندگان چندین ایستگاه پولیس و غرفه های ترافیک را در مرکز شهر کابل به آتش کشیده اند و همزمان تظاهرات خود را به چندين نقطه ديگر شهر گسترش داده اند.  آواز تیراندازی از نقاط مختلف شهر به گوش می رسد و بیشتر دکانها مسدود شده است. هیچ وسيله نقلیه ای در جاده های مرکزی کابل دیده نمی شود و چند جاده ای دیگر از سوی پولیس بسته شده است.  مجلس نمايندگان افغانستان جلسه خود را تعطيل کرده و شماری از نمايند گان برای جلوگيری از ادامه تشنج به محل حادثه رفتند. مجلس نمايندگان گفت که اجلاس بعدی اين مجلس به بررسی همين موضوع اختصاص خواهد يافت و تعهد کرد که تحقيقات در اين مورد را پيگيری خواهد کرد.  در عين حال از تشکيل جلسه اضطراری کابينه برای رسيدگی به اين موضوع نيز گزارش هايی منتشر شده است.

آغاز ماجرا :اين تظاهرات زمانی آغاز شد که کاروانی از نيروهای آمريکايی ظاهرا با چند موتر ملکی تصادف کرد و ظاهرا جمعی از حاضران در محل در اعتراض به آنچه که بی احتياطی يا اقدام عمدی راننده خورو نظامی می دانستند به پرتاب سنگ به سوی کاروان نيروهای آمريکايی دست زدند.  بر اساس برخی از گزارش ها، در ادامه اين نا آرامی نفرات پليس افغان نيز هدف حمله تظاهرکنندگان قرار گرفتند در حاليکه گفته می شود تظاهرکنندگان عليه آمريکاييان و همچنين رييس جمهوری افغانستان شعار می دادند. اگرچه گزارشها می گويند که 7 نفر در اين حوادث کشته شده اند، ولی هنوز رقم دقيقی از قربانيان اين حادثه در دست نيست.  منابع نظامی خارجی در افغانستان گفته اند سربازان آمريکايی برای متفرق کردن جمعيت خشمگين دست به تيراندازی هوايی زدند اما شاهدان عينی می گويند شماری از مردم در اين تيراندازی کشته و زخمی شده اند.  زخمی های اين حادثه که براساس برخی گزارشها، به بيش از 20 نفر می رسد، با دهها د ستگاه آمبولا نس به بيمارستان های شهر کابل منتقل شده اند.  افرادی که در بيرون ساختمان يک بيمارستان در مرکز شهر کابل تجمع کرده اند می گويند هر کدام وابستگان خود را که در اين حادثه زخمی شده اند به اين بيمارستان آورده اند.  اين افراد گزارش های متفاوتی از چگونگی آغاز درگيری ارايه می کنند.

واکنش کرزی :دفتر حامد کرزی، با انتشار يک اعلاميه در مورد اين حادثه ابراز تاسف کرده  )کرزي باهرجنايت فقط افسوس ميخورد وبس ، اين را ميگويند رياست دولت وزمامداري وحکمراني . سوال اينجا است که کرزي تاچه مدتي به اين درامه ننگين ادامه داده وشخصيت سياسي واجتماعي خويش را بيش ازگذ شته زيرسوال ميبرد؟ ) و در آن از افغانها خواسته شده از "صبر و شکيبايی" کار گيرند.  در اين اعلاميه دليل بروز حادثه ترافيکی که منجر به کشته و زخمی شدن شماری از افغانها شد و تظاهرات گسترده ای را در پی داشت، "مشکلات فنی" عنوان شده است. کرزی در اين اعلاميه همزمان خواستار توضيح نيروهای آمريکایی شده و دستور داده است که تحقيقات و بررسی های مفصل در اين زمينه انجام شود.

'گسترش نا آرامی' :با گسترش تظاهرات به بخش های متفاوت شهر کابل، وضعيت اين شهر متشنج شد.  برخی منابع تعداد تظاهرکنند گان را چند هزار نفر تخمين زده و گفته اند که آنان در مسير خود، د ست به خشونت زده و از جمله به چند ساختمان دولتی و ساختمان هوتل سرينا حمله کرده اند. شماری از این تظاهر کنند گان به بیرون ساختمان شبکه تلویزیون خصوصی آریانا در کابل حمله کرده و چندین واسطه نقلیه را به آتش کشیده اند. نظاميان آمريکايی در کابل وقوع اين حادثه را تاييد کرده و می گويند تحقيقات را در اين زمينه آغاز کرده اند.  يک اعلاميه منتشر شده از سوی نيروهای آمريکايی در کابل گفته است آنها حاضرند به افرادی که در این حوادث زيانمند شده اند، خساره بپردازند. واکنون آنها جنايات خويش را با پول ميخواهند پنهان نمايند .

حوادث کابل دررسانه هاي خارجي

 

 






شاهدان و پوليس افغانستان گفتند در تظاهراتي كه پس از وقوع تصادفي خونين در كابل رخ داد، در اثر شليك نيروهاي امنيتي آمريكا و افغانستان به سوي تظاهركنندگان دست كم 30 تن كشته شدند . به گزارش خبرگزاري آسوشيتدپرس، پس از اين تصادف كه آمريكايي‌ها مقصر آن بودند، صدها تن از تظاهركنندگان در حالي كه شعار « مرگ بر كرزي، مرگ بر آمريكا» سر مي‌دادند به سوي كاخ رياست جمهوري افغانستان و سفارت آمريكا راهپيمايي كردند . هم‌چنين از حوالي سفارت آمريكا صداي تيراندازي شنيده ‌شد. كريس هريس، سخنگوي سفارت آمريكا، گفت كه كاركنان، سفارت را تخليه و به يك مكان ا من منتقل شدند . تظاهركنند گان به زور وارد مغازه‌ها شده و لوازم خانگي را به سرقت بردند . خبرنگار خبرگزاري آسوشيتد پرس گفت كه شاهد بوده چندين تن از تظاهركنند گان يك تبعه‌ي خارجي را از موترش بيرون كشيده و مورد ضرب و شتم قرار داده‌اند . اين مرد پس از فرار از د ست تظاهركنند گان به صف نيروهاي پوليس پناه برد. نيروهاي پوليس براي متفرق كردن تظاهركنند گان تيرهوايي شليك كردند . نظاميان در اطراف كابل مستقر شدند و دو تانك حافظان صلح ناتو با تمام سرعت از مركز شهر عبور كردند . تظاهركنند گان به سوي ايستگاه‌هاي پوليس حمله كردند و موترپوليس را به ‌آتش كشيدند . شاهدان گفتند كه اين تظاهرات زماني آغاز شد كه كارواني اززره پوش هاي زرهي ارتش آمريكا از حومه‌ي كابل به مركز شهر آمدند و در ساعات پرتردد ترافيكي با موتر هاي غير نظامي تصادف كردند . يكي از شاهدان گفت: كاروان آمريكايي‌ها به تمام موتر هايي كه سر راهشان بود صد مه زدند. آن‌ها هرگز به غير نظاميان توجه نكردند . شرشاه يوسفي، ازپوليس كابل، گفت كه در اين تصادف سه تن كشته و 16 تن زخمي شدند . در پي اين تصادف كابل به محل زد و خورد مردم خشمگين با نيروهاي آمريكايي و نيروهاي امنيتي تبديل شد و براثر تيراندازي به سوي جمعيت 30 تن كشته و چندين تن زخمي شدند . يكي از مقامات پوليس ترافيک كه نخواست نامش فاش شود گفت شاهد بوده كه نيروهاي آمريكايي به سوي تظاهركنند گان شليك مي‌كنند . دگروال پل فيتز پاتريك، سخنگوي ارتش آمريكا، با تاييد اين كه نيروهاي آمريكايي در تصادف نقش داشته‌اند گفت كه ارتش آمريكا شليك نيروهايش به سوي تظاهركنند گان را تاييد نمي‌كند . وي گفت تحقيقات در اين باره در حال انجام است . اين درحالي‌است كه يك خبرنگار خبرگزاري آسوشيتدپرس گزارش داد كه شاهد بوده 10 پوليس  به سوي حدود 50 تن از تظاهركنندگان شليك كرده‌اند.

نظاميان امريكايي دهها غيرنظامي افغان را در كابل به خاك و خون كشيدند

شبكه تلويزيوني الجزيره اعلام كرد: ده‌ها غيرنظامي در شهر كابل توسط نظاميان امريكايي كشته شدند .  به گفته شاهدان عيني صبح امروز يك موتر زرهي مربوط به نيروهاي امريكايي با يك موتر مسافربري حامل مسافران غيرنظامي در ناحيه سراي شمالي خيرخانه واقع در شمال كابل تصادم كرد. ده‌ها افغاني كه به اين تصادم كه عامل آن امريكايي‌ها بودند، اعتراض داشتند، هدف فير مشترك نيروهاي امريكايي و نيروهاي چند مليتي قرار گرفتند كه در نتيجه عده زيادي از غيرنظاميان افغان كشته و  زخمي شدند.  گفته مي شود در اين فيرها حداقل 20 نفر كشته و دهها تن ديگر زخمي شدند. مردم خشمگين كابل نيز با سنگ و چوب به نظاميان خارجي حمله كردند بطوريكه خبرنگاران حاضر در منطقه و شاهدان عيني وضعيت امروز منطقه درگيري را مشابه يك قيام مردمي عليه نيروهاي خارجي توصيف كردند.

افغانستان درسال 1384

سال 84 بنا به اعتراف خود غربيها خونبارترين سال براي عساكر و فرماندهان قواي نظامي آمريكا در افغانستان بود. مطبوعات غربي بر اساس گزارش وزارت دفاع آمريكا، ضمن خونبار توصيف كردن سال 84 نوشتند از مجموع تلفات نظاميان آمريكايي در افغانستان از سال 2001 تا اواخر 2005، نزد يك به نيمي از آنان تنها در سال 2005 كشته شده اند ، به اين ترتيب در اين سال، جريان انتقال تابوت هاي حامل جنازه عساكر آمريكايي از افغانستان به آمريكا شدت بيشتري پيدا كرد. يكي از دلايل افزايش تلفات آمريكايي ها در افغانستان، تشديد عمليات هاي انتحاري و بمب گزاري هاي مكرر عوامل طالبان و القاعده و ديگر مخالفان مسلح دولت است كه به نظر مي رسد با گسترش عمليات هاي انتحاري در راستاي "عراقي كردن جنگ افغانستان" تلاش مي كنند. در سال 84 مقامات دولت و بالاخص مطبوعات كابل با صراحت بيشتري دولت پاكستان را به حمايت از تروريسم و مسلح ساختن گروههاي شورشي افغان متهم كردند. در اين اتهام ها گفته شده است ملا عمر، فراري نيست بلكه در پاكستان تحت امنيت و حمايت I.S.I بسر مي برد. تلويزيون و ديگر رسانه هاي دولتي پاكستاني در اين سال چندين بار با سخنگو و افراد بسيار نزديك به ملا عمر مصاحبه هاي تحريك آميزي انجام دادند. در كابل اين گونه تعبير شد كه پاكستانيها با ملا عمر و سران شبكه القاعده ارتباط دارند و از محل اختفاي آنان مطلع هستند.

سفر هيات بلند پايه افغانستان به رياست حامد كرزي به پاكستان در اواخر سال 84 با هدف متقاعد كردن پرويز مشرف به قطع حمايت از تروريسم انجام شد.

اين سفر نشان داد كه دولت افغانستان، تنها پاكستان را منبع تروريزم وارداتي به افغانستان مي داند.

هيات افغاني با خورجين پر از عكس و اسناد كه د ست داشتن دولت، I.S.I و علماي مدارس مذهبي پاكستان را به صدور تروريزم به افغانستان ثابت مي ساخت راهي اسلام آباد شد اما پاكستانيها همان حرف ها و ادعاهاي قبلي خود را تكرار كردند. پرويز مشرف پيشنهاد كرد كه براي تامين امنيت سرحدات، بايد يك حصار طويل امنيتي در امتداد بيش از 2000 كيلومتر مرز مشترك دو كشور احداث شود.

اما اين پيشنهاد رئيس جمهور پاكستان در كابل با مخالفت روبرو گرديد و افغانها اين موضوع را تلاش  در راستاي تجزيه قبايل پشتون و تاييد خط د يورند تلقي كردند. بنا بر اين مي توان گفت كه كرزي، در آخرين سفرش به پاكستان، با د ست خالي به كابل برگشت و دوسيه سياه تروريزم همچنان گشوده باقي ماند.

از آنجائيكه ريشه بسياري از اين چالش ها، قرارداد ديورند است و دولت پاكستان براي دفاع از اين قرارداد استعماري، گاهي گروه طالبان تشكيل دهد و گاهي لشكرلشكر ارتش القاعده و قبايل را وارد افغانستان مي سازد تا افغانها آنقدر گرفتار جنگ و تروريزم و مسايل داخلي خود شوند كه فرصتي براي عنوان كردن خط ديورند نداشته باشند. لذا بهتر است دولت و ملت افغانستان يا از طريق رفراندوم و يا بر اساس تصويب پارلمان و لويه جرگه ملي، حساب خود را با اين قرارداد تصفيه و كشور را از شر تروريزم وارداتي نجات دهند. اكنون توپ در زمين افغانستان است و اين افغانها هستند  كه از دهها سال به اين سو جور خط ديورند را مي كشند و به خاطر همين قرارداد، گاهي با ملا عمر دست و پنجه نرم مي كنند و زماني با شمشير  القاعده و سپاه صحابه و I.S.I قتل عام مي شوند. يكي ديگر از خصوصيات سال 84، اوج  گيري احساسات ضد آمريكايي افغانها در كابل و ديگر شهرهاي افغانستان بود. در جريان تظاهرات مردم در اعتراض به هتك حرمت مطبوعات اروپايي به ساحت مقدس پيامبر بزرگوار اسلام افغانهاي خشمگين و معترض، شعارهاي ضد آمريكايي سردادند و با حمله بر مراكز نظامي قواي آمريكا و ناتو در مناطق مختلف كشور، خشم و انزجار خود را از حضور بيگانگان مسلح در افغانستان ابراز داشتند.

 



ابوغريب مکتب صلح ودموکراسي

 






ديده ‌‏بان حقوق‌‏بشر گزارش داد كه توسل به زور و خشونت شانس آمريكا را در پيروزي در روند مبارزه با تروريسم كاهش مي‌‏دهد.  به دنبال برپايي تظاهرات در اقصي نقاط جهان در محكوميت جنگ عراق، گروه ديده بان حقوق بشر به انتشار گزارشي در مورد موارد آزار و اذيت و شكنجه زندانيان توسط نظاميان آمريكايي در روند مبارزه با تروريسم پرداخت. شبكه «الجزيره» گزارش داد: «آنچه گزارش جديد ديده‌‏بان حقوق‌‏بشر را با گزارش‌‏هاي پيشين اين گروه در مورد آزار و اذيت زندانيان متفاوت مي‌‏كند، اين است كه در اين گزارش آمده آنچه كه در زندان ابوغريب در خارج از بغداد رخ داد، تنها كار عده‌‏اي نظامي نيست، بلكه يك اقدام سازمان يافته است.» در ادامه اين گزارش آمده است: «اظهارات سربازان آمريكايي به عنوان سندي از جناياتي كه در زندان ابوغريب و ساير بازداشتگاه‌‏هاي ايالات متحده آمريكا رخ داده، عنوان شده است.»
براساس گزارش جديد ديده
‌‏بان حقوق‌‏بشر، آزار و اذيت زندانيان در روند بازجويي‌‏ها و شكنجه آنان توسط نظاميان آمريكايي صرف محدود به زندان ابوغريب عراق نبوده است بلكه در زندان‌‏هاي افغانستان و گوانتاناموتير به چشم مي‌‏خورد. تحقيقات سازمان‌‏هاي غيردولتي آمريكا و رسانه‌‏هاي غربي پس از برملا شدن رسوايي زندان ابوغريب در آوريل 2004 نشان مي‌‏دهد كه شكنجه وحشيانه و شرم‌‏آور زندانيان ابوغريب كاملا سازمان يافته بوده است. همچنين تحقيقات گسترده حاكي از آن است كه در چندين مورد زندانيان بدون هيچ‌‏گونه توجيه قضايي اعدام شده‌‏اند. براساس گزارش ديده‌‏بان حقوق بشر، دولت ايالات متحده آمريكا به‌‏جاي آنكه پاسخي متقاعدكننده در مورد رسوايي ابوغريب كه چهره آمريكا در سراسر جهان مخدوش كرده است، به خواست خود مرتكب چنين جناياتي شده‌‏اند و هيچ‌‏گونه دستوري از مقامات نظامي و امنيتي ايالات متحده آمريكا براي انجام چنين اقداماتي دريافت نكرده‌‏اند. ديده‌‏بان حقوق بشر در پايان گزارش خود چنين نتيجه‌‏گيري كرده است كه ايالات متحده آمريكا با اجازه‌‏دادن به نظاميان خود براي نقض قوانين جنگ و قوانين بين‌‏المللي و ارتكاب شكنجه و رفتار غيرانساني با زندانيان و ارتكاب جنايات جنگي نشان داد برخلاف ادعاي خود هيچ‌‏گونه مشروعيتي در دفاع از آزادي، عدالت و دموكراسي ندارد. مرگ هر افغاني يا عراقي شكستي است براي آمريكا كه ادعاي دموكراسي دارد. توسل به زور و شكنجه شانس واشينگتن را براي پيروزي در جنگ كاهش مي‌‏دهد چرا كه هر زنداني عراقي كه كشته شد يا هر تصوير هولناكي كه از ابوغريب يا گوانتانامو منتشر شود، منجر مي‌‏شود ده مبارز ديگر عليه آمريكا سلاح به دست بگيرند.

گوانتانامو کانون صلح ودموکراسي

 






از بانوان مبارزانگليسي براي بدست آوردن حق راي براي زنان در سال ١٩٠٩، تا زندانيان سياسي زندانهاي ترکيه در سالهاي ١٩٨٤، ١٩٩٦ و ٢٠٠٠، از گاندي در سالهاي ١٩٤٣ و ١٩٤٨ تا بابي ساندز در سال ١٩٨١  ، همواره اعتصاب غذا ، سلاح مبارزيني بوده است که به نافرماني عمدي دربرابر يک حکومت مستبد که گوشش به هيچ حرفي بدهکار نيست دست زده و به مبارزه با آن برخاسته اند. در پايگاه نظامي گوانتانامو، از فوريه ٢٠٠٢ تا آخر سپتامبر ٢٠٠٥، دها و حتي صدها نفر از کساني که مقامات آمريکايي آنها را          « مبارزين دشمن » تلقي مي کنند، شش بار تمام در مقابل زندانبانان پانتاگوني خويش به مقاومت برخاستند.  اولين حرکات اعتراضي توسط پانصد تن از زندانيان گونتانامو در فوريه ٢٠٠٢ آغاز گرديد، يعني چند هفته بعد از رسيدن اولين زندانيان به محل. ما از اين حرکات اطلاعات بسيار کلي اي در دست داريم و آن هم به خصوص به خاطر فعاليت انجمن هاي آمريکايي براي دفاع از حقوق بشراست. اين انجمن ها مدام اطلاعات و تحليل هايي براي کامل کردن اظهارات بسيار ناچيز مقامات رسمي پخش مي کنند. از ميان اين انجمن ها مي توان از سازمان عفو بين الملل ، نظارت برحقوق بشر، اتحاديه آمريکايي براي آزادي هاي مدني ، مرکز حقوق متکي بر قانون اساسي  نام برد که همگي افشاگر آنند که گوانتانامو، خطري است که بر روي آزادي هاي فردي تمام مردم جهان سايه افکنده است، و اينکه حکومت بوش، مسئول اعمال شکنجه به اين زندانيان مي باشد. اين انجمن ها همچنين عملکرد آمريکا مبني بربه بازي گرفتن افکار عمومي و عدم رعايت قوانين آمريکايي و حقوق بين المللي را افشا کرده و بر يک جانبه نگري و مخفي کاري آمريکا و نيز مجازات ناپذيري اي که آمريکا از آن بهره مند است انگشت مي گذارند .از قرار، قبل از ٢٧ فوريه ٢٠٠٢، دو سري اعتصاب غذا در گونتانامو، انجام پذيرفت. گويا اين اعتصابات بسيار کوتاه بوده و اقليت ناچيزي از زندانيان در آن شرکت داشته اند. به نظر مي رسد که بعد از اين تاريخ، تعداد زيادي از زندانيان به اعتصابيون مي پيوندند زيرا از فرداي آن روز، مقامات نظامي اعتراف مي کنند که ١٩٤ زنداني از غذا خوردن سرباز زده اند. در اواسط ماه مارس ٢٠٠٢، به زور، به سه نفر از اعتصابيون غذا مي دهند. در اوايل ماه مه، به آخرين دو نفر اعتصابي نيز که به ترتيب، ٦٣ و ٧١ روز در اعتصاب بودند، به زور غذا مي دهند. خبر رسيده است که چهارمين سري اعتصاب غذا در دسامبر ٢٠٠٢ به تحقق پيوست. بنا به اظهارات يکي از زندانيان که انگليسي الاصل است، دليل اين اعتصاب که دو هفته به طول انجاميد، اين بود که يکي از نگهبانان کتاب قرآني را به روي زمين پرت کرده بود. از پنجمين و ششمين نهضت اعتصاب غذا اطلاعات بيشتري در دست داريم. پنجمين اعتصاب از ٢١ ژوئن تا ٢٨ ژوئيه ٢٠٠٥ طول کشيد و ششمي، از ٨ اوت تا آخر سپتامبر ٢٠٠٥. از قرار، تمام زندانيان اردوگاه شماره ٥، که درهايش به روي تمام بازديدکنندگان بسته بود، به طور انبوه در اين دو اعتصاب شرکت کرده بودند .بنا به گفته وکلاي دفتر شيرمن و استرلينگ که اواخر ژوئن ٢٠٠٥ براي ملاقات موکلانشان در محل حضور يافتند، تمام خواسته هاي زندانيان به شرايط زندگي روزمره شان دراردوگاه شماره ٥  مربوط مي شود. آنها مي گويند که : ما مي خواهيم که به دين مان حرمت گذاشته شود ، دادگاه هاي عادلانه و وکيل مدافع مي خواهيم، غذاي کافي و آب تميز مي خواهيم ، مي خواهيم که روشنايي آفتاب را ببينيم ، مي خواهيم بدانيم به چه جرمي ما را اين همه در اردوگاه شماره ٥ زنداني کرده اند، بعضي هامان بيشتر از يک سال است که در اين اردوگاه هستند ، ما مراقبت هاي پزشکي مي خواهيم ، بايد بتوانيم با خانواده هايمان در تماس بوده، برايشان نامه نوشته و بتوانيم از آنان نامه دريافت کنيم ، بايد با همه مان يک جور رفتار شود ، ما خواهان آنيم که يک کميسيون بي طرف در مورد شرايط ما در گوانتامو تحقيق کرده و نتايج آن را علنا درج نمايد.

بعد از٢ ژوئيه، زندانيان به مدت ٢٦ روز متوالي دست به اعتصاب غذا زدند. وزير دفاع که با اراده راسخ اعتصابيون مواجه شده بود، اعتراف کرد که برخي از کمبودهايي که زندانيان افشا کرده اند واقعا وجود دارد به خصوص در امر زندگي روزمره شان. بدين ترتيب توزيع بوطل هاي آب آشاميدني تصويه شده به زندانيان آغاز گرديد. مقامات آمريکايي قبول کردند که زندانيان کميته اي براي مذاکره با فرماندهي اردوگاه تشکيل دهند که بازگو کننده خواست هاي آنان باشد. اين مقامات همچنين قول دادند که قوانين حبس را بر طبق معاهده ژنو مستقر کنند .اعتصابيون با با ور کردن اين قول و قرارها در روز ٢٨ ژوئيه به اعتصاب خود پايان دادند. اما در اواسط ماه اوت، بعد ازضرب و شتم توسط واحد ويژه نيروي عمليات خارق العاده، و نيز با مشاهده اين که به هيچکدام از قول و قرار ها واقعا عمل نشده، حتي قول و قرارهايي که به بهبود غذا و آب آشاميدني شان مربوط مي شد، نهضت اعتصاب غذا، با شرکت هرچه بيشتر زندانيان، از سر گرفته شد. اعضاي کميته زندانيان همگي به سلول هاي انفرادي منتقل شدند. کليف استافورد اسميت، وکيل عضو مرکز حقوق متکي به قانون اساسي  که در فاصله بين ٤ تا ١٤ اوت در گوانتانامو حضور داشت، وکيل مدافع حشام اسليتي است. ليکن مقامات نظامي هرگونه ملاقاتي بين ايشان با موکل خود را ممنوع کردند . بنيام محمد، يکي ديگر از زندانيان که توانسته بود در همين دوره با وکيل خود ملاقات کند گفته بود « ما فقط مي خواهيم که عدالت اجرا شود. با ما طبق قوانين معاهده ژنو رفتار کنيد که تمام زندانيان دنيا را دربر مي گيرد. يا ما را در دادگاه هاي عادلانه به جرم جنايت، متکي بر اسناد و شواهد محاکمه نماييد، يا آزادمان کنيد.» به نظر مي رسد که اعتصابيون تصميم دارند تا آخر به اعتصاب خود ادامه دهند. اواخر ماه اوت، علي رغم سکوت مقامات نظامي، وکلاي مدافع زندانيان تاکيد کردند که حداقل دويست و ده زنداني در اين اعتصاب شرکت دارند. در تاريخ دوم سپتامبر، يکي از سخنگويان وزارت دفاع آمريکا وجود اعتصاب غذا را تاييد کرد اما شمار اعتصابيون را به ٧٦ نفر تقليل داد. او همچنين اعلام کرد که ٩ تن از اعتصابيون به بيمارستان منتقل شده و با زور، تغديه مي شوند .طبق قانون  آزادي اطلاعات » آمريکا، هر زنداني اي مي تواند ازسرويس هاي مخفي بخواهد تا دوسيه اش را در اختيارش بگذارند. مرکز حقوق متکي بر قانون اساسي، با استفاده از اين قانون گزارش داد که زندانيان گوانتانامو حد اقل دو بار به طور دسته جمعي دست به خودکشي زده اند. در طي ١٨ ماه اول موجوديت اردوگاه، ٢٨ اقدام به خودکشي توسط ١٨ زنداني به ثبت رسيده است. در اوت ٢٠٠٣، در يک هفته، بيش از ٢٠ زنداني سعي کردند خود را در سلول خويش به دار آويزند اما هيچکدام موفق نشدند. تنها در روز ٢٢ اوت ٢٠٠٣، ١٠ اقدام به خودکشي ثبت شده است. اما طبق زبان مخصوص نظامي - پزشکي دکترهاي گوانتانامو چنين اقدامي بيشتر « اقدامي است براي جلب توجه» از طرف زندانياني « که با اين تحريکاتشان در واقع به ضرر خود رفتار مي کنند.

آيا گوانتانامو فقط يک اردوگاه يا يک زندان نظامي است، مکاني براي جداکردن زندانيان ناخوشايند؟ يا در واقع نهادي است خودکامه چرا که وجودش غيرقانوني است؟ تمامي مبارزه انجمن هاي بشردوستانه غيردولتي آمريکا در دادگاه ها بر محور اين سئوال شکل گرفته است : آنها خواهان آنند که قانون ايالت متحده و حقوق مندرج در آن، در گوانتانامو، اين پايگاه نظامي اي که آمريکا از سال ١٩٠٢ در خاک کوبا تصرف کرده است، رعايت شود. اين انجمن ها اولين پيروزي خود را در تاريخ ٢٨ ژوئن ٢٠٠٤ به دست آوردند، هنگامي که دادگاه عالي قضايي در فرماني به نام راسول عليه بوش ، حکمي به نفع زندانيان گوانتانامو صادر نمود و در آن صلاحيت دادگاه هاي کشوربراي رسيدگي به شکايات زندانيان غيرآمريکايي دراين پايگاه نظامي را به رسميت شناخت. ليکن مقامات نظامي تا به امروز اين حکم دادگاه را در گوانتانامو به اجرا درنياورده اند. هنوز زندانيان، که هويت برخي شان ناشناخته مانده است، از خدمات قضايي براي داشتن يک وکيل بي بهره اند. زندانيان توسط دولت بوش ازحيطه حقوق قضائي جدا شده اند، دولتي که مي خواهد به ميل خود رفتار کند و شيوه عملکرد خود را، خارج از هرگونه مانع قانوني دموکراتيک و خارج از هرگونه قرارداد بين المللي به اجرا درآورد .سازمان عفو بين الملل، دراطلاعيه اي به تاريخ آوريل ٢٠٠٥، براي نام بردن از زندانيان ارواح گونه گوانتانامو، از کلمه « ناپديد شد گان» استفاده مي کند، لفظي که همچنين ٤٠ زنداني اي که در چنگال سي.آ.اي هستند و نيز آنهايي که به طور مخفيانه به کشورهاي ديگر منتقل شده اند (حدود ١٥٠ نفر) را دربر مي گيرد. سازمان دفاع از حقوق بشر به نوبه خود براي توضيح قتل ٦ نفرمظنون به عضويت درسازمان القاعده که توسط يک حمله راکتي در موترخود در يمن به قتل رسيدند، از کلمه « مجازات مرگ وراي قانوني» استفاده مي کند. اين سيستم غيرقانوني که ما امروز تنها گوشه هايي از آن را کشف کرده ايم، طبيعتا بر اختفا تکيه دارد: انتقال مخفيانه زندانيان از يک کشور به کشوري ديگر، پروازهاي مخفيانه به دستور سي.آ.اي، حبس هاي مخفيانه در پايگاه هاي نظامي آمريکا، دادگاه هاي نظامي که پرونده هاي « مبارزين دشمن » را در اختفا نگه داشته واز دادن اين پرونده ها به زندانيان و وکيلان مدافعشان امتناع مي ورزند، امري که مانع هرگونه دفاع موثر مي باشد، ممنوع کردن سازمان ملل براي بازديد از اين پايگاه، بازديد بسيار محدود و از پيش تعيين شده براي سناتورهاي آمريکايي و روزنامه نگاران، همگي نمونه هاي اين سيستم مخفيانه مي باشند . ناپديدشدن ها، کارهاي مخفيانه، شکنجه، دادگاه هاي نظامي، مجازات هاي مرگ « وراي قانوني »، اينها همه روشهاي عادي يک نظام ديکتاتوري هستند که دولت آمريکا به نوبه خود آنها را به کار گرفته است .با اين حال، افشاي اين حقايق، افکار عمومي اروپائيان را خيلي تحت تاثير قرار نداده است. به نظر مي رسد که مردم اروپا، بعد از وقايع ١١ سپتامبر، بيشتر تحت تاثير سخنان دولت هايشان قرار دارند که آگاهانه با استفاده از يک زبان « تروريست مآبانه»، از افکار عمومي مردم خويش سوء استفاده مي کنند. بدين ترتيب، گويا تمام زندانيان گوانتانامو يا اعضاي طالبان و القاعده هستند و يا شرکاي آنان، « مجنونان خدا» که گويا برخي شان در افغانستان و در ديگر جاهاي دنيا آمريکايي ها را به قتل رسانده اند و يا آرزوي به قتل رساندنشان را دارند. درنتيجه، زندانيان گوانتانامو فقط تروريست ها و قاتليني هستند که با اعمال و طرز فکرشان، خود را از نوع بشر جدا کرده اند. اين امر که اين افراد بدون هيچگونه محاکمه اي و براي مدتي لايتناهي زنداني شده اند، هيچ به چشم کساني که به اتفاق نظري اختناق آور، مدام « ترس » را چاشني سخنان روزمره شان کرده اند، نمي آيد. « ترس» ي که کاخ سفيد براي نشان داده اراده اش، از آن به خوبي استفاده مي کند. در چنين شرايطي، افشاي شکنجه و شرايط موجود در گوانتانامو بدون نتيجه سياسي باقي مانده است زيرا هيچ بسيج عمومي عليه اين نهاد خودکامه وجود ندارد.

 



مدعيا ن صلح ، دموکراسي وحقوق بشر

 





 

اظهارات کاندوليزا رايس، وزير خارجه آمريکا، در دفاع از نقل و انتقال زندانيان در اطراف جهان به منظور دريافت اعتراف از آنان بر تعريفی خاص از شکنجه مبتنی است.  از ديدگاه دولت آمريکا، تنها زمانی می توان از کاربرد شکنجه نام برد که برای اخذ اعتراف از يک فرد وی در معرض "درد شديد" قرار گرفته باشد اما بازجويی همراه با خشونت بدون ايراد درد و رنج شديد لزوما به منزله شکنجه نيست. خانم رايس تاييد کرده است که زندانيان مظنون به ارتباط با تروريسم پس از دستگيری توسط آمريکاييان در معرض نقل و انتقال، يا جابجايی، قرار داشته اند و اين اقدامی غير معمول نبوده است. وی به عنوان نمونه ياد آور شد که دولت فرانسه پس از دستگيری کارلوس، تروريست معروف در سال 1994، به همين ترتيب با وی رفتار کرد. وزير خارجه آمريکا در مورد سرنوشت نهايی بازداشتيانی که به زندان های کشورهای اروپای شرقی اعزام شده اند اظهار نظری نکرده است.  گفته می شود کسانی که پس از قرار گرفتن در اختيار ماموران آمريکايی به بازداشتگاه های واقع در کشورهای مختلف منتثقل شده اند از مظنونين عضويت در رده های بالای شبکه القاعده، مانند خالد شيخ محمد، بوده اند که به طراحی عمليات انتحاری يازدهم سپتامبر سال 2001 در آمريکا متهم است. واقعيت اين است که آنچه که در اين ميان اهميت يافته تعريف شکنجه است و اگر پروازهای مشکوک هواپيماهای آمريکايی صرفا به منظور جابجايی زندانيان صورت می گرفت در حاليکه قرار بود آنان در دادگاه های علنی حاضر شوند، چنين اقدامی باعث اعتراض نمی شد. آنچه که به ماجرای نقل و انتقال زندانيان بين بازداشتگاه های محرمانه سازمان مرکزی اطلاعات آمريکا در کشورهای اروپايی اهميت بخشيده و کاندوليزا رايس را وادار به بروز واکنش کرده نگرانی در اين مورد بوده است که آنان در معرض شکنجه قرار گرفته اند. وزير خارجه آمريکا گفته است که اين کشور هرگز استفاده از شکنجه را مورد تاييد قرار نمی دهد و به تعهدات خود در چارچوب کنوانسيون منع شکنجه و ساير رفتارها و مجازات های خشونت آميز، غير انسانی و تحقير آميز عمل می کند که در سال 1984 توسط سازمان ملل متحد طرح شد و ايالات متحده نيز آن را پذيرفت. کنوانسيون سال 1984 سازمان ملل، شکنجه را به اين شرح تعريف می کند: شکنجه به معنی هر نوع عملی است که به واسطه آن فردی به منظور اخذ اعتراف يا کسب اطلاعات در باره خود وی و يا شخص ثالث عمدا در معرض درد يا رنج شديد، چه جسمانی و چه روانی، قرار می گيرد و يا به دليل اقدامی که يک فرد يا شخصی ثالث مرتکب شده يا مظنون به ارتکاب آن است تنبيه می شود يا مورد ارعاب و تهديد قرر می گيرد.

به نظر می رسد که تعريف شکنجه به تعريف صفت " شديد" بستگی دارد.

در ماه اوت سال 2002، جی بيبی، معاون ثارنوالي عمومي آمريکا در آن زمان، در يادداشتی اظهار نظر کرد که "صفت شديد انتقال دهنده مفهوم درد يا رنجی است که بايد به چنان درجه ای از شدت رسيده باشد که فردی که در معرض اين درد قرار می گيرد نتواند آن را به سادگی تحمل کند." چنين تعريفی به وضوح می تواند مورد سوء استفاده قرار گيرد زيرا به بازجويان آزادی عمل قابل توجهی می دهد تا به اعمال فشار بر متهمان و مظنونين مبادرت ورزند.  دولت جورج بوش بعدا اعلام کرد که نظر مطرح شده در اين يادداشت را قابل قبول نمی داند. به نظر می رسد که روش جاری در ايالات متحده حاوی استفاده از روش های بازجويی مختلفی است که از نظر دولت اين کشور با مفاد کنوانسيون منع شکنجه مغايرت ندارد هرچند به مراتب از طرح سئوال و انتظار دريافت جواب از فرد تحت بازجويی فرا تر می رود. در گزارشی که اخيرا از شبکه خبری ای بی سی آمريکا پخش شد، از قول منابع وابسته به سازمان سيا نقل شده است که شش روش بازجويی مورد تاييد قرار گرفته است. اين روش ها شامل گرفتن يخن فرد و تکان دادن وی، سيلی زدن برای تهديد و ايجاد درد خفيف تا بستن شخص به چوکي و ريختن آب روی او در جريان بازجويی است. اخيرا طرحی به سنای آمريکا ارايه شد که بر اساس آن، رفتار يا مجازات خشونت آميز، غيرانسانی و يا تحقير آميز غيرقانونی است.

سازمان عفو بين الملل از دولت بريتانيا به خاطر بی توجهی به قانون منع شکنجه و استقلال قوه قضائيه انتقاد کرده است.  سازمان عفو بين الملل در گزارش سالانه خود از بريتانيا انتقاد می کند که مظنونان به فعاليت تروريستی را به کشورهايی می فرستد که در آنها شکنجه رواج دارد. اين سازمان مدافع حقوق بشر اقدام مجلس اعيان را تحسين کرده است که اقارير مبتنی بر شکنجه را در دادگاه های بريتانيا نامعتبر دانسته اند.  دولت گفته است از اقاريری که در خارج از کشور با فشار شکنجه گرفته شده باشد، در دادگاه های بريتانيا استفاده نشده است، اما عفو بين المللی عقيده دارد که دولت بايد در تشخيص شيوه های ناسالم اعتراف گيری از متهمان، دقت بيشتری به عمل آورد.  ايرنه خان دبير کل سازمان عفو بين الملل از بريتانيا انتقاد می کند که با کشورهايی مانند اردن و ليبی و لبنان قراردادی امضا کرده است که به موجب آن مظونان به فعاليت های تروريستی را به آن کشورها ارسال دارد، بی آنکه از شکنجه يا قتل آنها بيمی داشته باشد. به نظر خانم خان دولت و مردم بايد در ميزان رعايت حقوق بشر در اين کشورها دقت کنند.  در گزارش سازمان عفو بين الملل همچنين آمده است که دولت بريتانيا با مشارکت در زندانی کردن افراد بيشمار بدون اتهام مشخص در عراق، اصول بنيادين حقوق بشر را نقض کرده است.

تونی بلر نخست وزير بريتانيا  د ستگاه قضايی را دور از مردم خواند و خواهان تعديل بنيادين آن شد.

خانم خان می گويد: "ما عقيده داريم که نخست وزير با طرح مسائل مربوط به حقوق بشر می کوشد انظار را از مسائل ديگر منحرف کند." در رابطه با آزادی خارجيان زندانی بدون امکان اخراج آنها از کشور، خانم خان از مردم خواست به اين تصور دل نسپارند که تمام مهاجران صاحب پرونده جنايی هستند. خانم خان گفت: "ما نگران هستيم که دولتها و احزاب سياسی از موضوع مهاجرت برای اهداف کوتاه مدت خود بهره برداری کنند." ايرنه کاهن دبيرکل سازمان حقوق بشری عفو بين الملل گفته است که قدرتمندترين دولتهای جهان بازی خطرناکی را با حقوق بشر انجام می دهند و بنيادی ترين اصول خود را به نام جنگ با ترور زير پا می گذارند.

عفو بين الملل به طور خاص در مورد دوسيه زندانيان سياسی و عقيدتی و در باره مسائل دادرسی جنايی فعاليت حقوق بشری می کند. بر اساس گزارش جديد سالانه عفو بين الملل که مسائل حقوق بشری سال 2005 را در بر می گيرد فضای حاکم در سالهای اخير پس از حملات 11 سپتامبر اکنون در حال تغيير است و پارلمانهای کشورهای قدرتمند در مقابل درخواست های دولتهای خود برای محدود کردن حقوق افراد مقاومت نشان می دهند. از زمان حملات 11 سپتامبر عفو بين الملل بشدت در حال فعاليت در مقابله با شيوه ای بوده است که برای مبارزه با ترور از سوی ايالات متحده آمريکا و بسياری ديگر از دولتها پيش گرفته شد و بازداشتهای بدون محاکمه و ديگر مسائل نقض حقوق بشر را توجيه می کرد. بر اساس گفته ايرنه کاهن اين روش نه تنها به ترک اصول اوليه اخلاقی می انجاميد بلکه کاملا نقض غرض بود: "موضع حقوق بين الملل روشن است: هيچ چيز نمی تواند شکنجه و بدرفتاری را توجيه کند. درست همانقدر که ما بايد تروريستهايی را که به غيرنظاميان حمله می کنند با قوت تمام محکوم کنيم همانقدر هم بايد در مقابل ادعای دولتها بايستيم که با شکنجه می توان با ترور مقابله کرد. شما نمی توانيد آتش را با بنزين خاموش کنيد."  گزارش عفو بين الملل شامل بررسی وضع حقوق بشر در 150 کشور است و حوزه انتقادهای آن وسيعتر از صرفا ايالات متحده آمريکا ست. مثلا گزارش حقوق بشر در چين نشان می دهد که در اين کشور دهها هزار نفر از مردم بدون توجيه حقوقی دستگير شده اند و در خطر شکنجه قرار دارند.

با اينهمه عفو بين الملل بروشنی می گويد که ماده فساد اصلی، به اصطلاح جنگ با ترور است:

"هيچ شکی نيست که اين جنگ با ترور توجيه تازه ای برای يک عمر به دولتهای سبک قديم و سرکوبگر در بخشهايی از جهان داده است. اين مفهوم يک فضای مه آلود ايجاد کرده است برای دولتهايی در خاورميانه و شمال آفريقا تا به بازداشتهای خودسرانه و شکنجه و محاکمه های غيرعادلانه و سرکوب ناراضيان سياسی و قوميتها ادامه دهند."  " اين دولتها اين روزها کارهايی را با اعتماد به نفس بيشتر انجام می دهند که در گذشته برای انجام آن در هراس از انتقادهای غرب بودند." حتی هر جا که آمريکا اکنون تلاش دارد به دفاع از حقوق بشر بپردازد - مثلا در دارفور- قدرت اش به گفته عفو بين الملل کمتر از آن است که در پيش بود زيرا اقتدار اخلاقی اش با جنگ عليه ترور تضعيف شده است. گزارش عفو بين الملل می گويد دولتهای بزرگ جهان زنگ بيداری يی را که خوش نمی دارند می شنوند که به آنها هشدار می دهد ارزشهای حقوق بشری را به دليل جنگ با ترور دست کم نگيرند. عفو بين الملل بر اين نکته تاکيد می کند که سرانجام در فضای ناشی از جنگ با ترور يک نقطه برگشت در حال پديدار شدن است. در بريتانيا عليرغم بمبگذاری جولای گذشته در شبکه مترو هم پارلمان و هم  محاکم در مقابل قوانين تازه ای که حقوق افراد را بشدت محدود می کرد مقاومت کردند. در آمريکا نيز کنگره با موفقيت توانست در مقابل تلاشهای دولت برای معاف کردن خود از قوانين بين المللی منع شکنجه بايستد. در همين حال نهادهای ملی و بين المللی برای محاکمه بدهيبت ترين ناقضان حقوق بشر در حال تقويت شدن اند. آن مصونيت در مقابل محاکمه از وضعيت جزر درآمده و در نگاه عفو بين الملل در وضعيت مد است. در عين حال گزارش عفو بين الملل گزارش سنگينی از ادامه نقض حقوق بشر است از قتل عام مردم غيرمسلح نظاهرات کننده در انديجان ازبکستان تا بازداشتهای خودسرانه در چين و قتل بدون محاکمه در چچن و بند و بست دولتهای عرب با آمريکا برای بازداشت بدون محاکمه کسانی که آنها را تروريست بالقوه می بينند - گزارشی که مو بر اندام خواننده راست می کند و فهرستی از رفتار غيرانسانی انسان با انسان است.

منابع قابل استفاده :

 -بي بي سي

 -لوموند ديپلوماتيک

 -خبرگزاري ايسنا .

 

+ نوشته شده در  2006/5/31ساعت 2:10 AM  توسط rahemey رحيمي   | 

آیا اتمام نفت، به معنای پایان آمریکاست؟

 

 

تأمین نفت باثبات و ارزان، یکی از اهداف کلیدی آمریکا در قرن بیستم به شمار می­رفته است. در قرن بیستم، دولت آمریکا که با دو گزینه کاهش مصرف و یا استفاده از زور جهت تأمین تقاضای روبه رشد خود روبه رو بود، گزینه دوم را برگزید. نویسنده معتقد است، ایالات متحده که با دارا بودن کمتر از 4% جمعیت دنیا، 26% نفت جهان را مصرف می­کند و نرخ رشد مصرف آن با رشدی صعودی همراه بوده است، به سیاست دولتی ارائه شده­ای با عنوان «قاپیدن نفت» روی آورد و تنها بدین ترتیب می­توان سرنگونی حکومت مصدق در ایران، نفوذ نظامی در عربستان، جنگ­های اول و دوم خلیج­فارس، حضور در افغانستان و در نهایت، دو دهه حضور آمریکا در خلیج­فارس را توجیه کرد.

 

حیات دولت آمریکا در طول تاریخ، همواره وابسته به خرید نفت ارزان بوده است. در حالی که نفت دنیا در حال اتمام می­باشد، راه­حل این مشکل کاهش اتکا به نفت در اقتصاد ایالات متحده و یا تداوم استفاده از زور در جهت تأمین ایمن عرضه نفت از سایر نقاط دنیاست.

البته نتایج به­دست آمده از هریک از دو گزینه فوق، چندان درخشان نیست، زیرا در صورت انتخاب اولین گزینه، باید به خاطر داشت که این کاهش اتکا چندان ساده نخواهد بود، هر چند می­تواند به بقای نظام ­سیاسی دولت آمریکا و اقتصاد این کشور کمک نماید. همچنین در صورت انتخاب دومین گزینه، مطمئناً اقتصاد آمریکا را ویران می­کند و تجارب کوتاه­مدت ایالات متحده را در بسط دموکراسی در دنیا خدشه­دار می­نماید.

با بررسی تحولات اخیر کشور آمریکا، روشن می­شود که آنان راه­حل دوم را برگزیده­اند؛ به­طوری که نتایج این گزینه به راحتی قابل مشاهده است. افزایش نجومی بودجه نظامی دولت آمریکا، کسری شدید بودجه ملی و لشکرکشی به نقاط مختلف دنیا، همگی جزو اقداماتی است که آزادی­های مدنی کشورهای دنیا را محدود می­کند و در تضادی آشکار با شعارهای دموکراسی­خواهانه دولت آمریکاست. هر چند باید به خاطر داشت که زمان اندکی برای تغییر این انتخاب باقی مانده است، زیرا نتایج این اقدامات هرگز قابل اجتناب نخواهد بود.

دنیا به سرعت در حال مصرف نفت است و این محصول در حال اتمام می­باشد. در سال 2000 میلادی، تولید جهانی نفت به 76میلیون بشکه در روز رسیده بود. همچنین پیش­بینی­ها، از تقاضای روزانه 112میلیون بشکه نفت در سال 2020 میلادی حکایت می­کند که بیانگر رشد 47درصدی است، اما باید دانست که روند اضافه شدن به ذخایر ثبت شده نفتی متوقف گردیده و روشن است که تولید در حجم کنونی، ناپایدار خواهد بود. پیش­بینی­های تعدادی از کارشناسان نشان می­دهد که حجم تولیدات نفتی در سال 2000 میلادی به بالاترین حد خود رسیده و از این پس، حجم تولید، روندی رو به کاهش خواهد داشت. روند صعودی تولید و مصرف نفت در 145سال گذشته، اینک به اوج خود رسیده است و از اینک زنگ خطر پایان نفت به گوش می­رسد. در این سال­ها، نفت پایه­گذار تمدن در همه کشورهای دنیا بوده و علاوه بر اتکای کامل اقتصاد جهان بر نفت، 100هزار میلیارد دلار نیز در بخش­های پایین دستی و بالادستی نفت سرمایه­گذاری گردیده است. همچنین نرخ کاهش ذخایر این ماده، رشدی معادل 4برابر حجم اکتشافات جدید نفتی دارد. از سوی دیگر، رشد مصرف نفت در سال­های اخیر خیره­کننده بوده است، به­طوری که حجم سرانه مصرف آن از سال 1945 میلادی تاکنون پنج برابر گردیده است. البته پیشگامان رشد مصرف نفت در سال­های اخیر، سه کشور هند، چین و برزیل بوده­اند که مصرف آنان دو یا سه برابر سرانه استاندارد دنیاست. در وضعیت کنونی کاهش ذخایر، آمریکا شرایط بحرانی­تری خواهد داشت؛ چرا که با جمعیتی معادل 4% جمعیت دنیا، 26% کل مصرف نفت را به خود اختصاص داده است. همچنین از 19 میلیون بشکه مصرف روزانه این کشور، فقط 9 میلیون بشکه آن در داخل آمریکا تولید می­گردد. پیش­بینی­های وزارت نفت ایالات متحده حاکی از آن است که نیاز روزانه نفت این کشور در سال 2020میلادی به 25میلیون بشکه می­رسد که فقط 28% آن در داخل آمریکا قابل استخراج است و بقیه آن باید وارد گردد.

بی­تردید نفت عامل اصلی تمدن صنعتی دنیا است و بدون دستیابی به آن، هرگز به این مرحله دست نمی­یافتیم. در دنیای امروز علاوه بر 600میلیون خودرو، کلیه خطوط هواپیمایی، کارخانجات شیمیایی و پتروشیمی و پلاستیک و صنایع داروسازی و کشاورزی و گرمایی و غیره به این ماده وابسته­اند. همچنین رشد تولیدات محصولات کشاورزی در 50سال اخیر، کاملاً به تولید آفت­کش­ها، حشره­کش­ها، کودهای شیمیایی و مکانیزاسیون کشاورزی که مستقیماً به محصولات نفتی وابسته است، مربوط می­باشد.

با اتمام ذخایر نفتی، روند کنونی زندگی ما با چالش­هایی بنیادی روبه­رو گردیده و روابط کشورهای دارای ذخایر نفتی با کشورهای فاقد آن، روندی متفاوت با شرایط کنونی خواهد داشت. البته در شرايط كنوني نیز دارا بودن ذخایر نفتی مرزی بین ثروت کشورهای دارای نفت و کشورهای فاقد آن، به وجود آورده است.

در شرایط کنونی، آمریکا با سه گزینه کاهش حجم مصرف (که به نظر می­رسد مایل به انتخاب آن نیست)، افزایش کارایی مصرف انرژی و یا اطمینان به وجود عرضه کافی نفت از کشورهای نفتی روبه روست. اما در جزوه «سیاست­های ملی انرژی» که توسط دولت بوش انتشار یافته، صریحاً گزینه سوم انتخاب گردیده است. «قاپیدن نفت» را باید محرک اصلی اقدامات نظامی و سیاست­های امنیت ملی ایالات متحده دانست. در واقع، سیاست­های 60ساله اخیر آمریکا در منطقه خاورمیانه را تنها می­توان در سایه تلاش­های این کشور در راستای کنترل و دستیابی به بزرگ­ترین مکان عرضه نفت توجیه کرد. به عنوان مثال به تأثیرات عمیق آمریکا بر عربستان سعودی توجه کنید. آمریکا در نیمه دوم قرن بیستم، 25% صادرات محصولات نظامی خود را به این کشور فروخته است. مثال دیگر، سرنگونی دولت محمدمصدق در ایران، به دنبال ملی کردن صنعت نفت این کشور در سال 1953 میلادی است. همچنین حمایت از اسرائیل در جنگ 6 روزه این کشور با اعراب را به خاطر آورید. ایالات متحده اگرچه در باتلاق ویتنام گیر افتاد، اما تلاش نمود تا به دنبال پایان آن جنگ، از پیوستن کشورهای خاورمیانه نظیر ایران و مصر و سوریه و یمن به کشورهای بلوک شرق جلوگیری کند. مثال­های بعدی به حمایت­های آمریکا از رژیم صدام­حسین در دوره جنگ ایران و عراق، حمایت از بن­لادن در جنگ با اتحاد جماهیر شوروی و در نهایت، اشغال عراق به دلیل مقابله با تجاوزات احتمالی کشور ویران شده عراق به عربستان سعودی مربوط می­گردد. در حقیقت با رویکردهای استراتژیک دولت آمریکا در جهت قاپیدن نفت، روند نظامی شدن جامعه آمریکا شدیدتر گردیده است.

دلیل اصلی این اقدامات نظامی و سیاست­های آمریکا را باید در وضعیت جغرافیایی مناطق نفت­خیز دنیا جستجو کرد. هم­اینک 60% کل نفت دنیا در خاورمیانه است که در سال­های اخیر، نهضت­های بنیادگرانه اسلامی در این منطقه، در تلاشند تا با مبارزه با نفوذ غرب در خاورمیانه، طرحی نو براندازند. به خاطر داشته باشید که عربستان سعودی با 25% کل ذخایر نفت دنیا، ذخیره­ای بیش از کل نفت موجود در آمریکای شمالی و آمریکای جنوبی و اروپا و آفریقا را در خود جای داده است. همچنین هر یک از 3 کشور ایران و عراق و کویت نیز 10% کل نفت دنیا را در اختیار دارند. علاوه بر این، 15% کل ذخایر نفتی دنیا به دریای خزر تعلق دارد که در حوزه کشورهای مسلمان قرار دارد. این کشورها دارای فساد اداری بوده و روابطی غیرمستحکم با هم دارند. همچنین افغانستان در چند دهه اخیر به صحنه کشمکش­ها و درگیری­های نظامی سه کشور آمریکا و شوروی و چین جهت تسلط بر آن، تبدیل شده است.

در مجموع، با شرایط گفته شده کنونی که شامل رشد مصرف و کاهش تولید و ثبات سطح تولید نفت در کشورهای دنیا می­باشد، آمریکا با اتخاذ سیاست راهبردی «قاپیدن نفت»، سیاست­های ملی و امنیتی خود را به این سو متمرکز نموده است و تلاش می­کند تا بر منابع نفتی کشورهای ضعیف تسلط یابد.

این سیاست­ها، توجیه کننده وجود 700پایگاه نظامی آمریکا در سراسر دنیا و 500میلیارد دلار هزینه سالانه نظامی(که بیش از کل مخارج نظامی بقیه کشورهای دنیا) این کشور است؛ و البته به همین دلیل، در آخرین شماره نشریه وزارت دفاع آمریکا چنین می­خوانیم: «ایالات متحده باید قدرت اعزام ارتشی کاملاً مجهز را به سراسر دنیا، به همراه پشتیبانی کامل در مواقع بحرانی داشته باشد، حتی اگر این اقدامات با مخالفت­ها و عکس­العمل­های دشمنان ما روبه رو گردد.» و البته به همین دلیل، پنتاگون معتقد است، ارتش کنونی آمریکا برای رویارویی با چالش­های آینده فرآوری ایالات متحده ناکافی است.

البته لشکرکشی نظامی ایالات متحده به مناطق مختلف جهان، باعث ایجاد مقاومت­های مردمی و عکس­العمل­هایی نظامی خواهد شد که از نتایج انتخاب استراتژی شوم (قاپیدن منابع نفت دنیا) می­باشد. البته با نظامی شدن بیش از پیش آمریکا و تضعیف اقتصاد ملی، کل جامعه آمریکا از آثار انتخاب این گزینه آسیب خواهد دید.

اسامه بن­لادن در اولین نوار ضبط شده خود پس از حوادث 11سپتامبر، خاطرنشان کرد که او با سه دلیل به این حملات دست زده است:

1. خروج نیروهای نظامی آمریکا از عربستان سعودی که مقدس­ترین سرزمین اسلامی است.

2. انتقام مرگ نیم میلیون کودک عراقی که در سال­های دهه 90میلادی و به دلیل تحریم­های آمریکا جان سپردند.

3. تنبیه دولت ایالات متحده به دلیل حمایت­های همه جانبه از جنایت­های اسراییل علیه فلسطینیان (می­توان آثار مرتبط به نفت و نیاز آمریکا به کنترل آن را در هر سه دلیل مشاهده نمود.)

اما اینک بخش جدی ماجرا آغاز شده است. در پاسخ به حملات 11سپتامبر، دونالد رامسفلد وزیر دفاع وقت آمریکا اعلام نمود که ایالات متحده، به یک جنگ 30تا 40 ساله در برابر «اسلام بنیادگرا» وارد شده است. البته در گذشته نیز لینکلن از عبارت «جنگ­های داخلی» جهت توجیه تعلیق احکام جزایی و احضاریه­های دادگاه­های آمریکا استفاده کرد. همچنین روزولت از جنگ جهانی دوم در راستای حمله به ژاپن و لشکرکشی به این کشور بهره برد و اینک بوش از عبارت خود ساخته «جنگ علیه تروریسم» جهت محدودیت­های فراوان و احتمالاً دائمی آزادی­های مدنی استفاده می­کند.

براساس قانون اخیر که به «قانون وطن­دوستی» معروف شده است، هر یک از شهروندان این کشور بدون هیچ­گونه دلیلی، قابل پیگرد قضایی و دستگیری و حتی اجرای مجازات حبس بدون محاکمه هستند. همچنین این افراد نمی­توانند از وکیل و یا هیأت منصفه استفاده نمایند؛ امکان تجدیدنظر نیز حتی در صورت تصویب مجازات اعدام، نادیده گرفته شده است. بله، این قانون در مورد همه افراد ساکن آمریکا قابل اجراست. همه این محدودیت­ها که یادآور حکومت کمونیستی در شوروی است، تنها براساس تصویب یک قانون و در سایه شعار «جنگ علیه تروریسم» به اجرا درمی­آید.

البته هرچند تاکنون افراد زیادی با اجرای این قانون محکوم نشده­اند، اما در آینده می­تواند مستمسکی جهت محدودیت­های گسترده­تر و فراگیرتری در کل ایالات متحده گردد. همچنین شعار «هر کس که با مخالف ما همکاری کند، دشمن است» شرایط بین­المللی جدیدی را برای آمریکا در سطح دنیا رقم زده است.

اقدامات کنونی دولت آمریکا در جهت تأسیس یک امپراتوری نفتی پیش می­رود؛ هر چند ممکن است اقدامی مهلک و غیرقابل بازگشت تلقی گردد. انزوای بیش از پیش آمریکا در دنیا، تداوم حمله به منافع آمریکا در سراسر جهان از سوی کسانی که منافع نفتی خود را در چنگال ایالات متحده می­بینند، محدودیت بیشتر آزادی­های مدنی در سراسر ایالات متحده و نابودی دموکراسی حاکم بر جامعه آمریکا، مهم­ترین نتایج سیاست­های اتخاذ شده دولت آمریکا در جهت چپاول منابع نفتی سایر کشورها و تأمین عرضه مطمئن نفت در سال­های آینده است. نتایجی که حتی می­تواند به فنای نظام سیاسی و اقتصادی آمریکا منجر گردد.

به نظر می­رسد راه نجات از وضعیت فعلی، کاهش اتکا به منابع نفتی و جایگزینی سایر انرژی­ها به جای نفت است. به این ترتیب، سیاست­های جنگ­افروزانه و یک جانبه­طلبی ایالات متحده نیز تغییر خواهد کرد و نظام مشارکت­جویانه و صلح­طلبی و ارتباط متعادل با سایر کشورهای دنیا در دستور کار نظام سیاسی آمریکا قرار خواهد گرفت.

با پایان منابع نفتی، تغییراتی اساسی در کلیه بخش­های زندگی پدید خواهد آمد و بهینه­سازی مصرف انرژی در دستور کار همه این قسمت­ها قرار خواهد گرفت. در کشاورزی، نیاز به استفاده از دانش بیوتکنولوژی، جهت تولید بذرهای مقاوم و با نیاز اندک به کودهای شیمیایی و آفت­کش­ها و سموم کشاورزی، گسترش می­یابد. همچنین روشنایی منازل و اماکن مختلف، گرمایش و خودروها، با بهبود فرایندها، نیاز خود به نفت را کاهش خواهند داد و با افزایش کارایی، کاهش مصرف و استفاده از جایگزین­های پایدار و طولانی مدت به جای نفت، خود را با دنیای بدون نفت انطباق خواهند داد. البته این اتفاقات به نفع امنیت ملی، اقتصاد و محیط زیست ما نیز خواهد بود.

در بخش امنیت ملی، تلاش ما برای تسلط بر منابع نفتی سایر کشورها پایان می­یابد و نیاز به حضور و مداخله در آن مناطق احساس نمی­گردد. همچنین بدین ترتیب، حملات تروریستی به منافع آمریکا نیز کاهش یافته و مخارج نیروهای امنیتی و نظامی ایالات متحده در داخل و خارج کشور نیز تقلیل می­یابد. صرفه­جویی­های ناشی از کاهش سالانه بودجه­های نظامی آمریکا که به صدها میلیارد دلار بالغ می­گردد، می­تواند در جهت اجرای سیاست­های جایگزینی نفت، به کار گرفته شود. همچنین حفظ نظام دموکراسی کنونی نیز با ارزش خواهد بود.

در بخش اقتصادی، کاهش واردات نفت خام به کاهش کسری بودجه ایالات متحده و همچنین افزایش ایجاد مشاغل فراوان در بخش بهینه­سازی مصرف انرژی منجر خواهد شد.

در بخش محیط زیست نیز، کاهش مصرف نفت به بهبود وضعیت محیط زیست و کاهش تولید گازهای گلخانه­ای منتهی می­گردد. «پنتاگون» پیش­بینی نموده که با تغییرات کنونی وضعیت آب و هوا و کاهش منابع آب و محصولات کشاورزی، در بهترین وضعیت، امکان رویارویی هسته­ای بین کشورها متحمل است. لذا آمریکا با تغییر وضعیت کنونی می­تواند شرایط کنونی خود را که اینک مسرفانه­ترین وضعیت مصرف نفت را در میان کشورهای مختلف به خود اختصاص داده است، بهبود بخشیده و از تخریب محیط زیست جلوگیری نماید.

اما به خاطر داشته باشید که تغییر سیاست­های کنونی ایالات متحده به سادگی صورت نخواهد گرفت. ارتش و صنایع سودآور انرژی در آمریکا (که خانواده بوش در این بخش­ها سرمایه­گذاری سنگینی نموده­اند)، مقاومت زیادی در برابر این تغییر خواهند داشت. اظهارات اخیر بوش در مورد این که «ما باید مصرف انرژی را تشویق کنیم»! بیانگر چیست؟ و در برابر این جمله چه می­توان گفت؟ همچنین باید گفت که در شرایط کنونی، شرکت­های فعال در بخش انرژی، علاوه بر دریافت یارانه، در تبلیغات خود، مردم را به مصرف بیشتر نفت و محصولات مرتبط با آن نیز تشویق می­کنند! و بی­دلیل نیست که دولت بوش در آغاز جنگ خود علیه تروریسم، هرگز نظرات و عقاید، قربانیان این جنگ را جویا نشد.

در پایان باید گفت که انسان­ها نمی­توانند بدون بررسی دقیق شرایط، گزینه­های فرا روی خویش را برگزینند و سرنوشت یک کشور نباید قربانی نادیده گرفتن شرایط موجود از سوی حاکمان آن گردد. لذا مردم ما باید به دورنمای آینده خود چشم دوخته و آزادی و خردمندی را از دولتمردان حکومت­های خویش بخواهند.

 

منبع:

WWW.commondeams.org

+ نوشته شده در  2006/5/31ساعت 1:47 AM  توسط rahemey رحيمي   | 

خطر جهاد اتومي

 

 

افغانستان بمثابه يک کشور جنگ زده ، هنوز تا استقرار دولت دموکراتيک و قانونمند ، و همچنان تاًمين ثبات پايدار سياسي و اقتصادی ، راه دراز و دشواری را در پيشرو دارد. اين کشور در ميان تعدادی از کشورهای دارنده سلاح اتومي به صفت يک حلقه ضعيف موقعيت داشته و چنين وضعيت بالای طرح و تدوين سياست های داخلي و خارجي آن مستقيما اثر ميگذارد. موجوديت اين همه