تبليغاتX
خوش آمديد به وب سايت نجيب الله مجيب -

خوش آمديد به وب سايت نجيب الله مجيب

جستار اول

دربارهءتمدن وحوزهءتمدني

 

 

نوشته:داکتر سید حمیدالله «روغ» 

 

 

 

درين جستاربه چندمطلب مى پردازيم: يكي اينكه دومفهوم“فرهنگ”و”تمدن”راچگونه ازهم متمايز ميسازيم؟ديگرى اينكه طرح مفهوم “ تمدن “درنظريات جديد درجهان چگونه دگرگون شده است  وچراماازين پس دركاربردمصطلحاتى ما نند”تمدن اسلامي”ويا” تمدن مسيحي”،كه تاهمين چندى پيش كاملابديهي پنداشته ميشدند،بايدبسيارمحتاط باشيم؟وبالاخره اينكه مفهوم “حوزهءتمد ني”       درتفكرامروزي جهان چگونه وبه چي معنامطرح ميشودوماافغانهاچرابايدبه اين مفهوم توجه جدي واساسي بكنيم .  

 

ميخواهيم روشن بسازيم كه ازآنچه انسان درطى مسافرت درازخود برروى زمين فراهم آورده است،چه چيزى را”فرهنگ” مى ناميم وچه چيزى را” تمد ن” ؟این سوال بظاهر ساده اخیراسراسرجهان رابه خود مشغول ساخته است.

بحث درمفهوم “فرهنگ”چندسده سابقه داردوامابحث درمفهوم تمدن ،وبازبحث درين مفهوم بحيث يك مفهوم فلسفهءسياسي،يك بحث بسيارتازه است ودرين زمينه هنوزبايدچيزهاى زيادى ازابهام بیرون کشیده شود .

سرشناس ترين انديشمندى كه حتى دردوران قديم مفهوم تمدن رامطرح کردورابطهءعصبيت راباتاسيس دولت وازتاسيس دولت راباتاسيس “عمران”مطالعه كرد،ابن خلدون بود. ابن خلدونشايدنخستين متفكرى است كه مفهوم “تمدن”راواردبحث فلسفهء قدیم ميسازد.

دردوران معاصرعده يى ازمحققان چون “ماكس وبر”، “آرنولداشپنگلر”، و” آرنولدتوين بى“،و ديگران،بحث از”تمدن”رابا فلسفهءسياسي مدرن پيوند دادند و”الگوى توسعهءسياسي تمدنها”رابدست دادند.برحسب اين الگو،دوره هاى بحران وجنگ بدنبال يگديگرميآيندوآرام آرام جاى خودرابه دوره هايى ميدهندكه درآنها “تمدنها”سربرمى آورند(115-147)   

سامويل هانتينگتون“امريكايي درسال ۱۹۹۳كتاب“برخوردتمدنهانوسازي سياست جهانى در  سدهء۲۱”رامنتشرساخت .اين همان كتابیست كه”نظريهءبرخوردتمدنها”رابرسرزبانهاانداخت. نظريهء            هانتينگتون اساسا يك نظريه دربارهءسياست جهاني دردورهءپس از”جنگ سرد”است. كاراصلي وى اينست كه “پاراديم برخورد تمدنها”رابجاى “پاراديم جنگ سرد”مى نشاند. وى ميگويد:

...مدت ۴۰سال بودكه دانش پژوهان وسياستمداران روابط بين الملل، مسايل جهاني رابرحسب يك تصويربسيارساده اماخيلى مفيد،يعنى”پاراديم جنگ سرد”مورد تفكر وعمل قرارميدادند... پاراديم جنگ سرد،مبداء اجتناب ناپذيرى براى تفكردراموربين المللي بود...حوادث شگرف سالهاى ۱۹۸۸ – ۱۹۹۳پاراديم جنگ سردرابه بايگاني تاريخ انديشه سپرده است..بديهي است كه اينك به الگوى تازه اى نيازاست كه درسامان بخشيدن ودرك تحولات محوري درسياست جهاني به ماياري رساند...” برخورد تمدن ها “ تلا شى ااست براى تشريح عناصر تشكيل دهندهء پاراديم جهان بعد از جنگ سرد.. تمدنها جانشينان طبيعي جها ن سه قطبي- غرب،شرق ،جهان سوم - دوران جنگ سرداند...باازبين رفتن سه جهان جنگ سرد،دولت- ملت هابه شدت سعى ميكنندتا هويت ومنافع خودرابراسا س تمدن تعريف كنند.”  (43- 94 تا 103 )

 پا راديم “جنگ سرد”ساختهء “جارج كنان” نظريه پردازامريكايي بودكه درسال۱۹۴۷آنرامطرح كرد. درپايان جنگ سرد،نخست ،”فكوياما“ نتايج خوشبينانه گرفت. وى كتاب”پايان تاريخ وآخرين انسان” رادرسال ۱۹۹۲انتشاردادواين عقيده رامطرح ساخت كه :

» ... حر كت اجتماع توسط نهادهاى بزرگ متمركزى كه درسايهءيك ايديولوژي فراگيرهدايت ميشوند،به پايان خط رسيده است. براىساختارهاىمبتني بربازارآزاداقتصادي ودولت لبرال دموكرات،هيچ جايگزين تاريخي وجودندارد. البته ممكن است اين الگو خالي ازاشكال نباشد، امادرسطح جهاني اعتقاد همگاني اين  است كه اين نوع ترتيبات نهادي بهترين چيزى است كه بشر ميتواندبه آن برسد. مابه پايان تاريخ رسيده ايم ،به اين مفهوم كه مافاقدجايگزينهاى تاريخي ديگر هستيم . رتبه بندي هاىمصنوعي مبتني برساختار هاى  سياسي چون دولت هاى مطلقه وتوتاليتار وجودنداردو همه براى رسيدن به نوعى دمو كراسي بازار آزا د  تقلاميكنند .. “ (43 - 179 )

يعنى فكوياما ميگويدكه جهان براى دموكراسى ليبرال جاخالى كرده است وديگرالگوى سياسي اىكه   بتواندباالگوى ليبرال رقابت كندوجودنداردو بد يلى براى دمكراسي ليبرال ظهورنخواهدكرد. مدل غربي    - يعنى دموكراسي ليبرال- تعميم خواهد يا فت وجهان بسوى” فدراسيون بين المللى كشورهاى ليبرال” ، وبنابران بسوى غربي شدن ، درحال پيشروى است. پس دوران صلح پايدارفرارسيده است وديگرجنگ   واقع نخواهد شد.

نظريهءخوشبينانهءفكوياما درباب فتح جهان بوسيلهءغرب ،بزودى باانتقادهاى جدى مواجه شد.عده يى دربارهءانحطاط خودغرب وبحران ليبراليزم وانديويدواليزم هشداردادند؛عده يى گفتند كه جهان گلوبالي را  بايست بريك مبناي جديدمفهومي توضيح داد؛وعده يىديگراستدلال مهم فکویامادربارهء تعددتمدن ها را اساس قرارداده واین نظررابه پيش كشيدندكه جهان اساسابسوى يك تمدن واحد درحركت نيست؛

ونظريهءسامويل هانتينگتون دربارهء”برخورد تمدنها”نيزدرواقع بحيث نقدى برنظريهءفكوياما،از همين منظرتمدني،عرض وجودكرد.

هانتينگتون ازنظريه پردازان سرشناس وپركارامريكايي است وآثارمتعدد دربارهءمسايل امريكا وجهان نوشته است.درآغازدههءنود خودهانتينگتون نيزنتيجه گيريهاي مشابه به فكوياماداشت.هانتينگتوندركتاب “موج سوم دموكراسي درپايان سدهءبيستم”،درسال۱۹۹۱،نتيجه گرفت كه.. زمان به سود   دموكراسي به پيش ميرود...دموكراسي سرا سر جهان را فراخوا هدگرفت ...”(339- 345 ).

درهمين كتاب”موج سوم دموكراسي”،هانتينگتون،دربارهء”فرهنگها”ونقش آنان درتوسعهءسياسي و اقتصادي نيزسخن ميگويدومينويسد كه 

„ ...دربحث ازمانع فرهنگي درراه دموكراسي ،نظراين نيست كه فقط يك فرهنگ بخصوص براىدموكرا سي مناسب است بلكه حرف درين است كه يك يافرهنگهاى بخصوص نسبت به آن خصو مت مى ورزند... اين نظريه كه فر هنگهاى خاصى همواره موا نعى برسرراه توسعهء اين يا آن ايجادخواهند كرد،بايدباشك و ترديد تلقي شود.... فرهنگها ازلحاظ تا ريخي بيشتر پويا هستند تا ايستا. عقايدورفتارهاى مسلط وغالب درجامعه،دستخوش دگرگوني میشوند...“(339- 328و339 )

يعنى وى درسال ۱۹۹۱باوجوديكه ازنقش فرهنگهادرايجادمساعدت وياممانعت دربرابرتوسعه ،و از         ضرورت همزيستي فرهنگها،سخن ميگويد،اماهنوزوى مفهوم “تمدن “راجايگزين مفهوم”فرهنگ” نمیکند وهنوزاين فكررامطرح نميسازدكه جدال درميان“تمدن ها” تعيين كنندهءسيماى جهان آينده خواهدبود.چنين نظرى راوى دوسال بعددرسال ۱۹۹۳دركتاب  “ برخورد تمدنها ” ى خودپيش كشيد.  

خودمفهوم “برخوردتمدنها”اصلاازبرناردلوييس،شرق شناس واسلامشناس معاصرامريكايى است         (1990-AtlanticMonthli.).ادواردسعيددركتاب معروف شرق شناسي آثاربرناردلويس رانقدوردميكندوبي پايگي انديشه هاى وى رانشان ميدهد( 181- 567 تا 571)اما هانتينگتون نتيجه گيري هاى برناردلوييس رامى پذيرد وكاربرناردلو ييس  راادامه ميدهدوميگويد :

» ..فرضيهء اصلي من اينست كه اصولانقطهءاصلي برخورددرين جها ن نو،نه رنگ ايديولوژيكي داردونه بوىاقتصادی. شگافهاى عميق ميان افرادبشرو به اصطلاح”نقطهءغلیان”برخوردها داراى ماهيت فرهنگي خوا هد بودو بس ....بر خوردتمدنهابالمآل بر سياست جهاني سايه خوا هد افگند. خطوط گسلFaultlines درميان تمدنها،در آينده خاكريز هاى نبردخوا هد بود ....هويت تمدني به طورروز افزون در آينده اهميت خوا هديا فت...خطوط گسل  ميان تمدنها،به عنوا ن نقاط بروز بحرا ن و خو نريزي ، جا نشين مرز هاى سيا سي و ايديو لوژيك دوران جنگ سردمى شود ... دردوران بعد از جنگ سرد، مشتر كات تمد ني ... به عنوا ن مبناى اصلي همكاري و اءتلاف،جاى ايديولوژي سياسي و ملاحظات مربوط به موازنهء سنتي قدرت راميگيرد... گرچه صف بندي تمدني تا امروز محدودبوده ولى درحال رشد است ... مواضع ملتهاوشكا ف بين آنها هرچه بيشتردررا ستا ى خطوط تمدني شكل گرفته است ... تفا وت هاىمو جودبين تمدنهاى گوناگون واقعي ومهم است ؛خودآگا هي تمدني روبه افزايش است ؛برخوردتمدنها غالب ترين نوع برخورددرسطح جهان ، جاى برخوردهاى ايديو لوژيك وديگرانواع درگيري هاراخواهد گرفت. رو ابط بين المللي كه درگذشته حكم  مسابقه اى درداخل تمدن غربي راداشته، اكنون به گونه اى فزاينده، غيرغربي ميشود وبه نمايشى مبدل ميگرددكه در آن تمدنهاى غيرغربي،نقش بازيگررادارند،نه آنكه صرفاهدف نمايش باشند .. غرب هرروزبيشتر ناگزيرازكنارآمدن باتمدنهاى مدرن غيرغربي خوا هدشدكه ازنظرقدرت به غرب نزديك ميشوند ولى ارزشهاو منافع شان عمدتاباارزشهاومنا فع غرب تفاوت دارد.. در آيندهء قابل پيش بيني ، هيچ تمدن جهانگيرى  وجود نخوا هدداشت،بلكه دنيايى خواهد بودباتمدنهاى گوناگون كه هريك ناگزيراست همزيستي باديگران رابياموزد .. “(43- 45 تا 79 )

ازينرو،هانتينگتون نتيجه ميگيرد كه

تاريخ به پايان نرسيده است. جهان واحدنيست. تمدنهانوع بشررامتحد ويامتفرق ميسازند. درجهان متشكل ازتمدنهاى مختلف،هرتمدنى بايدهمزيستي باديگرى رابياموزد... اكنون ما براى نخستين باردرتاريخ باوضعيتى مواجه مي شويم كه درآن سياستهاى جهاني هم چندقطبي است وهم چندتمدني...”  (43- 108و  113 )

بنابران بنظروى پايان جنگ سردبه معناى  پايان جنگ هانيست ومنازعات تازه،اينبار،ازدرو ن تمدنها  سرميكشند،زيراتمدنهاى متفاوت ارزش هاى يكسره متفاوت ومتضادرامى پرورانند. پس ازپايان جنگ سرد سيماى جهان عوض ميگرددوامااين بدان معنانيست كه دنيابرحسب كدام مدل سياسى- تمدنى واحد ، مثلامد ل ليبرال غربى ياامريكايى،دگرگونميشود،بلكه مجموعه هاى تمدني ، ودرين مجموعه ها،حوزه    هاى تمدني درحال پيد ايش اندكه دربرابرجهانروايى وجهانفرمايي تمد ن غربي سركشي خواهند كرد .بنابران پس ازپايان جنگ سرد،همستيزي وKonflikt تمد نهاجايگزين تقسيمات قبلي جهان خواهد شد.

بدينسان وى مفهوم تمدن راازبسترفرهنگي آن بالاميكشدوبه آن مشخصهءسياسي وژيوستراتژيك ميبخشد و ميگويد...انشعاب بزرگ ميان بشريت و منشاءتعيين كنندهءستيزها،پس ازين خصلت تمدني خواهد داشت ... برخوردتمدنها،عنصرتعيين كنندهءسياست جهاني خواهدشد ...تمدنهابدل به حوزه هاىامنيتي ميشوند ...( 89) وازينرو”جهان سياست،آرايش جديدى براساس خطوط فرهنگي وتمدني پيداكرده است(115

.پس غرب،وخاصتاامريكا،براى حفظ برتري خوددرسدهء۲۱بايد كاربردقهرراادامه دهد.

غرب نه به دليل برتري درايده ها،ارزش هاودين خود- چيزي كه چندعضوتمدنهاى ديگرآنراپذيرفته اند- ، بلكه بدليل برتري دركاربردخشونت سازمان يافته برجهان پيروز شده است”( 115-137تا151)

مفهوم”خط گسل“راكه هانتينگتون بكارمى برد،اصلايك مفهوم علم زلزله شناسي وسيسمولوژي است . درين علم خطوط گسل همان خط هايى اند كه زلزله هابه تكراردرامتدادآنهاواقع ميشوندودليل آن اينست كه  قطعات قشرزمين درامتداداين خطوط باهم بخوبي جوش نخورده اندوشكننداند. پس وى ميخواهد بگويد كه على رغم جريان نيرومند جهاني شدن و گلوبالیزم،جهان درامتداد خطوطى جوش نحوردني،كه همان خطوط تمدني اند،ازهم جداباقي ميماندوآتش جنگهاى آينده ازامتدادهمين خطوط زبانه خواهد كشيد:  “اين خط تنهاخط تمايزنيست بلكه درمواقعى خط درگيري خونين نيزهست .”(43-  57 ).

ازكسانى كه دربرابراين نظرقدعلم كر دند وآنراازنظرفرهنگشناسي يك خطاوخبط خوانده اند ،يكي هم            ادوارد سعيد فلسطيني امریکایی است. وى نوشت كه

“... ساختن داستانهاى مضحكى ..همچون”برخوردتمدنها”... اين چيزهاى انتزاعي افسانه اي ونيزلفاظي هاى سرزنش آميزى كه براه انداخته اندهمه دروغ اند. فرهنگ هاى بشري چنان به هم آميخته اند،محتوا وتاريخ  شان چنان به هم وا بسته اند ودرهم گره خورده اند كه هرگز نميتوان آنهاراباعمل جراحي ازهم جداكردوبه صورت جناحهاى مخالف بزرگ وعمدتاايديولوژيك مانند”شرق “و”غرب “درآورد...”” (180-  14)

مهمترين تمايلات جهان معاصر،خاصتا گلوبالي شدن ،افكارادواردسعيد رابيشترازافكارسامويل هانتينگتون درمعرض تفكرقرارميدهند . دروا قع باتاسيس ملل متحد آنچه عملاآغازيافت ،آن گفتگوى تمدنها بود. دردههءهفتاديونسكوبرنامهءگفتگوميان تمدنهاراپيشكش كرد. برخوردهايى كه امروزه برجها ن سايه افگنده اند،وبه حيث برخورد تمد ن ها به مردم عرضه ميشوند، بيشترازهرچيزى يك سناريوىاز پيش تنظيم شده معلوم ميشوند

نظريهءهانتينگتون دربارهء” قهرسازمان يافته” نيزدرواقع فقرفلسفي انديشهءوىرابرملا ميسازد واين نه تنهابعلتي كه ،درست پيش ازوى، جهان بران شده بودكه “دوران قهردرتاريخ به پايان رسيده است “،   بلكه به اين دليل بنيادي كه وى دراحوالى يك توسعه طلبي واستعمارجديدرابراى غرب توصيه ميكندكه  جها ن وارديك تمدن كيفيتانوين ميشود: تمدن الكترونيك وانفارماتيك. واينچنين يك تمدن به يك ساختار جديد    اجتماعي مى انجامدكه”مانويل كاستلز”آنراجامعهء شبكه يى مى نامد،جامعه ايكه تحقق آن مستلزم آنست كه كوچك وبزرگ جها ن دران حيثيت برابربيابند.وازينهم فراتر: تمدن اطلاعاتي شهرواقعي راكه بنياددر   مكان داردازطريق يك شبكهءاطلاعاتي واينترنيت بهم پيوند ميدهدكه بنياد درمكان ندارد.شهراينترنيتي،يك شهربه معنای واقعي- مكاني ، نيست. براى نخستين باردرطى تاريخ بشرشهرهایى تاسيس ميشوندكه فا قد  پايهء“واقعي” اند تمدن اطلاعاتي آميزهءحيرت انگيزي از”واقعي“و“غيرواقعي”، از“وجود”و “لاوجود” است.چنين جهان وچنين تمدنى راديگرنميتوان به مفهوم ارضي”تسخير”و” اشغال “كرد. وهانتينگتون كه براى اينچنين يك جهان نسخه هاى توسعه جو يانه مبتني برقهرسازمانيافته ميدهد،درواقع ازواقعيت    جاري جهان دقيقا سه سده به عقب ميرود.نظريهءهانتينگتون درواقع مبناىتيوريك نيو- نيوكلونياليزم امروزي است  .     

نظريهءبرخورد تمدنها،اززمانيكه بوسيلهءهانتينگتون مطرح شده است ،بحثهاى متعددى رابرانگيخته وازجانب سايرنظريه پردازان ونيزازجانب خودهانتينگتون  مورد بازسنجي ونقدقرارگرفته است .درشمارناقدان امريكايي اين نظريه كسا نى مانند زبيگنيف برژنسكي  والوين تافلرمعروف تراند.

زبيگنيف بريژنسكيكه ازنظريه پردازان سرشناس امريكااست ايرادميگيردكه هانتينگتون اوليت هارامعكوس بر قرارميسازد ودرونگسيختگي فرهنگ غربي وخاصتا بحران تمد ني درخودامريكاراناديده ميگيرد.وى ميگويدكه...بالاترين نگراني من..ازين جهت است كه خودتباهي فرهنگي  CulturalSelfcorruption مانه تنهاقابليت امريكادرحفظ موقعيتش درجهان به عنوان رهبرسياسي ، بلكه نتيجتاحتى بعنوان يك نظام نمونه براى ديگران راضايع ميسازد ..سيكولاريزم عنان گسيخته Out of Control Secularism كه بخش اعظمي ازغرب رافراگرفته است ،دردرون خويش نطفهءخودويراني  فرهنگي Cultural self destructionراپرورش ميدهد ..”  (43- 166 )

بريژنسكيدركتاب معروف”خارج ازكنترول” - ۱۹۹۳- همين اوليت رابه پيش ميكشدكه ...فرهنگ ثروت اندوزي وبوالهوسي ولذ تگرايي درامريكابراىانتقال قدرت اينكشوربه نوعى اقتدارمعنوي بااعتبار جهاني زيانبخش است...وى ميگويد كه ناهنجاري هاى جاري جامعهء امريكايي بسرعت درحال خارج شدن ازكنترول است ووى قايم ساختن دوبارهء نظام هاىكنترولي،ازجمله دين،رابراى علاج اين وضع   پيشنهادميكند . (63-129)به پيروي ازين نظرات درچند سال اخيرهزارها كليسا درامريكابنا شده اند.

الوين تافلرآينده شناس- فوتورولوگ- معروف امريكايى يك ديدگاه فلسفي تاريخي اتخاذ ميكندوازهمين  ديدگاه هم نظريهءفكوياما،هم نظريهءهانتينگتون وهم نظريهءبريژنسكي راردميكند.الوين تافلر دركتاب “به سوى تمدن جديد” مينويسد كه

” رويدادهاى كنوني ازهيچ الگويى پيروي نميكنند. در وا قع نظمى مشخص و بسيارپنهان وجود دارد ... وقايع  كنو ني چيزى نيست جزيك انقلاب جهاني ،يك جهش كوا نتو مي ...\3\بشريت با جهش كوا نتو مي به جلو موا جه است و عميقترين خيزش اجتما عي و خلاقانه ترين بازسا زي هاى همه اعصا ررا درمقا بل خوددارد . ما،درگير برپا كردن تمدنى جديدو استثنایي هستيم بى آنكه شناخت رو شن ودرستى ازا ن دا شته باشيم  ...درك اين نكته كليدفهم بسيارى از تعارضات سياسى و اجتماعى در اطرا ف ماست «.

تافلربراى توضيح انديشه هاىخودنظريهءموجى دگرگونى تمدنهاراپيش ميكشدوسه موج تمدن را،كه يكي برروى ديگرى جريان مييابند، نشان ميدهد:

۱ - تمدن كشاورزى وسنتگرايى مبتني برآن ؛ 

۲ - تمدن صنعتى ومدرنيتهء مبتنى برآن ؛

۳ - تمدن الكترونيك – انفورماتيك وگلوباليزم مبتنى برآن ؛

تافلرميگويد :

»...ما معتقديم كه تشبيه تاريخ به “ اموا ج “ دگرگو ني ،پوياتروروشنگرا نه تر...است . هرموجى پو يااست و تلاطم اموا ج،جريانهاى متقاطع توانمندىراآزادميسازد. باتلاطم امواج تاريخ،كل تمدنهابشدت بيگديگربرخوردميكنند ودر پرتو همين امر است كه بخش اعظم آنچه درجهان امروز بى معناو تصادفى به نظرميرسد،معناو مفهو م پيدا ميكند. نظريهء مو جى برخورد،به ما ميگو يد كه مهمترين تعارضى كه با آن موا جهيم نه بين اسلام و غرب است،ونه آنچنانكه س . ها نتينگتون اخيراگفته “بين بقيهء جها ن و غرب”..همچنا ن ا مريكابرخلاف نظر پال كندى رو به زوال نيست،و برخلاف قول فكو يامابا” پايان تاريخ  “ روبرو نيستيم .عميقترين دگرگو نى اقتصادى و سترا تژيك ، چيزى نيست جز تقسيم درشرف وقوع جها ن  به سه تمدن مشخص و متفا وت وبالقوه معارض ، كه البته باتعاريف مرسوم و متعارف فعلى قابل تشريح نيستند... امروز صف آرايى تمدنهاى جهانى شكل ديگرى بخودگرفته است. ماباشتاب تمام بسوى ساختا ر كا ملامتفا وتى ازقدرت درحركتيم كه جها نى را ايجادميكندكه ديگردو نيمه نيست بلكه بوضوح ميان سه تمدن متضاد ورقيب تقسيم شده است :

نمادنخستين تمدن هنوزكجبيل است؛نماددومين تمدن خط مونتاژ ؛و نمادسو مين تمدن كامپيو تر .

درينجهان سه پاره،بخش “موج اولى”تاءمين كنندهءمنابع كشاورزىو معدنى است،بخش”موج دومى“ نيروى كارارزان راتاءمين ميكندوبه توليد انبوه مشغول است،وبخش تندرشد” موج    سو مى”به سيطره اى دست مي يابدكه برشيوه هاى تازهء خلق و بهره بردارى ازدانايى مبتنى است.\ \... تنشهای ميان تمدن موج سومى ودوشكل قديميترتمدن همچنان تشدیدخواهد شدودرست همانطوركه درقرون گذشته تجددآفرينان موج دومي باجو امع پيشمدرن موجوداولی جنگيدند،تمدن جديدنيزبراى استقرارسيطرهءجهانىخويش خواهدجنگيدبادرك مفهوم برخوردتمدنها خواهيم توانست دربسيارى ازپديده هاى بظاهر عجيب- مثلامليگرايى هاىدو آتشهء كنونى- معنايى بيابيم . مليگرايى،ايديو لوژى دولت- ملت بودكه خوديكي از محصو لات انقلاب صنعتى است. بدينترتيب ،جوامع مو ج اولى يا دهقانى درهمان حال كه درصدد شروع يا تكميل صنعتى شدن خويش مى برايند،خواستار ملزومات جنبى مليت - نيز- ميشوند. براى بسيارى ازافراد دنياى صنعتي پيشرفته درك انگيزه هاىملي گرايان افراطي دشوار است...به عكس براى ملي گرايان نيزقابل درك نيست كه بعضى كشورها به ديگران اجازه دهندبه استقلال مقدس شان تجاوز كنند،بااينهمه “گلوبالي شدن”تجارت وامورمالي كه موردنيازاقتصادهاىدرحال پيشرفت موج سومي است”حاکمیت”ملي راكه براي ملي گرايان تااين درجه عزيزاست ،بى ارج و قرب ميسازد.چون اقتصادهاتحت تاثيرموج سوم متحول ميشوند،دولتهاناگزيراندبخشىازحاكميت خويش راواگذاركنندوپذيراىمداخلهءفزايندهءاقتصادي و فرهنگي ازناحيهء يگديگرشوند.بدينتر تيب،درحاليكه شاعران و رو شنفكران مناطق اقتصادي عقبمانده سرگرم نو شتن سرود هاى ملي اند ،شاعران وروشنفكران كشورهاى موج سومي دربارهء فضيلتهاى”جهان بدون مرز“و“شعورجهاني”شعر میسرایند. برخوردهاى ناشي ازين امركه بازتابىازنيازهاى شديدامتفاوت دوتمدن اساسامتفاوت است،ميتوانددرسالهاى آتي دهشتبارترين خونريزيهارابراه اندازد... درحاليكه هركشورى سعى دارددرساختارقدرت سه لايه اي درحال ظهوربراى خودجايگاهى بيابد،تحول تاريخي ازجهانى دوپاره،به جهانى سه پاره،ميتواندموجب عميقترين كشمكشهاى قدرت دركرهء زمين شود. درپس اين تخصيص مجددوعظيم قدرت،تحولى درنقش ومفهوم وماهيت دانايىنهفته است ..”(93- 40تا49) 

آنچه ازين بحث بسيارفشرده برجسته ميسازيم يكي اينست كه تقريباهمه انديشمندان غربي بطورتعجب انگيزى ميخواهند جنگ رامستدل بسازندوازطريق ربط دادن جنگ باماهيت ومحتواى تحولات تمدني  بشري آنرااجتناب ناپذيرنشان بدهند؛اینکه نظریات فکویامانیزچنان به شدت عقب زده شد،به این علت نبودکه وی دموکراسی رایک جریان گسترش یابنده درجهان میدانست، طوریکه دیدیم سایراندیشمندان    غربی نیزباعلاقمندی این نظررامطرح میسازند.نظریات فکویامابه علتی چنان به شدت عقب زده شد که وی نخستین اندیشمند معاصرغربی بود که این عقیده را مطرح سا خت که دوران جنگ هادرتاریخ بشربه پایان رسیده است؛چنین نظری نه بامصلحت ها مطابقت داشت ونه بامنفعت ها،وفوراصحنه هایی به نمایش گذاشته شد تامباداانسانها به این “غفلت”دچارشوندکه جنگ رافراموش کنند.غرب که به همه اطلا ع داد ”خدامرده است”،مصرانه میخواهد همه بخا طر داشته باشند که جنگ نمرده است.    

بايدگفت اين فكركه تاسيس تمدنهاباوقوع جنگهاملازمت دارد،يك فكرخاص غربي است كه ریشه درتوسعه جویی غربی داردونه تحقيق هاى متاءخردرتاسيس تمدنهاونه تحقيق درسيرظهوروافول تمدنها،اين فکررا تاييدنكرده است.

وديگرىاينست كه هانتينگتون آنجاكه ميگويد”..تمدنهابه حوزه هاىامنيتي مبدل ميشوندو...جهان سیاست       آرايش جديدى براساس خطوط فرهنگي وتمدني پيداميكند”،وى فكرى رامطرح ميسازد كه براى ما  افغانهاوجستجوى مابه سوى آينده بسياراهميت دارد،پس اين مفهوم حوزهءتمدني رادنبال ميكنيم. 

 

 

نظريهءحوزهء تمد ني و”منطقهء”ما

 

 

نظريه هاى اين انديشمندان غربي در”منطقهء”مانيزانعكاس داشته وبگومگوهايی رابرانگيخته است.در مطبوعات پارسي زبان ازشخصيت هايي كه درين راستاقلم زده اند،يكى نيز”چنگيزپهلوان( 87- 103 تا123) است . چنگيزپهلوانبرخى انديشه هارادربارهء”اهميت رويدادهاى كنوني حوزهء تمدني ما”،درج ميكند. پهلوان،كه اساسابه پيروي ازهانتينگتون مى انديشدوازتافلر اطلاع نميدهد، بحثى رامیگشايدكه في نفسه داراى اهميت بسياراست ،خاصتا براى ماافغانها .

عكس العمل هاييكه درمطبوعات ايراني پيرامون “ديدگاه تمدني”چ . پهلوان،درآغاز،مطرح شده اند، بيشترازجانب سياسي واززاويهءكاستي هاىاحتمالي پهلوان درپاسخگويي به مسايل سياسي داخلي ايران بوده است\5\ واين انتقا ددقيق نيست،زيرابحث درباب مسايل سياسي داخلي يك كشوربابحث درباب حوزهء تمدني كه آنكشورميتوانددران حضوربيابد،بحثهاىمعادل نيستند مسايل وضوابط اين بحث هابه دو سپهرمتفاوت متعلق اند.

واماهرگاه ملاحظات سياسي رابيكسوبگذاريم نوشته هاى چ.پهلواندرزمينهء”حوزهءتمدني ما”ترجيحا  ازدوجهت نيازمندبازسنجي اند يكي ازنظرمقابلهءآورده هاىوى باانديشه هاى كساني مانندهانتینگتون؛  وديگرىازنظرضوابطى كه وى خودبراى طرح مبحث “حوزهءتمدني ما”وجه تمايز قرارميدهد:   

الف: ازديربازدرنوشته ها “تمدن اسلامي”اصطلاح ميشده است. منظورازين بيان چيست ؟

بطورمعمول ازين بيان تاثيرتجانس دهندهءفرهنگي دورهءاسلامي منظورميشده كه به كشورهايي كه به دين  اسلام پيوستند سيماى كمابيش مشابه وشايد نيزهماهنگ بخشيد تاثيراسلام برسيرتمدن دركشورهاييكه درآنهاانتشاریافت،نه تنهادرآثاروابنيه وآبدات بلكه درفرهنگ وشيوهءزندگي مردم وبناكردن جماعتها نيز هويدااست.پس درتحت اصطلاح “تمدن اسلامي”سراسرقلمرومسلمان نشين وهمهءخطهءاسلامي ومشابهت     هاى شيوهءزندگي وفرهنگ آنان كه ناشي ازسيطرهءاسلام بوده،منظورميشده است . درين رابطه اكثرابه  ادواردسعيداستنادميشودآنجاكه ميگويد”اسلام هم يك دين است وهم يك فرهنگ”؛ واماسخن كامل        ادواردسعيد بگونه اى ديگراست. وى ميگويد “اسلام درمجموع دين وفرهنگ است وبه رغم تركيب اين دوباهم، بهيچ وجه يكپارچه وهمگن نيست. تاآنجا كه مسالهءايمان وهويت اكثريت عظيمى ازمردم مطرح است،اصلالازم نيست روشنفكران به گروه هم آوايان ستايشگراسلام بپيوندند؛ بلكه بهتراين است كه قبل ازهرچيزى تفسيرى ازاسلام رامطرح سازندكه برسرشت پيچيده ونامتعارف آن تا كيد دارد... “  (180-58 ) 

بنابران اصطلاح “تمدن اسلامي”تاجاييكه سراسرقلمرومسلمان نشين ازان مرادشود،اصطلاح دقيقى نيست، زيرااين يك مجموعهء”بهيچوجه يكپارچه وهمگون” نيست و”سرشت پیچیده ونامتعارف”دارد. درخود  قلمرواسلامي رواج اين اصطلاح درآغازبيشترهدف سياسي داشته است ومنظورازان طردهويت هاى ملي درقلمرواسلامي بوده است، چنان که دردوران بنی امیه این جریان با “زبان زدایی”در قلمرواسلا می و تحمیل زبان عربی همزمان بوده است،وتاديرزمان براى گريزازرويكردتحليلي به مسايل كشورهاى مشخص مسلما ن به اين “كليت اسلامي” پناه برده ميشده است.درچندقرن اخیرجریان تاسیس دولت های ملی این “کلیت اسلامی”رابطوربرگشت ناپذیری زیرسوال بردوطوریکه معلوم است گام نخست درین استقا مت را مصطفی کمال برداشت

ازينروسوال اينست كه آيادرست است كه ازين اصطلاح “تمدن اسلامي”كه به نوبهءخودبا يددقيق ساخته شود، به اصطلاح هانتينگتوني “حوزهءتمدنی اسلامي”عبورشود؟وطوريكه پهلوان نيزچنين ميكند ، نوشته شود”حوزهء تمدني اسلامي ما” ؟

آيااين عبورمفهومي،درست ودقيق است؟ نتايج سياسي اينگونه عبورچيست؟ درين ميان دومسالهءمتفاوت رابايدازآغازازهم جداساخت.

يكي اين بحث است كه آيااساسادرميان دين وتمدن يك رابطه است ويانه ؟وديگرى اين مساله است كه تمدن “ما”،وبهمينسان حوزهءتمدني “ما”،آياصرفايك “تمدن اسلامي”ويك”حوزهءتمدني اسلامي “است ويانه؟

درواقع اين س.هانتينگتون است كه ميكوشدبه منظورسياسي- ستراتژيك ساختن نظريهءبرخوردتمدن هاى خود،رابطهءمستقيم وجهنده اى ميان تمدن ودين برقراركندوازين منظرنظريهءهانتينگتون حامل يك چرخش شديدبرضد مدرنيتهءاروپايي است كه ازاساسات آن يكي هم جداساختن دين ازانديشهءسياسي می  با شد  .

درپاسخ به اين سوال كه آيابراى تمدنهامبداى ديني قايل شويم يانه ؟تعدادى ازمحققان تمدنهاپا سخ مثبت ميدهند. سخن كريستوفرداوسون بسيارمشهوراست كه ميگويد”مذاهب بزرگ ،بنيادهاى تمدنهاى بزرگ اند”.واماعدهء بيشترىازسرشناس ترين محققان تمدنها درين زمينه ترديدهاى جدي ابرازكرده اند ودليل اصلي اين ترديدهاهم درآنست كه اديان- وخاصتادين مقدس اسلام - مبتني براصول ثابت وپايداراند واما تمدنها مى آيند وميروند. دربارهء بسيارى ازتمدنهايىكه درتاريخ گذشته اند- توين بىاز 23 تمد ن نام ميبرد- وازجمله خود تمد ن “غربي”، نميتوان اسا س ديني رانشان داد. توين بىدرمصاحبه با       ودمهتاميگويد “تمدنهاومادرهايك چيزند وخدايان چيزى ديگر”؛وى حتى تابدانجاجلوميرودكه خوداديا ن بزرگ راحاصل تصادم تمدنها مى شمارد(101-151.)

ازنظرابن خلدون نيزدين زمينه سازعصبيت نيست، بلكه تقويت كنندهءعصبيت است .وى نوشت :

“موجوديت وزندگاني بشربى آمدن پيامبران هم ممكن است تحقق يابد...شماراهل كتاب وپيروان پيامبران، نسبت به مجوس كه كتاب آسماني ندارند، اندك است،چه اينان اكثريت مردم جها ن اندوباهمهء اينها گذشته ازحيات وبقاء،داراى دولتهاوآثارويادگارهابوده اند ... كيفيت جهان وعادات ورسوم مردمان  وشيوه هاومذاهب آنان برروشى يكسان وشيوه اى پايداردوام نمى يابد، بلكه برحسب گذشت روزگارهاو قرن هااختلاف مى پذيردوازحالى به حالى انتقال مي يابدوهمچنان كه اين كيفيت دراشخاص وآفات وشهرهاى بزرگ پديد مىآید،در سرزمین ها وكشورهاوقرون متمادي ودولت هانيزروى ميدهد... هرگاه آيين هاى ديني تغییر یابد وتباهي پذيرد...قضيه برعكس ميشودوآنگاه غلبه راتنهابايدنسبت به عصبيت سنجيدودين رابه  حساب نيا ورد “ (25-80و51و303) .   

اين يك اصل معلوم است كه تمدنهايك تاريخ دارندوبريك زمينهء تاريخي شكل ميگيرند،درحاليكه دربارهء   دين اطلاق اين اصل مكروه است. يعنى هرگاه ميگوييم كه تمدن ماتاريخ داشته است ويك “دورهء”اين     تاريخ “دورهءاسلامي”بوده است،درينصورت ما خواسته ايم آن مشخصاتي رادريابيم كه پس ازحلول دين مقدس اسلام، سيرتمدن درين حوزه مطابق به آن مشخصات دگرگون شده است . امااگربگوييم كه تمدن ما -صرفا-“اسلامي“است،پس درينصورت مادين اسلام رامشروط به تاريخ ساخته ايم.اينك هم هانري كوربن، اسلام راپديدهء فراتاريخيTranshistorique وتاريخي قدسيHierohistoriqueتعريف ميكند (259-43)،وهم عبدالكريم سروش دين رااساساپديدهءفراتاريخي ميداند .  

ازين فراترطوريكه س م ج طباطبايي مى آورد پرسش اساسي فلسفي تاريخ تمدني ماكه شامل دورهءاسلامي نيزميشود، پرسش فلسفي ازانحطاط است.هم محمد صادق زيباكلام،و هم حسن يوسفي اشكوري(34-138)معتقدندكه ازعوامل انحطاط تمدن دورهءاسلامي يكي نيز”خاموش شدن چراغ علم است“؛ پس هرگاه دررابطه باحوزهءتمدني ما،ما،صرفاشاخص “اسلامي”راوجه بحث قراردهيم ،آيا پرسش از انحطاط راازعرصهء تمدني به عرصهءاسلامي منتقل نساخته ايم ؟

دين- بدون ترديد- يك وجه ازسيرتمدن است وبه هرتمدن سيماى خا ص مى بخشد ،اماتمد ن براساس دين تعريف نميشود.ازهمينجاست كه،طورى كه كاظم علمداري نيزمى آورد (209-66تا220،)اصطلاحهاى”تمد ن مسيحي “ويا ”تمدن اسلامي”خاصتاامروزه، وپس ازنظريهءجنگ تمدنهاى هانتينگتون ديگردقيق نيستند و به مغالطه مى انجامند،زيرادين رامانند سرنيزه يى برسرتمدن نصب ميكنند تاازان دلايلی براى جنگانيد ن هاى جديد مردمان ،برون کشیده شود.

وبحث ديگراينست كه آيا درست است كه بگوييم حوزهء تمدني ما، يك “حوزهءتمدني اسلامي” است ؟ 

پيش ازاسلام،حوزهءتمدني ما،وخاصتاسرزمين ما،مهدپيدايش وياانتشاراديان آريايي چون، دين زردشتی ،دین میترایی،دين مانوي بوده است وسايراديان ماننددين هندويى،دين بودايى باسرزمين مادررابطهء  نزديك بوده اند. عبدالحی حبیبی افغانی توضیح میدهد(126)که سیرتمدن درسرزمین ما،که وی    آن را“فرهنگ افغانی“مینامد،بادوانگارهءویدایی واوستایی ازجهان آغازمی یابد ؛مهد پيدايش سرودهاى ويدي وآموزش زرتشت سرزمين ماست؛وبدنبال اینهاسه عامل تمدنی دیگرازخارج به آن افزودمیگردد : عامل تمدنی دورهء یونانی،عامل تمدنی دورهءبودایی وعامل تمدنی دورهءاسلامی؛پس ازاسلام نيز،حضور وتصادم همزمان اديان گوناگون به يك نوع شايداستثنايى مداراى ديني درحوزهءتمدني ماانجاميده است .

وانگهى دين اسلام نيزپس ازتصادم باحوزهءتمدني مادچارتفسيراختصاصي ترشدكه هانري كوربن آنرا با مفهوم “اسلام ايراني” متمايزمي سازد (258-23)وبرتراندراسل مينويسدكه دراثراين تصادم ازدين اسلام چيزى “ديني تروفلسفي تر”ساخته شد (155-214) اكبرگنجيميگو يدمايك اسلام نداريم ،اسلام حوزهءتمدني ماازتفسيرهايى تاثيرپذيرفته است كه ايرانيان درايجادآن سهيم بوده اند” (88-20) -ايران به معا دل ايرانزمين.نگارنده -نيزبايددرنظرگيريم كه انتشاراسلام حوزه هاى تمدني متعدد رادربرگرفت و درينميا ن”مراكش”و“اندلس”به يك حوزهءتمدني تعلق داردو”اندونيزيا”به حوزهءتمدني ديگرى.ابن خلدوناين ماهیت ترکیبی تمدنی قلمرواسلا می رادريافته بود. وى تاريخ مسعودي رابه اين دليل انتقاد ميكند كه اين تاريخ تنهابه شرح حوادث درسرزمينهاى شرقي اسلام میپردازدودگرگونی  هاىاساسي را كه درسرزمينهاى غربي قلمرواسلامي بوجودآمده است،ناديده ميگذارد.

مطابق به طباطبايى تاريخ حوزهءتمدني مارا“به تفكيك ازتاريخ دورهءايرانشهري،تاريخ دورهءاسلامی”  ميناميم وازينجادونتيجهءمهم برون ميشود:

يكى اينكه تاريخ حوزهء تمدني مااساسا يك آغازقبل الاسلامي دارد،وحلول اسلام به سيرتمدن درين حوزه سيماى خاص بخشيد.پس درصورت تا كيدبرملاك عام اسلامي،ياطوريكه درآثاراسلاميستها”كليت اسلامي” ناميده ميشود،مامعاييردقيقى براي تمايزحوزهءتمدني خودماازسايرحوزه هاى تمدني همجوار،مثلاحوزهء عربي وخاورميانه،بدست ند اده ايم ،خا صتا كه واحدهايى نيزدرحوزهءتمدني ماجادارند،مانندارمنستا ن،كه اسلامي نيستند؛ محمد اكبر مددي مينويسد :

» سرنوشت تاريخ وتمدن وفرهنگ ما ... وقتى كه ازفرهنگ و تاريخ سخن به ميان آيد، احساسات غرور آميز ما رابه گذشته يى دور ميكشاند،بروزگارى ميكشاند كه در سر زمين خا ور شنا سان از فرهنگ وتاريخ هرگزخبرى نبود،بخودمى باليم كه با فرهنگ و تا ريخ چند هزارساله روبرو هستيم وياوارث آنيم ....آشكارا ديده ميشودكه گاهگاهى به فرهنگ وتاریخ اين مرزوبوم رنگ مذهبي زده اند ...وقتىاز...فرهنگ زبان دري سخن به ميان مى آيد،ذهن مابى اختيارعصربافرهنگ سامانيان و امپراطوري شكو همند غزنويان رابخاطر مى آورد،زيرادر همين ادوار بود كه نفوذزبان عربي كاهش يافت وفرهنگ دري عظمت ديرينهء خودرابازيافت” (298-  497 تا 499 )

وديگراينكه درجستجوى مشخصات حوزهءتمدني ماضرورت داردكه برمباني ديگرانديشيدودرينرابطه در نظرگرفت كه افادهء”حوزهءتمدني اسلامي ما”،حال گیریم بیرابطه ویابارابطه بامفهوم هانتینگتونی ”حوزهءتمدني “مطرح شده باشد،تحت احوال امروزی مصداقى براى فرضيهءهانتينگتوني جنگ    تمدنهابه پیش میکشدودرخدمت طرح های اسلا میستی قرارمیگیردآياواقعا درنظرداريم كه چنين بگوييم؟

نگارنده عقيده دارم كه منظورازافادهء “حوزهء تمدني ما”چيزديگرى است.   

ب: دررابطه باحوزهءتمدني ما،زبان پارسي وجه تمايزقرارداده ميشود. چ . پهلواننيزاينچنين ميكند.

درين رابطه نيزچند سوال واردمي آيد: آيامنظورماازرابطه ايست كه درميان زبان وفرهنگ برقراراست  ؟  آيا حوزهءما صرفاحوزهءزبان فارسي بوده است ؟ آيا”حوزهء زباني”  معا دل “حوزهء تمدني “است ؟

سوال ازرابطهءميان زبان وفرهنگ وكثرت وچندگانگي فرهنگهااززمان ويكو و هردر مطرح بوده و امروزه براى آن پاسخهاى روشن بدست است .       

ويكوگفت اين انسانهاهستند كه تاريخ خويش راميسازند،وآنچه كه آنان ميتوانندبدانند دقيقاهمان چيزى است كه خود ساخته اندوبدينگونه وى الگوى مفهومي فرهنگ را بدست داد ؛ هردر نشان داد كه نيازبه تعلق به يك جامعه -به معناي تعلق به يك فرهنگ - يك نيازاساسي انسان است ؛کانت بحث مبسوطی ازآزادی فرهنگی راانکشا ف بخشید؛هگل فرهنگ را”تشکل”عینیت یافتهءعقل دانست ونشان دادکه انسان نيازبه اين داردكه ازجانب ديگران شناسايى شود؛ماركس نشان دادكه مقياسهاى رشد فرهنگ بامقياسهاى رشد  تكنولوژي تناسب دارد؛ ماکس وبر “جامعه شناسی فرهنگ“رابدست داد؛ ويتگنشتاين نشان دادكه تنوع بازي هاى زباني، باتنوع اشكال زندگي متنا سب است؛ فوكو ايپيستيمه هاEpistime وياقالبهاى فرهنگي رانشان دادكه زبان ازعناصرعمدهءآنهاست وتحول درين قالبها، باعث تحول درفرهنگهاميشود؛ تودوروف فلسفهء فرهنگ را بدست داد؛ هايدگر نشان دادكه”زبان خانهء انسان است”و جهانى كه انسان ازپيرامون خود،براى خودميسازد،بوسيلهءزبان وى مشروط ميشود؛گادامر دومفهوم “ذهنيت”و”فهم”رااز هم جداكردو “فهم”رابازبان رابطه دادوازينطريق به بررسي تاءويلي فلسفي ازپيشداوري وسنت رسيد؛ ج.سرل فلسفهءزبان رابسط داد؛ چامسکی نظریهء ژنیتیک زبان رابدست داد؛هابرماس نشان دادكه زبان عامل اصلي “كنش ارتباطي”است ؛... وازينگونه .

پس بحث در”فرهنگ”و”زبان”،معادل بحث در”تمدن “وخاصتابحث در”حوزهءتمدني” نيست  .

ازآغازدورهء روشنگري مبحث فرهنگ ازمباحث اصلي بوده است .درابتدافرهنگها رابراساس درجه ء پيچيد گي آنها طبقه بندي كردند و به اين ترتيب مفاهيم  فرهنگهاى فروتروفرهنگهاى برترمعمول ساخته شدو فرهنگ اروپايي به حيث يگانه فرهنگ متعالي وقابل تعمیم معيارقرارداده شد. وامابعدهااين تلقی يورو سنتريستي فرهنگ ردشد. تودوروفنشان دادكه همهءمردمان درآغازداراى زمينه هاى فرهنگي  معادل وبرابرهستندواينكه فرهنگها اشكال مختلف بخود ميگيرند،اين به علتى است كه تا ريخ نيزهست و هرسنت ازفرهنگ چيزديگرى ميسازد .ريچاردرورتينوشت كه

„...اگركه برخى فرهنگهاآشكارابهترازبرخى فرهنگهاىديگرند،بااينحال هيچگونه معيارفوق فرهنگي در تعيين “بهتربودن”وجودندارد ،تامابااستنادبه آن بگوييم كه جوامع دموكراتيك امروزي بهترازجوامع فيودالي اند، یا جوامع مساوات طلب بهترازجوامع نژادپرست وزن ستيزاند...چيزى به عنوان سرشت دولت يا سرشت جامعه وجودنداردكه آن رابشناسيم، تنهايك رشته تلاشهاى تاريخي كمابيش موفق براى بدست آوردن آميزه اى ازنظم وعدالت وجوددارد...”  (163)

وبه پيروىازهمين نظريات بودكه بالاخره فقط درهمين اواخربه پيكره هاى افريقايى دركنارپيكره هاى   رومي ويوناني درموزيم “لوور” فرانسه جاداده شد.  

لوى اشتراوسنشان داد كه درميان فرهنگها يك رابطهءپوياموجود است وهرفرهنگى ازطريق مبادله  وتلفيق بافرهنگهاى ديگرتوسعه مييابد. يعنى پيشرفت درفرهنگهاوبوجودآمدن فرهنگهاىجديدازطريق  پيوند خوردن  hybridation فرهنگهاصورت ميگيرد.

بنابران روشن ميشودكه افاده هاى اروپا يى Kultur وCivilisation،ومعادل هايى كه مادرزبان فارسي براىآنهاقرارداده ايم ،يعنى“فرهنگ“و”تمدن”،داراى ريشه هاومعاني متفاوت اند(367-6109دربارهءتمدن و15109دربارهءفرهنگ. نیز370- 276و347 ).

دراندیشهءغربی مفهوم کلتورازفلسفه تفکیک شدوبتدریج درپیوند بامردمشناسی وقومشناسی تکوین یافت.و امامفهوم سیویلیزاسیون ازمفهوم کلتورتفکیک شدودرفلسفهءتاریخ درمقابل مفهوم انحطاط تکوین یافت واینک وارد فلسفهءسیاسی ساخته شد.

“فرهنگ “به معناى مردمشناختي آن طوريكه  تايلورنشان دادعبارت ازنظام باورها،رفتارها،وشيوهء تفكروزندگي انسانهااست كه دردرون آنهاارزشهاى مشترك وهنجارهاورفتارهاى يك گروه انساني نهادينه ميشوند. ابن خلدون نيزميگفت كه “انسان ساخته وفرزندعادات وماءنوسات خودمى باشد نه فرزند طبيعت ومزاج خويش وبه هرچه درآداب ورسوم مختلف انس گيردتاآنكه خوى وملكه وعادت اوشود  سرانجام همان چيزجانشين طبيعت وسرشت اوميشود (25-236 )ازنظر”فلسفهءفرهنگ”،بگفتهء تودوروف ،”فرهنگ،شكل زندگي ونحوهءكارجامعه است” (112-99 )؛حامل “فرهنگ آفرينشي “نخبگان اندوحامل فرهنگ به معناى همه آفريده هاىانساني،مردم اند.

يونسكودرسال ۱۹۸۱دركنفرانس جهاني مكزيكو تعريف جا مع زيررابراى فرهنگ قبول كرد :

فرهنگ عبارتست ازخصوصيات معنوي،مادي وفكري وعاطفي كه به يك گروه اجتماعي ويابه يك جامعه هويت مى بخشد.اين فرهنگ هنرها،ادبيات،باورها،شيوه هاى همزيستي وحقوق اساسي بشررادربر مي گيرد .

وامادررابطه بامفهوم تمدن،جاداردپیش ازهمه به جای این مفهوم دراندیشهء قدیم نشان اشاره شود.اكثرااين واقعيت ازقلم مى افتدكه بارنخست بحث درمفهوم تمد ن را ابن خلدون درچارچوب فلسفهء تاریخ ونظریهءخود دربارهء “علم عمران” مطرح ساخت.وی نوشت:

“موضوع اصلی تاریخ عبارت است ازفهماندن حالات اجتماعی انسان،یعنی تمدن...هم چنین تحول    اخلاقیات وروحیات...” .ابن خلدونادامه میدهد که هجومهاى اقوام وطاعون دربخش غربي امپراطوري اسلامي :

„...دربسيارى ازنواحي جمعيتهاى كثيرى ازمردمان راازبين بردوبسى ازنژادهاوطوايف رامنقرض كرد و اكثرزيبا يى هاى جوامع وتمدن رانابودساخت،وروزگارپيري دولت ها ورسيدن به آخرين مرحلهء آنها را فرازآورد،ازين روحمايت وسايهءدولت هاراكوتاه كرد وحدودآنهارادرهم شكست وقدرت آنان رابه زبوني مبدل كردوعادات ورسوم آنهارابه نابودي و اضمحلال دچارساخت ودرنتيجهء قرباني شدن هزاران افراد  بشر،تمدن وعمران زمين نيزروبه ويراني نهادوشهرهاوبناهاى عمو مي - مخزنهاى آب،كا روانسراها ، مسجدهاوجزاينهاخراب شدوراهها ونشانه هاى آنها ناپديدگرديدوخانه هاوديارازساكنان تهي شدودولت هاو قبيله هازبون گرديدوقيافهءهمه نقاط مسكوني تغييريا فت...هنگامی كه عادات واحوال بشريكسره تغييريا بد، چنان است كه گويى آفريدگان ازبن واساس ديگرگونه شده اندوسرتاسرجهان دچارتحول وتغييرگرديده است،گويى خلقى تازه وآفرينشى نوبنيادوجهانى جديد پديدآمده است.اين است كه عصرما به كسى نيازمند بود تاكيفيا ت طبيعت كشورهاونژادهاى گوناگون راتدوين كندوعادات ومذاهبى راكه به سبب تبديل احوال مردم دگرگونه شده است شرح دهد ...” (25- 60)طوريكه ميخوانيم ابن خلدون “تمد ن”رابه منزلهءاحوال شهرو مدینه موردبحث قرار میدهدودرچارچوب ”عمران”مطرح میسازد جالب تراینکه وی رابطهءدرميان دولت وعمران رانشان ميدهد “دولت وپادشاهي دربرابرعمران،به منزلهء صورت براى ماده است...بنابراين دولت بدون عمران به تصورنيايدودولت وپادشاهي بدون عمران متعذراست ...” (25- 744 )  

پس ازنظرابن خلدون دولت وشهروتمدن،هم بلحاظ تاسيس وهم بلحاظ آسيب شناسي بهم رابطه دارند.جا لب است که اندیشهءغربی پس ازسرگردانی مدید بالاخره به اندیشه های ابن خلدون دربارهء تمدن برمیگردد.

وامابحث دربارهءمفهوم “تمد ن”در اندیشهء مدرن يك بحث متاءخراست،توین بی مفهوم تمدن راوارد فلسفهءسیا سی ساخت وامروزه خاصتاپس ازنظريهءبرخوردتمدنهاى هانتينگتون،مستقیماوارد مباحث سياسي شده است.ازهمينرودربحث امروزي ازمفهوم “تمدن”بيهوده است كه يك تعريف رادوقسمت كنيم ويك سهم رابه فرهنگ بدهيم وسهم ديگررابه تمدن؛ وياتاريخ تكوين مفهوم تمدن رادنبال كنيم وفهرست بدهيم كه كي فرهنگ وتمدن رامرادف ميدانسته وكي نميدانسته وازينگونه(89)،زيرانه تنهاهانتينگتون از“تمدن”مفهوم متفاوتى رامرادميكند،بلكه خاصتاتافلر به خود هانتينگتون ایراد ميگيردكه وىتلاش داردمسايل جديدى راباتعريف سنتي ازتمدن توضيح دهدواشتباه وىرادرهمينجامیداند             

„ .. ارايهءتعريف سنتي ازتمدن،چيزى كه هانتينگتون به آن متكي است نارسامى باشد. .. تمدنها يى كه نميتوان آنرابامفاهيم كهن تعريف كرد... تمدن به آن شيوه هاى زندگي اطلا ق ميشود كه بانظام خاصى ازتوليد ثروت سروكاردارد...“.

پس ما دربحث امروزي ازتمدن، نه تنهابه يك تعريف روشن فلسفي سياسي ازين مفهوم ضرورت داريم،بلکه فقط بادرنظرگرفتن جایگاه این مفهوم دراندیشهءسیاسی معاصرمیتوانیم دریابیم که ازین مفهوم چه چیزی منظورمیشودوکدام حرکات ومحرکات درجهان معاصرباآن درپیوندهستند .

دردوران مدرن ،مفهوم تمدن برمفهوم فرهنگ متاءخراست.ازنظرلغتنامه يى مفهوم “تمدن “هم در       زبانهاى اروپايى وهم درزبان پارسي بامفهوم شهروشهر نشيني و”تخلق به اخلاق شهر” پيونددارد.ازميان نظريه پردازان تمدن خاصتاويل دورانت به همين نظراست .بدينسان درتفسيرمدرن درميان”فرهنگ”                 و”تمد ن” يك رابطهءعام وخاص برقراراست، يعني هرتمدنى يك فرهنگ است واماهرفرهنگى يك تمدن نيست.” تمد ن” به آن استقامتى ازتكوين فرهنگ اطلاق ميشده كه باشهرنشيني،ويابه بيان جامعه شناسي سيا سي،با”انقلاب شهري”درپيوند است.”تمدن “آن مظاهروتبعات تكوين فرهنگي رامنعكس ميسازدكه از آميزش  تاريخي “فرهنگ” و”شهر”،حاصل ميآيد.درنتيجهء اين آميزش است كه انسان درتاريخ جديدى  دو باره دربرابرخودقرارميگيرد وعظيمترين گسست تاريخ فكريعنى گسست فكرازدين واسطوره وحما سه صورت مى بندد ؛ ماهيت وساختارزبان دگرگون ميگردد،وطوريكه گادامر مينويسد زبان...به زبان دولتشهرونظم وسامان نهادهاى آن.. زبان حقوقي مسلط درشهرها... زبان سياست و...” (268-  126و127 )تحول مى يابدوفكربشر به نهادهايى معطوف ميگرددكه خوددرپيرامون خود برپا كرده است وازينطريق تفكردرجادهء تعقل واستدلال مى افتد وراه جديدى براى جستجوى حقيقت گشوده میشود كه  همان فلسفه است-ازهميجاست كه گفته ميشود”فلسفه تفكرعقلي غيرمتعهدبه دين واسطوره است “-وبدینسان     انديشه ورزي وخردورزي پديدمي آيدوبگفتهءطباطبايي“تمدن همين انديشه ورزي وخردورزي“است،  خاصتاكه ازحاصل اين جريان آن مقياسي ازرفعت نايل آيدكه منشاءاثرفكري ومدني وفني بر”پيرامون”  خودشود .

بيل كلينتون هنگاميكه درسال ۱۹۹۸ گفت “اروپایك انديشه است وبدينمعنامابخشى ازاروپاهستيم “ دقيقابه همين امراشاره ميكرد؛وخطهءاسلامي نيزهنگامى وتا بدانجايك “تمدن “بوده است كه انديشه ورزي وخردورزي رابسط ميداده است وقادرشده است انديشهء بشري رادرسطح جديدى قراردهد.

در”شهر”است كه انديشه ورزي وخردورزي بعنوان يك مشغلهء متمايزظهورميكند وانسانهايي واردميدا ن ميشوندكه مشغلهءايشان فكركردن وكاركردن باحا صلات تفكر،يعنى مفاهيم ،است. اين سيماى جديداجتما ع انساني همان كسى است كه بعدها “روشنفكر”ناميده شد،همانكه جيكوبي ميگويدكه “روشنفكرآفريدهء شهراست “.اينك ازمهمترين كارها ى هانتينگتون يكي اينست كه مسالهء نقش روشنفكران درتمدنها را  دوباره مطرح ميسازدواماديگرآنان رابه عنوان “فاعلان مختار”تمدنها كه عوامل اشاعه وتبادل و همزيستي  فرهنگي اند،درنظرنميگيرد، بلكه آنان راعوامل برخوردتمدنهاميشمارد :

“درگذشته،نخبگان درجوامع غيرغربي،معمولاكسانى بودندكه بيشترين ارتباط راباغرب داشتند، دردانشگاه هاى اكسفورد،سوربن ويا سندهرست درس خوانده بودند ورفتارهاوارزشهاى غربي راجذب كرده بودند. درعين حال عامهء مردم دركشورهاى غيرغربي غالبابه طورعميق درتحت       تاثيرفرهنگ بومي قرار داشتند. به هرروى،اكنون اين روابط دگرگون شده است . درهمان حال كه دربسياری ازكشورهاى غيرغربي نخبگان “غيرغربي”ويا”بومي “ميشوند،شيوهءزندگي وعادات غربي وبويژه امريكايي نیز بيشتردرميان تودهءمردم رواج مي يا بد ...  (43 -52 )  .                  

ادوارد سعيدبااين نظرمخالفت ميكندوميگويدكه هرتمدنى روشنفكران خودراپديد مى آورد .وهم او ميگويدكه امروزه روشنفكران همه تمد نها ،با يد”جهاني”بيانديشند.واماايراد اصلي اين نظرهانتيگتون  درينست كه وى نميتواند دريابدكه گسترش تمدن انفورماتيك ،ديگربه گسترش غربي شدن جهان نمى انجا مد. تافلردرکتاب”جابجايي درقدرت”(94) نشان دادكه درجهان انفورماتيك “قدرت “هم ازنظر  ساختار،يعنى ازنظرتناسب سه عنصرزور؛ثروت؛دانايي؛وهم ازنظرتوقيع ،يعنى ازنظرتوزيع آن مطا بق به نسخه ومصلحت غرب،به شدت “جابجا”ميشود. ازینرو”روشنفكر”صرفنظرازينكه دركجا درس ديده    باشد،ویاخودبخواهد ویانه خواهد، بامشغوليت تخصصي خود درسراسرجهان، اين جابجايي رافقط تشديد مى بخشد .      

سوال ديگراينست كه آيااز”تمدن” بصورت مفرد بحث ميكنيم ،ويا جمع ؟ يعني آيااز” تمدن “ بحث ميكنيم ويااز”تمدن ها” ؟ 

مفهوم تمدن ،بصورت مفرد،درقرن هژدهم بوسيلهء متفكران فرانسوي دربرابرمفهوم “بربريت “عنوان شد ،زمانى كه جامعهء مدرن درانديشهءجمعبندي تجربهء فرهنگ شهري شد. جامعهء شهري وازينطريق    جامعهءغربي “متمد ن “خوانده شدوجامعهء بدوي”غيرمتمدن”. واين تلقي به يكي ازمباني توجيه فلسفي  استعماروكلونياليزم مبدل شد ،تاجاييكه حتى ماركس انقلابي نيزقايل به اين بودكه استعمارجوانب خوب وتعميرگرنيزدارد،زيراتمدن رابه كشورهاى بدوي اشاعه ميدهد و...

وامابعدهاتمدن بصورت جمع بكارگرفته شدومفهوم”تمدنها”بوجودآمدواين بمعناى اعتراف به تعددوتفاوت درجهان بودواين خود بدين معنا بود كه بايد پذيرفته شودكه هرتمدنى به شيوهءمختص بخودمتمدن استوطوريكه ديديم اعتراف به اين تنوع ، بالاخره به فلسفهء فرهنگ تودوروف انجاميد.

اينك از نظر طرح مفهوم “تمدن ها” نیز فوکویاماو هانتينگتون در برابرهم قرارمیگیرند.فوکویامانیزبه تعددتمدن ها قایل است امادرمیان تمدن هاتمایل به همگرایی وگفتگومی بیندودرمرکز این همگرا یی ارزشهای لیبرال را قرارمیدهد. ولی هانتینگتون در تعدد تمدنها تما یل به برحورد را برجسته میسازدو برای اینمنظوروى ،مفهوم دوايروحوزه هاىفرهنگيKulturkreiseرا، که اصلا یک مفهوم از فلسفهء الما نی است ،اساس قرارمیدهد وبحث درهمين حوزه هاى فرهنگي رابسوى بحث در”حوزهء تمدني”انكشاف ميبخشدوبه اين نتيجه می رساندكه تمدن يك كليت است،وتمدنها گسترده ترين كليتهاى فرهنگي ،اند.وازينجا وى سپس مفهوم تمدن رابامفهوم “هويت”پيوند ميدهد وبدینگونه هانتينگتون درتبيين تمدن از”كليت فرهنگي “ به “كليت سياسي”عبورميكندوبه اين نتيجه ميرسد كه تمدنها كاركرد نظم بخش درجهان آينده دارند. وى جهان رابه مثابهء مجمع الجزايرى ازتمدنهاى موازي منظور ميداردكه دران حوزه هاىتمدني يكي درملتقاى ديگرىقراردارندومانندچرخ هاى ساعت برعكس همديگر مىچرخند ودندانه هاى آنها دراصطكاك وتصادم دايمي باهمديگراند. وبراى اينكه توضيح  بياوردكه چرااين تصادم دايمي واجتناب ناپذيراست،دين رابجلو ميكشد .

پس ازجانبى“حوزهءتمدني”درنزدهانتينگتون يك مفهوم صرفا“تمدني”نيست،بلكه يك مفهوم            ژيوستراتژيك است وثانياجدل اصلي وى درينباره نيست كه تمدن ودين آيا رابطهءايجادي باهمديگردارند و يا ندارند، بلكه وى آنجا كه مينويسدكه “دين مركزي ترين ويژگي تعريف تمدن است “، درواقع دين را به منزلهء پوستهء بروني تمدنها منظورميدارد وبعد ميگويدكه چون درميان اديان تصادم برقراراست ونه  آشتي ، پس تمدنهانيزماهيتا ميلان به تصادم  و”برخورد” بايكد يگردارند. \6\

اين نظرهانتينگتون درهمين جنگ اخيرامريكادرعراق،كه مطابق به گزرشهاگوياملهم ازانديشه هاى   هانتينگتون بوده است ،ردگرديد. مراجع رسمي امريكاكوشيدند كه به اين جنگ لباس ديني بپوشا نند،   درحاليكه هم اروپاوهم خاصتا”واتيكان”،مرجع ديني مسيحيت،هرگونه محتواويارسالت ديني درين جنگ راردكردند .

درهمين رابطه هانتينگتون مسالهء تركيب دروني تمدنهارامطرح ميسازدوملت- دولت ها ،ونيزهویت های قومی،رابحیث “زیرسیستم “های مفهوم تمدن مطرح ميكند.درين زمينه وىدرواقع به پيروي ازتوين بى  سخن ميگويد. توين بىنوشته بودازلحاظ تمدنها به تاريخ بنگريدنه ازجهت كشورها وكشورهارا به ديدهء نمودهاى سيا سي فرودست وگذرادرزندگي تمد نها بنگريد كه درآغوش آنها پديد مي آيند ونا پديد ميشوند گ(101-367 )

پس هانتينگتون ميگويد تركيب سياسي تمدنهاازتمدن به تمدن ديگرفرق ميكند.يك تمدن ممكنست يك يا  چند واحد سياسي رادربربگيرد. مواردى است كه اعتلاى يك”حوزهء تمدني”درمحدودهء يك “كشور”   صورت میبنددمانند ژاپن \7\،ومواردى است كه اعتلاى يك”حوزهءتمدني”چند”كشور”وساختارسيا سي رادربرميگيرد.

ازينجابه بعدهانتينگتون وارد بحث اصلي خودميشودوميگويدكه چون تعدددرتمدنهادرجهان آينده گريز  ناپذيراست،پس اين انتباه كه جهان بسوى يك تمدن يگانه ، مثلاتمدن غربي ،روان است - مثلى كه فكويا ما  ميگفت -،يك انتباه بى پايه وخيالي است.غرب بايدازنظريهءغربي ساختن جهان فراتربرودودرعوض  درجهان چندتمدني آينده ازبرتري خود،وآنچه وى آنراحق رهبري امريكا برجهان مينامد،باچنگ ودندا ن  و بوسيلهء”قهرسازمانيا فته” دفاع كند. وطوريكه ديديم اين همان نيو- نيوكلونياليزم است .

ونيزطوريكه ديديم عدهءزيادى ازدا نشمندان وازجمله تافلر اين نظرراردميكنند.

هانتينگتونتمدن راسياستمالي ميكند،درحاليكه تافلر تمدن رادگرباره به جایگاه آن درتفکرفلسفي بر میگرداند

مو ضع هانتينگتون مبتنى براجتناب نا پذيري”برخورد تمد ن غربي با بقيهءجهان “است كه اين موضع اساسابه توين بى ميرسد،وموضع تافلرمبتني برپيد ایی يك انقلاب عظيم تمدني است كه سراسر جهان، وازجمله مناسبات ميان تمدنها،رابشدت برهم ميزندودگرگون مى سازد.                  

هانتينگتون براى يك الگوى جديدى ازستراتژي جهاني غرب وامریکاسخن ميگويد،درحاليكه تافلر از يك انقلاب تمدني جهاني خبرميدهد.

هانتينگتون“حوزه هاى تمدني”رادرحالت ايستادرنظرميگيردودررابطهءدرميان تمدنهاميلان به تصا دم  رااساس قرارميدهد.واماتافلرسخن میگويدازينكه اساساخودمفهوم “كشور”ومسالهءمناسبات ميان”کشور” هاو”تمدن ها”درتحت تمدن موج سومي دگرگون ميگردد  . 

ازجانب ديگرازمشخصات حوزهءتمدني مايكي اينست كه دران حوزه هاى زباني متعددومتفاوت تلاقى و تجمع ميكنند: عربي ، يوناني \8\، تركي ،سا نسكريت ....

درين ترديدى نيست كه درحوزهءمازبان پارسي نقش ونشرخاصى داشته است ودردربارهاى متعدد و مختلف- ساماني،غزنوي،سلجوقي،ايلخاني ،گورگاني  وعثماني- زبان اداره بوده است. درين هم ترديدى نيست كه هرگاه مابه سوى تاسيس يك حوزهء تمدني جلوبرويم،ازمسا يلى كه بايدحل شوديكى نيزاين مسا له خواهد بودكه كداميك اززبانهاى اين حوزه،زبان حوزهءتمدني ماشود؟ودرينميان زبان پارسي نيزميتواند يك كانديد،وحتى يك كانديدمناسب،با شد.

وامانخست بايدگفت كه مبداءاصلي زبان پارسي ماوراءالنهربوده است.نام زبان پارسي،اصلاودرآغاز      “پارتي”بوده است كه منسوب است به همان تمدن پارتي ماوراءالنهروبعد ادركلمهء پارتي حرف “ت”  به حرف “س”عوض شده ونام اين زبان “پا رسي” شده است وهمين زبان بعدامدت بسيارطولاني زبان رايج درمنطقهءوسيعى بشمول افغا نستان امروزى بوده وازسرزمين ما به سوى غرب وايران کنو نی انتشار    يافته است؛ یعنی زبان پارسي دري اصلا شكل تحول يافتهءزبان “پهلوي ساساني“نيست.احسان طبري در كتاب “ابوالفضل بيهقي وجامعهءغزنوى” مينويسد:

زبان بيهقي همان نثرپارسي درى مرسل مرسوم دردوران سامانيان وصفاريان وغزنويان وسلجوقيان است“ .

وسپس انتشارزبان پارسي بسوى هندونشرمجد دآن درآسياى مركزي نيزبوسيلهءعرفان خراساني وسلاله هاى برخاسته ازسرزمین ما-غزنويان،وديگران- صورت گرفته است .دردورهء صفوي هاكه به ضرب شمشيرمردم رابراى پيوستن به تشييع مجبورساختند،عدهءزيادى ازايراني هابه دليلى هند رابراىمهاجرت         انتخاب كردند كه زبان پارسي درى بوسيلهءعارفان خراساني چون ملاشاه بدخشي و پيروان پیرچشتي قبلاازسرزمين مابه هند برده شده بودودردورهءگورگانيان زبان رسمي هندگرديده بودومکتب هندی درادبیات پارسی رابوجودآورده بود.انگريززمانيكه درهندجامحكم ميكرد،براى زبان انگليسي ميدان بازكردوزبان انگليسي رادرزبانهاى هندي داخل ساخت وكوشش كردبه نفوذزبان فارسي درهند خاتمه داده شود،ودرزمان تاسيس پاكستان زبان اردو را زبان رسمي پاکستان قرارداد تاماننديك سد فرهنگي در برابر وحدت مجدد”حوزهءتمدني ما”قرارگيردكه مااين مساله رادرتحت “امرافغاني”نشان داده ايم.

این توضیح فشرده گواهی میدهدکه درمیان خراسان شرقی وفارس تفاوت های مهم دروجه ومقیاس تکوین فرهنگی وجودداشته ودرسده های میانهء ب م  فارس به تدریج تحت تاثیرتکوین فرهنگی خراسان شرقی قرارگرفته است واین برتری درانتشارزبان پارسی از شرق بسوی غرب- فارس - ودرآثارآن دوره و  وبیشترازهمه درشاهنامهءفردوسی به آشکارامنعکس است.

وازین هم فراترخودنام“ایران”نیزنام قدیم خراسان شرقی بوده است.ایران که فردوسی به تکرارازان در       شاهنامه یاد کرده است واسطوره های آن رادرشاهنامه شرح داده است ،منظورازان همین خراسان شرقی وافغانستا ن امروزی بوده است وع ا کهزاد این واقعیت رابه طورغیرقابل تردیدی درکتاب “افغانستان درشاهنامه فردوسی”نشان داده است (264-282 )ومحققین ایرانی مانندیارشاطر ودیگران نیزکم وبیش به این واقعیت معترف اند .محمدآصف آهنگ درین رابطه بحث کوتاهی دارد(24)وازدقیقی بلخی نقل می کند:                              به شاه جها ن گفت زردشت پیر

                                               که در دین ما ها  نبا شد    هژیر

                                               که تو باژ بدهی به   سالار  چین

                                               نه اند خور آید به آ یین و     دین

                                               سپهدار ایرا ن که نا مش   زریر

                                               سپهبد دلیری  چو  درنده     شیر

                                               بزر گان ایرا ن و      اسپهبدا ن

                                               مها ن جها ن دیده  و  موء بدا ن

و توضیح میدهد که درین اشعار این سرزمین ما است که “ایران”نامیده شده است .        

پس ازين نظرايراني هاى امروزي كه بانوعى روحيهءانحصارزبان پارسي عادت داده شده اند،دچاريك خبط وياسوءنيت اند،زیراخودشان میدانندکه ایران کنونی که خود چ.پهلواننیزباعدم رغبت آن را“ایران سیا سی” مینامد، فقط از 1935 بدینسو وجوددارد. پیش ازین تاریخ ایران کنونی درهمه آثارقدیم ومتاخرونیزدرهمه اسنادومراودات جهانی فارس نام داشته است وبه همین نام درشاهنامه وسایر آثارنیزنامیده شده است. بهرحال مااین مسایل راازسر خصومتجویی مطرح نمیکنیم وبه مشترکات فرهنگی ماآگاه ومعترف هستیم وبه پیروی ازسیدافغانی  وشاه امان الله کماکا ن به این نظرهستیم که مردمان این دوکشور“برادر“ اند وبه همین دلیل نیزاین تاکید راواردسا ختیم که ما به جای ایران به „ایرانزمین“ نظرداریم که طباطبایی نیزمی آورد

وازجانب ديگردراحوال كنونى باطرح مسالهءزبان پارسي اختصا صا به ايران وافغا نستان وتاجيكستا ن نظر انداخته ميشودواين يكسونگرانه است وبانقشهءكنوني سياسي منطقهء ماهمخوانى ندارد.چنين تمايزى  به اين سوال ساده پاسخ نميدهدكه پس مثلاسرنوشت كشورهايى مانندازبكستان، تركمنستان،پاكستان و        ازينشمار،كه به همين حوزهءتمدني تعلق دارند،چگونه ميشود؟ پس طرح شاخص زباني براى حوزهءتمدنی مارابراى زمانى واگذاركنيم كه نخست خودحوزهء تمدني مادرمنظرديدقرارگيردواين مساله رابه يك پيششرط همگرايي منطقوي  مبدل نسازيم .

ازينهمه گذشته “حوزهءزباني”رانبايدبا”حوزهء تمدني”اشتباه گرفت. “حوزهء زباني” مفهومى از”حوزهء فرهنگي”است وبحث در”حوزهء تمدني”- چنان كه موردنظرهانتينگتون است -،همان بحث در”حوزهء زباني”نيست .پيوسته بايد درنظرداشت كه بحث هانتينگتون دربارهء”حوزهءتمدني”،يك بحث          ژيوستراتژيك است   .

ج : بنابران براى اينكه ما قادرشويم مفهوم “حوزهءتمدني “رابحيث نام وعنوان جديدى به عوض مفهوم  قديمى تر”منطقهءما ”مطرح كنيم،پس لازمست كه مااين مفهوم راازهمان زاويه يى مطرح بحث قرار دهيم كه هانتينگتون مطرح بحث قرارميدهدوآن مسالهءهميارى منطقوي ،وفراترمسالهءنقش كشورهاى اين”منطقه”درانكشافات جهاني درسدهء۲۱ا ست. درست ازين زاويه است كه ماقادرميشويم كه دلايل ومبا نى نظري دربارهء”حوزهءتمد ني”ما،درجهان امروزىگلوبال ،راجمعبندى كنيم ومنطق وضرورت    امروزى اين تاسيس دوباره راروشن بسازيم

چ. :پهلوان،به پيروي ازانديشمندان غربي، ازمفهوم دو لت منطقوي ،ازمثالهاى اتحاديه هاى منطقوي و پيمانهاى “نفتا”درميان امريكاي شمالي وجنوبي؛ وپيمان “ماستريخت”درميان كشورهاىاروپايى،و ازينگونه سخن ميگويد،ولى متاسفانه تلاش نميكند بسوى نشان دادن آن بنيادهايى پيش برود كه آن بنيادها  حركت آگاهانهء امروزي مارابراى تاسيس دوبارهءحوزهء تمدني خودماضرورى ميسازندوتبيين ميكنند،طوريكه همه واحدهاى كنوني حوزهءتمدني مادرآن بلامنازع ذينفع باشند. هرگاه ما صرفابه “انگيزه هاى فرهنگي”برای همگرايي تمدني درحوزهءمانظرداشته باشيم كه درجاى خوددلپذيراندوامروزه  مبرميت بيشترى نيزمى يابند، پس بايددرنظرگيريم كه اينچنين انگيزه هايى نخست مستلزم حضورسطح   عاليترى ازآگاهى تمدني اند، كه اين يكى، چپ وراست ،ازنزدما ربوده شده است؛ وسپس حوزهءماازبركت  مشغله هايى چون رقابتهاى ستراتژيك وهجوم سهمگين  فكري وتبليغاتي،چنان شلوغ است كه هيچ سرى  بى دردسرنمانده است ودرينميان ،سرزنده گانى كه ترجيحا سرنوشت ماازنظرتمدن مشترك مارا نصب العين قراردهند، اگريكباردگرحلاج وارسرزده نشوند، مسلماپسانترسرخواهندزدوبميدان خواهندآمد.   

ازهمينروانگيزه هاواصول همگرايى تمدني مارابايددرهمان عرصه هايى جستجوكردكه رقابتهاى جاري ازطريق،وبه علت آنها،جريان دارند : يعنى درعرصهءمصلحت هاومنافع ؛هم منطقوي وهم جهاني و هم گلوبالی ؛

اين عرصه ها بگفتهء الوين تا فلرعرصه هاى  Geoekonomicاند  .

بدينسا ن بحث در”حوزهء تمد ني ما”،نه يك بحث”پان ايرانيستي”است،نه يك بحث “پان تركيستي” است، نه يك بحث درانديشهء“افغانستان بزرگ “ويا”افغانستان مقتدر”است ونه يك بحث “پان اسلاميستي”است ؛ واينهم درست درحاليكه ترديدى نيست كه اكثركشورهاى شامل درحوزهء تمد ني ما ، كشورهاى اسلامي اند.همزمان بحث درحوزهءتمدني ما،بحث درتعد د “هويت هاى قومي “ نيزنيست ؛ 

سخن ازمردمان متمكن دريك حوزهء تمدني است كه بدون ترديد سرنوشت هاى سياسي متفاوتى را،خاصتا درچند قرن اخير،پيموده اندوبحث ازحوزهء تمدني به معناى بحث درحذف اين تفاوتها نيزنيست ؛ يعنى ما بايدنشان داده بتوانيم كه يك همگرايى تمدني چراوچگونه به منافع ومصلحتهاى عاجل همه واحد هاى     سياسي اين حوزه پاسخ ميگويد وچرااين همگرايى امكانات اصولاجد يدى راميگشا يدكه ازعهدهءهيچكدام ازواحدهاى اين حوزه به تنهايى برامده نيست وچرااگرچنين نكنيم ،سرنوشتى به جزتكرارآنچه تاكنون بوده ايم ،نصيب همهءما نخواهدبود. وچرااگرماچنين نكنيم جايى فعال درتاريخ سدهء۲۱نخواهيم دا شت  وكماكان “مواد خام “ خواهيم ماندكه ديگران تاريخ خودرابا آن بپزند.

آيا براى “ما “هم راهى براى برونرفت وجوددارد ؟ 

نگارنده،درين نوشته،مفهوم “حوزهء تمد ني “را- كه خود به آن نظر دارد- ازس.هانتينگتونبرگرفته،  وتبيين نظري احوال جاري ماافغا نهارابرمبناىآخرین چشم اندازهای اندیشهءسیاسی ازجمله نظریا ت الوين تافلردر كتا ب “بسوى تمدن جديد”- 1995- ،وانديشه هاى مانويل كاستلز دركتاب “عصراطلاعات : جا معه ، اقتصا د وفرهنگ “- 1999-واندیشه های مایکل استنفورددر کتاب “درآمدی درفلسفهء تاریخ”-1999-، وآ ثارس م ج طباطبایی ، ونتیجه گیری های  کونراد شیتر  در کتاب “ قومیت وبرخوردهای قومی درافغانستان “- 2003- و سا يرانديشمندان بسط داده است ومنظورنيز اينست كه بكوشيم راهها يى را دريا بيم كه بما نشا ن دهند افغانستان درين  “ساختارسه لايه اىدرحال ظهور”درجهان کنونی گلوبال،خود،درچي “موقعيت تمدني”است ؟ چه جايگاهى د ارد؟ وبه چه جايگا هى ميتواند برسد ؟

 دوم

حوزهء تمدني ما

 وسيرتاريخي «دولت» و «ملت»

 

 

دراين جستاراصلا درنظربود که به ناهمساني تكوين مفهومي مفهوم ناسیون درشرق و درغرب بپردازیم واين كه رابطهء سيردولت درشرق دورهء اسلامی،  وافغانستان، با مفهوم ناسیون چگونه بوده است؟ و بالاخره اين كه ماهيت بحران ميانقومي جاري درافغانستان چيست؟ و اين كه ازاين بحثها به كدام نتايج جديد ميتوانيم برسيم.

اما بحث های آگنده ازسوء تفاهمی که درین رابطه درین اواخر در میان ماافغانها دامن زده میشود و شیوه های سهلگیرانهء طرح نظری این مسایل درمیان ما، از یک طرف؛ و جریانات بسیار جدید و غیرمعمول در جهان و درافغانستان، ازطرف دیگر؛ این ضرورت اجتناب ناپذیر را به پیش میکشد که بحث را از طرح مفهومی   nation-staateدر اندیشهء غربی آغاز کنیم و بعد به توضيح رابطهء متقابل دو مفهوم ناسیون و دولت درافغانستان، وشرايط امكان و امتناع هاى تاسيس ناسیون و دولت مدرن در افغانستان، و مشخصات غیرمتعارف وضعیت کنونی افغانستان مبادرت کنیم.

 1ـ دربارهء دولت

بحث در بارهء دو مفهوم دولت و ناسیون تنها به این علت ضرورت ندارد که این دو، مفاهیم اساسی فلسفهء سیاسی اند، بلکه به دلیلی که بحث درتاءسیس دولت مدرن در افغانستان، و سپس بحث در تحولات اخیر در افغانستان، در غیاب بحث در این دومفهوم میسر نیست.

فلسفهء سیاسی معاصر اساساً در بارهء" دولت مدرن"بحث میکند.این بحث عمدتاً نشان میدهد که دولت مدرن از نظر مفهومی و نهادی چگونه تکوین یافته است وآخرین تمایلات در تحول دولت معاصر کدام ها اند. به هرحال هنوز هم این یک مبحث گشوده است و در مباحثی که پیرامون این مفهوم دایر میشوند، در خود منابع غربی  دیدگاه ها و ابهامات متعدد  وجود دارند.

به عنوان مثال ازمنابع ستاندرد در این موضوع یکی هم کتاب "نظریه های دولت " از«اندرو وینسنت »است. وی در پایان کتاب خود، به منظورنتیجه گیری، ازقول «دایسون »میآورد که :

"دولت چارچوبی از ارزش ها است که در درون آن زندگی عمومی جریان می یابد، و خود  - یعنی دولت-  قدرت عمومی را در جهت تحقق آن ارزش ها بکارمیگیرد" ؛

و بعد خود وینسنت اضافه میکند که در رابطه با دولت " باید دید که ماهیت آن، یعنی ماهیت قدرت عمومی چیست وچگونه میتوان ارزش های مطلوب درحیات اجتماعی را در درون چارچوب های مدنیت،که همان دولت است، جستجو کرد".

دراین تعریف زیاد میتوان بحث کرد.  مهمترین ایرادی که براین تعریف وارد می آید ازجانب گروهی از فلاسفه است که "مخالفان شالوده باوریantifoundationalistes“     نا میده میشوند،مانند ریچارد رورتی. این ها میگویند چیزی به نام "ماهیت دولت"،  به معنای یک شالودهء مستقل و بیرون از دولت، وجود ندارد. از این گونه ایرادها که بگذریم، آنچه به بررسی ما رابطه میگیرد این است که طرح مساله به این گونه دو سوال اساسی را بی جواب می ماند:

یکی این که آن"دولت"هایی را که قبل از "دولت مدرن" موجود بوده اند، چگونه و به مثابهء چه چیزی تعریف میکنیم؟ آیا مردمان پیش از مدرن نیز "ذی دولت"بوده اند؟ ؛ و سپس این سوال که هرگاه بخواهیم سیر دولت در طی تاریخ را تبویب کنیم، پس معیارهای ما برای این تبویب کدام ها اند؟

معمول ترین جواب به سوال اخیر همان است که در نزد ما هم خیلی رواج داشت و گفته میشد که معیارهای ما برای تبویب دولت،معیارهای طبقاتی هستند، یعنی گفته میشد که دولت را باید بر اساس تحول در روابط طبقاتی حاکم تعریف کرد؛ طوری که میدانیم اشکال متعدد این تبیین،از نظریهء مارکسی منبعث میشوند.در این جا یک واقعیت مهم نادیده گرفته میشود و آن این که  کارل مارکس خودش تنها به تبیین "سرمایه" پرداخت و بعد کوشید از تبیین سرمایه به تبیین قانونمندی های جامعهء سرمایه داری برسد و سپس نتیجه گیری های خود را بر تاریخ جامعهء  اروپایی تعمیم بخشید. اما وقتی مارکس کوشید نتیجه گیری های خود را بر جوامع پیش از سرمایه داری غیراروپایی و خاصتا جوامع آسیایی نیز تطبیق کند، به بن بست رسید. نظریهء مارکسی قادر نبود که مسایل تحول جوامع آسیایی را بگشاید.خود مارکس با تعجب ناگزیر شد این واقعیت را در نظر گیرد و نظریات بسیار محدود و فشردهء خود در بارهء جوامع آسیایی را در مفهوم"شیوهءتولید آسیایی" جمعبندی کرد. بعد ها این اعتراف مهم مارکس کنار زده شد، و کوشیده شد نظریهء تکاملی بر "سراسرتاریخ" تعمیم بخشیده شود و این شیوه به غفلت عظیم در تبیین مسایل جوامع آسیایی، خاصتا شرق دورهءاسلامی انجامید.

نخستین دانشمند غربی که کوشید جوامع غیر اروپایی را نیز تحلیل کند و این جوامع را، براساس جا معه شناسی  سیاسی و جامعه شناسی دین، با جوامع اروپایی مقایسه کند-  ماکس وبر بود. ماکس وبر نظام مفهومی جدیدی را انکشاف بخشید، بحث در نظام های معنایی را پیش کشید  و از این بحث مفهوم" تیپ های ایدیال" را جمعبندی کرد و از این جا به بحث در نظام های مشروعیت رسید.

ستیفان برویر آلمانی،از پیروان ماکس وبر، درکتاب معروف" دولت " خود می نویسد که" مقصد از مفهوم سازی تیپ های آرمانی، در همه جا، این نیست که گروهی بودن، بلکه خود نوعی بودن مظاهرفرهنگی راباهمه قوت در معرض فهم قرار دهد“. برویر در کتاب خود مفهوم دولت را بر اساس جامعه شناسی سیاسی میگشاید و نشان میدهد که:

 ذی دولت بودن staatlichkeit  یک مفهوم منحصر به وضعیت مدرن نیست، بلکه میتوان آنرا در سراسر تاریخ نشان داد؛

  سیردولت درطی تاریخ را،نه تنها میتوان بلکه،بایدبراساس  نوع شناسی نظام های مشروعیت تبویب کرد؛

وی مینویسد که تا اواخرقرن19 فکر میشد که"سیا سی" یعنی "دولتی" ؛ برای بارنخست ماکس وبر درمیان "دستهءسیاسیPolitischeverband " و" دولت" واضحا تمایزگذاشت و نشان داد که دولت به امرسیا سی تاءسی میکند. پس برای ورود در بحث دولت باید دید که مفهوم امر سیا سی در اندبشهء غر بی چگونه سیر کرده است. ومابه دلیلی این مفهوم را – صرفا - د راندیشهء غربی پیگیری میکنیم که مفهوم امر سیا سی در اندیشهء شرق دورهء اسلامی عمدتا مفقود است؛ واین از منابع اصلی  این مجبوریت است که ما درطرح موضوعا تی ما نند دولت و نا سیون اسا سا رخ به اندیشهء غر بی داریم.

بحث درامرسیا سی یک بحث پیچیده است وبه طورکل سه ریشهءامرسیاسی رانشان داده اند:

یکی ریشهءمنبعث ازpolis،یعنی تبیین امرسیاسی براساس اندیشهءیونانی شهرکه ل. شتراوس وک.لوویتس و بعدآ هانا آرنت آن را مطرح میسا زند؛ هاناآرنت نشا ن داد که امرسیا سی عبارت است ازعمل در شهروازانجاییکه اندیشهءشهر براندیشهء آزادی استواراست، پس امرسیاسی، وازجمله انقلاب، عبارت ازامرتوسعه بخشیدن به آزادی است ونه برعکس.

دیگری ریشهء منبعث ازاندیشهء ماکیاول که سیاست راهنررسیدن به قدرت، بامجازساختن هرگونه وسیله، تعریف میکند؛ ماکیاول مفهوم دولت را مطرح نکرد. وی از قدرت بحث میکند ودر تعریف وی قدرت به حیث یک موقعیت ویک مقام درنظرگرفته میشود وهدف فعا لیت سیا سی قرارداده میشود.این نظر، دربارهءقدرت، برای سه قرن درتفکرسیاسی غربی تفوق داشت،تا جا ییکه نیچه هم از"ارادهء معطوف به قدرت" سخن گفت. برای بارنخست ماکس وبر نشان داد که قدرت یک رابطه ا ست.درسدهء بیستم عدهء زیادی ازمتفکرین غربی ما نندها نا آرنت وخاصتا میشل فوکو تبیین قدرت به حیث یک رابطه را انکشاف بخشیدند.میشل فوکو جا معهء مدرن را به حیث شبکه یی از روابط قدرت تبیین کردکه در آن ادراه کردن مردم ازاشکال آشکاربه اشکال نهان تحول یافته است. تبیین فوکوازقدرت مهمترین مشخصهء فکر پسا مدرن است.

سومی ریشهء منبعث ازاندیشهء کارل اشمیت است. وی امرسیاسی رابه دولت برمیگرداند؛ مفهوم        "دولت تمام عیارtotal staate“ را مطرح میکند و وظیفهء دولت را" سیا سی کردن سراسرزندگی " می داند ؛ و میگوید که" مستقل آنست که وضعیت اضطراری را متعین میسازد" و ازینگونه. اندیشه های وی مایهء فکری توتالیتاریزم ونظریهء ولفوویتز در بارهء" جنگ تما م عیار total war" قرار گرفت.

این تفسیر ها از امر سیا سی، که هر کدا م یک کا نون حر کت در فکر سیا سی بوده اند،به مهمترین سوا لی که کمتر میپردازند اینست که در میا ن سیا سی و دو لتی چی تما یزی است؟

ماکس وبردرجامعه شناسی سیاسی خودنشان میدهد که امرسیاسی آن است که یک دستهءverbandسیا سی حامل آن است ؛ازین نظرامرسیاسی بیان آن کنش ها، واندر- کنش هایی است که پیرامون مفاهیم قدرت   Macht ؛سلطهHerrschaft؛ وجماعت های سلطه Herrschaftsgemeinschaften ؛شکل میگیرد.

وبرنشان داد که قدرت یک رابطهء اجتماعی است،اجتماعا فاقد شکل است،ازمنابع محتلف برمیخیزد، ودرمظاهر مختلف خودرانشان میدهد و متواترا تغییرمی یابد. سلطه عبارت ازنهادینه شدن قدرت است درنهاد سیاسی. گذارازقدرت به سلطه، در واقع عبارت ازگذارازروابط شکل نیافته به سوی یک نظم معین است.      تما م verband هاییکه اعضای آن به فرما ندهان و فرمانبران تفکیک شوند،verband های سلطه اند.هر دستهء سلطه براعمال قهرمتکی است،وهردستهء سلطه دارای یک قلمرواست برای اعمال سلطه؛

یک دستهء سیاسی زمانی به یک دولت مبدل میشودکه انحصارمشروعیت برای اعمال اجبارفزیکی رابه خود متعلق بداند. پس دولت آنجا هست که قلمرو دولتی، مردم ذیربط واجباردولتی دریک نظا م سلطه یکجا باهم حضوردارند وازاندر کنشInteraktionآنها"حا کمیت" تاسیس میشود.

بدین معنا ستیفان برویر این نظر،منبعث ازبوددین تا روسو،راکه دولت مدرن برمبنای مفهوم حاکمیت باید تعریف شود،زیرسوال می برد وادعا میکند که همه دولت هادرطی تاریخ،هرکدام به مقیا سی،دارای حا کمیت بوده اند وازینجا وی به آموزش وبردرزمینهء نظام های مشروعیت عبورمیکندونشان میدهدکه تکوین اشکال مشروعیت برمبنای تکوین اشکال عقلا نیت قرارداشته است ومتناسب باسه شکل وبری عقلانیت – مشروعیت، سه نوع دولت راازهم متمایزمیسازد:

 1ـ  نوع دولت قدیمArchaische Staat

ودرتحت این نوع دولت دو شکل اصلی : سرکرده سالاری Hنuptlingtum؛ و دولت کاریزمایی رامی آورد.

   2ـ نوع دولت سنتیTraditionale Staat

در تحت این نوع چار شکل اصلی: دولت-قلمروشهریDer urbane Teritorialstaat; شهر-دربار  پاتریمونیال ؛ امپراطوری های قدیم ؛ فیودالیزم ؛ را می آورد.

 3ـ نوع دولت عقلانیRationale Staat؛

این دولت عقلا نی ، هما نست که در فلسفهء سیا سی ملت - دولت نا میده میشود. ما کس وبرمیگوید که این سه نوع دولت از هم جدا نیستند ، بلکه از نظر تاریخی با هم در پیوند هستند؛ ودرمتن آنها حالت قدرت  Aggregatzustand der Macht   دچار تبدل میشود.\\ منظور وبر اینست که قدرت مانند  رشته یی مشترک در همهء این انوا ع دولت ها جاری است؛ و گاهی در حا لت منقبض ، گاهی در حالت  منبسط ، و گاهی در حالتی قرار میگیرد که از نظر ها پنهان میشود. مهم درین تصویر وبر اینست که وی  تنها یک استقا مت ارتقا یی – و"تکاملی" برای قدرت را در نظر نمیگیرد، بلکه میگوید در دو لت های پیشرفته هم میتوا ند سیر قدرت بر عکس شود و قدرت دچار انقباض گردد. و همچنان در دولت های قدیم نیز میتوان نمونه هایی از انبساط قدرت را نشان داد.

 2ـ  دربارهء نا سیون

دررابطه با دو مفهوم ناسیون وناسیونا لیزم،فکر سیا سی ما، پیش ازهرچیزی دچاریک ناهنجاری غریب بوده است. درهمه نوشته های ما،به شمول نوشته های اخیر، ما به یک تبیین هنجارمند و رهنماازین مفاهیم نرسیده ایم. ماتقریبا درهمه موارد این دو مفهوم- ناسیون وناسیونالیزم- را معادل هم آورده ایم وخوبترین    کوشش های ما معطوف به این بوده اند که نشان دهیم این دو مفهوم ازکجا می ایند؟ آخرین کوشش های ما   تا اینجا رسیده اند که مفهوم ناسیون یک محصول وضعیت مدرن واندیشهء مدرنیته، ومحصول جامعهء مدرن اروپایی است . بسیار خوب . امااین به چی معناست؟

هر قدرهم این بیا نات "مستند" باشند ، امروزبه چند بنبست اساسی میرسند  :

اولین بنبست، یک بنبست تاریخی است و این سوال مطرح میشود که پس برای نایل آمدن به ناسیون باید به اروپانایل آمد؟ اینک این هدف برآوردنی باشد یا نباشد، دراندیشهء سیاسی معاصر، دیگراروپا- محوری اساسا رد شده است، یعنی این نظررد شده است که اروپا یگانه نمونهءسرمشق برای تحول است ؛وازان فراترنظریهء خطی پیشرفت نیز رد شده است که اندیشهء ناسیونالیزم بطوراجتناب ناپذیری ازان نتیجه میشود؛ واین بدین معناست که هرکشوری بایدبه شیوهء خود به وضعیت مدرن نایل آید ؛

دومین بنبست، اینست که پس از ادواردسعید میدانیم که وضعیت پسامدرن اساسا به معنای وضعیت  پسااستعماری است. پس اندیشهء ناسیون دروضعیت پسا مدرن دربسترپسااستعماری مطرح میشود ؛  یعنی در میان طرح اندیشهء ناسیون درکشورهای اروپایی، که همزمان بطورعمده کشورهای استعماری بوده اند، وطرح اندیشهء ناسیون درکشورهای رهایی یافته ازاستعمارنه تنهایک تعارض" تاریخی" برقراراست بلکه ازان فراتریک تعارض در" وضعیت " - فلسفی  - طرح مساله برقراراست ؛

سومین بنبست، یک بنبست مفهومی است. درجریان تلاش برای اینکه مانشان دهیم که مفهوم ناسیون ازکجا آمده است، به تدریج ما دچاراین غفلت شده ایم که توضیح دهیم مفهوم ناسیون اصلابه چی معنا است؟ رسیدن به این معنا به ما کمک میکند که اول نشان داده بتوانیم که رابطهء مفهوم ناسیون با دولت مدرن ازچی قراربوده است؟ دوم نشان داده بتوانیم  که چگونه ما خود ما به مفهوم" ناسیون"رسیده بودیم و چگونه وچرااین تلاش ما متوقف شد و اینک ازکجامی بایست دوباره آعازکنیم؟سوم نشا ن داده بتوانیم که در تحت "وضعیت " گلوبالیزم به کدام مفاهیم و مسایل فراتراز"ناسیون" میتوان وباید اندیشید؟

هابسباوم میگوید " باید بامقوله ءناسیون، و... ناسیونالیزم، آغازکرد تا با واقعیتی که این تصوربرآن می ایستد، زیرا ناسیون، چنان که ازجا نب ناسیو نالیزم فهمیده شود، پیش ازپیش آشکارمیسازد که نا سیون واقعی پسانترقا بل تصورمیشود. ازینجاست که این نظرکه بحث درمعنای مفهوم  ناسیوندرشرق ما رابه جا یی نمیرسا ند، یک نظرعمیقا نادرست است.

همه دلایل برازندگی و استثنایی بودن اثر بندیکت اندرسن،که ماچنین با رغبت ازوی نقل قول میکنیم، دقیقا درهمین نهفته است که وی بحث ازناسیون وناسیونالیزم رابه یک بحث مفهومی مبدل میکند. وی درکتاب معروف خود  " ابداع ناسیون" ازهمین آغازمیکند که مفهوم ناسیون یک مفهوم ابداعی انسان هااست،که به تحولات عمیق نهادین درزندگی انجا میده است.“ ناسیون بودن...فرا گیرترین ارزش مشروعیت  یا فته درزندگی سیاسی مااست...“؛ یعنی وی میگوید که ناسیون یک گفتمان\\است. وی بحث خود راازین آغازمیکند که این ساخته یی که ما آن را ناسیون نامیده ایم، اصلا چی است ؟ ووی ازین بررسی خود یک تعریف بیرون میکشد که ما اکثرابه آن بی توجه ما نده ایم :

„ ناسیون یک جما عت سیا سی  تصوری است - تصوری به منزلهء   محدود  و  دارای حا کمیت.

 تصوری به دلیلی که اعضای حتی کوچکترین ناسیون هابخش عمده یی ازسایراعضای ناسیون خود را- مستقیما ویابه گفتهء مابه چهره- نمی شناسند؛

محدود به دلیلی که هرناسیون هرقدرهم بزرگ باشد ودرسرحدات متحول زندگی کند، بازهم ازین آگاهی داردکه آنطرفترازآن دیگر ناسیون - ها - زندگی میکنند.هیچ ناسیون خودرابرابر باهمه بشریت قرارنمیدهد.

دارای حاکمیت به دلیلی که این مفهوم دریک زمانی تولد یافت که روشنگری وانقلاب، مشروعیت ظل اللهی نظام های استبدادی - سلسله مراتبی رادرهم ریختند.

جماعت به دلیلی که بی رابطه به نابرابری های واقعی،واستثمار،و...،به منزلهء یک جماعت رفیقانه یی از برابران Gleichen فهمیده میشود....برادری برابران...“ .

درمفهوم " تصوری" دقیق میشویم :

این مفهوم به معنای تصورازحضور دیگران است.این تصورکه عده یی که مستقیما همدیگررانمی شناسند دریکتعداد چیزها باهم مشترک هستند؛وبه دلیل این مشترکات ازآن عده یی که دارای همین مشترکات نیستند متمایز میشوند. بدینسان تصورازحضوردیگری وبنابران تصورازتفاوت به یک" ما-هویت Wir-Identitنt   می انجامد. مطابق به برویرهمین "ما- هویت" ازطریق یک مرزکشیدن معنایی برمبنا ی توصیف ازخود ودیگری به یک نظام معنایی جمعی می انجا مد که تعلقات متقا بل را پیوند میدهد.مهمترین اشکا ل این اجتماعیت که احساس جهان سیا سی بیرونی و برخورد دربرابر آن را تنظیم میکند،واین نه تنها درنزدحکومت کنندگان بلکه درنزدحکومت شوندگان نیز، این عبارت ازناسیون است.

مفهوم آزادی، مفهوم برابری ومفهوم برادری، هرسه برمبنای یک درک روشن ازحضوردیگری تعریف میشوند. مفهوم تساهل که ازمبانی تاسیسی جامعهء مدرن است، نیزاسا سا مبتنی بریک درک روشن از حضوردیگری وازمفهوم تفاوت است. مفهوم گفتگوکه، به گفتهء رامین جهانبگلو،مقولهء اصلی فکر مدرن است،نیزاسا سا مبتنی برپذیرش حضوردیگری وبنابران مبتنی برپذیرش تفاوت است

تالکوت پارسونزمراتب تکوین این"ما -هویت" رابرمبنای تاریخ فرهنگ قرارمیدهد وآن را مشروعیت فرهنگی می نامد وميگويد كه „هركشورزمانى ازمشروعيت فرهنگي برخورداراست كه دران مفهوم ناسیون نه تنهاوجوددا شته باشد، بلكه اتباع آن كشورنيزآن مفهوم را پذيرفته باشند  

مشروعيت فرهنگي يعنى اين که تعريف فرهنگي مفهوم „ما„ We و“مابودگي „   Weness  ازمرزگروه خويشاوندي و„خوديت„ يا Ownness فراتررفته وضمن دربرگرفتن „ آن ها„  They يا„ديگران“Others وگستراندن عرصهءخوديت به قلمروپهناور„ديگربودگي „ يا „غيريت „  Otherness  جامعه اى گسترده ترووسيع تررا شامل گشته ونهادينه گردد.“

اینک سوال اینست که چگونه به سوی این" تصور" مدرن ازحضوردیگری حرکت شده است؟یعنی حلقا ت وابزارهای وصل کدام ها بوده اند؟و میکانیزم های تاسیس این مشروعیت " فرهنگی" کدام ها بوده اند؟

نخستین ومهمترین ابزار،مطابق به اندرسن، تاسیس دوپدیدهءخاص وجدید درزندگی بشری یعنی تاسیس روزنامه وکتاب است که بدنبال ایجا د فن چاپ، به سرعت گسترش یافتند. روزنامه و کتاب درواقع نخستین مظاهرتولید انبوه بودند. خصوصیت اصلی روزنامه  خصلت انعکاسی آن بود، یعنی تولید این تصورکه هرخواننده میدانست که علاوه ازوی عدهء دیگری  نیزآن رامیخوانند. روزنامه وکتاب درمسیردسترس یافتن به تعدادهرچه وسیعترخوانندگان به یک تحول بسیاراساسی انجامیدند: ازطریق توحید ایدیوم ها ولهجه های  متعد د زبان های نوشتاری تاسیس شدندکه به معیارتوسعهءمناسبات ناسیونال مبدل شدند. لغتنامه های یک زبانی ودوزبانی بوجود آمدند. یعنی درغرب تاسیس زبان های نوشتاری ازموضع تقویت تصورناسیون مطرح گردید ونه برضد آن. تاسیس وتوسعهء معارف دولتی تداوم این جریان بود. معارف و پوهنتونها به مرا کزاصلی تولید و پرورش وترویج تصورنا سیون مبدل شدند.  

دومین پاسخ راماکس وبرمیدهد. وی میگوید که تاسیس بوروکراسی عقلانی مهمترین گام در جهت پیوند دادن ساختارهای های پیشامدرن با ساختار مدرن است. تاسیس دولت مرکزی درهمین چارچوب مطرح میشود.این جریان درتاریخ اروپایی به سوی مفهوم دولت سراسری ملی انکشاف کرد.

سومین پاسخ درنوآوری بزرگ مفهومی نهفته است که بوسیلهءنهضت روشنگری آغازیافت وبه دگرگونی اساسی درتصورانسان ازخود انجامید. این دگرگونی راه را برای تصورجدیدازدیگری گشود.درهمین مسیرمفهوم جدید حقوق ودو لت حقوقی وبعد قانون های اساسی بنیادهای مفهومی انتظام جدید اجتماعی را بدست دادند.

درمفهوم  "محد ود"دقیق میشویم:

اساساازمهمترین چیزهایی که دردوران مدرن رخ داد، دگرگون شدن تصورانسان ازجغرافیای جهان بود.این تصور،ازجانبی،درک قرون وسطایی ازمفاهیم متناهی وغیرمتناهی رادگرگون ساخت؛وازجانب دیگربه شناخت جدیدی ازسرزمین های دیگرانجامید واین به درک جدید از مقیاس هاومقایسه هاومرز هاو  مرزبندیها کمک کرد که درپیامد آن، ازجانبی اندیشهءاروپا- محوری وازطرف دیگررشتهءجدیدی به نام حقوق بین الدول بوجودآمد. نقش سرمایه داری درتدقیق مفهوم مرزها دوجانبه بوده است. ازیکطرف سرمایه داری به منظوراشغال بازارخودی موانع مرزی- مانند گمرک - راتقویت میکرد که این امر، بگفتهء مارکس، به" تحول پول به مثا بهء پول" انجا مید؛ وازجانب دیگرسرمایه ازهمان آغازباخصلت فراملی خود ازمرزها عدول میکرد.

„كندورسهفيلسوف روشنگري مفهوم ناسيون راچنين بکارمیگيرد :

„ درخصوص شرايط آيندهء نوع انسان،شايد بتوانيم اميدهاي مان رادرسه نكته خلاصه كنيم :


- از بين بردن نا برابري بين نا سيو ن هاى مختلف ؛

- گسترش برابري درميان يك ناسيون ؛ 
      

- و بالاخره اصلاح وتعالي / نوع انسا ني /؛


آياروزى همه ناسيونها به سطحى ازتمدن نخواهند رسيدكه مردمانى نظيرفرانسوي هاوانگليسيها -امريكاييها،كه روشن انديش ترين،آزادترين،وفارغ ازتعصب ترين ناسيونهاهستند،به آن دست يافته اند؟

آيااسارت كشورهاى پامال پادشاهان،عقب مانده گي قبايل افريقايى،وجهالت وحشيان به تدريج زايل نخواهد شد؟

آيا برروى اين كرهءخاكي جايى وجود داردكه ساكنانش راطبيعت محكوم كرده باشد كه هرگزازآزادي برخوردارنباشند وهرگزعقل خودرابکارنبرند؟ „ 

در مفهوم  "حا کمیت"دقیق میشویم :

مفهوم حاکمیت پیش ازاندیشهء مدرن هم مطرح بوده است. شکل مهم این مفهوم پیش ازدوران مدرن مفهوم حاکمیت قدسی بوده است.این یک مفهوم تقلیلی است ودران سلسله مراتب ازپایان به بالابرقراراست : رعیت به شاه تقلیل داده میشود وشاه به خدا راجع ساخته میشود. این همان مفهوم ظل اللهی ازحاکمیت است.مشکل اصلی این مفهوم، برعکس معروف، مضمون دینی آن نیست، بلکه اینست که "رابطهء شاه با خدا" غیرقابل تعریف وبنابران موضوع سوءاستفاده های متنوع بوده است.این مفهوم ازحاکمیت منشاء اصلی استبداد شنا خته شد.این تلقی سلسله مراتبی کنارگذاشته شد وبه جای آن یک استنباط تاریخی  قرارداده شد که به حرکت افقی وخطی ازگذشته به آینده قا یل بود. نام همین استنباط عبارت ازتلقی سیکولاراست. برعکس معروف درین تلقی دین کنارگذاشته نمیشود،بلکه یک استنباط پایان به بالاازحا کمیت  کنارگذاشته میشود؛ وبدینسان اصل مرجعیت دگرگون میگردد: دیگریک شخص که مدعی یک رابطهءخاص - وغیرقابل اثبات - با آسمان هابوده، مرجع حاکمیت نیست؛ مرجع حاکمیت اینک مردم است. برای بارنخست هردرمفهوم مردم راازتعبیرهای فرهنگی آزادساخت و آن رابه حیث یک مفهوم مجرد که حاکمیت ملی ازان منبعث است،تعریف کرد. بدینسان  افادهء" حاکمیت ملی ناشی ازارادهء مردم است" که درقانون های اسا سی مذکورآمده است، نخستین اصل حاکمیت سیکولاراست. مفهوم حاکمیت ملی دربرابرمفهوم حاکمیت قدسی مطرح شد.

دو مفهوم تساهل واستنباط سیکولارازحاکمیت دوجریان اصلی تاسیس دولت مدرن اندوتعامل این دوجریان به تاسیس مفاهیم حوزهءخصوصی وحوزهءعمومی انجامید ودرنتیجه دین، مفهوم اصلی حوزهء خصوصی شد وآزادی وجدان اصل تاسیسی جامعهء مدرن گردید.

ازنظرسیرتکوین، مفهوم حاکمیت دراندیشهءغربی به تدریج تکوین یافت. دراندیشهء مدرن ازبوددین تا روسوازحاکمیت سخن گفتند. این روسوبود که حاکمیت راتجسم ارادهء همگانی خواند واین اصل راوضع کرد که دولت مدرن برمبنای حاکمیت تعریف شود.

طوریکه دربالا آمدستیفان برویربه پیروی ازماکس وبرمی نویسدکه همه دولت ها درطی تاریخ به نحوی دارای حاکمیت بوده اند، پس مشخصهء اصلی دولت مدرن راتاسیس نظام عقلانی مشروعیت میداند وازهمیرو دولت مدرن را به منزلهء دولت عقلانی تعریف میکند.ستیفان برویر مفهوم حاکمیت دردولت مدرن راازیک زاویهء متفاوت  مطرح میکند. وی میگویدکه دولت مدرن درگروه بوجود آمد، یعنی نه ازدولت مدرن بلکه در واقع ازدولت های مدرن باید سخن گفت. وی میگوید درحالیکه سلطهءعقلا نی ودموکراسی دواستقا مت اصلی سیاسی – دا خلی توصیف میشوند، واماازآنجاکه دولت مدرن درگروه هاظاهرمیشود پس این،بگفتهء  وبراجتماعیت vergesellschaftung،یک سیمای خارجی نیزمی یابد که ازاسباب اصلی تحقق آن است؛واین جانب خارجی بوسیلهء یک مرزکشیدن معنایی برمبنا ی توصیف ازخود وبیگا نه که یک " ما- هویت  Wir-Identitنt “ را بوجود می آوردوبه یک نظام معنایی جمعی می انجا مد که تعلقا ت متقا بل را پیوند میدهد.مهمترین اشکا ل این اجتماعیت که احسا س جها ن سیا سی بیرونی و بر خورد دربرا برآن را تنظیم میکند، واین نه تنهادرنزد حکو مت کنند گان بلکه در نزد حکومت شوند گان نیز، این عبارت ازناسیون است.ازینجاست که گفته میشودکه ناسیون سیمای خارجی دولت مدرن است.

بالاخره دررابطه بامفهوم حاکمیت ملی باید تذکرداد که درحالیکه دروضعیت مدرن حاکمیت ملی ازمنظر      مفاهیمی مانند حراست ازاستقلال وپاسداری ازمرزها، تبیین میشود؛ دروضعیت پسامدرن و-  درگلوبالیزم -، مفهوم حاکمیت ازمنظرمیثاق ها واتحادهای منطقه یی و بین المللی تبیین میشود واین یک دگرگونی مضمونی نو درین رابطه است که به استقامت های نودرتبیین مفهوم ناسیون می انجامد.

درمفهوم جما عت دقیق میشویم :

این افا ده که ناسیون یک مفهوم مدرن است، معنایی را که درخود پوشیده دارد، اینست که ناسیون دردوران پیش ازمدرن وجود نداشته است. ناسیون یک ابداع فکرمدرن است. یعنی به گفتهء گلنرناسیون در جا یی ایجاد میشود که قبلا موجود نبوده است. به همین معناهم مفهوم ناسیون یک مفهوم تصوری است، یعنی یک نظام معنایی جمعی است که جدیدا پی ریزی میشود. ناسیون  یک گفتمان تا سیسی است. 

پس درتحت درک ازحضوردیگری، ودرتحت درک ازتفاوت اصلا چگونه میسراست که یک نظام معنایی جمعی مبتنی برمشترکات تاسیس کرد؟خاصتا که این درک ازتفاوت ها بر نابرابری های بسیارخشن جامعهء معاصرمتکی است : نابرابری های سیا سی، اقتصادی، قومی، مذهبی، جنسی وازینگونه. پس برای تاسیس مفهوم فراگیرناسیون که شامل همه شود، نابرابری های معمول درجامعه باید دریک برابری متفاوت ترجبران شود.این برابری، برابری دربرادری است.ناسیون عیارت از برابری برادران است. زمینهء تاسیس این برادری مفهوم  وطن است وانگیزهء حرکت دهندهء آن مفهوم استقلال. از طریق این دومفهوم یک فضای وسیع اجتماعی تاسیس میگردد که دروجودآن مرزهای مفهوم دیگری ازعرصهء داخلی فراتربرده میشود و به خارج معطوف ساخته میشود، یعنی یک نوع تجدید تقسیم فضای جغرافیایی صورت میبندد. بدینگونه مرزهای مفهوم ما ومفهوم دیگری بطورهمزمان جابجا میشوند. به مفهوم ما مصداق وسیع ترداده میشود. یک مای جدید تاسیس میشود که سا بقه نداشته است.همین جابجایی مفا هیم ما ودیگران منبع اصلی  ظرفیت منازعه برانگیز بودن مفاهیم ناسیون و ناسیونالیزم است که بطوربالقوه پیوسته وجود دارد ومیتواند شعله ورسا خته شود.درهمین چارچوب مفهوم جدید منافع ملی تاسیس شد.این مفهوم  دلالت میکرد به مصلحت همگانی همین جماعت، دربرابرمصلحت های قسمی بخش های تشکیل دهندهءاین جماعت. منافع ملی یک نتیجه گیری مجردازمصلحت همگانی است وادامهء سادهء منافع قسمی نیست، همانگونه که حق آزادی مردم،ادامهء حق آزادی فردی نیست.

ناسیون ودموکراسی،هردو،ازتعامل میان مفاهیم اسا سی اندیشهء سیا سی مدرن آزادی وبرابری و برادری تاسیس میشوند. درین میان دموکراسی براندیشهء برابری متکی است ؛ واماناسیون براندیشهء برادری متکی است. اندیشهء آزادی درمیان هردومشترک است. اندیشهءآزادی دررابطه با دمو کراسی دراستقا مت آزادی های اساسی وآزادی های مدنی تکوین می یابد ؛ واندیشهء آزادی دررابطه با ناسیون دراستقامت مفهوم استقلا ل تکوین می یابد. و درین میا ن مفهوم شهروند، به منزلهءعضو جما عت سیا سی،درحیثیت  یک مفهوم واسط در میان دو مفهوم ناسیون و دولت مدرن مطرح میشود؛ یعنی مهمترین پل ارتباطی در    میا ن ناسیون و دولت از طریق مفهوم شهروند بر قرار میشود. معنا اینکه  برای تا سیس نظا م شهروندی  نه تنها ما با ید نهاد های وسا طت کننده تاسیس کنیم ، بلکه در یا بیم که  خود " شهروند"  به منزلهء یک نها د   وسا طت کننده  در مد نظر قرار میگیرد.

بدینگونه است که ناسیون یک جماعت سیا سی است. وظرفیت ناسیون برای تکوین بعدی سیاسی نیزاز همینجا میآید.

بدینسان دومفهوم مدرن دولت وناسیون عبارت ازدومنظومهء مفهومی جداگانه هستند که ازآغازباهم یکی و یکجا نبوده اند ، بلکه به تدریج وبعدا به همدیگر پیوند داده شده اند؛  پس این تصورما که تاسیس  مفاهیم ونهادهای دولت عقلا نی، به خودی خود راه رابه سوی ناسیون میگشاید نادرست است. برای تاسیس ناسیون ما باید یک جریان جداگانه ومستقل مفهومی راتکوین ببخشیم.بگفتهء برویرنا سیون یک زایده epiphenomen عقلا نی سازی سیاسی نیست. بدینمعنا مفهوم تر کیبی ناسیون- ستییت پسانتر تا سیس شده است.امابطورکلی این اصل پذیرفته شده است که ناسیون بردولت متاءخراست، به دیگر سخن پذیرفته شده است که ناسیون یک محصول روند عقلا نی سازی است؛ بگفتهءهابسباوم " این ناسیون ها نیستند که دولت ها وناسیونالیزم راپدید می آورند، بلکه برعکس“.

مطابق به برویرنظربه اینکه آیاناسیون درین جریان تقدم داشته ویا ستییت، دونوع اساسی ناسیون حاصل می آید؛ یکی ناسیون ایکه متقدم به مفهوم ستییت است ودیگری ناسیون ایکه متاءخربه مفهوم ستییت است

به حیث نمونهء نوع اولholestik-ethnik برویرازآلمان ذکرمیکند که درآن"هویت یا بی ملی"- قرن 17ـ پیش ازتاسیس دولت مدرن  - قرن 19ـ واقع شد:" درجاییکه انکشاف دولت مدرن تاءخرداشت وخودرابا یک امپراطوری عنعنوی وازنظراتنیک غیرمتجانس روبرودید؛درینصورت هویتیابی ملی درمفهوم"Staatsvolk“ تحقق نیافت بلکه بر تفاوت های  زبانی و قومی متکی شد

ونوع دومی مطا بق به برویرمتاءثربودازتیپ هاوپروسهءعقلانی سازی؛ ووی دران دونوع بعدی رامطالعه میکند :

 یکی نوع  individualistik-teritoreal که  نمونهء آن امریکا است :“ عقلانی سازی حرفوی به تیپ فردی – قلمروی (ناسیون)که همان تیپ لیبرال است، انجامید. درینجا ناسیون عبارت ازجماعت افراد آزاد وبرابراست وتحقق ناسیون انعکاس ارادهء آنا ن است.“

ودیگری نوع  holestik-teritorialکه درآن"عقلانی سازی معطوف به سازمان، درمقابل به یک تیپ هولیستیک ازناسیون انجا مید که مطا بق به آن نا سیون یک وسعت عینی است که دران فرددررابطه با   Akzidentien – سجل وسند هویت  - قرار دارد.“

تاء مل در تفاوت های این انواع نا سیون در گام نخست این نتیجه گیری مهم را پیش میکشد که درخود غرب مفهوم هویت ملی یک مفهوم یگانه نیست و، بگفتهء کاستلز، نسخهءهویت ملی در فرا نسه سیا سی است و نسخهءهویت ملی در آلما ن زبا نی  .

 پس مهم اینست که درنظرگیریم که مفهوم ناسیون درخودغرب، که زاد گا ه آن است،انواع دارد؛ وخودغرب برای رسیدن به ناسیون ازراه های متفاوت رفته است و به معا نی متفاوت از „ هویت“ رسیده است.. واشکال تحقق ناسیون درغرب متنوع واکثرا آمیخته وترکیبی بوده است.برویرمینویسد که "نمونهء فرانسه به هرحال به روشنی نشان میدهد که چراپرازسوءتفاهم است،ازیک مفهوم واحد ناسیون غربی سخن گفته شود، جاییکه تنها برای فرانسه نمیتوان یک مفهوم واحد ناسیون را نشا ن داد.  

ازان گذشته اندرسن ازین گفتهءهابرماس "مدرنیته یک پروژهء ناتمام است"، یک نتیجه گیری مشخص میکند ومینویسد که" ناسیون یک پروژهء ناتمام است" ؛ وهابسباوم اضافه میکند که “ناسیون یک واحداجتماعی اولی و یاغیرقابل تغیرنیست  ... مفهوم ناسیون درلغتنامه های انگلیسی.... وفقط دردورهء بسیارجوان به معنای  مفهوم وحدت سیاسی واستقلال آمده... رابطهء ناسیون بادولت - هنوز - ناروشن می ماند .... در طی تمام این دوره با مضامین متفاوتی که این مفهوم گرفت ... ازمعانی مدرن خود بسیارفاصله داشت .....ازین رومفهوم ناسیون به معنای مدرن، واسا سا سیا سی آن، یک دادهء بسیارجوان است.... رابطهء کلیدی درمیان جماعت اتباع دولتی یک قلمروازیکطرف، باهویت یک نا سیون بلحاظ قومی وزبانی ویا سایرمعاییری که یک شناخت جمعی تعلق گروهی راممکن میسا خت،- هنوز- مفقود بود...“ و رورتی میگوید که جریان ناسیون سازی درامریکاهنوزهم تکمیل نه شده است.

واندرسن براینها همه یک حرف روشن آخری رامی افزاید" برپایی جما عت های جدید ناسیونال بدون موجودیت یکی ویااحتمالاهمهء این عوامل هم ممکن بود" ؛

وهرگاه این دریافت رادرکنارآن دریافت پسامدرن قراردهیم که میگوید دوران اروپا - محوری به پایان رسیده است ؛ پس ازهمه آنچه دربارهء ناسیون گفته آمد فقط یک اصل برجا میما ند، هما ن که اندرسن میگوید که"...نا سیون چون یک جماعت پایدارفهمیده میشود که خودرابطورهم اندازه درتاریخ به سوی بالاحرکت میدهد...

  3ـیک دید گا ه ملی جدید

ناسیون این است. ناسیون چیزی دریک طاق بالاو درکدام جایی دور، ومثلا در" مدرنیته"، نیست که باید برای رسیدن به آن کمر به مسا فرت بست. نا سیون آنجا است که خود ما هستیم ومواد تاسیس ناسیون در  د م  دست ما قراردارند. 

 

نا سیون عمارتی است که خود ما مواد سا ختما نی آ ن هستیم و ما خود ما آن را تجسم می بخشیم. نا سیون آنجا آغاز می یا بدکه ما در با رهء دیگرا ن از دیدگاه خود بیاندیشیم ، در حالیکه تا کنون ما در با رهء خود از  دید گاه دیگرا ن می اندیشیده ایم. و درین راه نه خود ناسیون – که درانصورت "وارداتی" خواهد بود- بلکه فکرما باید مدرن شود. نه خود ناسیون بلکه  فکر ما باید جها نی شود. پس فکرکنیم وبسازیم. همین وبس.

درگام نخست برای این سوال جواب پیداکنیم که ما چگونه به منزلهءیک جماعت پایدار بطورهم اندازه درتاریخ به سوی بالاحرکت کرده میتوانیم؟ بدون هیچگونه تردیدی،وخاصتا دروضعیت معاصر،این به معنای بدورانداختن اندیشه هاوتجارب وره آورد های دیگران نیست، بلکه به معنای اینست که دریابیم که درین راه ما خود ما چه چیزهایی را ابداع میتوانیم؟ قبل ازهمه به کدام معانی جدید رسیده میتوانیم؟ وبا توجه به وا قعیت کثیرالاتنیک بودن افغا نستان کدام یک از انواع نا سیون به حا ل ما مطا بقت بیشتردارد؟ و  به مهمترین سوال چه جوابی داریم اینکه درجهان کنونی ما درمیان دیگران چه جایی داریم؟ وجای ما چگونه دگرگون میگردد؟ پاسخ به این سوالات به دیدگاه خودی ماازجهان مربوط میشود. واین دیدگاه خودی یک مفهوم صرفا نظری نیست، بلکه بیان همه ءآن کیفیت هایی است که دروجودآن ها ما در جهان ظاهروحاضرمیشویم ؛ یعنی مفهوم ما ازناسیون، مطابق به براودل، بیان شیوهء زندگی   Lebensweise و مینتالیتییت   Mentalitätمااست و باید با شد.

واما تا سیس چنین یک د یدگاه ملی جدید درشرایط ما با پاسخ گفتن به دو مسا لهء بعدی نیزپیوند ذاتی دارد :

مسالهءاول اینست که ما افغا نهاهرچشم اندازی برای آیند ه اتخا ذ کنیم،راه ما به سوی آینده ازمسیرصلح می گذ رد. شاید این درست است که صلح در افغا نستان امروز دیگر یک نیاز و یک ضرورت صرفا افغا نی نیست. شاید اینهم در ست است که صلح اینک یک شعار است که برخی تحولات پیچیده خود را درپس آن پنها ن میکنند. واما اینهم درست است که پاسخ به سوال صلح باید همزمان پا سخ به مسایل خود ماهم باشدهم اکنون یک بخش این مسایل به بحران میانقومی درافغانستان مربوط میشوددربارهء این که دلایل ومنابع این بحران کدام ها اند وراه های حل احتمالی آن چی وکدام ها میتوانند باشند، درذیل سخن خواهیم گفت.

درینجا این تذکر : که کارمفهومی برای تاسیس ناسیون باید، و درگام نخست، به تبیین درست خود این مفهوم ومفاهیم ذیربط  در نزد ما خدمت  کند؛ واین امر تنها به روشن ساختن وتصحیح آن استنبا ط های نادرستی برنمی گردد که، یا ازسر  بی اطلاعی ویا ازسرسبکسری و غرض، همین استنباط ها بوسیلهء همه طرفها به منابع ومواد منازعهء میان افغانی مبدل ساخته شده اند، بلکه بدون تردید به ظرفیت های واقعی منازعه برانگیزاین مفاهیم  نیزبرمیگردد که،خا صتا درشرایط تحریک شدهء کنونی، فقط ازطریق یک کارعظیم معطوف به تاسیس نهادهای وساطت کننده و تاسیس پیوندهای تشریکی جدید،ازطریق یک کارعظیم برای تاسیس شکلهای تازهء بحث وگفتگو،میتوان بران فایق آمد. ما باید درهمه سطوح طرح مفهوم ناسیون، به  وفاق ملی، نایل آمده بتوانیم وازضروریات تاسیس این وفاق کار روشنگرانه برای تبیین دقیق نه تنها جوانب قدرت  درمفاهیم ناسیون وناسیونالیزم،بلکه تبیین جوانب ضد قدرت درین مفاهیم نیزاست.

ک. د.کامپانی مینویسد:

„...بلایی که الفاظ ناسیون وناسیونال وناسیونالیزم به بارآورده اند، اندازه گیریش دشوار است. اما آیا بر ضد این بیماری دارویی هم پیدا میشود؟

درمقابل تجدید حیات ایدیولوژی های ناسیونالیستی که ازپایان جنگ سرد کم وبیش درهمه جهان مشاهده میکنیم، ابزارهای سیا سی ای برای مبارزه وجود دارد؟

بدون تردید وجود دارد. اما شا ید درین مورد ابتکار عمل از نا حیهء مردم ظا هر نمیشود و درین صورت با ید که ابتکار از جا نب خود دولت ها با ید صورت بپیوندد. با ید همه دولت های سرا سری ملی که جها ن امروز از مجموع آنها تشکیل میشودبفهمند که بذل مسا عی در راه تاء مین  صلح به نفع همهء آنهاست..."     

و براین سخن باید افزود که درشرایط افغا نستان مهمترین مرجع این ابتکارعمل روشنفکران اند، زیرا غرب  زما نی که خودش نا سیون میسا خت برسر چنین مذمت ازین مفا هیم نبود، واما اینک که مستعمرات سا بق در آن وضعیت قرارگرفته اند که ناسیون بسازند، پس با ید اندرباب مضرات این مفهوم فکر شان روشن باشد !!.

واما مسالهء دوم اینست که دراوضا ع نا شی از گلوبا لیزم واقعا هم مفهوم نا سیون ابعاد و مشخصا ت جدیدی می یابد؛ و این نه تنها برای کشورهای مستعمرا ت سا بق، بلکه نیز برای ناسیون های اروپا یی سا بق.       گلوبالیزم مسایل ومعضلات تازه یی را به پیش کشیده است که اروپای به نا سیون رسیده را بهمانگونه یی دچار بحران کرده است،که مارا به جریانات غیرمتعارف مواجه ساخته است. مسا لهء اصلی اینست که این ابعا د و مشخصا ت جدید به هرحال ابعاد و مشخصات مفهومی هستند. واینگونه نیست که این مشخصا ت جدید مفهومی بر مشخصا ت پیشین افزود میشوند، بلکه برعکس اینگونه است که مشخصات مفهومی پیشین بر اساس  این نظا م مفهومی جدید باز اندیشی میشوند، طوریکه ما دروا قع با یک فراوردهء فکری اساسا و ماهیتا متفا وت مواجه هستیم. پس نبا ید دچاراین اشتباه شد که درحا لیکه جها ن در راه ترک مفهوم  قبلی از نا سیون است، توجه ما در راه تاسیس ناسیون به نظام مفهومی قبلی محدود بماند و داده های نو را ازنظربیاندازیم.

در دورا ن پیش ازگلوبالیزم پنج نظریه در بارهء تا سیس نا سیون- ستییت درمستعمرات پیشین وجود داشت :

1 - نظریهء مارکسیستی لینینیستی. این نظریه مسا لهء ملی مستعمرا تی را تا بعی از مبارزهء طبقا تی میدانست؛ و تبیین مفهومی ناسیون درآن جای مستقل نداشت. در دورهء بعدی مهمترین دستاورد این نظریه مفهوم راه رشد غیرسرمایه داری و سمتگیری سوسیا لیستی بود که در نهایت به تلاش شوروی سا بق برای      تا سیس حوزه های نفوذ انجا مید؛

 2 – نظریهء انکشا ف سرما یه داری مستعمرات که در چارچوب " نظریهءمدرنیزاسیون" بوسیلهء کاووتسکی مطرح شد و بوسیلهء پارسونز و روستو انکشاف داده شد. این نظریه به بحران توسعه در مستعمرات سا بق انجا مید.و بوسیلهء باران وگوندرفرانک و والرشتاین نقد شد؛

3 نظریهء بیهرنت Behrendtدر بارهء استکما ل فرهنگی تقلیدیimitative Akkulturization مستعمرات سا بق که تا کنون هم در شکل تکا مل تقلیدیnachahmende ٍEntwicklungازان سخن میرود و منظورازان  عمدتا صدور نمونه های تطبیقی – پا تنت – توسعه و تا سیس نا سیون درمستعمرات سا بق  بود؛

4– نظریهءفرانتس فانون در بارهء تشکل  نا سیون پیرامون کا نون های مبارزهء ضد استعماری؛

5 – نظریه ءکم و بیش مستقل وانتقادی که عمدتا براستنباط های نو ازمفهوم فر هنگ مبتنی بودند، ما نند نظریات مکتب فرا نسوی Annals وسا یرین. این نظریا ت بالاخره به مفهوم ملل متحد از نظریهء توسعه، یعنی  نظریهءتوسعهء پایدارsustainabledevelopmentانجا مید؛

اینک دراوضاع گلوبالیزم همهء این نظام  های مفهومی، صرفنظر ازتنوع آنها، دچاردگرگونی  های  اسا سی میشوند، هر گاه نگوییم که کا ملا از میدا ن  بیرون رانده میشوند.

مفهوم و مقا م دولت ملی، وتناسب درمیان مفهوم  دو لت و مفهوم ملی دگرگون میشود، امادولت ملی به منزلهء حامل اصلی مفهوم وچشم اندازتوسعه نه تنها کما کان بر جا میما ند، بلکه میتوا ن گفت بنا گزیر تقویت میگردد.

مهمترین اصل اینست که گلوبالیزم باهمه پیامد های فلسفی سیاسی؛ و اقتصادی سیا سی آن به کدام نوع یکسان سازی سیا سی جهان، ومثلا به کدا م دولت جهانی نمیتواند بیانجا مد. منطق حضور درجها ن آینده دگرگون میشود، ولی دولت ملی به عنوان مهمترین نماد  تنوع وتکثر درین جهان  همگرا برجامیماند.

مفهوم توسعه و مفهوم وا بستگی، طوری که مورد نظر گوندرفرانک بود، دگرگون  میشوند، اما توسعه به حیث مهمترین انگیزهء حر کت مجموعی ارتقا یی جها ن معا صر بر جا میما ند و برای تبیین دقیق تر مفهوم و مسا یل آن باید چشم انداز های جدید نظری گشوده شود.

مفهوم دموکرا سی دچار دگرگونی های اسا سی می شود. دموکرا سی به یک ادعای حیرت آورو اکثرا متناقض مبدل میشود.غرب درهمان کشورهایی که بر مبنای دموکرا تیک متحول میشوند، دخا لت و مدا خله میکند،اما دموکراسی نه تنها به منزلهء یکی از مهمترین بستر های حرکت بعدی جهان معا صر برجا میما ند بلکه مهمترین مسا یل دگرگونی آینده با تقویت روند دمو کرا سی  پیوند می یا بد. جها ن استنباط خود را ازمدل های دمو کراسی دگرگون میسازد و درین میا ن خوداستنباط مدرن ازاستقراردموکراسی بازاندیشی میشود.ارزش های بنیا دی و مثلا حقوق بشر به لغزشها و لرزشهای سهمگینی موا جه میشوند. گوانتانا مو، ابوغریب، و        زندا ن های خصوصی در افغا نستا ن اینک به مفا هیم  زنده درفکرسیا سی مبدل میشوند، اما همزما ن به منظور حراست از ارزش های همه بشری، و مثلا حقوق بشر، به تاسیس نهاد های جدید جهانی اندیشیده میشود که مبنایی برای حراست از پدیدهء نوین جهان – شهروندی  قرارگیرند. مهمترین این نهاد ها جامعهء مدنی جهانی است.  

و ازهمه مهمتر مفهوم استقلا ل، وژیوپولیتیک مفهوم استقلال، دگرگون میشود.غرب که دردوران استعمار، صرفابه ملاحظهء منافع همانوقتی خود، خط کشی های سرحدی درمستعمرات سابق را تحمیل کرد، دراوضاع گلوبا لیزم خط کشی های  قبلی رامطابق به منافع و خوا هش های کنو نی خود نمی یابد و درنتیجه تاسیس دولت های کوچک مبتنی برهویت های کوچک را تشویق میکند که با در نظرداشت تجربهء کشور های با لکان،میتوان آن را موج جدیدی از بالکانیزاسیون نامید. این امردرکشورهای کثیرالا تنیک  – ما نند افغانستان- به بازی های جدیدی با " احسا سا ت ملی" مردمان - عمد تا نا آ گا ه - این کشورها      انجا میده  که به تشد ید تنش های میان ملی منتج شده است و.به سوی چیزی کشا نیده میشود که در تحلیل های جدید" اتنوفدرالیزمEthno-foederalismus" نا میده میشود و بدون تر دید ملا حظا ت ژیو سترا تژیک درعقب آنها نهفته است. اما ازجا نب دیگر تشدید گرایش به سوی مفهوم هویت وازجمله هویت های قومی شا یع کنو نی به منزلهء ابزارمقا ومت در برا بر هجوم فرهنگی گلوبا ل مطرح میشوند. محتوای مفهوم            ناسیونالیزم به شدت جا بجا میشود.

درینصورت ما با چالش های جدیدی درعرصهء منا فع ملی موا جه هستیم. و مردمان زیا دی و نه تنها مردمان کشورهای پسا استعماری درجستجوی زمینه های مقا ومت در برا برهجوم گلوبا ل اند.از موافقان تا مخالفان گلوبا لیزم در برابر روند جا ری " بنیاد گرا یی بازار" اعترا ض میکنند.

 Stiglitzآلمانی این وضعیت را Marktfundamentalismus می نا مد و ازاین حالت که همه چیزبطورسرسا م آوری در خدمت گسترش با زار جها نی قرار داده میشود، انتقا د میکند ومفهوم دموکراتیزه کردن گلوبالیزم را مطرح میکند،به این معنا که میگوید باید مقا م سیا ست را درین جریان اعاده کرد وباید موازنهء درست درمیا ن بازار و دولت را دو باره بر قرار سا خت.

مخالفان گلوبا لیزم ازیک " الترموندیا لیزم Alter-mondialismus" سخن میگویند : جها نی دیگر، جها نی بهترممکن است.

جهان در درون آ ن نظا م مفهومی در هم میشکند که خود در طی سه صد سال آن را بنیاد کرده است. گلوبا لیزم در وا قع گسست های سیا سی فلسفی اندیشهء مدرن را جها نی میسازد. تنا قض حا کم بروضعیت امروز مشخصا ت یک زایش جدید را در خود نهفته دارد. درین میان هرکشورباید درین جریا ن عظیم تجدید آرایش، درفکربسترهاو فرصت های جدید برای خود با شد.

وافغانستان درچنین وضعیت متناقض مفهومی وسیاسی وجهانی میدان اصلی مهمترین رقابت گلوبال در قرن 21 قرار گرفته است. تر دیدی نیست که این جریا ن برای کشور های متفا وت، ارمغا ن های متفا وتی داردودرین میان اینکه گلوبا لیزم برای دیگران چه ارمغان هایی داشته است، این یک مساله است. اما در  برابرما این سوال قرار دارد که گلوبالیزم برای ما چی  پیا مد دارد؟.این سوال، سوال اصلی دید گاه ملی جدید ما است.

پیامد تحول گلوبال برای افغانستان یک پیامد بنیادی است. پیامد تحول گلوبال برای افغا نستا ن اینست که برای بارنخست پس ازتحدید سرحدات کنونی در 1880، افغا نستا ن  از زندان ژیوپولیتیک آزاد میشود. هما ن کشورها یی که افغا نستا ن را در زندان ژیوپولیتیک اندا خته بودند، امروزبنا برمنافع خود شان، تحولی در حوزهء ما را تشویق میکنند که بطورناگزیر به رهایی افغا نستا ن از زندان 120 سا لهء ژیوپولیتیک می انجامد. هر قدرهم متناقض معلوم شود، ما باید بدرستی و بروشنی درک کنیم که انقلاب واقعی در افغا نستان هم اینک فرا رسیده است.

و اما مقام جدید ژیوپولیتیک افغا نستان ، مطابق به تافلر، یک مقام ژیواکونومیکgeoeconomic، یک مقا م جغرافیایی اقتصادی است ؛ واین قبل ازهمه هرگونه حضور نظامی ، به شمول حضورنظا می خود افغا نستا ن ، را در نهایت اضا فی میسازد و باید بسازد. تحول جدید ژیوپولیتیک در افغا نستا ن سر آغازجریان غیراتومی سازی و غیرنظا می سازی حوزهء تمد نی ما است و باید شود.

ازینرو تفکر همه جا نبه در ماهیت این  دگرگونی ورهایی ژیو پولیتیک، به مسالهء اساسی دیدگاه ملی جدید ما مبدل میشود

همزمان تردیدی نیست که حضور گلوبال درافغا نستا ن پیامد های جنجال برانگیزنیز دارد. مهمترین این پیا مد ها در دو استقامت مطرح هستند:

 دراستقا مت اوج  یابی دوبارهء بنیادگرایی اسلامی ، به حیث عکس العمل عقبگرایا نه دربرابرحضور گلوبال؛ ودراستقامت ستراتژی هایی که درنهایت با نیات تجزیه طلبانه مطا بقت می یابد. احتمال  أصلي عبارت ازین است که قدرت های منطقوی که دربرابر نیات گلوبال قرارگیرند ، ازطریق برانگیختن منا زعا ت قومی- مذهبی عقب زده شوند. و این حالت به علتی میتواند در افغا نستا ن به اهرم فشاری برای طرح مفهوم ناسیون مبدل شود که به دلیل تحول در انا تومی سیاسی "منطقهء ما" عوامل تحریک کننده در امتداد سرحدات  افغا نستان در موقعیت جدید قرار گرفته اند. اما ازجا نب دیگراهمیت ژیوستراتژیک افغا نستان به حیث یک گارانت وضما نت کنندهء مهم حفظ وحدت افغا نستان عمل میکند.

جریان 120 سا لهء پر از فراز و فرود تاریخ معاصر افغا نستان آگاهی عظیمی  رابرجا گذاشته است. اینک مردم ما دریا فته اند که جدی ترین خطرا ت برای آیندهء افغا نستا ن پیوسته ازجا نب همسا یگان صادر شده است.برای بارنخست وضعیت ما طوری است ،و شده است ،که اینک ما میتوا نیم در برابرستراتژی های مغرضا نهء  همسا یگان ایستادگی کنیم . وا ضح است که تحولا ت وضعیت همسا یگا ن بر ما هم تا ثیر خوا هد گذاشت .ما هم با ید بیاندیشیم که تحول در وضعیت ما چه تاثیراتی برهمسایگان خواهد گذاشت. به هر حال بدون کوچکترین تردیدی این به مردم افغا نستا ن تعلق میگیرد که در برابر دامن زدن به چنین تمایلا ت تجزیه   طلبا نه به کدام تصا میم میرسند؛ واما در چا رچوب همین سا ختار سیا سی هم اکنون مستقر درحوزهء ما، دو مسا لهء اسا سی در کا نون توجه قرار میگیرد:

یکی اینکه پس مقا م افغا نستا ن در برا بر کشور های همسا یه چگونه دگر گون میشود؟

و دیگری اینکه چگونه ممکن است که افغا نستان به منزلهء مر کز همگرایی حوزهء تمد نی ما وارد یک نقش اسا سا جدید تا ریخی شود، که تا کنون اصولا متصور نبود.

مبحث دومی دررابطه با دید گاه ملی جدید ما به این برمیگردد که ما به کدام انتخاب از مفهوم نا سیون می  رسیم ؟ یعنی ازمیان انواع ناسیون کدام نوع را برمپگزینیم؟  و چرا؟

به پیروی از برویر، فکرسیا سی درین استقا مت قرارمیگیرد که ماچگونه امرتاسیس نا سیون رابرمبنای عقلانی سازی قرارداده میتوانیم ؛ یعنی چگونه تاسیس ناسیون رادرچارچوب دولت قرارداده میتوانیم  ؟  بنظر میرسد که بادرنظرداشت کثیرالاتنیک بودن افغانستان وبادرنظرداشت جریان طولانی "اتنیک سازی منازعات سیاسی" درافغا نستان، مناسب ترین انتخاب برای ماعبارت ازنوع   holestik-teritorial یا نوع قلمروی - کلیت بخش باشد  .درست این انتخاب است که به ما کمک میکند مفهوم هویت ملی را برمبنای سیاسی قرار دهیم.

مبحث سومیدرد ید گاه ملی جدید ما به این امرمعطوف میگردد که ما چگونه میتوانیم از"کشورخود ، کشوربسازیم" . چگونه میتوانیم ازآنچه برای ماپس ازاینهمه جفای زمانه برجامانده است ، جای بهتری برای هموطن خود بسازیم.؟ بازسازی افغا نستان ناگزیراندیشهء پراگما تیک رادرتقدم قرارمیدهد که نظریا ت  ریچارد رورتی  امریکا یی دربارهء پراگماتیزم ازمهمترین منابع آن است. وی درین را بطه مینویسد که مهم ترین مشخصهءپراگماتیزم امریکایی کوشش برای تاسیس یک" مذهب مدنی" است. درهمین راستاج .ل.نهرو نظریهء" سیکولاریزم چند مذهبی " را برای هند پیشنهاد کرد؛ و نجیب الله نظریهءمصا لحهء ملی را برای افغا نستا ن مطرح سا خت. ومهمترین نهادی که این اندیشه ها را با اندیشهء نا سیون پیوند میدهد، عبارت ازنهاد جا معهء مدنی است یعنی در شرایط گلوبالیزم مبارزه برای تا سیس جا معهء مدنی به مسالهء اصلی فکرو برنامهء سیا سی  مبدل میگردد.

چنین اند خطوط اصلی دیدگاه ملی جدید ما.

دررابطه با اوضا ع جاری کشورمباحثی که عنوان میشوند ازین زمره اند که چند و چون حکومت جناب کرزی چیست؟ حضورنیروهای خارجی درافغانستان اشغا ل است ویا نیست؟وجوه امدادی هدرمیروند و یانه؟  چرا دولت ازتولیدا ت داخلی  دربرابرکالای وارداتی  حما یت نمیکند ؟و ازینگونه ...

نه اینکه این  سوا لات واعتراضا ت موجه نیستند . و اما  وجه مشترک این سخنان تنها این نیست که درآن ها اندیشه های بنیادی در تحلیل وضعیت ما مفقود اند؛ بلکه این نیز است که  این سخنا ن را همه مطرح میکنند .چگونه است که ازالقا عده وطا لبان تا سازمان های روشنفکری و"چپ بنیا دی" همه و بیکباره عین سخنان راپیش میکشند؟ چگونه است که روشنفکر افغانستا ن جای مستقل خود را درعرصهء سیا سی از دست داده است؟ چگونه است که نهضت روشنفکری افغا نستا ن دیگر قادر به تاسیس مو ضع سیا سی موء ثر نیست؟ 

ازینجاست که در شرایط متنا قض کنونی  مهمترین مسا له ، تا سیس یک دیدگا ه ملی جدید است. فقط در تحت چنین یک دیدگاه جدید است که ما میتوا نیم موا ضع سیا سی ایجا د کنیم و اتخاذ کنیم .

پیش از ما یک مردم دیگر نیز به همین راه رفت . آ لما ن پس از جنگ سوا ل اسا سی فکر سیا سی را درست بدینگونه مطرح سا خت.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  2006/6/20ساعت 1:46 AM  توسط rahemey رحيمي   |